- Последний пост
- 10 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
برخی افراد نمیمانند؛ آنها فقط یک "اگر..." را در وجود ما باقی میگذارند و سپس ناپدید میشوند. چانیول هم از این دسته بود؛ چیزی که باقی ماند، خود او نبود، بلکه سنگینی یک فرصت از دست رفته بود.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
"What hurts the most?" –The memories that still feel like home.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
این زخمها را خودت باز کردی. هر بار که برمیگردی، همانجا را دوباره میشکافی. چون یادت میآید که چیزی داخلش جا گذاشتهای.»
Umionne رویا بود. یا شاید یادآوریِ چیزی که هنوز رخ نداده بود. مه از میان درختان کاجِ پیر میخزید، مثل نفَسِ کسی که مدتهاست مرده و هنوز بلد است نفس بکشد. هوا بوی خاکِ خیس میداد و بوی چیزی شیرینتر؛ بوی گوشتی که خیلی آرام، روی آتشِ خیلی کوچک، میپزد. من راه میرفتم. دستهایم باز بودند و خون از شیارهای کفِ دستم میچکید روی برگهای پوسیده. خون گرم بود. برگها سرد. و من نمیدانستم زخم از کجا آمده. فقط میدانستم که این زخمها مالِ من نیستند؛ مالِ کسی هستند که قبلاً اینجا ایستاده و همین مسیر را رفته. خانههای متروکه مثل دندانهای شکسته در مه ردیف شده بودند. پنجرهها سیاه بودند و خالی. بعضیها هنوز پرده داشتند؛ پردههای توریِ زرد که باد آنها را مثل دستِ مردهای تکان میداد. درِ یکی از خانهها نیمهباز بود. من وارد شدم. کفِ چوبی زیر پایم ناله کرد؛ صدایی که انگار از تهِ دههها میآمد. روی دیوار کاغذدیواریِ گلدارِ پاره بود و زیرِ آن، لایهی دیگری از کاغذدیواریِ قدیمیتر. و زیرِ آن، هنوز لایهی دیگری. انگار خانه خودش را مدام پوست میانداخت و هیچوقت پوستِ تازهاش را کامل نمیکرد. در آشپزخانه میزی بود. روی میز یک بشقاب چینیِ سفید با نقشِ آبیِ محو. روی بشقاب چیزی نبود. فقط لکهی کوچکی از خون خشکشده. و کنارِ بشقاب، یک چاقوی نقرهایِ قدیمی که دستهاش از استخوان ساخته شده بود. استخوانِ چه چیزی؟ نمیدانستم. فقط میدانستم که قبلاً این چاقو را در دست گرفتهام. یا شاید کسِ دیگری در بدنِ من آن را گرفته بود. از پنجرهی آشپزخانه بیرون را نگاه کردم. مه غلیظتر شده بود. و در میانِ مه، پیکری ایستاده بود. پشتش به من بود. لباسِ تیرهای پوشیده بود که یقهٔ بلندی داشت. دستهایش را پشتِ سر قلاب کرده بود. وقتی برگشت، صورتش را ندیدم. فقط چشمهایش را دیدم. چشمهایی که انگار از داخلِ یک تابلو بیرون آمده بودند؛ چشمهایی که خیلی آرام، خیلی مؤدبانه، داشتند مرا میخوردند. گفت: «دوباره آمدی.» صدايش مثل حریرِ خیس بود. مثل چیزی که هم نرم است و هم خفه میکند. من جواب ندادم. فقط دستهای زخمیام را بالا آوردم. خون هنوز میچکید. او نزدیک شد. انگشتِ اشارهاش را روی یکی از زخمها گذاشت و فشار داد. درد نبود. فقط یک جور دژاووی عمیق که از استخوانهایم عبور کرد و رفت توی معدهام نشست. مثل غذایی که خیلی دیر هضم میشود. گفت: «این زخمها را خودت باز کردی. هر بار که برمیگردی، همانجا را دوباره میشکافی. چون یادت میآید که چیزی داخلش جا گذاشتهای.» من نگاه کردم به کفِ دستم. زیرِ پوست، چیزی حرکت کرد. چیزی کوچک و سخت. مثل یک کلیدِ قدیمی. یا مثل یک دندان. او خم شد و لبهایش را نزدیک گوشم آورد. نفسش بوی دارچینِ کهنه و فلزِ سرد میداد. گفت: «خانه را خالی کردهاند، اما هنوز گرسنهست. و تو هنوز پر از چیزهایی هستی که باید خالیشان کنی.» بعد دستم را گرفت و انگشتهایم را یکییکی داخلِ دهانش برد. دندانهایش تیز نبودند. نرم بودند. مثل گوشتِ خام. و من احساس کردم که دارم ذوب میشوم. نه از درد. از یک جور نوستالژیِ وحشتناک که نمیدانستم مالِ کیست؛ مالِ من یا مالِ خانهای که حالا دیگر فقط اسکلتی از خاطره بود. مه از پنجره داخل آمد و ما را پوشاند. خانههای متروکه یکییکی ناپدید شدند. درختان کاج هم. فقط من ماندم و دستهای زخمیام و صدای جویدنِ آهستهای که از جایی خیلی نزدیک میآمد. و وقتی بیدار شدم، کفِ دستم هنوز گرم بود. و خالی نبود.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи