tgindex
614
@lsix9lперсидский
Последний пост
21 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
5
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
18
20 постов
Вовлечённость
360,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
12
1/48двое суток
13
1/72трое суток
14

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ریکت فراموش نشه ک بدونم چک کردین🩷

  • без подписи

  • مرگِ پروانه‌های سفید احساس می‌کنی چیزی سبک و لطیف در سینه‌ات بال می‌زند. هر نفسی که بیرون می‌دهی، یکی از اندوه‌هایت به پروانه‌ای سفید تبدیل می‌شود و از پنجره بیرون می‌رود. زمانی که آخرین پروانه اتاق را ترک می‌کند، چیزی جز آرامش در وجودت باقی نمانده است. https://t.me/vlxnt

  • без подписи

  • مرگِ کتابدار فراموش‌شده خودت را در کتابخانه‌ای بی‌انتها می‌بینی؛ جایی که تمام کتاب‌های جهان در آن نگهداری می‌شوند. میان قفسه‌ها، کتابی با نام تو قرار دارد. وقتی آن را باز می‌کنی، تمام خاطرات زندگی‌ات را در صفحاتش می‌بینی. اما آخرین صفحه کاملاً سفید است؛ زیرا پایان داستان را هرگز کسی نمی‌تواند بنویسد. https://t.me/oresit

  • без подписи

  • مرگِ آینه‌های شکسته تمام عمرت هزاران نسخه از خودت را در آینه‌ها دیده‌ای. اما در آخرین لحظه، آینه تصویر دیگری را نشان می‌دهد؛ انسانی آرام‌تر، شادتر و سبک‌تر از تو. او لبخند می‌زند و تو می‌فهمی که مرگ، شاید ملاقات دوباره با همان انسانی باشد که همیشه آرزو داشتی باشی. https://t.me/sottend

  • без подписи

  • مرگِ ناقوس نیمه‌شب ناقوسی از دور به صدا درمی‌آید؛ نه یک‌بار، بلکه دوازده مرتبه. با هر ضربه، بخشی از خستگی سال‌ها زندگی از شانه‌هایت برداشته می‌شود. وقتی آخرین ضربه نواخته می‌شود، دیگر حتی سنگینی جسمت را نیز احساس نمی‌کنی. https://t.me/skippyplace

  • без подписи

  • مرگِ گل‌های خشک‌شده گل‌های خشک‌شده میان صفحات کتاب‌هایت هنوز عطر اندکی دارند. وقتی چشمانت را می‌بندی، تمام خاطراتت نیز همچون همان گل‌ها از میان صفحات زندگی‌ات بیرون می‌ریزند؛ عشق‌های نخستین، خنده‌های کوتاه و غم‌های فراموش‌شده. https://t.me/Amaya402IsHere

  • без подписи

  • مرگِ آخرین رقص تالاری بزرگ و خالی، تنها با نور شمع‌ها روشن شده است. دستی نامرئی به سوی تو دراز می‌شود و تو بی‌اختیار آن را می‌گیری. موسیقی آرام آغاز می‌شود و تو آخرین والس زندگی‌ات را با مرگ می‌رقصی. نه غمگین است و نه ترسناک؛ تنها باشکوه است. https://t.me/lilariebrax

  • без подписи

  • مرگِ سالن اپرا صدای ویولن آرام در هوا پیچیده است و تو روی صندلی مخملی سرخ‌رنگی نشسته‌ای. موسیقی به اوج خود رسیده و درست زمانی که آخرین نت نواخته می‌شود، قلبت نیز آخرین ضربه‌اش را می‌زند. برای نخستین بار متوجه می‌شوی زندگی نیز تنها قطعه‌ای موسیقی بوده که سرانجام به پایان رسیده است. https://t.me/Umionne

  • без подписи

  • مرگِ کلاغ سیاه کلاغی روزهاست روی شاخه درخت روبه‌روی پنجره‌ات می‌نشیند. هیچ‌کس متوجه حضورش نشده، جز تو. در آخرین لحظه، برای نخستین بار صدایش را می‌شنوی که شبیه آواز نیست؛ بیشتر شبیه خداحافظی است. او بال‌هایش را می‌گشاید و تو احساس می‌کنی روحت نیز همراهش به پرواز درآمده است. https://t.me/iilpakll

  • без подписи

  • مرگِ باران نقره‌ای بارانی آرام می‌بارد، اما قطره‌هایش زیر نور ماه مانند نقره می‌درخشند. آخرین قطره‌ای که روی پوستت می‌افتد، سرد نیست؛ گرم است، مانند لمس دستی آشنا. مرگ، گاهی تنها یک قطره باران است که تو را با خود به ابرها بازمی‌گرداند. https://t.me/candywof

  • без подписи