tgindex
​​‌ ㅤ‌𝖵𝗈𝖼𝖺𝗅𝗋𝖺c𝗁𝖺 🧸

​​‌ ㅤ‌𝖵𝗈𝖼𝖺𝗅𝗋𝖺c𝗁𝖺 🧸

Статистика
@Vocalrachaeeперсидский

ㅤ‌ ㅤ‌𝘃𝗼𝗰𝗮𝗹𝗿𝗮𝗰𝗵𝗮'𝘀 𝘀𝗮𝗳𝗲 𝗽𝗹𝗮𝗰𝗲 .  ㅤ‌ ㅤ‌ ㅤ‌ ㅤ‌ ㅤ‌ ㅤ‌ ㅤ‌ ㅤ‌ @Oceanneyesae

Последний пост
22 июн.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
149
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
106
20 постов
Вовлечённость
71,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ‌﹙ ششـم مـاهِ جـون، سـالِ دوهـزاࢪوبـیـست‌و‌چـهاࢪ​​‌ .﹚     ‍ ‍ ‍ ‍ ‍— شـࢪوع دوبـاࢪه‌ے‌ِ ووکـال‌ࢪاچـا

  • خیلی خوشحالم که ووکال‌راچا بخشی از من بوده و هنوزم هست و تونستم به‌خاطرش کلی دوست پیدا کنم 💕

  • دوستان اینجا دیگه فعالیتی نداره، اگر دوست داشتید بیاید اینور.

  • видео или голосовое, без подписи

  • "I will be your brother, and I'll hold your hand. You should know I'll be there for you."

  • ㅤㅤㅤㅤㅤ    ֶָ֢

  • видео или голосовое, без подписи

  • ✨️ سونگمین به جونگین : اگه اسم «جونگین» رو برعکس کنیم، می‌شه "شناسایی کردن/تشخیص دادن" تو تنها کوچیکتری هستی که واقعاً بهش افتخار می‌کنم. چون تو اینجایی، فکر می‌کنم همیشه می‌تونم در مرکز توجه باقی بمونم. ممنونم، چه الان، چه همیشه. ✨️ جونگین به سونگمین : صحبت باهات امروز باعث شد بخش‌هایی از خودم رو درک کنم که حتی خودم هم نمی‌شناختمشون و همه‌شون چیزهای خوبی بودن... برای همین همین خیلی خوش گذشت. همیشه ممنونم ازت. وقتی باهمیم همه چیز این‌قدر راحت و آسونه... بیا برای مدت طولانی کنار هم بمونیم. بیا حداقل یه بار امسال باهم بریم کمپ. فعلاً.

  • - 🦊 : ممنونم که همیشه مراقب منی. انگار همیشه منم که دیگران ازم مراقبت می‌کنن. ممنونم که هنوزم منو تحمل می‌کنی حتی وقتی بداخلاقی می‌کنم. بخوام اِگیو انجام بدم؟ فراموشش کن!! اون اصلاً دلش نمی‌خواد همچین چیزی ببینه. 🐶 : دوستت دارم.

  • - 🦊 : فکر می‌کنم اون کسیه که من قبل از هر کسی بهش اعتماد دارم، تحت هر شرایطی. و همین‌طور سعی می‌کنم برای اون هم چنین آدمی باشم. چون خیلی خوب همدیگه رو می‌شناسیم، وقتی واقعاً اوضاع سخت می‌شه اون اولین کسیه که میاد پیش من. نمی‌تونم وارد جزئیات بشم که دقیقاً چه چیزی سخت بود فقط... وقتی همه چیز واقعاً سخت بود، حتی مسائلی که کمپانی نمی‌تونست حلشون کنه، اون برام حلشون کرد. 🐶 : فکر می‌کنم داره تبدیل به یک بزرگسال فوق‌العاده می‌شه. حتی اگر فقط یک سال اختلاف سنی داشته باشیم، ولی اینکه وقتی از دل این سختی‌ها رد می‌شد تونستم کنارش باشم، باعث شد بفهمم این تجربه واقعاً چقدر ارزشمنده.

  • - بعدش قرار گذاشتن که یادگاری‌هایی که از هم دارن رو بیارن و درباره‌شون حرف بزنن. اولش شوخی کردن که هیچی نیاوردن، ولی بعد جونگین اعتراف کرد که آورده و سونگمین درباره‌ یادگاری خودش صحبت کرد سونگمین گفت که به یادموندنی‌ترین هدیه‌ای که از جونگین گرفته، گوشی‌ای بود که کریسمس بهش داده. گفت که الان از گوشی‌ای که چان بهش داده استفاده می‌کنه، ولی خیلی باهاش کاری نداره چون دیگه حتی بازی هم نمی‌کنه و حس می‌کنه یه‌ذره سنگینه، برای همین بیشتر به‌عنوان گوشی دوم ازش استفاده می‌کنه. جونگین هم کاپشنی که سونگمین تو فوریه بهش داده بود رو نشون داد و گفت که خیلی دوسش داره و خیلی زیاد می‌پوشدش. درواقع جونگین خودش می‌خواست اون کاپشن رو بخره ولی یه حسی داشت که سونگمین قراره بهش هدیه‌ش بده، برای همین خودش نخریدش. بعد سونگمین گفت که نمی‌فهمه چطور ممکنه جونگین این‌قدر از نظر ظاهری بامزه باشه ولی هیچ‌وقت رفتار بامزه نداشته باشه یا کار بامزه‌ای نکنه. جونگین هم گفت که مامانش هم همینو می‌گه.

  • - سونگمین از جونگین پرسید که به نظرش بیشتر چه نوع شخصیتی از خودش نشون می‌ده : کسی که کاملاً مثل یک بزرگتر رفتار می‌کنه یا کسی که با کوچکترها در یک سطحه. همچنین گفت که بعضی مواقع واقعاً حس می‌کنه جونگین برادر بزرگ‌ترشه. جونگین گفت که وقتی با سونگمینه، هیچ حس سلسله‌مراتبی بینشون نیست و این موضوع نادره چون خیلی‌ها نمی‌تونن همچین چیزی رو تجربه کنن. 🐶 : وقتی جونگین روی چیزی گیر می‌کنه، دیگه ولش نمی‌کنه و وقتی این اتفاق می‌افته همه اعضای بزرگتر فقط می‌گن : "آره، اون واقعاً کله‌شقه" تا وقتی چیزی رو که می‌خواد به دست نیاره ولش نمی‌کنه. این ویژگی‌شه.. پس از یه لحاظ... واقعاً شبیه یه برادر بزرگتره. 🦊 : البته منم همین‌طورم... بعضی وقت‌ها سونگمین انعطاف‌پذیر نیست. خیلی به همه چیز گیر می‌ده و همه چیز رو بررسی می‌کنه و از این جور چیزا. منم می‌گم : "چرا این‌قدر سخت می‌گیری؟" البته این احتیاط خوبه ولی بعضی وقتا می‌خوام بهش بگم : "فقط انجامش بده دیگه!"

  • - 🐶 : یه چیز جالبه اینه که تو با اینکه از همه کوچیک‌تر بودی، ولی بقیه تو رو به زور این‌ور و اون‌ور نمی‌کشیدن، خودت می‌دونستی کی و کجا چی بگی 🦊 : ولی شما بهم این آزادی رو دادین، واسه همین تونستم. حتی اگه نمی‌خواستم شما مجبورم می‌کردین انجامش بدم 🐶 : همیشه خیلی خوب حرفت رو می‌زدی و به نظرم این خوبه. منم از اون‌هام که همه‌چیز باید طبق فکر خودم پیش بره و تو خیلی شبیه منی. تو هم نمی‌تونی چیزی رو قایم کنی. 🦊 : ولی درواقع من از اوناییم که همه‌چیزو قایم می‌کنم، فقط چیزی برای قایم کردن ندارم واسه همینم چیزی قایم نکردم 🐶 : جدی؟ اصلاً مگه می‌شه؟ 🦊 : اگه واقعاً چیزی ناراحتم کنه، می‌گم ولی بقیه‌شو... فقط ولش می‌کنم.

  • - 🐶 : وقتی که چهار نفرمون باهم زندگی می‌کردیم، یه حس خاصی داشت.. 🦊 : من واقعاً اون دوران رو دوست داشتم، خوش می‌گذشت 🐶 : برمی‌گشتیم خوابگاه و درباره اینکه کی اول دوش بگیره دعوا می‌کردیم، الان دیگه همچین چیزی غیرممکن به نظر می‌رسه. اصلاً نمی‌دونم چطور اونطوری زندگی می‌کردیم و چطور می‌تونستیم اون‌همه لباس رو تو اون اتاق‌های کوچیک جا بدیم؟ تعجبی نداره که همیشه پذیرایی به‌هم‌ریخته بود... هر صبح یکی‌ یکی از اتاق‌ها بیرون می‌اومدیم 🦊 : ولی واقعاً خوش می‌گذشت.

  • - 🐶 : ولی ما واقعاً زیاد به اتاق هم سر نمی‌زنیم؟ حداقل ماهی یه بار یه جایی می‌ریم 🦊 : دیروز داشتیم تو اتاق یونگبوک هیونگ بازی می‌کردیم 🐶 : زمانی که اون برای یه برنامه خارج از کشور بود 🦊 : ما از کامپیوترش استفاده کردیم و باهاش بازی کردیم 🐶 : حتی تمرین ووکال هم داشتیم 🦊 : اوه، آره، درسته. اول تمرین کردیم، بعدش بازی کردیم.

  • - دارن درباره لحظاتی صحبت می‌کنن که توی این هشت سال بیشتر از همه تو ذهنشون مونده. جونگین می‌گه که برای خودش، روزهای دوران کارآموزی به‌یادموندنی‌ترینن. 🦊 : اون موقع واقعاً به همدیگه وابسته بودیم... خیلی خام و بی‌تجربه بودیم. 🐶 : صادقانه بگم، فکر می‌کنم من به لطف اون تونستم دوران کارآموزی رو بگذرونم و این اصلاً اغراق نیست. اون واقعاً تکیه‌گاه بزرگی برام بود. من یهویی به گروه اضافه شدم، برای همین تمام تلاشم رو می‌کردم که عقب نیفتم. خاطرات دردناکین ولی بین اون‌ها، اون همیشه بخشی از خاطرات خوبم بود، خاطراتی که هیچ‌وقت فراموششون نمی‌کنم. - بعدش درباره این صحبت کردن که خیلی وقت‌ها با هم غذا می‌خورن، حتی توی مدت استراحتشون بعد از کار و وقتی رفته بودن پاریس با هم باربکیو خوردن. سونگمین هم گفت چون سلیقه غذایی‌شون شبیه همدیگه‌ست، معمولاً همون غذا رو انتخاب می‌کنن و هیچ مشکلی برای انتخاب پیش نمیاد ✨️.

  • - 🐶 : اون روز خیلی خوب بود، وسط زمستون از سرما داشتیم یخ می‌زدیم، ولی جلوی آتیش میکروفون رو گرفته بودیم و خیلی خوش گذشت. من کمپ رفتن رو هم دوست دارم ولی یکی از دلایلی که می‌خواستم این رو با تو انجام بدم این بود که حس طبیعی و بی‌تکلفی داشت. به نظرم وقتی فضا اینطوریه همه‌چیز رو خیلی خالص و واقعی ثبت می‌کنی. وقتی سانگ‌بای رو شروع کردم، می‌دونستم اولین نفر باید تو باشی 🦊 : اگه من تو زندگی‌م یه لحظه ارتقا داشته باشم، اون لحظه سانگ‌بای بود 🐶 : از قبل بهش فکر کرده بودم که همون روز تولدت منتشرش کنم، اینکه این لحظه رو با کسایی که بیشتر از همه جونگین رو دوست دارن به اشتراک بذارم برام مهم بود.

  • - 🦊 : وقتی دیدم اون آهنگ پاپ رو خوندی، شوکه شدم 🐶 : بیلی آیلیش؟ جونگین: آره، واقعاً منو شگفت‌زده کرد 🐶 : خیلی براش تمرین کرده بودم 🦊 : شاید این بهترین اجرات تو کل دوران سانگ‌بای بود. حالا که با هم تو سانگ‌بای خوندیم، واقعاً تفاوت رو حس کردم. وقتی من می‌خونم حس می‌کنم فقط دارم می‌خونم، ولی وقتی تو این کارو می‌کنی انگار داری یه داستان تعریف می‌کنی. واقعاً بهم الهام بخشیدی. تو همیشه خوب بودی، برای همین اولش متوجه تغییر‌هایی که کردی رو نشدم. ولی این اجرای پاپ آخرت واقعاً منو تحت تأثیر قرار داد. 🐶 : استی هم خیلی دوستش داشتن و ویوش واقعاً یه سطح دیگه بود. همون موقع بود که حس کردم دارم کم‌کم سبک خودم رو پیدا می‌کنم.

  • - 🐶 : ما با هم کلاس ووکال‌ می‌رفتیم. من اول شروع کردم و واقعاً خیلی کمکم کرد. برای همین ازت خواستم باهام بیای و در نهایت با هم تمرین کردیم. 🐶 : حتی وسط اجراها، وقتی می‌بینم چقدر با اعتمادبه‌نفس صداتو ارائه می‌دی، باعث می‌شه فکر کنم "ما فقط درجا نمی‌زنیم" این اواخر واقعاً شگفت‌زده شدم. حتی وسط شو ازت پرسیدم. تو خیلی خوب چیزا رو یاد می‌گیری. دیدن اینکه چطور اینا رو تو عمل پیاده می‌کنی، باعث شد احساس غرور کنم، حتی با اینکه من معلمت نبودم. از اونجایی که به اجرا ادامه می‌دیم و مردم به آهنگ‌هامون گوش می‌دن و حمایتمون می‌کنن، حس می‌کنم باید نشون بدیم که داریم پیشرفت می‌کنیم، حتی اگه ذره‌ذره باشه. برای همین رفتم دنبال یاد گرفتن چیز جدید (کلاس‌های جدید) من واقعاً عاشق اینم که بخشی از یک گروه باشم. تو ثبات آرامش زیادی پیدا می‌کنم. ولی می‌شه گفت پا گذاشتم توی یه ماجراجویی. وقتی خونه‌م رو عوض کردم، هم از درون، هم از بیرون، واقعاً دوران سختی بود برام. مطمئنم برای تو هم همین‌طور بوده.

  • - 🐶 : اوه، الان یه چیزی یادم افتاد. تو تور، یه سوسک عظیم دیدم و فقط این‌جوری بودم که "آآآآ" این اولین بار تو زندگیم بود که همچین صدایی ازم در اومد... خشک شده بودم. خیلی بزرگ بود... ولی تو راحت از کنار بچه‌ها رد شدی، با یه دستمال گرفتی‌ش، لهش کردی و انداختیش دور. 🦊 : ولی واقعیت اینه که من از اون آدم‌ها نبودم که راحت برن سراغ حشره‌ها. قضیه اینه که وقتی کارآموز بودم، هی بین سئول و بوسان رفت‌و‌آمد می‌کردم و پدر و مادرم به یه جایی دورتر از ایستگاه قطار بوسان نقل‌ مکان کرده بودن و نمی‌تونستم پیششون زندگی کنم، چون باید هر روز می‌رفتم سئول. واسه همین پیش مادربزرگم که خونه‌ش تو کوه بود، زندگی می‌کردم. فکر کنم اون موقع هر مدل حشره‌ای که تو دنیا هست رو دیدم. واسه همین دیگه بهشون عادت کردم و می‌تونم راحت باهاشون برخورد کنم.