tgindex
صدف
@Writer_Sadafперсидский

واژه‌های تب‌آلود دختری از سرزمین ممنوعه‌ها.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
11
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
141
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
62
26 постов
Вовлечённость
44,0%
к подписчикам
Постов в день
1,6
всего 26
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
25
1/48двое суток
28
1/72трое суток
30

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • امشب تمام خاطرات پنج سال پیش به ذهنم هجوم آورده‌اند.

  • داخل تاکسی تصمیم گرفتم تمام تصاویر آن سوی شیشه را در ذهنم سانسور کنم؛ بیرق‌های سفید و سیاه، موترهای تویوتا، شعارهای آزادی و... اما یکباره با دیدن منظره‌‌ای عجیب ذهنم قفل شد. چشم‌هایم را تا حد ممکن بزرگ کردم تا دخترکی را ببینم که وسط چهارراه، بیرق سفید و سیاه طالبان را در دست گرفته و آن را محکم تکان می‌داد. دچار شوک شدم. آیا دخترک واقعا از کاری که می‌کرد درک کامل داشت؟ این خاطره به سال گذشته برمی‌گردد. امروز آن را در دفترچه خاطراتم پیدا کردم. #صدف

  • هر روز سال تلاش می‌کنم لبخند بزنم، با دنیا مهربان باشم و واکسنی با دوز بالای امید را در رگ‌هایم تزریق کنم. اما همین که در سالنامه صفحه قبلی کنار می‌رود و ماه اگست از راه می‌رسد، دیگر تلاش کافی نیست. ذهنم بی‌اختیار به عقب برمی‌گردد، تمام روزهای آن سال را به…

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • داستان کوتاه «جشن مورچه‌ها» نگارشی از بانو گیتی آرین.

  • 29 июл.8233из FiveTwoHZ

    آن دختر شعر بود. اما کنارِ مردی که سوادِ خواندن نداشت! #ناشناس پنجاه‌و‌ُدو هِرتز🌱

  • без подписи

  • без подписи

  • فکرش را نمی‌کرد یک انتخاب ساده، سرنوشتش را تغییر دهد. ننه‌ جان گفته بود: «شوهر کردن هیچ شباهتی به خرید ماتیک ندارد که پس‌فردا اگر از رنگ و کیفیتش خوشت نیامد، زود به دکان بنجاره بروی و بدلش کنی.» حماسه آن وقت به این حرف خندیده بود و ننه جان با پرخاش ادامه داده بود: «نخند، دختر جان! این حرف‌ها واگویه‌های یک آدم پیر و فرسوده نیست. من دیده‌ام که می‌گویم؛ خانه‌ای شوهر به راهی بی‌بازگشت می‌ماند. آن‌قدر مسئولیت بر دوشت می‌افتد که خودت را از یاد می‌بری.» باز حماسه خندیده بود و باز ننه جان نصیحتش کرده بود. انتظار می‌رفت این حرف‌ها در ذهن یک بیمار مبتلا به آلزایمر بیشتر بماند تا در ذهن یک دختر عاشق. #داستانک #صدف

  • без подписи

  • چقدر دوست داشتم یکی از اعضای گروه درمانی جولیوس باشم. چهل‌وهشت ساعت از تمام کردن کتاب «درمان شوپنهاور» گذشته است، اما هنوز احساس عمیقی که در من ایجاد کرده، کمرنگ نشده است. #صدف

  • без подписи

  • без подписи