- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 12
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 174
- 1/48двое суток
- 199
- 1/72трое суток
- 215
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
چند سال پیش، وقتی برای نخستین بار «انسان در جستجوی معنا» را خواندم، چیزی که بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، خودِ ویکتور فرانکل بود؛ انسانی که از دل یکی از تاریکترین دورههای تاریخ گذشته بود و با وجود از دست دادن خانواده، آزادی و بسیاری از چیزهایی که زندگی را برای انسان قابل تحمل میکنند، هنوز توانسته بود معنایی برای ادامه دادن پیدا کند. ادامۀ نوشته را در لینک زیر بخوانید: https://gandomin.com/5170/ #گندمین #زن_و_نویسندگی #gandomin #Afghanistan
اجرای باله دریاچه قو در ۱۹۰۱ در تالار بولشوی مسکو
امروز که برای تهیه غذای پیشوگک بیرون رفته بودم، راننده تاکسی در رادیو به زندگینامه چایکوفسکی گوش میداد. البته نمیدانم واقعا خودش آن را گذاشته بود یا فقط رادیو روشن بود تا چیزی پخش شود. به هر حال، گوینده بسیار درباره چایکوفسکی صحبت کرد و در پایان، بخشی از باله «دریاچه قو» را پخش کرد و مسیرمان را زیبا ساخت. آن موسیقی باعث شد که گرمای راه را کمتر احساس کنم و تا رسیدن به مقصد، چیزی دلنشینی بشنوم و به سالهایی فکر کنم که تحتتأثیر این باله، آهنگسازش، داستان اودت و تحقیق درباره قوها و شیوه زندگیشان «سوگوار خاموش» را بنویسم.
نبات زندگیام رسید و از امروز، یک دلیل دیگر برای شیرینتر شدن زندگیام دارم. از همان روزی که بهشت گفت: «از دوستم خواستم که او را به تو بدهد»، نصف هوش و حواس من پیشش بود. از آن روز تا حالا، دمبهدقیقه در خانه از او حرف زدهام؛ از اینکه چطور ازش مراقبت کنم…
نبات زندگیام رسید و از امروز، یک دلیل دیگر برای شیرینتر شدن زندگیام دارم. از همان روزی که بهشت گفت: «از دوستم خواستم که او را به تو بدهد»، نصف هوش و حواس من پیشش بود. از آن روز تا حالا، دمبهدقیقه در خانه از او حرف زدهام؛ از اینکه چطور ازش مراقبت کنم تا سالم بماند و احساس امنیت و آرامش داشته باشد، چه نامی برایش انتخاب کنم که برازندهاش باشد، و چه بازیها و سرگرمیهایی بسازم تا کنار من حوصلهاش سر نرود. شیذر و شایان از من هم خوشحالترند. آریا همهی کارهایش را انجام میدهد، اما مدام میگوید: «فقط نمان که زیادی به من نزدیک شود!» مینه هنوز هم سر اسمش با من بحث دارد. لالا فایق هم امروز لطف بزرگی کرد و او را سالم به خانه رساند. نمیدانم چطور میشود خوشحالی این لحظه را توصیف کرد. حالا که روبهرویم نشسته و با آن چشمهای کنجکاوش به اطراف نگاه میکند، دقیقاً نمیدانم چه احساسی دارم؛ خوشحالم؟ هیجانزدهام؟ یا ترکیبی از تمام حسهای خوب را تجربه میکنم. اما از همین ابتدا میخواهم یک چیز را برای خودم روشن کنم: من صاحب او نیستم؛ دوستش هستم، همخانهاش هستم، کسی که میخواهد بخشی از زندگیاش را در کنار او بگذراند. پشکک موجودی آزاد است. من میتوانم برایش غذا بگذارم، با او بازی کنم، از حضورش لذت ببرم و تا جایی که میتوانم مراقبش باشم، اما هرگز نمیخواهم مالک او باشم. همانطور که دو خرگوشم، دو سگ کوچکم و پیشی نازنین کودکیام، در ذهن و قلبم همیشه موجوداتی آزاد بودند، این یکی هم برای من آزاد خواهد ماند. امیدوارم بتوانم تمام مهری را که احساس میکنم روزی در حق آن نازنینها کم گذاشتهام، امروز با تمام وجود نثار این پشکک کنم. 4/8/2026
видео или голосовое, без подписи
به کوچکترین عضو خانوادهمان خوشآمد بگویید. 🐾:]