Wabi-sabi | Deeba Amin
Статистикаدیبا، مونالیزا، نوا، پولاریس، آرکیدهی سفید، جسور، ادیب، نرگس، ماهورا، حریر، مانار، آرنا و...ام. اما اگر مرا ورق بزنی، اگر تا انتها بخوانیام، خواهی دانست نه در نامها خلاصه میشوم، نه در تعبیرها. من خودِ واژهام، پیش از آنکه نامی بر من نهاده باشند.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 52
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 165
- 1/48двое суток
- 189
- 1/72трое суток
- 203
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
کاش تمام کتابهایم را گم کنم، تمام آنچه نوشتهام و تمام چیزهایی را که میدانم؛ در عوض، کسی را پیدا کنم که جزئیاتِ کوچک از من بداند، از شنیدنِ من سیر نشود، چیزهایی را به خاطر بسپارد که هیچکس نمیسپارد و کمی هم، بیدلیل، مرا دوست داشته باشد. #دیبا
باید عاشق شوی تا بفهمی دلبستگی یعنی چه، باید شکست بخوری تا بفهمی غرور چه بهایی دارد، باید چیزی را از دست بدهی تا ارزش داشتن را بفهمی. آدم ممکن است هزار صفحه درباره دریا خوانده باشد، اما تا یکبار وسط طوفان نایستاده باشد، هنوز نمیداند دریا یعنی چه. زندگی را…
باید عاشق شوی تا بفهمی دلبستگی یعنی چه، باید شکست بخوری تا بفهمی غرور چه بهایی دارد، باید چیزی را از دست بدهی تا ارزش داشتن را بفهمی. آدم ممکن است هزار صفحه درباره دریا خوانده باشد، اما تا یکبار وسط طوفان نایستاده باشد، هنوز نمیداند دریا یعنی چه. زندگی را نمیشود از پشت شیشه تماشا کرد. باید وارد خیابان شد، اشتباه کرد، دل بست، زمین خورد، بخشید، رفت و دوباره برگشت. دانستنِ زندگی با زندگیکردن فرق دارد. #دیبا
یکی از خطاهای جالبی که در کتاب هنر شفاف اندیشیدن با آن روبهرو میشویم، «خطای بدنِ شناگر» است. داستان از این قرار است که ما وقتی شناگرهای حرفهای را میبینیم، با آن شانههای پهن، کمرهای باریک و بدنهای تراشیده، خیلی راحت به این نتیجه میرسیم که: «شنا کردن آدم را اینطوری میکند!» پس اگر من هم از فردا بروم شنا، چند ماه دیگر احتمالاً از آن بدنهایی خواهم داشت که لباس به تنشان میچسبد و آدم برای دیدنشان مجبور میشود یکبار دیگر برگردد و نگاه کند! اما یک نکتهی کوچک را فراموش کردهایم: شاید شناگرها بهخاطر شنا کردن این بدن را ندارند؛ شاید آدمهایی که از ابتدا استعداد و ساختار بدنی مناسب شنا داشتهاند، بیشتر به شناگر حرفهایشدن رسیدهاند. یعنی ما نتیجه را میبینیم و مسیر رسیدن به آن را بهاشتباه علت تصور میکنیم. این خطا فقط دربارهی بدن نیست، دربارهی زندگی است. ما برای خودمان یکسری «اگر» ساختهایم. اگر پولم به این اندازه برسد، خیالم راحت میشود. اگر خانهی خودم را داشته باشم، آرام میشوم. اگر فلان کار را پیدا کنم، دیگر دغدغهای ندارم. اگر به فلان وزن برسم، بالاخره از بدنم راضی میشوم. اگر مهاجرت کنم، زندگی شروع میشود. اگر با او ازدواج کنم، دیگر همهچیز سر جای خودش میافتد. اگر فلان سفر را بروم، حالم خوب میشود. و ما زندگی را معطلِ آن «اگر» میکنیم. با خودمان میگوییم: «فقط برسم به آنجا؛ بعدش دیگر همهچیز گل و گلزار است.» اما میرسیم. و درست همانجایی که فکر میکردیم قرار است موسیقی متن زندگی شروع شود، میبینیم از زیر پلو، مُلی برآمده! چون ما عاشقِ «تصویر مقصد» بودیم، نه لزوماً خودِ مقصد. و این قسمت ماجرا جالبتر میشود: گاهی مشکل این نیست که به ایدهآل خود نرسیدهایم؛ مشکل این است که رسیدهایم و هنوز ذهنمان اجازه نمیدهد لذتش را ببریم. در اوج دوست داشتن، یکدفعه ذهنمان میآید وسط: نکند این علاقه از یک خلأ آمده باشد؟ نکند زیادی دوستش دارم؟ نکند وابسته شوم؟ نکند آدم بهتری هم وجود داشته باشد؟ نکند انتخاب اشتباهی کرده باشم؟ نکند اگر کمی بیشتر بگردم، بهترش را پیدا کنم؟ نکند این رابطه ایدهآل نباشد؟ غذا میخوریم و به غذای میز بغلی نگاه میکنیم. لباسی میخریم و چند دقیقه بعد مدل دیگری را میبینیم. خانه داریم و خانهی دیگری را تصور میکنیم. سفر رفتهایم و عکسهای سفر دیگران را میبینیم. با آدمی هستیم که دوستش داریم و ذهنمان مشغول ساختن نسخهی فرضیِ «آدم بهتر» است. فکر میکنیم همیشه یک زندگیِ دیگر، یک آدمِ دیگر، یک خانهی دیگر، یک بدنِ دیگر، یک شهرِ دیگر و یک «نسخهی بهتر» چند قدم آنطرفتر ایستاده است. این همان جایی است که باید حواسمان باشد: هر چیزی که کامل به نظر میرسد، لزوماً کامل نیست؛ و هر چیزی که کامل نیست، لزوماً انتخاب اشتباهی نیست. زندگی قرار نیست روزی به نقطهای برسد که دیگر هیچ چیزی اذیتت نکند، هیچ کمبودی نداشته باشی و هیچ «کاش»ی در ذهنت پیدا نشود. #دیبا
اگر دژاوو، پاریدولیا، آپوفنیا، میسوفونیا، لوسید دریم و مالیخولیا برایت غریبه نیستند، بیا بنشینیم حرف بزنیم؛ قهوهاش با من، حرفهایش با تو. #دیبا
زرلشت دیروز در موتر به تمنا میگفت: «دیبا در صنف، سرش روی مینیاتوری بود و فقط مینیاتوری میکرد؛ همیشه هر کاری را که میکند، فقط همان کار را میکند.» چه خوب شناخته زرلشت. :) من وقتی چای میخورم، چای میخورم. وقتی آشپزی میکنم، آشپزی میکنم. وقتی مینویسم، جهان برایم چند ساعت از حرکت میایستد. و وقتی نگاهت میکنم، فقط نگاهت میکنم. مهم نیست چند دغدغه گوشهی ذهنم پرسه میزنند، مهم نیست بیرون از این لحظه، در این جهانِ کوفتی چه میگذرد؛ من بلد نیستم چیزی را نصفه زندگی کنم. هرجا باشم، تمامم همانجاست. #دیبا