tgindex
آشوب-
@aashobpМузыкаперсидский

در اینجا گر کسی لبخند زد یک‌دم، مارا بس است.🌖 ۰۲/۱۲/۱۸ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5378466369

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
170
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
53
22 постов
Вовлечённость
31,2%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 22
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
23
1/48двое суток
26
1/72трое суток
28

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • حوصله ندارم به چیزی جز تو فکر کنم هرچه غیر از تو آغاز بیهودگیست وقتی نمانده تا بیهوده از دست دهم تنها تقدیری را دوست دارم که به سمت وسوی چشمان تو باشد.

  • ای همه گل‌های از سرما کبود خنده‌هاتان را كه از لب‌ها ربود؟ -مشیری

  • دوستان، حرفی؟ سخنی؟ پیشنهادی؟ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5378466369

  • کارم تمام است؛ مثل نقشه لو رفته یک گنج. دوستش دارم و می‌داند. - احمدی

  • اولین بار که تو را دیدم، زخمی داشتی که از دیگری بود. من تو را با زخم‌هایت دوست داشتم. - جمال ثریا

  • 10 авг.345из garousabdolmalekian

    دست‌هایش را بسته بودند که شعر ننویسد و سایه‌اش بر دیوار شعر بود گفت: سایه‌ها همیشه عریان‌اند حتی اگر لباس پوشیده باشند دیوارها از در بیرون رفتند تا با دیوارهای بیشتری برگردند... ** در روزهای بعد آنقدر غذا نخورد که روزهای بعد بر زمین افتادند و آنقدر لاغر شده بود که می‌توانست از لای دو ساعت عبور کند و جوری آن لحظه را بنویسد که زمان و زبان‌اش یکی شوند در نیمه‌های شب طوری به خواب رفت که می‌توانست چند فردا داشته باشد در روزهای بعد بود که در سلول‌ها سطر پیدا کردند در مشت‌ها، موسیقی در جیب‌ها، کلمه در هفته‌های بعد بود که هر که را از طناب آویختند، شعر شد! کسی که شعر می‌نویسد، تنهاست! و او که گوشه‌های جوانی‌اش را جویده ‌است و هر گلوله‌ای که خورده را هضم کرده، می‌داند خشمی که در خیابان‌ها آفتاب می‌خورد بر شاخه‌ها مشت خواهد داد •• سایه‌اش بر دیوار سکوت کرده است! تخیل، سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ موهای معشوقه به باران سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ چشم‌های هم‌بندش به بادام‌هایی که عید امسال را تلخ می‌کنند، سکوت می‌خواهد وصل‌‌کردنِ سینه‌سرخ‌ها به سینه‌ای که از آن بخار برمی‌خیزد، سکوت می‌خواهد وصل‌کردنِ سیم‌های یک بمب‌ساعتی، سکوت می‌خواهد! کسی‌ که شعر می‌نویسد، تنهاست و آنکه سال‌ها بعد تنهایی‌ات را از زیرپله‌ای در کتابفروشی‌های انقلاب می‌خرد هیولای خفته را بیدار خواهد کرد! یعنی کسی نمی‌دانست که زندان دری در سینه‌ی تو داشت و این سطرها از همان‌جا گریخته‌اند و حالا هروقت آن‌ها را پاک می‌کنم استخوانت از زیرشان پیداست یعنی همیشه دیده‌ام گلوله‌ها شلیک می‌شوند و پلک‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک می‌شوند و درخت‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک می‌شوند و پرنده‌ها می‌افتند گلوله‌ها شلیک شدند… تو اما چون آبشار به افتادن ایستاده‌ای! «گروس عبدالملکیان»

  • منم آن رفته از یادی که روزی چشم هایم را به دنیایی نمی دادی ...

  • عاشق که میشوی تمام جهان نشانه معشوقه‌ات دارند، یک موسیقی زیبا یک فنجان قهوه ی تلخ، یک خیابان خلوت و ساکت، به آسمان که نگاه میکنی کبوترانی که پرواز میکنند همه تو را امید میدهند، حتما که نباید هدهد خبری بیاورد، گاهی کلاغی هم از معشوقه‌ات پیام دارد.. جهان عاشقی زیباست آنقدر زیباست که آواره شدنش هم زیباست، مردن در عاشقی هم زیباست… -محمود درویش

  • من پذیرفته‌ام که برای آدم‌های اندک شماری می‌شود حرف زد، برایشان رفیق بود و از سویشان‌ امید رفاقت داشت.

  • امواج نوای تو به من می‌رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی   وین شعله که با هر نفسم می‌جهد از جان خوش می‌دهد از گرمی این شوق گواهی   دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی هر چه تو گویی و تو خواهی -فریدون مشیری

  • ای رنج، اگر اندک باشی تو را تاب می‌آورم. اگر تاب آوردنی نباشی، کوتاه خواهی بود. - لوسیوس سنه‌کا

  • راستش را بخواهی دیگر هیچ چیز از این دنیا را نمیخواهم هرچه خواستم رنج رسید این دنیا با همه خوب و بدش برای دیگران. - لاادری

  • 2 авг.584из aisha_poetry

    شیشه‌ی کنارم در شب ردی آشنا داشت نگاهش کردم و وقتی چشم برداشتم، سنگینی نگاهش پلکم را چنگ گرفت در خودم تا خوردم سایه‌ام عقب کشید وقتی نگاهش به نگاهی می‌رسید لبخند می‌زد عادتی که من هم داشتم دوباره نگاهش کردم نگاهش گلویم را خشک کرد کسی انحنا را از لبانمان دزدیده‌بود کنارم جا خوش کرده بود و چکش به دست ورانداز می‌کرد هرچه می‌گفت در آینه‌ی سنگین نگاهش لمس می‌کردم گفت: گل‌ها پژمرده می‌شوند و می‌توان گل‌های پژمرده را دوست داشت گفت: دریاها خشک می‌شوند و می‌توان شوره‌زار را هم دوست داشت دستش را به سویم دراز کرد و من چون زندانی‌ای پشت شیشه ملاقاتی‌ام را لمس کردم فاصله‌ی شیشه‌ایِ میان دستانمان آزاردهنده بود به آزادی می‌اندیشم به گرفتن دستانش و تا آن روز گل‌های پژمرده را در شیشه‌ای خواهم گذاشت کنار پنجره و آب‌پاشی را بر بومی خواهم کشید تا هر صبح نشانشان دهم -آیشا 🌙 @aisha_poetry

  • لعنت به من و عشق تو و وعده ی "ما"یت لعنت به منِ بی شرفِ مانده به پایت‌ - کاظمی

  • ‏چیزی که دوست دارم این است که با فردی ملاقات کنم که بتوانم کلاهم را به‌ نشانه‌ی احترام به او از سر بردارم و بگویم: متشکرم که متولد شدی، هرچه بیشتر زنده باشی، بهتر است. - ماکسیم گورکی

  • 30 июл.7632из sabz_sa

    من را وطن غمگین کرد، مگرنه من بیدی نبودم که با هر بادی بلرزم.

  • 26 июл.8541из aisha_poetry

    تو را در قعر تاریک‌ترین صبح، کمی مانده به روشن‌ترین شب، صدا کردم. سنگ‌های عظیم، صدایت کردند، و پاسخش تنها یک مخاطب داشت. سنگ‌ها از شرم خاک گشتند، و دیدار به سرانجام رسید. تو گفتی، و من دیدم. چیزی در من بی‌نهایت شد، چیزی شبیه به خواستن، چیزی شبیه به بی‌نهایت خواستن. «شفا»، آری، همین است. در بحر وجودت، گردابی آرام را، در سراسر قلبت، آتشی که نمی‌سوزاند را، در انتهای نگاهت، آغاز را، و در خود، شهامت غرق شدن در بی‌همتایی چون تو را یافتم. شادی بر گونه‌ام چکید، و تو در من جاری شدی، اقیانوسی بزرگ‌تر از آرام، و آرام‌تر از تالاب. هر دیدار، آشنا‌تر از رویا، و تازه‌تر از گیلاسِ تیر. تیرهای شکسته را از تنم چیدی. چیدیم با هم آرزوها را از نو، و تماشا کردیم قطار را از دور. تماشا، خود زیبا بود. از حفره‌های خونین، پنجره ساختی، به تماشا نشستی، ساعتی بی‌کران. جانی‌های جان را قتل‌عام کردی، و عام را حیران گذاشتی. در من فراگیر شدی، و برایم، فراتر از آسمان‌ها خانه ساختی، خانه‌ای شناور بر ابرها. -آیشا 🌙 @aisha_poetry

  • مطمئن‌ترین راه برای فاسد کردن یک جوان این است که به او بیاموزیم کسانی را که مانند او فکر می‌کنند، برتر از کسانی بداند که متفاوت می‌اندیشند. - فریدریش نیچه

  • این جهان آوردگاه موجودات رنج کشیده و محنت زده‌ای است که صرفا با دریدن یک دیگر به هستی خود ادامه می‌دهند. - آرتور شوپنهاور

  • 22 июл.8241из aisha_poetry

    آری، او همیشه بوده است، از زمانی که به یاد می‌آورم، و خواهد بود تا آن‌گاه که چشم، توان دیدن دارد. گاه آن‌قدر بودنش بدیهی می‌شود که دیگر حسش نمی‌کنم، و گاه چنان نعمت حضورش زلال می‌شود که در آن غرق می‌شوم. اگر همه بروند، او خواهد ماند، و اگر همه بمانند، او خواهد ماند. او تمام خوبی های دنیاست تمام کلمات خوبی‌ست که بلدم، تمام کلمات خوبی‌ست که بلد نیستم، و حتی تمام کلمات خوبی‌ست که هنوز هیچ‌کس نیاموخته است و به آرامی به وزن می‌افتد: صدای تق‌تق جام شراب است رفیقم در سیاهی، قرص ماه است کنار او دگر غم‌ها ذلیلند که خنده‌اش، چون عقیق جان پناه است اگر دنیا بریزد، گر بپاشد نگاهش همچنان، تنها پناه است نه اهل فلسفه، نه اهل منطق ولی حرفش همیشه نور راه است رفیق عام، نیمی درد و اندوه است ولی آنکس که گویم مطلقا کوه است -آیشا 🌙 @aisha_poetry

آشوب- — tgindex