- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 78
- 1/48двое суток
- 89
- 1/72трое суток
- 96
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
سلام به همهتون💕🙃 امیدوارم حال همگی خوب باشه یه خواهش کوچیک ازتون دارم اگر نوشتههامو خوندید، خیلی خوشحال میشم بگید کدومش بیشتر به دلتون نشسته نظرتون واقعا برام ارزشمنده 🌙 و دوست دارم از چشم شما ببینمشون🤍 http://t.me/HidenChat_Bot?start=5378466369
شیشهی کنارم در شب ردی آشنا داشت نگاهش کردم و وقتی چشم برداشتم، سنگینی نگاهش پلکم را چنگ گرفت در خودم تا خوردم سایهام عقب کشید وقتی نگاهش به نگاهی میرسید لبخند میزد عادتی که من هم داشتم دوباره نگاهش کردم نگاهش گلویم را خشک کرد کسی انحنا را از لبانمان دزدیدهبود کنارم جا خوش کرده بود و چکش به دست ورانداز میکرد هرچه میگفت در آینهی سنگین نگاهش لمس میکردم گفت: گلها پژمرده میشوند و میتوان گلهای پژمرده را دوست داشت گفت: دریاها خشک میشوند و میتوان شورهزار را هم دوست داشت دستش را به سویم دراز کرد و من چون زندانیای پشت شیشه ملاقاتیام را لمس کردم فاصلهی شیشهایِ میان دستانمان آزاردهنده بود به آزادی میاندیشم به گرفتن دستانش و تا آن روز گلهای پژمرده را در شیشهای خواهم گذاشت کنار پنجره و آبپاشی را بر بومی خواهم کشید تا هر صبح نشانشان دهم -آیشا 🌙 @aisha_poetry
تو را در قعر تاریکترین صبح، کمی مانده به روشنترین شب، صدا کردم. سنگهای عظیم، صدایت کردند، و پاسخش تنها یک مخاطب داشت. سنگها از شرم خاک گشتند، و دیدار به سرانجام رسید. تو گفتی، و من دیدم. چیزی در من بینهایت شد، چیزی شبیه به خواستن، چیزی شبیه به بینهایت خواستن. «شفا»، آری، همین است. در بحر وجودت، گردابی آرام را، در سراسر قلبت، آتشی که نمیسوزاند را، در انتهای نگاهت، آغاز را، و در خود، شهامت غرق شدن در بیهمتایی چون تو را یافتم. شادی بر گونهام چکید، و تو در من جاری شدی، اقیانوسی بزرگتر از آرام، و آرامتر از تالاب. هر دیدار، آشناتر از رویا، و تازهتر از گیلاسِ تیر. تیرهای شکسته را از تنم چیدی. چیدیم با هم آرزوها را از نو، و تماشا کردیم قطار را از دور. تماشا، خود زیبا بود. از حفرههای خونین، پنجره ساختی، به تماشا نشستی، ساعتی بیکران. جانیهای جان را قتلعام کردی، و عام را حیران گذاشتی. در من فراگیر شدی، و برایم، فراتر از آسمانها خانه ساختی، خانهای شناور بر ابرها. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
آری، او همیشه بوده است، از زمانی که به یاد میآورم، و خواهد بود تا آنگاه که چشم، توان دیدن دارد. گاه آنقدر بودنش بدیهی میشود که دیگر حسش نمیکنم، و گاه چنان نعمت حضورش زلال میشود که در آن غرق میشوم. اگر همه بروند، او خواهد ماند، و اگر همه بمانند، او خواهد ماند. او تمام خوبی های دنیاست تمام کلمات خوبیست که بلدم، تمام کلمات خوبیست که بلد نیستم، و حتی تمام کلمات خوبیست که هنوز هیچکس نیاموخته است و به آرامی به وزن میافتد: صدای تقتق جام شراب است رفیقم در سیاهی، قرص ماه است کنار او دگر غمها ذلیلند که خندهاش، چون عقیق جان پناه است اگر دنیا بریزد، گر بپاشد نگاهش همچنان، تنها پناه است نه اهل فلسفه، نه اهل منطق ولی حرفش همیشه نور راه است رفیق عام، نیمی درد و اندوه است ولی آنکس که گویم مطلقا کوه است -آیشا 🌙 @aisha_poetry
عاقبت طناب میپوسد و گره کورش از حدقه درمیرود تنها ردی میماند بر مچ پاهایمان که آن هم به مرور رنگ میبازد و ما رهایی را میبریم با پاهایی که راه رفتن را در خاطر دارند -آیشا 🌙 @aisha_poetry
به ما گفتند عشق گذراست، و همهچیز است تا همهچیز را از ما بگیرند. نمیدانم چقدر به این جمله باور دارم، اما شاید بهتر باشد بپذیریم آنچه تمام میشود عشق نیست. دوست داشتن؟ شاید. گوشهای دراز به سر کردن؟ آری، محتملتر است. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
بهصفحهی آخر که رسیدی، آخرین خط؛ کمی آنسوتر از نقطهی کنار کلمهی پایانی، مکث کن، بخوان، کلماتی را که جرات ماندن نداشتند، بخوان، آنچه را ملال پاککردنش نیست. اینجا پایان نیست، ایستگاهیست که صداها در آن بینام محو میشوند. عینک را بر گریبان رها کن، بگذار جهان کمی تار شود؛ حقیقت در وضوح کمرنگتر است. کاغذی سفید، چشمی بیسو، شمعی بیشعله، انسانی که شهامت گفتن نداشت؛ همه ایستادهاند در حاشیهی چیزی که عمدا سکوت نامیده شده. بخوان، نه آنچه نوشتهاند، نه آنچه خط خورده، آنچه از ترس واقعی شدن هرگز به واژه نرسید. بخوان آن لحظه که بغض صدایت را بلعید، پیش از آنکه جهان از حقیقت آلوده شود. آنجا حقیقت نه در گلو، در امتناع صدا زنده ماند، جهان با بیخبری خودش نجات پیدا کرد. ترس فراگیر میشود، در سطرها میدود، در فاصلهها ریشه میدواند. قلم جوهرش را قورت میدهد، کتاب بیهیچ خداحافظیای تمام میشود دقیقا در لحظهای که ادامه دادن خطرناکتر از سکوت بود. بخوان، با همان بغض، با همان صدای ناتمام؛ بگذار کلمات از شکست عبور نکنند، بمانند در مرز گفتن فروپاشی. درود بفرست به مدادی که با سپیدی نوشت بر سپیدی؛ به ردی که فقط برای کسی که ایستاده قابل دیدن است. هرچه پیش از نقطه بود پررنگ شد، آنچه هرگز نیامد وزن گرفت مثل جملهای که اگر گفته میشد، نه جهان را، گویندهاش را ویران میکرد. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
صدای خشخش رویا را از چشمانم دزدید کنار پنجره رفتم او بود و خیابانی تهی، زیر نگاه ماهی که نور را آرام بدرقه میکرد چگونه میشود میان اینهمه سیاهی کوچه را پاک نگه داشت؟ جادویی در کار نبود فقط مردی با دستانی که پینه از آنها جدا نمیشد در خیابان قدم میزد و با جارویی ساده جویها را به جریان میانداخت نه عصای پادشاهی نه چوب کاهنان چوبی با بوی خاک دشت و دستانی که زمین را بلد بودند او رنجورترین نارنجیِ جهان بود و بخشندهترین صبح شد جویها زمزمه کردند کوچهها نفس کشیدند و اینبار علت را دیدم مرد رفته بود اما رد قدمهایش در شکاف آسفالت سبز مانده بود کنار پنجره ماندم با چشمانی که رویا از آنها رفته بود رویا در خیابان جاری بود زمین زیر پاهایمان اندکی مهربانتر شده بود و ما بیآنکه بدانیم آن را زندگی میکردیم کسی نامش را نمیپرسد ساعت رفتنش را کسی به خاطر نمیسپارد اما قدمهایی هست که روی زمین میمانند تا ما بیآنکه بدانیم بر مهربانی راه برویم پ.ن: ای کاش کار او فقط خزان بود و ما چیزی بیش از قدم هايمان بر زمین نمیگذاشتیم. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
گویند که چرا در بطن همهی نوشتههایت غم جاریست. میخواهم از شادیها بنویسم همه را در یک ورق به گمانم یک ورق کافیست در اینجا گاهی کودکی میخندد از فرط تعجب کار پدرش که اینبار اجازهی خرید بستنی را به او داده است در اینجا گاهی مادری میخندد وقتی فرزندش جان در بدن به خانه میرسد در اینجا گاهی پدری میخندد تا غم چشمانش پیدا نباشد و گاه جوانی میخندد بیدلیل حداقل دلیلش را نمیداند دختری در آینه لبخندش را تمرین میکند برای روزی که شاید واقعی شود و گاهی پسری لبخند میزند بیآنکه بداند چه چیز درونش برای لحظهای از درد دست کشیده است پیرمردی کنار پنجره با نور کمجان عصر چایاش را آرامتر از همیشه مینوشد انگار هنوز چیزی برای دوستداشتن باقیست و زندگی با همهی این خندههای کوتاه نفس میکشد بیآنکه از ما اجازه بگیرد شادی همینقدر است کم، گذرا، بیدلیل و گاهی تنها وقفهای کوتاه میان دو اندوه اما هست. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
ارادت❤️😂😍
ناگهان رنج شکافته میشود و کرم خاکی که پیلهی جسم تنیده بود بیبال سر بر میآورد تنسپرده بر خاک خیره به تاتوره صدای خستهی موریانهها در استخوانِ سکوت میپیچد درختان از فرطِ ایستادن به خود کش و قوس میدهند تاتوره بالا میرفت و راهِ کرم را میکشید و…
ناگهان رنج شکافته میشود و کرم خاکی که پیلهی جسم تنیده بود بیبال سر بر میآورد تنسپرده بر خاک خیره به تاتوره -آیشا 🌙 @aisha_poetry
ناگهان رنج شکافته میشود و کرم خاکی که پیلهی جسم تنیده بود بیبال سر بر میآورد تنسپرده بر خاک خیره به تاتوره -آیشا 🌙 @aisha_poetry
ناگهان رنج شکافته میشود و کرم خاکی که پیلهی جسم تنیده بود بیبال سر بر میآورد تنسپرده بر خاک خیره به تاتوره -آیشا 🌙 @aisha_poetry
دو همسایه خودکاری میخواهم سرخترینِ خودکارها را که جوهرش از ساقههای شقایق گورستان بالا کشیده شده باشد تمام برگهای تقویم را میخواهم تا گوشهای از دی را تا بزنم جایی که دو خانهی سفید به شب هنگام دیرتر خاموش میشوند پلاک ۱۸- پلاک ۱۹- خودکار را بارها بر اعداد میکشم. سیاهی میخواهم آنقدر که برف راه نشستن را فراموش کند و اندکی اسید تا شمارهها از سردر باقی خانهها چکه کنند بگذار بغضها سقفها را بشکافند و دیوارها آجرهایشان را زمین بگذارند تگرگ بر تن شهر بیسقف میکوبد و کفشهایی پشت درها که هنوز انتظار پوشیده شدن میکشند خیس میشوند. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
چشاندی و چشیدم آنچه را باید و آنچه نباید به جواب که رسیدم سوال را گم کردم به مقصد که رسیدم مقصود را در وسعت دشتی که هیچ پناهی نداشت پنهان شدم مرا بیابید -آیشا 🌙 @aisha_poetry
انتظارش را داشتم اما ترجیح میدادم هرگز رخ ندهد چسبی که بر ترکهایم مینشست ته کشیده بود و جستوجو برای معنا در مه سربارهای بیثمر ماند آری تکهای از من در عمق شصتویک متری در کمینگاهِ بلورینِ غربِ تن زیر سنگهای ترکخورده دفن شد عروسهای دریایی شیونکنان، پتو بر سر مزارش را روشن نگاه داشتند صدای زنگولهی عروس زنگدار موجی لغزان به پا کرد و از دل آن لرزش مرا نه همهام را؛ به ساحل بازگرداند. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
آسمان سیاهی را به چوبه میسپارد. روی چهارپایه ایستاده بود، به فردا فکر میکرد. او گذشته بود از شکوفههای رنگارنگ، از باران، از برق ترکخوردهی آسمان، از برق ناب چشم معشوق، از تمام نگاههای متورم که بیپلک، به پای چهارپایه دوخته شده بودند؛ از خانهای گرم که پس از او پنجرههایش کدر میشد. او از خود گذشته بود، اما از وطن؟ بیتباران از او نمیگذشتند. طناب سفتتر میشد، و او به خود نزدیکتر. -آیشا 🌙 @aisha_poetry
حال که میدانم نمیآیی بگذار از نیامدنها بگویم همهجا سفید بود و من به دنبال رنگ فراسوی خیابانها رفتم بنفش… به خانه که رسیدم یادم آمد قلمی در کار نیست اما باید در خانهی روح دريده رنگی ریخت خانه اکنون زمینش پر از اطلسی بود و آسمانش برف من با دستانی که فقط سایهای از کبودی داشتند به کاشتن ادامه دادم حالا که میدانم نمیآیی بگذار این را هم بگویم من با اطلسیها در دی از تو گفتم آنها نامت را بلد بودند و هنوز باور نمیکنند نمیآیی -آیشا 🌙 @aisha_poetry
موجهایی بلند لیوان چای را دربر گرفتند چه بهجا بود سوختن دستان یخزدهام برای یک دم هوا در گلویم گیر کرد چه حافظهی عجیبی دارد جسم؛ در بیحسترین حالت ممکن رسوب کردهام و گویی تمام احساسات تلنبارشده از انگشتانم میچکند -آیشا 🌙 @aisha_poetry