tgindex
عباس حائری

عباس حائری

Статистика
@abbas_haeryперсидский

داستان من و کلمات...

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
7
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
167
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
133
25 постов
Вовлечённость
79,6%
к подписчикам
Постов в день
1,0
всего 26
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
51
1/48двое суток
58
1/72трое суток
63

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در انیمیشن روح، آن قطره‌ی حیات که به عدد شصت و چند خوانده می‌شد، تن به زندگی نمی‌داد. چون دائما می‌خواستند او را با یافتن یک پاسخ درخور برای این پرسش که چرا «باید به دنیا بیایم؟»، قانع کنند. هیچ‌کدام از آن پاسخ‌ها که در آن سالن مخصوص، شبیه‌سازی می‌شد او را قانع نمی‌کرد. او در نهایت به جهان آمد؛ بدون هیچ چرایی مشخصی! و همین باعث شد که طعم زندگی در سایه‌ی آزادی را بچشد و آن وقت دید که چقدر زندگی زیستنی است؛ یک برش پیتزا، یک برگ خشک و یک آب‌نبات توانست او را عاشق زندگی کند. آنقدر که دیگر دلش نخواهد به آن نقطه‌ی برزخ بازگردد. آنا گاوالدا، در یکی از داستان‌هایش، آشنایی یک زن با یک مرد ناشناس را روایت می‌کند. مرد از زن می‌خواهد که با او شام بخورد. زن می‌‌گوید: یک دلیل بیاور که باید این دعوت را قبول کنم. مرد،‌ با لبخند، دستی به صورت اصلاح‌نشده‌اش می‌کشد و می‌گوید: این باید دلیل خوبی باشد؛ اگر شما دعوتم را بپذیرید، انگیزه خواهم داشت تا صفایی به سر و صورتم بدهم! در متن این سبکی، می‌بینی که چقدر بهانه‌های زندگی می‌تواند ساده و در عین حال متین باشد؛ سر و صورتی صفا بدهی، دست ریحانه و بچه‌ها را بگیری و در غروب دم‌کرده‌ی قم، به گوشه‌ی دنجی بخزید. دو یار زیرک و از باده‌ی کهن،‌ دو منی! فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی @abbas_haery

  • اگر کسی در یک خانواده‌ی مهم به دنیا آمده باشد، مصائبی مخصوص به خود دارد. منظورم از خانواده‌ی مهم، خانواده‌ای است که بعضی از اهالی آن سرشناس‌اند. ستارگانی در آسمان سیاست،‌ علم، هنر و یا صنعت دارند و همین مایه‌ی وزانت آن تبار شده است. نوعی اشرافیت غیر مالی در این نوع خانواده‌ها شکل می‌گیرد و مزایایی را به همراه می‌آورد. اما این سکه روی دیگری هم دارد. برای اهالی این خانواده‌ها، معمولی بودن و زیستی سبک‌بار، دشوار و دور از دسترس خواهد بود. هر متولدی که نام آن تبار را به دوش می‌کشد، گرفتار جاذبه‌ی آن خواهد بود. به هر میزان مستعدتر باشد، بیشتر کانون توجهات بزرگترها قرار می‌گیرد و حجم بیشتری از انتظارات به ضمیر و ذهنش تحمیل می‌شود. رفته رفته، مداری در ذهن او شکل می‌گیرد که از آن تبار آغاز می‌شود و به همان نام پایان می‌گیرد. خود را مسئول ادامه‌ی آن خط و نگهبانی از آن میراث را وظیفه‌ی خداداد خود می‌بیند! نمی‌دانم تو هم از چنین خانه‌ای سر برداشتی یا نه؟ به خودت می‌آیی و می‌بینی گرفتار زندانی شدی که کلیدش در دست اجدادت بوده و حالا زیر خروارها خاک‌اند. در عصیان‌های نوجوانی و بلندپروازی‌های جوانی، گاهی به سرت می‌زند که داستانی تازه بگویی و خطی نو بکشی؛ ولی آنها که بزرگ‌ترند، دست به قیچی می‌شوند و پر و بالت را می‌چینند. یا خودت بر اثر چند تلاش نافرجام فرسوده می‌شوی و در نهایت، به همان بام آشنا باز می‌گردی و خانه می‌کنی! این قصه سر درازی دارد؛ این انتظارها که با تحسین، خط رشد تو را دنبال می‌کنند، جهنمی برایت می‌سازند که طعمه‌اش روزهای زندگی بی‌تکرار توست. در ادامه‌ی مسیر، وقتی جهان راه دیگری می‌رود و دست تو را از آن خرماها که بر نخیل آرزوهای کودکی و نوجوانی رسیده بود کوتاه می‌کند، تو طعمه‌ آن دوزخ می‌شوی و به تعداد ثانیه‌های بودنت، از خودت متنفر می‌شوی. تو بار را به مقصد نرساندی، تو شایسته آن نام و میراثِ‌ آن تبار نیستی! تو را بیگانه بخوانند بهتر است تا پسر! اینجاست که احساس بیگانه بودن، سرشارت می‌کند. تو نه به آن سرانجام خانوادگی و نه به هیچ کدام از آن آرزوها که گاه در سر پروراندی،‌ نرسیدی و حالا نمی‌دانی که دقیقا از دنیا چه می‌خواهی؟ جهان پوچ و پوچ‌تر می‌شود. نفرت تو از خودت، مثل فواره‌ای اوج می‌گیرد و میلت به ادامه‌ی زندگی،‌ هر روز، کم‌رنگ‌تر می‌شود. سرخوردگی، از اولین نفس صبح،‌ یقه‌ات را می‌گیرد؛ تو اینجا چه می‌کنی؟ چرا به این خط باطل، ادامه می‌دهی؟ دادگاهی در ذهنت شکل می‌گیرد و هیئت منصفه‌ای سخت‌گیر در برابرت می‌نشینند و از تو می‌پرسند که چرا باید زنده بمانی؟ چرا هنوز نفس می‌کشی و چرا از خجالت، آب نشدی؟! تو از اصرار بر ماندن، به دنبال چه هستی؟ هر مقدار در این پرسش بیشتر غوص می‌کنی، سنگین‌تر می‌شوی! کمتر به پاسخ می‌رسی و سؤال، هیئتی هیولاوش به خود می‌گیرد و برای بلعیدن تو دست دراز می‌کند. ساعت‌ها راه می‌روی و فکر می‌کنی! می‌نویسی و می‌خوانی و با کسانی هم مشورت می‌کنی! ایده‌هایی می‌آيند تا پاسخ پرسش تو باشند؛ ایده‌هایی می‌آيند تا به تو بگویند که برای چه هستی! ولی انباشت این ایده‌ها به سنگینی تو می‌افزایند. کُندتر می‌شوی و لش‌تر از قبل، در همان گوشه‌ی رکود، زمین‌گیر می‌مانی. اگر به چنین امتلائی دچار شدید،‌ شاید بهتر باشد که مدتی از این جستجوی بیهوده دست بکشید. به جای تکرار این پرسش که «من به دنبال چه چیزی هستم؟»، از خودتان بپرسید که «اگر به دنبال چیزی نبودم، چگونه بودم؟!». این پرسش، می‌تواند به تعداد خواسته‌ها و آرزوهای نم‌کشیده‌، تکرار شود. اگر نمی‌خواستم مجتهد باشم، چگونه بودم؟ اگر نمی‌خواستم دکتر باشم، چگونه می‌بودم؟ و... هر بار طرح این پرسش، می‌تواند یکی از ابعاد نادیده‌ی شما را به رخ‌تان بکشد. هر بار تکرار این پرسش می‌تواند به حدود آزادی‌تان بیفزاید. می‌توانید خودتان را ببینید که بدون چنان سودایی، سبک‌تر شدید و با هر بار تکرار این سؤال، می‌توانید یکی از آن بارهای سنگین را بردارید. بعد، شاید، جایی از خودتان بپرسید، چرا من در تمام این سالها، حمال این همه بار بودم؟ این سؤالی بود که من در سحرگاه امروز از خودم پرسیدم. در آن خلسه و بی‌وزنی که از نسیم صبح جریان می‌گرفت، هیچ پاسخی در چنته نداشتم. نمی‌دانستم که چگونه پینه‌های شانه و دست‌هایم را توضیح دهم. رو به آن هیئت منصفه کردم و پرسیدم که چرا باید برای حضور، برای بودن، برای زیستن، به شما پاسخگو باشم؟ از نگاه شاکی‌شان پرسیدم که چه کسی به شما چنین صلاحیتی داده که از من بابت حیاتم بازخواست کنید؟ مگر این جریان گرم خون و این رفت و بازگشت هوا، عطیه‌‌ی شما بوده است؟ مگر شما زندگی بخشیدید؟ در میان اشک‌های گرمی که بر گونه‌ام می‌غلتید، می‌خواستم واکنش آن هیئت منصفه را ببینم. چیزی معلوم نبود و وقتی نگاهم شسته شد، نه صحنه‌ی دادگاهی بود و نه هیئت منصفه‌ای!

  • کارت پستال، اثر فاطمه که به من اهدا شد! روز جمعه، ۲۳ مرداد ۱۴۰۵

  • ابدیت و یک روز یک نمایشگاه نقاشی از خداوندگار سینمای یونان؛ تئو آنجلوپولوس. اثری کلاسیک که از نامش تا موسیقی جاودانش، برای بسیاری از ما آشناست. ترکیبی شگفتی‌ساز میان آنجلوپولوس و النی کاراندرو اتفاق افتاده است و یک گالری نقاشی ساخته با زمینه‌ای از یک آوای آسمانی. این فیلم هم قصه‌ می‌گوید و هم قاب می‌بندد و عکاسی می‌کند. هم دیالوگش نیاز به دقت دارد و هم سکوت شخصیت‌هایش سهمی از داستان را پیش می‌برد. زبان و جغرافیا در داستان، نقش بازی‌ می‌کند. نمی‌توانی این اثر را تماشا کنی و برای یونان، یونان آنجلوپولوس،‌ کلاه از سر برنداری. این فیلم ادای دینی است به خاک یونان، قدردانی رنگینی است از وطن! این هم از خاصیت یونان است که از کازنتزاکیس تا آنجلوپولوس،‌ با امواج دریایش سخن می‌گویند و به خاکش گزارش‌ می‌دهند. فیلم داستان شاعری را روایت می‌کند که به سراشیبی مرگ افتاده و برای وداع مهیا می‌شود. داستان از روز آخر زندگی شاعر در خانه و شهرش شروع می‌شود. الکساندر، فردایی را انتظار می‌کشد که نمی‌رسد. موضوع فردایی نیست که او قرار است در بیمارستان بستری شود، شاعر از ایام جوانی، امروزش را در انتظار فردایی سپری می‌کند که نرسیده و او هیچ وقت نمی‌فهمد که چه وقت خواهد بود؟ الکساندر در تمام عمر، از آنچه نزدیکش بوده چشم پوشیده تا جهانی گسترده‌تر را به آغوش بکشد. همسرش در انتظار او، به کلماتی پناه می‌برد که سالها بعد در قالب یک نامه به دست شاعر می‌رسد. مادرش به او شکایت می‌کند که به وقت وفات پدرش نبوده و پدرش در تنهایی و انتظار دیدارش، چشم از جهان بسته بود. او در تمام این روزهای جوانی و میانسالی، اروپا را دور می‌زده و آثارش را در میان خیل خوانندگانش نشر می‌داده است. حالا او بازگشته است؛ در پیری و رنجور از مریضی و بر مغاک مرگ. هنوز فردای او نرسیده و او می‌خواهد بداند آن فردایی که دیروز را به هوایش لگدکوب کرده، چه وقت است؟ ولی این بازگشت، دیرهنگام است. همسرش مرده و مادرش، جایی از زمان جا مانده و مشاعرش را از دست داده است. دخترش با او بیگانه شده است و هیچ کس را ندارد. هیچ جاده‌ی آشنایی به روی او هموار نیست. در میان این حیرت، با پسربچه‌ای آواره و یتیم مواجه می‌شود که دوباره او را به متن واقعیت و زندگی باز می‌گرداند. این بهانه‌ی کوچک، باعث می‌شود که او احساس تعلق خاطر کند و در نهایت قفل زبانش بشکند و چیزی را به پسربچه بگوید که به هیچ کدام از عزیزان منتظرش نگفته بود: پیش من بمان. الکساندر برای پسر، داستان شاعری را می‌گوید که به هوای وطن، یونانی که در برابر ترکان عثمانی به پا خواسته بود، از غرب اروپا به جزیره‌ی زادگاهش باز می‌گردد؛ تا در رثای وطن شعر بگوید. ولی دوری و تبعید از وطن، او را با زبان مادری بیگانه کرده و فقر واژگان، شاعر را به تنگ آورده است. شاعر در کوچه و خیابان‌های زادگاهش به راه می‌افتد و کلمات مردمان را جمع می‌کند تا انبان زبانش را پر کند. به هر کس که یک کلمه‌ی جدید به او یاد می‌داد،‌ صله می‌داد و همین مایه‌ش شهرتش شد. الکساندر داستان این شاعر را چنان می‌گوید که گویی درمان درد خودش را هم در این نسخه می‌جوید. او به این نتیجه می‌رسد تا به زبان مادری‌اش باز نگردد، تبعیدی آواره‌ای است که نمی‌تواند احساس در خانه بودن را بچشد. در نهایت، شاعر تصمیم می‌گیرد که به جای بیمارستان، به خانه‌اش بازگردد و منتظر دهان‌های شیرینی باشد که از زبان مادری، برایش تحفه‌ای تازه‌ بیاورند و یک کلمه‌ی جدید به او بیاموزند. تا بتواند از این تحفه‌های قیمتی، چکامه‌ای در رثای وطن بگوید و به خاک یونان گزارش دهد. اینجاست که معنی فردا را می‌یابد. فردا، چیزی بیشتر از عمر محدود اوست. اگر او استمرار زبان مادری و خاک جاودان یونان است، فردا چیزی نیست بیشتر از یک روز که به ابدیت اضافه می‌شود. @abbas_haery

  • مادر چرا هیچ چیز اونجوری که ما می‌خواهیم نمیشه؟ چرا یکباره همه چیز تباه میشه؟ همه چیز در سکوت... مابین درد و آرزو دریده میشه! چرا تمام زندگیم در تبعید بودم؟! به من بگو مادر... چرا ما بلد نیستیم چگونه عشق بورزیم؟! @abbas_haery

  • لبخندت رو می‌بینم... ولی تو ناراحتی!

  • می‌توانی عشقی را روایت کنی که از نفرت زاده می‌شود؟ می‌توانی عشقی را تصویر کنی که از بستر ملال برخاسته است؟ باور کن که می‌توانی! باید بتوانی! هر نفرتی از خاکستر یک عشق برخاسته ‌و‌ هر ملالی، در روزگار جوانی‌اش، عشقی دلفریب بوده است. @abbas_haery

  • بعضی روزها سخت می‌گذرند؛ پر فشار! با خودت فکر می‌کنی که کاش شبانه روز، نه بیست و چهار ساعت که چهل ساعت بود. کاش تو چند دست و یا پای بیشتر داشتی و یا لااقل به طی‌الأرض مسلح بودی! کاش چند گماشته داشتی که بعضی کارهای کمتر مهم را به جای تو انجام میدادند. کاش قلب بزرگتری داشتی تا اندوه عزیزانت و دغدغه دوستانت را در گوشه و کنارش جا می‌دادی و نگران تکمیل ظرفیت نمی‌بودی! بعضی روزها، عقربه‌های ساعت چنان با حوصله پیش می‌روند که گویی مرجعی در همراهی مریدانش به سوی مدرس می‌رود. زمان سنگین می‌گذرد و لحظات، مثل هوای عصر تابستان، می‌ایستند؛ راکد! بعضی روزها، دست‌هایت بار می‌برند و پاهایت می‌دوند و تو جایی در میانه‌ی روز، جا ماندی! به خودت نهیب می‌زنی که لوس نباش! لش نشو! کوتاه نیا! ولی گوشی در کار نیست که بشنود، مغزی نیست که تحلیل کند، آن سر گران و گنده، جایی پشت سرت روی زمین افتاد و فراموش شد. بعضی روزها، با نزدیک شدن خورشید به مغربش، بغضی به گلویت چنگ می‌اندازد و معجونی از خستگی، اندوه، نگرانی و دلتنگی، راه گلویت را می‌گیرد و بالا می‌آید. آن بغض را می‌بلعی و آن معجون را دست به سر می‌کنی که بازگردد. فکر می‌کنی حتی جانی برای گریستن نداری! دلیلی هم برای گریستن نمی‌بینی. آن احساس، وحشی و خودسر، از نردبان سرت بالا می‌آید؛ ولی تو می‌دانی که بی‌جهت اینجاست. بارها این حال را تجربه کرده‌ای! به شهود دریافتی که این سرنوشت توست؛ این صلیب را برای تو تراشیدند و آنچه پیش روست، جلجتای توست که باید با پای برهنه به سوی قله‌اش، ره بپویی. به آن بغض می‌گویی که برگردد و از آن معجون می‌خواهی که به جای عذاب کردن چشم‌های خسته‌ی تو، قوت قلبت باشد. به یاد خودت می‌اندازی که امروز، یک روز دیگر است؛ مثل تمام روزهایی که گذشتند و در تاریکنای زمان محو شدند. از یاد نمی‌بری... فرصتی محدود پیش روی توست. و جز این قلب خسته، این نگاه غم‌زده، این صلیب رنج و کوله‌باری از کلمات سرگردان، تحفه‌ای دیگر نداری! شعاعی به قدر یک قدم را می‌بینی؟ پس گامی بردار! مضمونی به اندازه‌ی چند کلمه می‌شناسی؟ پس بنویس! امیدی نحیف، در دلت سو سو می‌زند و بشارت صبح می‌دهد؟ پس به انتظار باش...

  • باخ بشنویم @abbas_haery

  • «دردانه‌هایت را بکش» ؛ حکمتی است از همینگوی؛ نویسنده‌ی پیرمرد و دریا و ده‌ها داستان و رمان دیگر. با همینگوی از طریق آثار «نجف دریابندری» آشنا شدم. روزگاری که عاشق نثر قدرتمند و مستعد او بودم، در میان ترجمه‌ها و نوشته‌هایش، به نام پر آوازه‌ی «ارنست همینگوی» برخوردم و اثری جاودان که به قلم نجف ترجمه شده است: «وداع با اسلحه». در اولین فرصت کتاب را تهیه کردم و در کارش شدم. نجف، مقدمه‌ای غنی و آموزنده بر اثر داشت که شخصیت همینگوی، نثر او و مکتبی که در ادبیات پدید آورد را توضیح می‌داد. در آن مقدمه، به این حکمت برخوردم: دردانه‌هایت را بکش! شاید راز نثر استوار و چابک همینگوی، در رعایت همین اصل باشد. او به نویسندگان توصیه می‌کرد که مست بنویسید و در هوشیاری، اصلاح کنید. و در دور اصلاح، هر آنچه با هدف شما از نوشتن آن متن بیگانه است را با گشاده دستی، حذف کنید؛ حتی اگر عاشقش هستید. پیراستگی، شرط استواری و کمال اثرگذاری متن است. و برای پیراستن متن، باید به سراغ هر بند و ترکیب و پاراگرافی رفت که نمی‌توان بابت بودنش در متن، قسم حضرت عباس خورد. از دست بر قضا، در مسیر هرس کردن متن، به جایی می‌رسی که بسیار دوستش داری؛ یک خواب، یک تمثیل، یک کنایه و یا یک توصیف خوب از یک منظره. شاید بهانه‌ی نوشتن آن متن، نقل همین سکانس باشد. ولی حالا که متن تمام شده، حس می‌کنی این قطعه اضافی است. با چهارچوب و مضمون متن، چفت نمی‌شود. دردانه‌ای است که زیادی است. اینجا همینگوی با بی‌رحمی دستور به قتل این دردانه می‌دهد. بیرونش بکش؛ حتی اگر بهانه‌ی نوشنت بود. فکر می‌کنم زندگی هم همین است. در کودکی و نوجوانی، در میان خواب‌ها و خیال‌ها، از زبان بزرگترها و در جمع دوستان آشنا و از میراث پدرانت، رؤیاهایی به سرت می‌افتند و انگیزه‌ی حرکت تو می‌شوند. ولی در ادامه، به مسیری دیگر می‌روی و دست به کار اهدافی تازه می‌شوی. زندگی، جاده‌ای متفاوت را پیش روی تو می‌گذارد و تو به حکم ضرورت و یا رسیدن به فهمی تازه، رهروی آن مسیر می‌شوی. اما آن رؤیا رهایت نمی‌کند. به هنگام خواب و در خلسه‌ی خلوت‌ها سراغت را می‌گیرد. در ملاقات دیگرانی که مسیر آن رؤیا را رفتند و به سرانجام محبوب تو رسیدند، جانت را از حسرت و دریغ سرشار می‌سازد و حضورش را به رخ می‌کشد. دردانه‌ای که نادیده مانده است، یقه‌ات می‌کند. به شعارهای زرد باشد، باید به خود نهیب بزنی و سر اسب زندگی را کج کنی و به سوی رؤیاهای فراموش شده، بتازی. ولی خب، مگر آنچه در دوری از آن آرزوها ساخته شده است، بی‌ارزش و بی‌دلیل بوده که به این آسانی رهایش کنی؟! یا مگر آن دردانه‌های آشنا، در ترازوی سنجش، ارزش بیشتری دارند از آنچه تو به سختی ساخته‌ای! اینجاست که باید یک بار نشست و با آن دردانه‌ها خلوت کرد. وزن‌شان را سنجید. به کدام نیاز امروز من پاسخ می‌دهد؟ چه اندازه به امکانات من نزدیک‌ است؟ آیا هنوز می‌تواند رؤیای من باشد؟ آیا آنقدر ارزشمند است که من مسیر رفته‌ام را به سویش بازگردم؟ آیا من چنین خروجی و راه برون رفتی را پیش روی خود می‌بینم؟ اگر در پاسخ به سؤالاتی از این دست، همچنان آن آرزو، می‌تواند از خودش دفاع کند، پس باید مسیری به سویش جست! و اگر نه، که طبق تجربه‌ی من معمولا چنین است، باید بی‌رحمانه حذفش کرد. دردانه است، قبول! ولی باید حذف شود تا جا برای تصمیم‌های واقعی باز شود. اگر یک بار برای همیشه، در قبال این خواستنی‌ها،‌ تصمیم نگیریم و آن لحظه را ثبت نکنیم، برای همیشه ظرفیت تصمیم‌گیری و اراده‌ی بسیار شکننده و محدودمان را دستخوش حواس‌پرتی و بی‌رغبتی کرده‌ایم. این دردانه‌ها در سایه می‌نشینند و به وقت عزم، شعله‌های لرزان تصمیم را فوت می‌کنند و خاموشی به جا می‌گذارند. نمی‌گویم با این شب قدر و لحظه محاکمه، همه چیز تمام می‌شود! روشن است که این امیال عمیق، سمج‌تر از آنند که با خداحافظی شما راهشان را بکشند و بروند. ولی یک بار نوشتن این ارزیابی‌ها، قیچی هرس را به دست شما می‌دهد و خط‌کشی برای تصمیمات بعدی می‌سازد. این لحظات، مسیر تمرین‌های بیشتر را هموار می‌کنند. به ظرفیتی که دارم فکر می‌کنم... به نیازهایی که پیش روی من صف می‌کشند؛ نیازهای واقعی من... به فرصت کوتاه و محدودم. به هر دردانه‌ای که دیگر نمی‌تواند جایی روی طاقچه دل من داشته باشد. به یک قیچی تیز برای هرس... @abbas_haery

  • 7 авг.122142

    احتمالا من دچار نوعی بیماری باشم: سفر هراسی! پیشتر هم اینجا نوشته بودم که آنچنان میانه‌ی خوبی با مسافرت نداشته و ندارم. از لحظه‌ای که قم را ترک می‌کنم، بیشتر اوقاتم یا به رسیدگی به بچه‌ها ‌و تلاش برای تفریح و تفرجشان می‌گذرد، یا به قم فکر می‌کنم. انگار برای خودم سهمی نمی‌بینم. من اگر سهمی هم داشته باشم در قم است و باید به اصل خویش باز گردم. نه اینکه در قم خبری هم باشد. چه خبری؟! گرما و خشکی هوا به اضافه‌ی حجم قابل توجهی از گرفتاری‌های ریز و درشت که هیچ وقت تمامی ندارند؛ دویدن فراوان در مسیر تابش خورشید قدار قم! این دو سه روز که به شهر دهاقان آمدم، آن روی طبیعت را می‌بینم. هوایی صاف و سبک، خورشیدی مهربان و درخت‌هایی سبز و سایه‌سارانی خنک. در زیرزمین خانه‌ی باجناق و یا به قول همین اهالی، هم‌ریش، با یک پنکه، هوایی مطبوع دارم و شب‌ها، در حیاط می‌خوابم؛ با صدای باد که در شاخه‌های درختان حیاط می‌پیچد و تنم را خنک می‌کند. ولی با این همه، همچنان به قم فکر می‌کنم. دیشب، بدون آنکه بخواهم با خودم مهربان باشم، ریشه‌ی این وابستگی را ترس از مرگ می‌دیدم. گویی بیرون از آن کمربند امن که در قم دور من را گرفته است، در قلمروی مرگ قدم برمی‌دارم. انگار همین ترس از غریبه‌ها و تازه‌ها، من را به قم چسبانده است. در ادامه‌ی این خط تحلیل، بیشتر به خودم حمله کردم‌. من بوی مرگ گرفته‌ام‌. بی‌حوصله و کم‌طاقت شدم. حوصله‌ی دیدن آدمها را ندارم. کمتر سراغ اقوام می‌روم و از آن کمتر به دیدن دوستانم همت می‌کنم. انگار که اگر رهایم کنند، با هیچ‌ کس‌ام میل سخن نیست. روح من، کوچک و کوچکتر و حدود زیستن، تنگ و تنگ‌تر می‌شود. به سقف آسمان خیره بودم. سکوتی محض که همیشه گمشده‌ی من بود، بستری امن فراهم می‌ساخت تا در این افکار غوطه بخورم. چادر سیاه شب سو سو می‌زد و غرق ستاره‌هایی بود که از سالها پیش از آسمان قم کوچ کردند. این احساسات آشنا را بیشتر مرور کردم. ماجرا فقط ترس از مرگ نبود. من هیچ وقت در برابر این ترس، منفعل نبودم. همیشه به سمتش شتافتم و هراسش را با هم‌آغوشی قبرستان، آرام کردم. ماجرا تا حدی به آن ذهنیت سخت‌گیر هم باز می‌گردد که هر چه غیر از کار و تلاش را، بیهودگی می‌داند. اوقات خوش آن است که در پی کاری می‌گذرد. باقی، حتی اگر به سفری سبک و حلال طی شود، اتلاف عمر است! چشم‌هایم گرم شدند. در بالادست باغات، مرغ حقی شروع به آواز کرد. احساس کردم آنکه من را از چنین سفری وا می‌گیرد، شیطانی است که نمی‌خواهد این خلسه را مزه کنم‌. چشم‌هایم گیج و سنگین می‌شدند. تصویری از نوجوانی‌ به شیارهای مغزم رسوخ کرد. همان عصر تابستان که در باغهای انار به دنبال پدرم می‌دویدم. دست دراز کردم تا اناری نارس را لمس کنم. دستم نمی‌رسید و قد می‌کشیدم و شاخه دورتر می‌شد. به دنبال پدر، چشم دواندم؛ دور و دورتر می‌شد. شاخه، به سوی آسمان دست دراز می‌کرد و حسرت لمس یک انار نارس را بر دلم می‌گذاشت‌. ستاره‌ها سو سو می‌زدند... مرغ حق می‌خواند... من به اعماق خواب فرو رفتم؛ در آرزوی لمس آن انار نارس... @abbas_haery

  • در هر آدمی توانایی‌های شگفت‌آوری است. اکنون، سرشار از آینده است؛ اگر گذشته تصاحبش نکند. اما دریغ؛ هر گذشته‌ی یگانه، زمینه‌ساز آینده‌ای یگانه است؛ و آن را همچون پلی بی‌انتها بر فضا، در برابر ما برپا می‌دارد. این پارگراف را از کتاب مائده‌های زمینی، اثر آندره ژید، نقل کردم؛ ترجمه‌های حسن هنرمندی و مهستی بحرینی را ترکیب کردم تا مراد ژید، بیشتر به فهم افتد. لطافت و عمقی توأمان، این پارگراف را در نظرم برجسته کردند. ژید خاطرنشان می‌کند که می‌توان لحظه‌ی حال را از آینده آبستن کرد. می‌توان در امروز، سنگ بنای فردایی دیگر را گذاشت. این، شعاری است که از زبان بسیاری می‌شنویم. در اولین قسمت از انیمیشن پاندای کونگ‌فوکار، آن لاک‌پشت حکیم، به پاندا جمله‌ای می‌گوید: دیروز، به تاریخ پیوسته و فردا، رازی است سر به مهر؛ امروز، هدیه‌ای است پیش روی تو! اما هم‌زمان، ژید به این واقعیت سرسخت هم نظر دارد که گذشته به قلمروی پشت سر، رضایت نمی‌دهد و برای روزهای پیش رو نیز، داستان‌هایی می‌سازد. تمثیل معرکه ای است: گذشته پلی می‌سازد و پیش روی تو برپا می‌کند؛ پلی معلق بر فضا که همه جا و همه چیز را محو می‌کند. حقیقتی در این تعمق است. گذشته، دست از سر ما برنمی‌دارد. هیچ زندانی سر سخت‌تر از گذشته، آدمی را در بند نکرده است. ما دچار به انتخاب‌های پشت سریم و ناچار از پذیرش مسئولیت راه‌هایی که رفته‌ایم. زندگی، مثل رانندگی در یک مسیر است. هر مقدار که زمان می‌گذرد، مسیر یکدست‌تر و خروجی‌ها، محدودتر می‌شوند. به ندرت، یک مسیر فرعی به روی تو باز می‌شود و مجالی می‌بخشد تا تغییری را تجربه کنی. اما این مایه نومیدی نیست. در نهایت تمام زمین‌ها، بستر پرورش یک داستان‌اند؛ داستانی که تو می‌خوانی و می‌نویسی. آن حکمت سلیمان را فراموش نکنیم: «زیر آفتاب، هیچ چیز تازه نیست.» ما آدمها استعداد غریبی داریم که به هر بیگانه‌ای مأنوس شویم. در شهری که گم شدیم، وطن بگیریم و ساکن شویم. مهم نیست که در کدام راه و جاده می‌رویم، مهم پنجره‌ای است که به آن مسیر و آن سرنوشت، باز می‌کنیم. @abbas_haery

  • نوشتن؛ جستجوی نمادهایی برای بی‌کلامی «مهارت یا هنر نوشتن، تلاشی ناشیانه به منظور یافتن نمادهایی برای بی‌کلامی است. نویسنده، در تنهایی مطلق سعی می‌کند چیزهای غیر قابل توضیح را توضیح دهد. اگر بخت با او یار باشد، می‌تواند چکیده‌ای از آنچه قصد بیان آن را دارد، روی کاغذ بیاورد.» جان اشتاین بک/ برای امروز کافی است/ ص ۱۷. @abbas_haery

  • 2 авг.225115

    «جای خالی سلوچ» را با حسن، به پایان رساندیم. شاهکاری از محمود دولت آبادی که در ستایشش، جز ذکر نامش، چیزی نمی‌توان گفت. بعضی‌ نویسندگان، صاحب قلم می‌شوند و تنها نامشان، قیمت یک اثر را به رخ می‌کشد. جای خالی سلوچ، روایت غیبت اقتدار است. داستان خانه‌ای که سایه‌ی پدر، سایه‌ی سلوچ، از سرش می‌رود. سلوچ، در یک سحرگاه، پا از خانه می‌برد و گم می‌شود. داستان، با رفتن و نیست شدن سلوچ آغاز می‌شود و با روایت سوختن خانه‌ی او، شعله می‌کشد؛ رنج مرگان، عباس، ابراو و هاجر. سلوچ که می‌رود،‌ ستون خانه‌اش ترک برمی‌دارد و شیرازه‌ی خانواده‌اش، از هم می‌پاشد. در نبود سلوچ، دختر نارسش، زن دوم یک نره‌خر می‌شود، پسر بزرگش، به یک شب، در چاهی خشک، پیر می‌شود و زنش،‌ طعمه‌ای می‌شود برای پیرمردهای بیکار و بی‌عار زمینج. جای خالی سلوچ، روایت قحطی است؛ خشکی زمین و خست آسمان، تنگی دست مردان و حسادت و تنگ‌نظری زنان، چپاول بزرگان و بی‌رحمی رعیت. گویی در غیاب سلوچ، خدا هم از زمینج کوچ کرده است. نور، دامنش را از آن دیار برکشیده و در تاریکی، رد پای خوبی گم شده است. امور، روز به روز به وخامت می‌رود و آب باریکه‌ی حیات، باریک و باریک‌تر می‌شود تا در نهایت به خون می‌نشیند. آنچه رمان دولت‌آبادی را ممتاز می‌کند نه این قصه‌ی پرغصه، که زبان گزنده‌ و کلمات ماتم‌کشیده‌ی اوست. از گزینش واژه‌ها تا ضرب آهنگ ترکیب‌ها، همه در خدمت احساسی است که داستان را در عمق جان مخاطب میخ می‌کند. نمی‌توانی رنج مرگان و فرزندانش را از خلال ‌خطوط این اثر بخوانی و بغضی سمج همراهی‌ات نکند. من جهان دولت آبادی را دوست ندارم. من این حجم بدبینی به ذات انسان و واکنشش به بحران و این همه سوء تعبیر از عواطف انسانی را نه می‌فهمم و نه سر به تصدیقش، خم می‌کنم. اما نمی‌توانم در برابر زبردستی خالق اثر، تعظیم نکنم. دولت آبادی، تابلویی خاکستری از دیار پدری خود می‌کشد که هر چه بیشتر تماشایش می‌کنی، بیشتر گرفتار استقامت خطوط و دقت عناصرش می‌شوی. نمی‌توانی از دولت آبادی عبور کنی؛ حتی اگر دوستش نداشته باشی. جای خالی سلوچ، برای من، رمانی بود سرشار از خیال و واقعیت؛ خطی برجسته در امتداد کلیدر که خاطره‌ی آن شاهکار عظیم را در لابلای خرده ماجراها و شخصیت‌هایش زنده می‌کند. رمانی با زبانی غنی که به ظرفیت داستانی زبان فارسی افزوده و در فهرست برترین رمانهای وطنی، قد می‌کشد. به امید دیداری مجدد، جناب دولت آبادی؛ باز هم با حسن، مهمانت می‌شویم. @abbas_haery

  • 2 авг.150116

    ۱۱ مرداد ۱۳۹۹...

  • «در اتاقی زندگی کنید که پنجره‌ای رو به قبرستان دارد».(موندنی/ تأملات) تسلایی در این واقعیت نهفته است که همه در نهایت به سوی همین دیار خاموشان، رهسپاریم‌. تسلایی در این مقصد نهایی و محتوم است؛ هیچ رنجی بعد از این آخرین ایستگاه، همراه ما نخواهد ماند. همه آنچه در این مسیر ناهموار وزنی دارد و سنگینی‌اش، گرهی در پیشانی و دردی بر استخوان‌های بی‌جانمان انداخته است، اینجا بر زمین می‌افتد و نیست می‌شود. تسلایی است که در نهایت خواهیم مرد. بشارتی است که این زندگی، با تمام شیرین و تلخش، همیشگی نیست. پیش از این، حریص بودم که خبری از آن سوی مرزهای زندگی بگیرم. ولی حالا، دیگر چنان حرصی هم ندارم. با خودم می‌گویم: خبری خوب‌تر از این نیست که این سفر پر از رنج به مقصدی ختم می‌شود و این جوشش بی‌امان، جایی به خاموشی و نیستی می‌رسد. @abbas_haery

  • @abbas_haery

  • جزئیاتی کوچک که زمانی، عناصر تابلوی طبیعت بودند. با حضورشان، جمال بهار را رنگ زدند. از جایی به بعد، خشکی و هجوم باد، کارشان را به سنگ‌فرش خیابان و حاشیه‌ی پیاده‌راه کشاند‌. ممکن بود که در همان حاشیه و زیر گام‌های غافلان، تمام شوند. ولی دستی مهربان، نگاهی شگفت زده، حضوری امن، آنها را دید و از جاده‌ی تباهی چید. دستی آنها را از لابلای خاک و سنگ، برداشت و در یک جعبه‌ی کوچک، جمع کرد؛ به آنها معنی داد و حضورشان را متمایز ساخت. اگر از من بپرسند، کدام ویژگی انسان است که خالقش را شگفت‌زده کرد، می‌گویم: قدرت توجه! ما آدمها می‌توانیم به بی‌جان‌ترین جزئیات، توجه کنیم و به آنها حیاتی ببخشیم. ما می‌توانیم، عناصر را از مرگ فراموشی، نجات دهیم. در قصه‌ی شازده کوچولو، روباه به پسر می‌گوید که ارتباط می‌تواند هر کدام از ما را برای دیگری، از نو، تعریف کند. اگر تو به من نزدیک شوی و محبت کنی، اگر تو به من توجه کنی، من نه یکی از هزاران روباه، که روباه تو خواهم بود. و تو، نه یکی از هزار انسانی که من باید از دیدنشان فرار کنم، دوست من خواهی بود. و این معجزه، در اثر توجه تو و نوع نگاهی که به من روا می‌داری، رقم می‌خورد. @abbas_haery

  • علی را برای تست، به یک کلاس موسیقی آوردم. تجربه‌های آموزشی قبلی، هر چند به دشواری پیش رفت، ولی به هر حال کامیاب بود و سرانجامی داشت. از آموزش خواندن و نوشتن تا آموزش اسکیت و شنا، هر وقت روی یک مهارت، تمرکز می‌کند، یاد می‌گیرد و به نتیجه‌ای می‌رسد. ممکن است نتیجه، آنگونه که ما یا حتی مربی‌اش توقع دارد نباشد و حتی ممکن است به نسخه‌ای شخصی برسد؛ مثل شنا، که به یک نسخه شخصی رسیده است. مثل یک کوسه، مدت زمانی طولانی را زیر آب دوام می‌آورد و مسیرش را مثل مته‌ای، با چرخش، می‌شکافد و پیش می‌رود. حالا به یک آموزشگاه موسیقی آمده‌ام و بعد از توضیحاتی برای مربی موسیقی، در سالن انتظار نشسته‌ام تا کمی هم خود علی را بیازماید. ناامید نیستم و حتی بدم نمی‌آید کمی در این باره، خیال پردازی کنم که علی احتمالا، بتواند به خوبی با موسیقی ارتباط برقرار کند و حتی شاید چیزی متفاوت از کار در بیاید. ولی خب، این سرانجام را از ذهن بیرون میکنم و فرجام کار را به خدای مهربانش می‌سپارم. در سالن انتظار، صدای تلاش‌های هنرجویان آماتور را می‌شنوم. نت‌هایی که توأم با خطا نواخته و باز از سر گرفته می‌شوند. هنرجویانی که زودتر آمده‌اند، نشسته‌اند و با گوشی موبایل و یا سازهای براق و تمیزشان ور‌ می‌روند. سکوتی لرزان که با نجوای سازهای تازه‌کار، حاشیه می‌خورد و من را به خواب می‌کشد. در خلسه‌ای فرو می‌روم سرشار از خاطرات ایام نوجوانی؛ همان وقت که سودای موسیقی، وسوسه‌ام می‌کرد. صدایم خوب بود و از کودکی، انواع موسیقی، در اطرافم جریان داشت. دایی کوچکترم، عاشق موسیقی سنتی و مسلط بر مقامات موسیقی بود. استاد آواز بود و عاشق خواندن. در و دیوار خانه‌ی عزیز، پر بود از قاب‌های شجریان و دیگر اساتید آواز و نوا که من کمتر می‌شناختمشان. پایه دوم طلبگی بودم که به این خیال هوایی برای نفس کشیدن دادم. به یک آموزشگاه موسیقی رفتم که به ما نزدیک بود. پیر معلمی مهربان، منتظر شاگردانش بود و در این وقت اضافی، پذیرای من شد. صدایم را تست کرد و با تکان‌های مکرر سر، بر استعدادم مهر تأیید زد. و بعد انگشتهایم را روی گیتار و سه‌تار، آزمود. قرار شد که یک سه‌تار تهیه کنم و در جلسه‌ی بعدی، شاگردش شوم. هیچ وقت آن سه‌تار را نخریدم. پولش را نداشتم. رویش را هم نداشتم تا با بزرگترها این سودا را در میان بگذارم. طلبه‌ی مدرسه اباصالح و نوه فلانی را چه به این قرتی‌بازی‌ها. پسر مجتهد و رقص کمر، یعنی چه؟ زیر عمامه و آن زلف قجر، یعنی چه؟! مادربزرگ، همیشه این بیت را می‌خواند و می‌خندید... . کار علی تمام شد. مربی، در چهارچوب در ایستاد و به رضایت سر تکان داد و برایم تعریف کرد که هم با بلز، ارتباط خوبی برقرار کرده و هم در کلاس، همکاری خوبی داشته است. خدا را سپاس. @abbas_haery

  • امروز، خورشید به قصد تجاوز می‌تابید. گرما، واژه‌ای آرام است و نمی‌تواند آن حرارت سوزانی را وصف کند که پوست را برشته می‌کند و صورت را سوزن می‌زند. من دلم ساحلی ابری و سرد را می‌طلبید. ساحلی ساکت که صدای امواج، طوفان و مرغان دریایی، گوشت را پر کنند و سرما، مجبورت کند لبه‌های پالتو را برگردانی و گوش‌هایت را بپوشانی؛ یک کیلومتر را گز کنی تا به جمعی از صیادها برسی که دور یک حلبی آتش جمع شدند. مشکل اینجاست که این هُرمِ بی‌رحم، عذری نمی‌تراشد که به آن تکیه کنی و بی‌خیال انبوه کارهای روزانه شوی. باید بدوی و حواست به امور مختلفی باشد. به یکایک عزیزانت باید فکر کنی و به خودت حق نمی‌دهی که پا پس بکشی. بسیار از تو رنجورتر و محروم‌تر،‌ زیر همین آفتاب خشمگین، می‌دوند و حتی در نگاهشان نمی‌توانی ردی از شکایت ببینی. پس جایی برای ناله نیست؛ باید دوید و گرما را هم نوش جان کرد. اما از خوش روزگار،‌ همین خیال فرّار و نقاشی است که در سر من،‌ پنجره‌ای باز می‌کند به حیاطی خنک و سبز که سایه‌هایی مهربان دارد. میزی چیده شده و یک استکان چای، انتظار تو را می‌کشد. کسی هست که خط تو را می‌گیرد و از پشت گوشی، انتظارش را می‌شنوی؛ به انتظار است که به سراغش بروی و آن دو استکان چای را چشم در چشم یکدیگر، نوش کنید. این خیال می‌تواند دست من را بگیرد و به دامنه‌ای مرتفع ببرد. آنجا،‌ در ایوانی رو به دره، فرشی پهن باشد و روی آن، تشکی و متکایی و هوایی تازه، انتظارت را می‌کشند تا دمی بیاسایی. صدای رودخانه‌ای در پایین‌دست، در دره طنین می‌اندازد و روز، از روی کوه‌ها دامنش را جمع می‌کند و میدان را به شب می‌سپارد. با این خیال، لحظاتی می‌مانم و باز می‌گردم. هوا گرم است و راه، من را به خود می‌خواند. هیچ خبری از آن سایه‌سار خنک و آن صدای منتظر، از آن دره‌ی آرام و نجوای رودخانه نیست. خورشید است و آسفالتی که نرم شده است. خورشید است و سایه‌ای که گُر گرفته است. خورشید است و روزهایی که مثل کوره، تو را آب می‌کنند. خوابم می‌آيد؛ ولی هنوز فرصتی برای آرام بودن نیست. در سکانس پایانی فیلم بادیگارد، وقتی حاج حیدر روی زمین افتاد، در گوش راضیه گفت: «خوابم میاد؛ خیلی خوابم میاد...» به امید چنان خوابی؛ راحت و همیشگی!