- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 15
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 34
- 1/48двое суток
- 38
- 1/72трое суток
- 42
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
او و دوستانش he and his friends – آزاد unbound
تا همیشه مورد علاقم
без подписи
без подписи
رِزیل. @afalllenone در کتاب خنوخ (فصل ۶۹ و ۸۳): از فرشتهای به نام رِزیل به عنوان نگهبان رازهای پنهان دل و حافظ کلماتی که هرگز گفته نشدهاند یاد شده. در سنت یهودی: رِزیل فرشتهای است که در دفتر اسرار، تمام چیزهایی را که انسان ها در دل نگه میدارند اما جرئت…
رِزیل. @afalllenone در کتاب خنوخ (فصل ۶۹ و ۸۳): از فرشتهای به نام رِزیل به عنوان نگهبان رازهای پنهان دل و حافظ کلماتی که هرگز گفته نشدهاند یاد شده. در سنت یهودی: رِزیل فرشتهای است که در دفتر اسرار، تمام چیزهایی را که انسان ها در دل نگه میدارند اما جرئت گفتن ندارند، ثبت میکند. میگویند او به موسی (ع) کتابی داد که در آن، پاسخ تمام سؤال های بیپاسخ جهان نوشته شده بود. · در کتاب رازهای اِلیاهو: رزیل به عنوان فرشتهای توصیف شده که چشمانش مانند پنجرهای به سوی نیت های ناگفته است و هرگز آنچه را میبیند، فاش نمیکند. مگر وقتی که خود صاحب راز، آمادهی شنیدنش باشد. افسانه: میگویند رِزیل هر شب، دفترچه هایی را که در کوچه ها و کافه ها جا ماندهاند، جمع میکند و تا صبح، آنها را میخواند. اگر نوشتهای از دل برآمده باشد، رِزیل یک پر نورانی در میان صفحاتش میگذارد تا نویسنده، روز بعد، با شوق بیشتری بنویسد.
حیف استایلم و آقای کامو که کتابش رو با خودم آوردم همچین جایی
دوباره من برگشتم به این شهر پام رو از خونه گذاشتم بیرون و شروع شد
без подписи
без подписи
ته همهی مشکلام یه جوری میرسه به پول نداشتن
https://t.me/afalllenone یک ژورنالیست؛ کتاب درباره یک پسره که در کشوری زندگی میکنه که درگیری های سیاسی خیلی زیاد داره. این پسر داخل یک خانواده سیاسی بزرگ شده، جوری که هر کدوم از اعضای خانواده یک پا تحلیلگر سیاسیه. این پسر هم این راه رو پیش گرفته بود، چون…
https://t.me/afalllenone یک ژورنالیست؛ کتاب درباره یک پسره که در کشوری زندگی میکنه که درگیری های سیاسی خیلی زیاد داره. این پسر داخل یک خانواده سیاسی بزرگ شده، جوری که هر کدوم از اعضای خانواده یک پا تحلیلگر سیاسیه. این پسر هم این راه رو پیش گرفته بود، چون میدونست که اینطوری امید پدر و مادرش رو زیر سوال نمی بره، اونا آرزو داشتن پسرشون در این زمینه موفق بشه. اما این پسر برخلاف مادر و پدرش که همه زندگیشون محاسبات، مدیریت و... بود، یک دید هنری به دنیا داشت. یک چیزی که همیشه اعصابش رو خورد میکرد، این بود که میدید پدرش مجبوره بر خلاف عقیده خودش در سیاست نظر بده. مادرش هیچوقت نمیتونه عشق رو تجربه کنه، فقط باید راه منطق و ریاضیات رو پیش بگیره. هیچوقت به خودش اجازه نداد از دلش حرف بزنه، راه هنر، راه نوشتن و فاصله گرفتن از منطق پوچ جهان رو پیش بگیره. هیچوقت هیچکس ازش نپرسید :«تو خودت چی میخوای پسر جان؟» و این بهش احساس این رو میداد که این کشور، خیلی عمیق تر از اینها آزادی رو از ما گرفته. (حالا من نمیگم دقیقا چه کشوری، فقط دارم پایه داستان رو طراحی میکنم) برای همین فقط در مواقع خاصی که بین درس خوندن براش فاصله میافتاد، یک سیگار روشن میکرد، داخل یک کوچه با چند کافه و کتابخونه قدم میزد و اونجا رو «خونه» مینامید. با هر قدم، برای خودش سخنرانی میکرد، داستانی خلق میکرد، یک دنیای جدید رو آغاز میکرد. یک روز تصمیم گرفت دفترچه ای همراه خودش داشته باشه، تا نوشته هاش فقط در لحظات و خاطرات گم نشن و جایی ثبت شده باشن. بی هدف و ناامید، وقتی سیگارش تمام میشد، به نوشتن میپرداخت. اون کتاب مهم ترین چیز پسر شد، چون تمام چیزایی که واقعا احساس میکرد داخل اون نوشته شده بودن. وقتایی که پدرش میگفت تئاتر، داستان و موسیقی بی ارزشه و دیگه توی دنیا کسی به اینها توجه نمیکنه، پسر میرفت یک نمایش یا یک فیلم تماشا میکرد و تمام احساساتش رو داخل یادداشت مینوشت، به گونه ای که انگار منتقد تک به تک گفته های پدرشه. «امروز پدر گفت کشور به آدمهایی نیاز دارد که احساساتی نباشند. من حرف او را با تکان دادن سرم تایید کردم؛ اما بعد رفتم برای یک گربهی زخمی داخل خیابان که مادر خود را گم کرده بود گریه کردم.» اما پسر خودش هم میدونست پدرش واقعا نظرش به دنیا چنین نیست، مادرش واقعا این راه رو دوست نداره. به نظرش، اونا فقط راه زنده بودن رو پیش گرفته بودن، هیچوقت واقعا سعی نکرده بودن زندگی کنن. «سالها بعد فهمیدم خانه جایی نیست که درونش همه نامت را بدانند؛ که جایی است که نه تنها مجبور نباشی یک نظریه ثابت را دنبال کنی، بلکه به تک تک حرف هایت احترام بگذارند و بگذارند همان گونه ای به دنیا نگاه کنی که میپسندی.» کتاب درباره همون نوشته هاست، فلسفهاش داخل اون نوشته ها شکل میگیره. اشاره به آزادی داره. آخر داستان، این پسر یک ژورنالیست میشه، خیلی هم مشهور میشه. مردم نوشته هاش رو نقل قول میکنن، منتقدها درباره سبک شاعرانهاش مقاله مینویسن. اما هیچکس نمیدونه اولین نسخه اون نوشتهها داخل یه دفترچه قدیمی، نوشته شده در یک کوچه زیبا و ناشناخته، در کنار خاکستر های یک سیگار نوشته شده بود. «آنها امروز نوشتهی مرا خواندند و گفتند که چقدر زیباست اما نمیدانستند من آن را برای زیبا بودن ننوشته بودم. میخواستم یک بار، فقط یک بار، یک نفر بفهمد که من از اینجا میترسم. من از آنکه مردم نوشتهٔ من را سیاست بدانند میترسم، میخواهم که مردم آن را شعاری بدانند برای سیاستمدار هایی که مجبور بودند فقط یک نظریه را دنبال کنند. این یک مقاله نیست، بلکه یک شعر است. اما کسی این را نمیفهمد.»
لطفا یکی من رو از صداهای توی سرم نجات بده
✊🏻✋🏻✊🏻✋🏻✊🏻✋🏻
خود کتاب حال و هوای عجیبی داشت،انگار جادویی بود، و هیچ وقت یادم نمیره چطوری خریدمش، اون روزی که تو انقلاب اولین بار پیداش کردم، دو دل بودم بین خریدش و خرید یک کتاب دیگه آقای کتاب فروشی که بساط کرده بود وقتی دوباره برگشتم پیشش،داشت بساطش رو جمع میکرد، وقتی راجع به این کتاب ازش پرسیدم گفت توی بارش این آخریش بوده و یکم قبل من یک زوجی اومدن بخرنش و اونا هم مردد بودن و آخرش نخریدن و این یدونه کتاب سهم من بوده:) مثل یک گنجینه شخصی دوسش دارم
بالاخره "نام تمام مردگان یحیاست" عباس معروفی عزیزم هم خوندم و تموم شد و نیاز دارم خیلی طولانی راجع بهش قدم بزنم
داشتم فکر میکردم من همین حالا هم در خیلی چیز ها اولینم، مثلا شاید اولین ميلياردر در خط خونیم نباشم، یا اولین دکتر،مهندس و ... اما قطعا اولین انسان ترنسِ بایسکشوالِ نیمچه روشن فکرِ به شدت اسلام ستیزِ یاغیِ شورشیِ عاشقِ شعر و موسیقی و فلسفه و نقاشی ها و فیلم ها و تئاتر هاو کتاب ها و گربه ها و قدم زدن های طولانیِ افسردهِ سویسایدال،با جرئت ابراز هستم ، چه افتخاری واقعا..!