tgindex
چالش های آزادچهر

چالش های آزادچهر

Статистика
@azad_ceперсидский
Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
12 авг.
Постов за неделю
5
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
19
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
59
20 постов
Вовлечённость
310,5%
к подписчикам
Постов в день
0,7
всего 20
Упоминаний
4
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
23
1/48двое суток
26
1/72трое суток
28

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • این افراد آخر خیلی بیشتر صبر کردن، منم براشون بیشتر نوشتم.

  • https://t.me/Idontknowlilililili «رؤیایی واقعی تر از واقعیت» داستان درباره دختریه که یک سری مشکلات روحی داره، تروما های مختلف از خانواده، جامعه و... . دقیق نمیتونم توصیف کنم، اما کتاب از اونجایی شروع میشه که این دختر یک شب تصمیم میگیره داخل دفترش بنویسه که چه احساسی واقعا به زندگیش داره. اون شب که می‌خوابه، رؤیای خاصی میبینه. دو بخش داشت، اول یک خیابان قدیمی در سال ۱۹۶۸ در لندن بود که کتابخانه های مختلفی رو به روی یکدیگر بودن و چند کتاب وسط خیابون افتاده بود. بخش دوم داخل جنگلی بود که یک موسیقی داخلش شنیده می‌شد، می‌پیچید و بعد محو میشد. موسیقی مدام عوض میشد، اما انگار یک ریتم ثابت داشت. دختر وقتی از خواب بیدار شد، به نظرش این ها معنای خاصی داشتن، بنابراین شروع به نوشتن درباره‌اشون کرد. چند شب پشت سر هم، باز خواب همون مکان هارو دید. اما کم کم قضیه عوض شد، اون دختر داخل اون مکان ها بیشتر از حد معمول زندگی میکرد. ساعت ها در روز می‌خوابید و فقط خواب اون مکان هارو میدید. داخلشون قدم میزد، و کم کم، داخلشون حرف میزد با خودش حرف میزد، هیچکس واقعا وجود نداشت، اما احساس میکرد که شنیده میشه. خیلی درباره این مکان ها نوشت، اما کم کم، احساس کرد که این نوشته ها درباره یک مکان خیالی نیستن. به نظر خیلی واقعی میان. جزئیات هیچوقت تغییر نمیکنن، اون واقعا داخل خواب احساس آگاهی داره و... اما وقتی از خواب بیدار میشه، داخل روزش، خیلی کمتر احساس زنده بودن می‌کنه. همون شغل تکراری، همون آدم های خسته، همون روز و شب هایی که همیشه بودن و هستن... احساس می‌کنه که واقعیت درونش واقعا با اون مکان های داخل خوابش پیوند خورده، و داستان پیچیده تر میشه. چون چنلت وایب و ترتیب خاصی نداشت و بیشتر یک دیلی بود، فقط تا همینجا تونستم تصور کنم. «شاید ما انسان ها همه درونمان یک دنیای دیگری وجود دارد که در آنجا زنده تر هستیم. شاید این دنیای کنونی، که من درونش دارم می‌نویسم، صرفا یک پس زمینه برای خوردن و خوابیدن باشد تا زنده بمانیم، و به هنگام رؤیا دیدن، با درون واقعی‌مان رو به رو شویم.»

  • https://t.me/afalllenone یک ژورنالیست؛ کتاب درباره یک پسره که در کشوری زندگی میکنه که درگیری های سیاسی خیلی زیاد داره. این پسر داخل یک خانواده سیاسی بزرگ شده، جوری که هر کدوم از اعضای خانواده یک پا تحلیلگر سیاسیه. این پسر هم این راه رو پیش گرفته بود، چون میدونست که اینطوری امید پدر و مادرش رو زیر سوال نمی بره، اونا آرزو داشتن پسرشون در این زمینه موفق بشه. اما این پسر برخلاف مادر و پدرش که همه زندگیشون محاسبات، مدیریت و... بود، یک دید هنری به دنیا داشت. یک چیزی که همیشه اعصابش رو خورد میکرد، این بود که میدید پدرش مجبوره بر خلاف عقیده خودش در سیاست نظر بده. مادرش هیچوقت نمیتونه عشق رو تجربه کنه، فقط باید راه منطق و ریاضیات رو پیش بگیره. هیچوقت به خودش اجازه نداد از دلش حرف بزنه، راه هنر، راه نوشتن و فاصله گرفتن از منطق پوچ جهان رو پیش بگیره. هیچوقت هیچکس ازش نپرسید :«تو خودت چی میخوای پسر جان؟» و این بهش احساس این رو میداد که این کشور، خیلی عمیق تر از اینها آزادی رو از ما گرفته. (حالا من نمیگم دقیقا چه کشوری، فقط دارم پایه داستان رو طراحی میکنم) برای همین فقط در مواقع خاصی که بین درس خوندن براش فاصله می‌افتاد، یک سیگار روشن میکرد، داخل یک کوچه با چند کافه و کتابخونه قدم میزد و اونجا رو «خونه» می‌نامید. با هر قدم، برای خودش سخنرانی میکرد، داستانی خلق میکرد، یک دنیای جدید رو آغاز میکرد. یک روز تصمیم گرفت دفترچه ای همراه خودش داشته باشه، تا نوشته هاش فقط در لحظات و خاطرات گم نشن و جایی ثبت شده باشن. بی هدف و ناامید، وقتی سیگارش تمام میشد، به نوشتن می‌پرداخت. اون کتاب مهم ترین چیز پسر شد، چون تمام چیزایی که واقعا احساس می‌کرد داخل اون نوشته شده بودن. وقتایی که پدرش می‌گفت تئاتر، داستان و موسیقی بی ارزشه و دیگه توی دنیا کسی به اینها توجه نمیکنه، پسر می‌رفت یک نمایش یا یک فیلم تماشا می‌کرد و تمام احساساتش رو داخل یادداشت می‌نوشت، به گونه ای که انگار منتقد تک به تک گفته های پدرشه. «امروز پدر گفت کشور به آدم‌هایی نیاز دارد که احساساتی نباشند. من حرف او را با تکان دادن سرم تایید کردم؛ اما بعد رفتم برای یک گربه‌ی زخمی داخل خیابان که مادر خود را گم کرده بود گریه کردم.» اما پسر خودش هم میدونست پدرش واقعا نظرش به دنیا چنین نیست، مادرش واقعا این راه رو دوست نداره. به نظرش، اونا فقط راه زنده بودن رو پیش گرفته بودن، هیچوقت واقعا سعی نکرده بودن زندگی کنن‌. «سال‌ها بعد فهمیدم خانه جایی نیست که درونش همه نامت را بدانند؛ که جایی است که نه تنها مجبور نباشی یک نظریه ثابت را دنبال کنی، بلکه به تک تک حرف هایت احترام بگذارند و بگذارند همان گونه ای به دنیا نگاه کنی که می‌پسندی.» کتاب درباره همون نوشته هاست، فلسفه‌اش داخل اون نوشته ها شکل میگیره. اشاره به آزادی داره. آخر داستان، این پسر یک ژورنالیست میشه، خیلی هم مشهور میشه. مردم نوشته هاش رو نقل قول می‌کنن، منتقدها درباره سبک شاعرانه‌اش مقاله می‌نویسن. اما هیچکس نمیدونه اولین نسخه اون نوشته‌ها داخل یه دفترچه قدیمی، نوشته شده در یک کوچه زیبا و ناشناخته، در کنار خاکستر های یک سیگار نوشته شده بود. «آنها امروز نوشته‌ی مرا خواندند و گفتند که چقدر زیباست اما نمی‌دانستند من آن را برای زیبا بودن ننوشته بودم. می‌خواستم یک بار، فقط یک بار، یک نفر بفهمد که من از اینجا می‌ترسم. من از آنکه مردم نوشتهٔ من را سیاست بدانند می‌ترسم، میخواهم که مردم آن را شعاری بدانند برای سیاستمدار هایی که مجبور بودند فقط یک نظریه را دنبال کنند. این یک مقاله نیست، بلکه یک شعر است. اما کسی این را نمی‌فهمد.»

  • https://t.me/Rawbrownie «گذری بی نشان» داستان درباره یک نویسنده‌ی لهستانیه که داخل جنگ جهانی دوم، تمام خانواده، دوستانش و... رو از دست داد. البته این چیزیه که خودش توصیف می‌کنه. کتاب اینطور شروع میشه که مرد نویسنده داستان ما، در خیابانی قدم می‌زنه که نام…

  • https://t.me/Rawbrownie «گذری بی نشان» داستان درباره یک نویسنده‌ی لهستانیه که داخل جنگ جهانی دوم، تمام خانواده، دوستانش و... رو از دست داد. البته این چیزیه که خودش توصیف می‌کنه. کتاب اینطور شروع میشه که مرد نویسنده داستان ما، در خیابانی قدم می‌زنه که نام و نشانی نداره و انگار چیزی داخلش می‌لنگه. همیشه در حین قدم زدن در پیاده روـه، از یک مغازه ی صفحه فروشی (گرامافون و فونوگراف فروشی) می‌گذره و داستان اینطور شروع میشه (شاید ابتدای هر فصل دوباره یک توصیف از اینجا داریم) داستان تقریبا جنبه تاریخی داره، ولی ما تاریخ رو نمیخونیم (رویدادی تعریف نمیشه) فقط داریم درمورد حس و حال اون شخص در یک دوران خاص می‌خونیم. هر بار که این صحنه ها به یاد نویسنده میان، حس و حالش عوض میشه و در ابتدای فصل بعدی، آهنگی که از فروشگاه توسط فونوگراف داره پخش میشه غمگین تر یا حالتی متفاوت تر خواهد بود. ما نمی‌دونیم دقیقا چه اتفاقی داره می‌افته، نویسنده ی داستان ما واقعا داره داخل این خیابون قدم می‌زنه یا این یک جایگاه داخل ذهنشه تا بتونه به خوبی همه چیز رو به خاطر بیاره. کم کم، ویژگی های بیشتری درباره اون خیابون می‌فهمیم. یک اینکه آدم هایی که اونجا همزمان با این مرد قدم میزنن، صورت ندارن. دارن، ولی صورتشون مشخص نیست انگار که نقاشی شدن و بعد با یک پاک کن به نوعی کثیف پاک شدن. دو، صدای خنده میاد، ولی لبخندی روی لب هیچکس نیست نه حتی بچه ها. انگار که خنده ها یک ندا از خاطرات پیش از جنگ هستن. دو، ورقه های روی زمین افتاده که انگار از یک کتاب هستن. چه کتابی؟ کتاب هایی که نویسنده نوشته بود. نویسنده دقیقا نمیدونه با خودش چیکار کرده. احساس می‌کنه اونه که باعث مرگ خانوادش شده، چون در یک شرایطی، نباید اونهارو رها میکرد. اما از طرفی، احساس می‌کرد تمام تلاشش رو برای زنده بودن اونها کرده، فقط قدرتی برای نجاتشون نداشته. کتاب یک جوری نوشته شده که ما دقیقا نمی‌فهمیم داریم چی می‌خونیم، انگار که یک خوابه و درباره سردرد یک نویسنده می‌خونیم. همه چیز مبهم و تا حدی غیر واقعیه، اما این برای زمان خودش، واقعی ترین حالت ممکن بوده. بعد از جنگ جهانی دوم، بسیاری از مردم دگرگون شدن، به سختی تونستن زندگی ای بسازن تا بتونن اتفاقات گذشته رو فراموش کنن. اما در آخر داستان، ما یک بار دیگه درباره همون خیابون میخونیم، وقتی بالاخره این شخص به آخر خیابون میرسه و میخواد که بدونه اسم اینجا چیه. اما قبل از اون، متوجه میشه تمام مدت هم خودش زنده نبوده. اون هم در یک حادثه مرده بوده، ولی به خاطر اینکه تمام زندگیش رو فدا کرد تا بتونه جان سالم به در بیاره، این مرگ تا حد زیادی براش غیر قابل باور بود. پایان داستان چنینه که مرد رو به روی مغازه صفحه فروشی می‌ایسته و به موسیقی گوش میده. موسیقی آرام و آرام، تبدیل به یک ندایی از خاطرات خوش گذشته میشه و داستان به صورت باز و مبهمی به پایان میرسه. «یک خودباخته در جنگ، هرگز نمی‌تواند به حالت قدیم خودش برگردد. اما شاید مرور خاطرات، فرصتی باشد تا دوباره احساس زنده بودن کند، حتی اگر مطمئن نباشد جسمش هنوز زنده است یا مرده.»

  • https://t.me/donyaporsetare یک کتاب درباره یک دختر خاص، که اسم و فامیلیش اسم کتابه (مثل آنا کارینا) موضوعش از زبان یک شخصی نوشته شده که همکار اون دختره. یک دختر خیلی هنری که روی یک داستانی کار می‌کنه و به دنبال شخصی میگرده که بتونه کمکش کنه. وقتی با این شخص آشنا میشه، داستان شروع میشه که چقدر این شخص تحت تاثیر خاصی داستان این دختر قرار میگیره. اما یک چالشی برای این دو اتفاق می‌افته، اونم اینه که باید این داستان رو به نحوی زندگی کنن تا بتونن پایانش رو مشخص کنن و به موفقیت برسوننش. یک سری اتفاقات جالب می‌افته چون داستان بیش از حد خاص با اتفاقاتی تقریبا کمیاب بوده، برای همین حس و حال کتاب یک جور هنری و غیر واقعی میشه. در آخر پایانی که با زندگی کردن اون داستان به دست میاد، همون پایان کتابه، اما اصلا جوری که فکر میکردن نیست. چون خیلی متوجه نشدم چنلتون چه وایب و چه سبکی رو دنبال می‌کنه، نتونستم کاملا بگم این شخص پسره یا دختر و اینکه این ها روی چه داستانی کار میکنن. پس فکر میکنم شما بهتره با سلیقه خودتون حدس بزنید. «می‌دانی بهترین نویسنده ها، چطور بهترین کتاب ها را نوشتند؟ با زندگی کردن آن کتاب. هر کتابی را ببینی که داستانی فوق العاده داشته باشد، معمولا بر اساس یک تجربه واقعی نوشته شده است.»

  • https://t.me/MiineField «پیش از آنکه تفنگم فشنگ کم آورد» داستان درباره سربازی در جنگ جهانی دومه، حالا نمی‌دونم دقیقا مال کدوم کشور باشه به داستان میاد اما یک شخص خونسرد و آروم شناخته می‌شده. این شخص همیشه می‌گفته زندگی براش اهمیتی نداره، آخرش میمیره، دیگه چرا باید برای اینکه کجا، کِی و چطور میمیره ارزش قائل باشه؟ ولی وقتی جنگ شد، تفنگ در دست گرفت و به میدان جنگ رفت، احساس کرد یک دلیلی داره که تلاش کنه زنده بمونه. هربار که وضعیت آروم میشد، دوباره نسبت به زندگی بی تفاوت میشد ولی وقتی شورش میشد بازهم احساس عجیبی درونش شکل می‌گرفت. اوایل به نظرش چیز مهمی نبود، ولی کم کم که سربازان بیشتری کشته میشدن، احساسش قوی تر میشد. برای همین یک دفترچه برداشت و درباره اون احساسی که توی اون لحظه داشت شروع به نوشتن کرد. اوایل نوشته ها مسخره بودن انگار که درباره احساسی می‌نویسه که هیچوقت وجود نداشته. ولی کم کم، نوشته ها رنگ و روی خاصی به خودشون گرفتن، انگار که دل نوشته‌ان. می‌نوشت از اینکه چقدر بعضی از خاطرات که فراموش می‌کنیم، میتونن لذت بخش و دوست داشتنی باشن. می‌نوشت از اینکه وقتی بعد از باران هوا صاف میشه، یک روز دیگه شروع میشه بدون اینکه ۲۴ ساعت از روز قبل گذشته باشه. درباره چیز های عجیبی می‌نوشت که دلنشین بودن. اما این سرباز مطمئن بود که یک روزی میمیرد. برای همین، به یادداشت هاش می‌گفت «وصیت نامه»‌ با اینکه توش نه درباره این می‌گفت که کدوم مال به کی تعلق میگیره نه چیز دیگه ای. اون فقط می‌گفت از اینکه چقدر زندگی در دوران جنگ، براش معنادار تر شده. یک روزی واقعا میمیره. اما یادداشت هاش، اونقدری زیاد میشن، که وقتی سربازان دیگه خوندنش، انگیزه برای زندگی کردن گرفتن. کم کم، یادداشت ها به دست یک نویسنده رسید و نویسنده تصمیم گرفت همه ی اونها رو داخل یک کتاب جای بده. و اون کتاب شد همین کتابی که ما خوندیم.

  • https://t.me/schizpherrer «همان یک چیز» کتاب درباره یک تاریخ‌دان و فیلسوف خیلی جدیه که استاد یک دانشگاهه و فلسفه درس میده. اگرچه همیشه هر مبحث رو ربط به یکی از رویداد های تاریخی میده. مردم از اون ترس دارن، چون همیشه شخصی سرسخت، جدی و به گونه ای بوده که از عشق و محبت نفرت داشته. به پوچی دنیا باور زیادی داره، اینکه هیچ دلیلی برای به دنیا اومدن ما نیست. همیشه به حرف هایی که میزد مطمئن بود و حق هم داشت، همیشه درست می‌گفت. این شخص چند کتاب نوشته و همین کتاب، یکی از کتاب هاشه. بله داستان از زبان این شخص نوشته شده که با یک نگاه، تمام دیدش به دنیا عوض میشه. از اونجا داستان شروع میشه که در یک کافه، درحالی که سرگرم نوشیدن قهوه بود و سعی می‌کرد کتابی رو بخونه، بانویی رو میبینه بی هدف وارد کافه میشه. اون اول به اطراف یک نگاهی می اندازه، بعد سمت یک میز با دو صندلی می‌ره و روی یکی از صندلی ها می‌شینه. همیشه سعی می‌کنه اون خوراکی‌ای رو توی منو سفارش بده که کمتر کسی بهش توجه می‌کنه. اسکون، تارت لیمو و... . این برای استاد داستان ما، خیلی خاص بود.‌ چون در اولین دیدار، با اون خانم چند ثانیه چشم تو چشم میشه. بدون اینکه واقعا از این کار آگاه باشه، تمام چیزایی که سفارش میده رو زیر نظر میگیره. بعد از مدتی، متوجه میشه هر آخر هفته اون بانو داخل این کافه میاد، یک چیز خاص سفارش میده و همیشه یک صندلی جلوی اون خالیه. این بانو در ذهن این آقا یک نماد خاصی از «زندگی کردن» میشه. جوری که باعث میشه بفهمه ما میتونیم با دید خیلی متفاوت تری به دنیا بنگریم، کار هایی رو بکنیم که هیچکس بهشون فکر نمیکنه. تا آخر داستان، این مرد هیچوقت با این بانو کامل ارتباط نمیگیره، اما تأثیرش رو تا ابد توی زندگیش احساس می‌کنه. روش تدریسش تغییر می‌کنه، حتی سبک نوشته هاش هم عوض میشن. کتاب قطعا طولانی تر و عمیق تر از این حرف ها میشه و چیزای بیشتری رو داخلش می‌خونیم. اما به نظر من، این بانو پایه ی داستانه. «یک سری چیز ها، گاهی اوقات ارزششان آنقدر بالا است که ظاهری بی‌اهمیت به خود می‌گیرند، تا فقط یک شخص خاص متوجه با ارزشی آن‌ها شود.»

  • https://t.me/Bipolar_Whale «یک جا برای ماندن» کتابی که به سبک سفرنامه نوشته شده، ولی درواقع یک داستان خیالیه. درباره دختری که توی زندگیش، یکهو متوجه میشه که چقدر با اطرافیانش مشکل داره. با دوستانش، خانوادش، معلم ها و... . این رو در سن کودکی می‌فهمه، برای همین از همون موقع تصمیم میگیره وقتی به بزرگسالی رسید، چمدونش رو جمع کنه و بره. اما هیچوقت نفهمید واقعا کجا میخواد بره. این دختر دنبال جایی برای خودش میگشت که واقعا بهش تعلق داشته باشه، جایی که توش احساس کنه واقعا می‌تونه زندگی کنه. وقتی به سن مد نظرش رسید، سفرش رو آغاز کرد، اما انقدری این سفر براش طولانی بود که انگار کل دنیا رو گشته. در طول سفرش، به کشور های تاریخی زیاد می‌ره. تقریبا سعی می‌کنه تمام تاریخ هارو بخونه، درباره تمام نماد ها بدونه و... اون واقعا سطح اطلاعاتش می‌ره بالا با این سفر ها. با اینکه قصدش این نبود. کتاب بیشتر حول افکار دختر توی ماشین هنگام رانندگی می‌چرخه. اینکه به چی فکر می‌کنه، چی توی فلان کشور یاد گرفته و اینکه واقعا هنوز مطمئنه چی میخواد؟ تا آخر داستان، انواع کشور ها رو میبینه و با چیز های خیلی زیادی آشنا میشه. ولی هیچوقت نمی‌فهمه واقعا میخواد کجا زندگی کنه. نمیدونه به همون جایی که توش به دنیا اومده تعلق داره، یا کشوری که هیچوقت وجود نداشت. «مادرم می‌گفت روزی فرا می‌رسد که تو در کنار افراد مورد علاقه‌ات چای می‌نوشی و با خود می‌گویی آه من چقدر خوشبختم! او هیچوقت با خود فکر کرد که ممکن است جزوی از آن افراد مورد علاقه ی من نباشد؟ یا که من اصلا چای ننوشم، قهوه یا یک نوشیدنی بنوشم؟ او از من یک تصور در آینده ساخته بود و حتما میخواست که من همانطور بزرگ شوم؛ و من هرگز نفهمیدم چطور باید به او ثابت کنم که درباره ی من اشتباه میکند.»

  • هنوزم دارم حرص میخورم مال یکی طولااانی میشه مال یکی کم.

  • https://t.me/Ta9daily یک کتاب با سبک کمیک، از اونا که چند صفحه داستانن ولی یک صفحه یک نقاشی خیلی خفن با آرت استایل کمیک های آمریکایی دارن. جاده ای به سوی تگزاس کتاب درباره یک اکیپ نوجوانیه که از بچگی با همدیگه توی یک ناحیه کوچیک داخل تگزاس بزرگ شدن ولی بر اثر یک درگیری از هم جدا میشن و خانواده ها اکثرشون از تگزاس میان بیرون و به شهر های دیگه مهاجرت میکنن اما یکیشون که شخصیت اصلی داستانه سعی می‌کنه بچه هارو دوباره دور همدیگه جمع کنه. این دختر هنوز با همه بچه ها دوسته، همه بچه ها باهم دوست نیستن. سعی می‌کنه تمام خاطراتی که با همدیگه ساختن رو دوباره برگردونه بنابراین ترتیب یک سفر رو داخل یک ماشین میده با برادر بزرگترش که اونم جزوی از اکیپ بود (وایب رودریک رو میده). یک ماشین دارن که به نظر ماشین جنگی میاد ولی از یک طرفی هم شبیه این ماشین گنده ها که برای سفرن هم هست. اول می‌ره دونه دونه به بچه ها خبر میده که باهم برن سفر، و اول بچه ها شوکه میشن که میبینن بقیه هم هستن. اول دعوا میشه، ولی دختر داستان سعی می‌کنه همه رو خوب نگه داره. اینا به سوی اون ناحیه کودکی تگزاس میرن و سعی میکنن در طول داستان به تمام جاهایی که توشون خاطره داشتن سر بزنن. اما در راه، به یک سری چیز های فراطبیعی بر میخورن. انگار که خاطرات کودکیشون اونجا باقی مونده. از اونجایی شروع میشه که شخصیت اصلی، دختره، نسخه کوچیکتر خودش رو میبینه که با سر و صورتی زخمی درحال دویدن توی جاده‌ست و یکهو بدنش میمیره و بی جان می‌افته زمین. اینها وقتی به خونه های قدیمیشون سر میزنن، متوجه میشن هر خونه خاطرات قدیمی رو نگه داشته، اما این خاطرات به نحوی ترسناک و عجیب شدن. بعد از مدتی متوجه میشن این چند سالی که بدون هنر، ذوق و دوستی زندگی کردن و باهم قهر بودن، خاطرات خودشون رو خراب کردن. و تنها راهی که می‌تونه این اوضاع رو درست کنه، اینه که دوباره دست در دست همدیگه بذارن و سعی کنن تمام دورهمی هایی که در خاطرات برجسته بودن رو دوباره تجربه کنن. «شما نمیتونید همینجوری ول کنید و برید، اگر ما دوستی رو امروز زنده نکنیم، هنر وجودمون میمیره. یادتون نیست نقاشی هایی که با هم می‌کشیدیم رو؟ یا اون شب هایی که کل قوانین بازی دی‌ان‌دی رو زیر پا میگذاشتیم و بازی رو از اول خودمون میساختیم؟ ذهن های ما بهم دیگه پیوند خوردن. اگر دوباره کنار هم باشیم، میتونیم به دنیای خودمون از اول رنگ و رو بدیم!»

  • این رو دوست داشتم.

  • https://t.me/oSILENCEo_0 اسم کتاب؛ سکوت. (مثل اسم چنلت) درباره یک دختری که همیشه با یک جمعی بیرون می‌ره، این دختر شغلش سیاسیه مثلا یک تحلیلگری چیزیه. اما از اونجایی که توسط اطرافیان خیلی نادیده گرفته می‌شده، تصمیم میگیره وقتایی که بحث سیاسی و نظریه ها میاد…

  • https://t.me/oSILENCEo_0 اسم کتاب؛ سکوت. (مثل اسم چنلت) درباره یک دختری که همیشه با یک جمعی بیرون می‌ره، این دختر شغلش سیاسیه مثلا یک تحلیلگری چیزیه. اما از اونجایی که توسط اطرافیان خیلی نادیده گرفته می‌شده، تصمیم میگیره وقتایی که بحث سیاسی و نظریه ها میاد وسط، اگر بهش توهینی شد یا...، سکوت کنه. و حرفش رو توی دلش بزنه. کتاب حول این می‌چرخه که وقتی اون دختر شروع به سکوت توی جمع می‌کنه، حرفایی که میخواست بزنه خیلی خیلی قوی میشن. خیلی خوب توی فکرش یه موضوع رو تحلیل می‌کنه. انگار که وقتی سکوت می‌کنه، تازه نظریه‌اش اوج میگیره. عمیق ترین چیز ها به چشمش میان و یک جایی هم داخل داستان می‌فهمه که وقتی سکوت می‌کنه، خیلی بیشتر متوجه میشه دیگران چقدر اشتباه میکنن. توی کشور یک شورشی علیه حکومت به وجود میاد و این برای تحلیلگران سیاسی مشکل بزرگیه، چون باید مدام درحال بررسی کردن اوضاع باشن. این دختر، بدون اینکه زیاد بررسی کنه، کامل متوجه یک موضوع میشه. چند باری پیش‌بینی هاش درست از آب در میان. یک جایی، تصمیم میگیره نسبت به زندگی خودش هم اینطور باشه. توی هر شرایطی، سکوت کنه تا ببینه کدوم راه و کدوم گفته بهتره. زندگیش از این رو به اون رو میشه. متوجه میشه پارتنرش چه آدم نامناسبی بوده براش، متوجه میشه چقدر خانوادش بهش کمک کردن و خودش هیچوقت نفهمیده، متوجه میشه یکی از دوستانی که باهاش قهر بوده می‌تونه خیلی براش بهتر باشه و... یک مدتی این ویژگی باعث میشه بزنه به سرش. روانش به هم بریزه و نیاز داشته باشه که صحبت کنه. گاهی اوقات، یک چیزایی رو اونقدر زیاد و عمیق میفهمه که سرش درد میگیره و دلش میخواد فریاد بزنه. آخر داستان یک اتفاقی براش می‌افته که متوجه میشه بعضی موقع ها، اینکه نفهمی، اما حرف بزنی، خیلی ارزشمند تره. اینکه یک نفر شنونده ی تو باشه تا مجبور نشی تمام حرفات رو بریزی داخل دلت یک جور هدیه ست. اما به شرطی که اون شنونده، مانع درست فکر کردنت نشه. «من سکوت کردم، همیشه ساکت بوده‌ام و مدام حرف هایم را قورت داده‌ام. کلمات مانند بغض در گلویم گیر می‌کردند و انگار که گریه در آن محیط ممنوع باشد، خود را از به زبان آوردن هرچیزی منع می‌کردم. افسوس، که حال همان بغض درونم مرا یک نابغه کرده اما کیست که این را ببیند، بفهمد؟...»

  • https://t.me/the_real_mea از اون کتاب هایی که فیلمش رو هم میسازن و اسمش اسم خود شخصیت اصلیه. داستان درباره پسریه که توی مدرسه یک دختر رو زیر نظر داره. یک دختر هنری با یک دیدگاه عجیب، که چیز های خیلی خاصی رو دوست داره. چند باری با اون هم‌صحبت شده، ولی هیچوقت کامل متوجه نشده اون درباره چی صحبت می‌کنه. انگار شاعرانه صحبت میکرد، اما کلماتش قابل درک نبودن. چنین توصیفات غیر قابل فهمی داخل کتابه، که باعث میشه خاص باشه. پسر داستان ما یک روزی تصمیم میگیره با دختره بیشتر ارتباط بگیره، و دختره میگه که یک شاعره. نه از اون شاعر هایی که واقعا می‌نویسن، اون فقط فکر میکنه و هرچیزی که به ذهنش میرسه رو بر زبون میاره. و به نظرش یک شعر میگه. واقعا هم شاعرانه صحبت میکرد. پسره شیفته ی لحن صحبت اون میشه، اما وقتایی که تنها میشدن و چیزی بینشون برای گفتن نبود، دختر شروع میکرد به خوندن شعر هایی که انگار مخاطبی داشتن. داستان از اینجا شروع میشه، که پسر داستان ما متوجه میشه دختره برای یک معشوق خیالی میخونه. بنابراین، به طور غیر مستقیم، سعی می‌کنه که جای معشوق خیالی دختره رو بگیره. اما معشوق خیالی اون دختر خیلی آدم عجیب و غیر قابل درکیه، و این راه سختیه که تا پایان داستان بتونه تبدیل به اون بشه. و این یعنی یک چالش بزرگ تا با انواع معانی دنیا، فلسفه هایی که کمتر کسی بهشون توجه می‌کنه و گم شده ترین شعر ها آشنا بشه... «من بی هدف برای خود کلمه هایی سر هم میکنم و می‌سرودم تا بلکه یک نفر آنها را بشنود، با تمام وجودش درک کند، قلمی در دست بگیرد و آنها را بنویسد. سپس بدون شک آن شخص زا مخاطب شعر هایم قرار میدهم و از آن روز به بعد عاشقانه تر می‌خوانم...»

  • https://t.me/lilyandheli نام کتاب: آخرین آوازِ شکوفه‌ها در سرزمینی که افسانه‌ها میگن هر هزار سال یک‌بار شکوفه‌های درختان هلو به رنگ صورتی درخشان در میان، دختری زندگی می‌کنه که صداظ نیرویی جادویی داره؛ هر آهنگی که بخونه، زخمی رو درمان میکنه، قلبی رو آرام می‌کنه یا خاطره‌ای فراموش‌شده رو زنده میکنه. اما بهای این قدرت سنگینه؛ با هر بار آواز خواندن، بخشی از گذشته‌ی خودش رچ از یاد می‌بره. سال‌ها بعد، جوانی از خاندان محافظان معابد باستانی، مأمور می‌شه دختری رو پیدا کند که تنها سرنخ او، ترانه‌ایه که هر شب در کوهستان میان مه شنیده میشه. هرچه بیشتر به اون نزدیک میشه، احساس میکنه انگار سال‌ها پیش یکدیگر رو می‌شناختن؛ اما دختر حتی نام یارو رو هم به خاطر نمی‌آورد. آن دو برای پیدا کردن «آینه‌ی یشم»، یادگاری افسانه‌ای که گفته میشه می‌تونه خاطرات ازدست‌رفته رو بازگردانه، سفری رو آغاز می‌کنن. در میان قصرهای باستانی، معابد خاموش، جنگل‌های پوشیده از شکوفه و ارواحی که از گذشته محافظت می‌کنن، کم‌کم حقیقت آشکار می‌شود: این دو در زندگی‌های پیشین بارها عاشق یکدیگر شدن، اما هر بار سرنوشت اونا رو از هم جدا کرده بوده. حالا تنها یک انتخاب باقی مونده؛ دختره می‌تونه آخرین آوازش رو بخونه، همه‌ی مردم سرزمین رو از نفرینی هزارساله نجات بده، اما در عوض، آخرین خاطره‌ای که از عشقش داره برای همیشه محو خواهد میشه. آخر داستان، میان شکوفه‌هاییه که در باد میرقصن؛ جایی که عشق، حتی اگر به یاد هم آورده نشه، باز هم راهش رو به سوی قلب انسان پیدا می‌کنه.

  • https://t.me/enigmadoramoon چنلتون وایب خاصی رو دنبال نمیکنه و بیشتر یک نوع دیلی با پست های رندومه برای همین وایبی که میگیرم چنین چیزیه؛ دختری از دریا گتاب روانشناسی و انگیزشیه و درباره دختری با موهای آبی نوشته شده که بعد از سال ها درگیری با یک سری شخص ها تصمیم میگیره برای مدتی همه رو رها کنه و برای هرچیزی ریسک کنه. یک تاریخی رو برای خودش مشخص می‌کنه که تا اون روز همون‌جوری که میخواد زندگی کنه و هرچیزی که در لحظه به نظرش جالب بیاد رو تجربه کنه. داستان در طول یک ماه پیش میره و توی این یک ماه ما این دختر رو میبینیم که با تجربه رندوم ترین چیز ها، و دوست داشتن هرچیزی که به ذهنش میرسه حتی به نظرش کاغذ رندوم که توسط باد توی هوا سفر می‌کنه هم شاعرانه و دوست داشتنی به نظر میاد. با آدم های مختلفی سر و کله میزنه و متوجه میشه که یک وجه بزرگی از زندگیش در همین بوده که با علاقه و عشق زندگی کنه در آخر متوجه میشیم چقدر این دختر پیشرفت شخصیتی و عقلانی داشته و چقدر حالا زندگی براش پر معنی تره. و دیگه به چیز هایی که بی اهمیت و آزاردهنده هستن اهمیت نمی‌ده.

  • https://t.me/lightlessnight اسم کتاب: «هر بار که دلتنگ شدم» یا «بازگو کننده» داستان درباره مردی خوش‌قیافه، با کت و شلوار و کراوات قرمز رنگه. این شخص که بین دوستان خود همیشه محبوب ترین بود، یک ماجرایی رو داخل زندگی شخصی خودش میگذرونه. یک معشوقی داشته، و رابطه این دو نفر به شدت خاص بوده. یعنی فقط بوس و بغل و قربون صدقه نبوده. نامه ها و کتاب های خاصی بینشون رد و بدل می‌شد، برای یکدیگر ترانه می‌خوندن، موسیقی می‌نواختن، مدام با یکدیگر روز و شب درباره فلسفه صحبت میکردن و و و. اما یک روزی معشوق داستان ما بر اثر یک حادثه میمیره. اون دوتا یک عهدی داشتن؛ «اگر روزی من دیگر در کنار تو نبودم، به من قول بده، هر بار که دلت برایم تنگ شد برای یک نفر گفته‌هایم را بازگو کنی.» این دو شخص به صورت مخفیانه عاشق یکدیگر بودن، نمی‌دونم شاید مثلا معشوقش تحت تعقیبی چیزی بوده و اینا. مرد داستان ما باید ادعا میکرد که از مرگ اون شخص ناراحت نیست و هیچ چیز میان آن دو نبوده. ولی در طول داستان، این مرد تقریبا هر لحظه هرکسی رو که کنار خودش گیر بیاره، یکی از فلسفه هایی که با معشوقش باهم زیاد درموردش صحبت میکردن رو باز می‌کنه. مدام درباره‌اش صحبت می‌کنه و اینجوریه که کتاب بیشتر حول همین موضوع می‌چرخه و فلسفه‌اش شکل میگیره. در آخر داستان، آخرین باری که مرد احساس دلتنگی می‌کنه، دیگه هیچکس اطرافش نیست. برای همین یک دفترچه بر میداره و تمام گفته‌های معشوقش را شروع به نوشتن می‌کنه. تمام داستان زندگیش رو. اون دفترچه، همون کتابیه که ما در تمام این مدت می‌خوندیم. من دوست دارم عشقی که داشته این مرد، شبیه به چیزی تو مایه های کامو باشه. خصوصا این ویژگیش که روی شوخ طبعی داشت. شاید کتابش طنز هم باشه، از اون طنز هایی که به نظر میاد یک مسئله خاص و سیاسی و یا اجتماعی رو با لحنی شوخ طبع بیان می‌کنن.

  • من از این که مال یکی خیلی زیاد میشه مال یکی کم متنفرم. نفرت دارم. واقعاً واقعاً نمی‌دونم بعضی موقع ها چیکار کنم عادلانه پیش بره.

  • https://t.me/girlinpemberley نام کتاب: با هرآنچه که زیباست صدایم بزن یک کتاب روانشناسی و عاشقانه درباره یک مردی نوشته شده که همکار یک خانم بوده، و از همون روز های اولی که بانو رو ملاقات کرده بی نهایت شیفته‌اش شده. این کتاب اشاره به شخصیت عجیب و دوست داشتنی خانمی داره که معمولا خیلی کم درک می‌شده، اما این مرد با تمام وجودش عمق خانمه رو می‌فهمه. اول از توصیفات ساده شروع میشه، موهای بلوند زیبایش، لحن آرام و دوست داشتنی‌اش. کم کم، داستان عمیق تر میشه، انگار که اون شخص با دیدن اون خانم، دیگه فقط احساس عشق نمیکنه، فلسفه ی زندگیش رو میبینه. تمام چیزایی که براش معنا دارن به سلایق اون شخص مربوط میشن. روز ها میگذره، اونا قرار میذارن، روز های عادی میگذرونن، اما کتاب یک جوری درباره اون زن صحبت می‌کنه که هیچوقت خسته کننده نمیشه. با گذشت زمان، مرد خسته داستان ما، تبدیل به یک شاعر میشه، که مجسمه ها، نقاشی ها، رنگ ها، موسیقی ها و و و... براش بیش از اندازه معنادار و زیبا میشن. هرچیزی که اون رو به یاد بانویش بندازه. شاید یکم درام داشته باشه نمی‌دونم، اما از اونجایی که محتوای چنلت بیشتر روی نوشته های شاعرانه و عشق متمرکز بود چنین چیزی به ذهنم رسید.