tgindex
نوحه های حاج صادق آهنگران در جنگ تحمیلی

نوحه های حاج صادق آهنگران در جنگ تحمیلی

Статистика
@ahangaransadeghМузыкаперсидский

اشعار حاج بشیر تجلی بهبهانی @bashirtajalli ارتباط با ما: @abuammar_hz اشعار حاج حبیب الله معلمی: @habibollahmoallemi نوحه های کربلایی حسین فخری @fakhrihosein آدرس کانال نوحه های غلامعلی کویتی پور @koveyitipoor

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 578
0 за 4 дн.
Сутки
+1
+0,04%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
2 576
19 постов
Вовлечённость
99,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
714
1/48двое суток
818
1/72трое суток
882

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • #دفاع_مقدس ای سپهر کرم و جود و سخا یا عباس شاعر: حاج غلامرضا سازگار(میثم) میر نام آور یا ابوفاضل شاعر: عزیزالله فراهی کاشانی @ahangaransadegh

  • #محرم_1380 آمد اما گوئیا جانش نبود غیر آه و ناله بر خوانش نبود حسینم وا حسینم وا حسینم گلی گم کرده ام می جویم او را به هر گل می رسم می بویم او را شاعر: محمدجواد غفورزاده (شفق) رسیدم اینجا کنار بابا که بوسم از جان مزار بابا انا القتیل العبرات زمان: اربعین حسینی 1380 مکان: مسجد جوادالائمه ی اهواز @ahangaransadegh

  • 22 июл.1 10910

    #دفاع_مقدس گلبانگ رفتن می زند کاروان کربلا شاعر:#حاج_حبیب_الله_معلمی @ahangaransadegh

  • 14 июл.1 4655

    این کودک خسته - با بازوی بسته (2) بالله قسم دخت امام بن امام است ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است ما آل رسولیم فرزند بتولیم ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است این رأس حسین است - فخر عالمین است(2) فرزند علی نور دل خیرالامام است ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است ما آل رسولیم فرزند بتولیم ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است این ماه مدینه ست - والله سکینه ست (2) بر صورتش از داغ پدر اشک مدام است ما گر چه اسیریم- بر خلق امیریم (2) از ماست که دین را شرف و قدر و مقام است ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است ما آل رسولیم فرزند بتولیم ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است این صورت نیلی- از ضربت سیلی (3) در چشم حسین بن علی ماه تمام است ای غرق خون سر جدا یا اباعبدالله ای کشته ی راه خدا یا اباعبدالله ای سر جدای تشنه لب یا اباعبدالله وی حق پرست و حق طلب یا اباعبدالله ای رهبر عالی عالی نسب یا اباعبدالله ای رهنما و رهگشا یا اباعبدالله ای آفتاب انقلاب یا اباعبدالله نوباوه ی ختمی مآب یا اباعبدالله نور دو چشم بوتراب یا اباعبدالله چشم و چراغ مرتضی یا اباعبدالله ای چلچراغ فاطمه یا اباعبدالله وی سرو باغ فاطمه یا اباعبدالله چشم و چراغ فاطمه یا اباعبدالله پیوسته می جویم تو را یا اباعبدالله من سائل کوی توأم یا اباعبدالله پیوسته دل سوی توأم یا اباعبدالله مشتاق و دلجوی توأم یا اباعبدالله بنما به ما لطف و عطا یا اباعبدالله قرآن بخوان قرآن بخوان یا اباعبدالله ای شمع بزم جان من یا اباعبدالله قرآن بخوان قرآن بخوان یا اباعبدالله چشمت دهد دلداریم یا اباعبدالله بنگر به اشک جاریم یا اباعبدالله لب را گشا بر یاریم یا اباعبدالله ای چلچراغ کاروان یا اباعبدالله ای یوسف خاموش من یا اباعبدالله جایت بود آغوش من یا اباعبدالله صوتت رسد بر گوش من یا اباعبدالله ای ماه پشت خون نهان یا اباعبدالله یا اباعبدالله یا اباعبدالله آنان که بر زهرا زدند یا اباعبدالله سیلی بر این گلها زدند یا اباعبدالله آتش به قلب ما زدند یا اباعبدالله ای ماه پشت خون نهان یا اباعبدالله قرآن بخوان قرآن بخوان یا اباعبدالله از حنجر ببریده ات یا اباعبدالله قرآن بخوان قرآن بخوان یا اباعبدالله یا اباعبدالله یا اباعبدالله یا اباعبدالله ای شمع جان من یا اباعبدالله ای قاری قرآن من یا اباعبدالله قرآن بخوان قرآن بخوان یا اباعبدالله بی تو خزان شد گلشنم یا اباعبدالله از نی بیا بر دامنم یا اباعبدالله بوسه به رویت من زنم یا اباعبدالله ای نازنین مهربانم یا اباعبدالله یا اباعبدالله یا اباعبدالله رأس حسین به نیزه ها آتش زدند به خیمه ها اجرت با زهرا می خوام طول نکشه و خسته نباشی دستت بالا دست بالا دست بالا بلند با هم آخر مجلسه صدات به کربلا برسه وای وای وای ای بی کفن حسین حسین حسین وای وای وای دور از وطن حسین حسین حسین وای وای وای صدپاره تن حسین حسین حسین وای وای وای عریان بدن حسین حسین حسین حسین حسین حسین حسین ابالفضل ابالفضل ابالفضل ابالفضل میر و سپهدار حسین عباس علمدار حسین علمدار عباس است علمدار عباس است گفتن یه توسلی هم به امام رضا رضا غریب الغربا رضا معین الضعفا یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن اینجا جای عاشقان مهدی در جوار آقا علی بن مهزیار دستت بالا دست بالا دست بالا دست بلند بگو یا مهدی یا مهذی یا مهدی یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن عجل علی ظهورک اعوذ بالله من الشیطان الرجیم عظم الله اجورکم اجرتون با زهرا دست شما درد نکنه خدا ان شاءالله ذخیره ی آخرت بفرمایید. @ahangaransadegh

  • 14 июл.1 0033

    وعده ی ما کوفه ای نور دو عین خواب راحت کن خداحافظ حسین دلها رو ببریم دروازه ی کوفه.آخه گویا هنوز اسرا رو در کوفه دارن می گردونن.گویا اسیران پیغمبر تو کوفه ان.از اینجا قافله ی دل رو ببریم کوفه.ای وای ای وای اومدن وارد کوفه شون کنن.گفتن نه باید تمام شهرو خبردار کنیم. مردم رو خبردار کنیم.تبلیغات وسیعی رو در کوفه انجام دادن.باید یک شب اونا رو پشت دروازه ی کوفه نگه داریم تا کوفه رو آماده کنیم برا ورود کسانی که شکست خوردن.برا اسرای خارجی. ای وای ای وای ای وای یک شب اهل بیت پیغمبر رو دروازه ی کوفه نگه داشتن.در حالی که داغ فراوان دیدن.مسیر کربلا تا کوفه رو اومدن.تازیانه خورده ان.سیلی خورده ان..گرسنه. میگه اون شب دشمن غذا درست کردبوی غذا به مشام بچه های حسین می رسید در حالی که رقیه گرسنه خوابید. در حالی که سکینه گرسنه خوابید زنها و بچه ها گرسنه خوابیدند. .صدای قهقهه ی دشمن میومد در حالی که صدای ناله ی بچه های حسین هم میومد .نیمه ی شبه. داغ حسین دیده ان.داغ عباس.علی اکبر.علی اصغر .قاسم زینب دو جگرگوشه اشو از دست داده دروازه ی کوفه ست شبه امام سجاد علیه السلام می فرماد صدای ناله ی عمه ام زینب در اون نیمه ی شب بلند شد.خدایا چه شده؟اومدم صحنه ی رو دیدم جگرم سوخت.دیدم عمه ام زینب داره نماز شب می خونه.داره با خدا حرف می زنه.گفت به خدا داره گریه میکنه ولی اون چیزی که جگر مرو می سوزونه این بود دیدم عمه ام زینب نماز شبشو داره نشسته می خونه.آخه دیگه زانوهاش قدرت نداره. زانوهاش توان نداره ولی باید نماز شبشو بخونه. باید قدرت بگیره .باید از خدا قدرت بگیره تا روز کوفه که دروازه ی کوفه باز شد چه جمعیتی بود؟چه غوغایی بود؟ تا دیدن سرهای بریده به روی نیزه ها وارد کوفه شدن.تا مردم کوفه دیدن عده ای زن و بچه ی اسیر که جای تازیانه بر بدن های آنها نمایانه شروع کردن به کف زدن.هلهله کردن.غوغایی شد. همه ی مردم کوفه دارن می خندن.دارن کف می زنن.هلهله می کنن.که ناگهان صدای زینب بلند شد می خواد خطبه بخونه. در حالی میخواد خطبه بخونه که اونها رو میگن اسرای خارجین. در حالی میخواد حرف بزنه که سرهای بریده ی عزیزانش روی نیزه در مقابل دیدگانشن.خیلیه ها .این همه سرهای بریده ی عزیزانش روی نیزه ن.می خواد حرف بزنه. به گونه ای شمشیر زبانشو کشید که بین مردم کوفه ولوله افتاد این زن کیه؟چقدر صداش شبیه صدای علی مرتضاست. چقدر این زن شبیه علی مرتضی داره حرف میزنه؟و خطبه میخونه.گویا علی زنده شده.فریاد بلند شد یا اهل الکوفه ای مردم کوفه وای بر شما .شروع کرد به خطبه خوندن.خود رو معرفی کردن.ای وای ای وای ای وای آروم فهمیدن چه جنایتی رو مرتکب شدن.شروع کردند به گریه کردن.صدای زینب بلند شد مردم کوفه مردان شما عزیزان ما رو در کربلا کشتند شما دارید گریه می کنید نفرینشون کرد.گفت اشک چشم شما خشک مباد می دونید چه جگری از پیغمبر رو سوزوندید. می دونید چه جگری از زهرا رو سوزوندید. می دونید چه کردید چنان خطبه خوند .تمام مردم کوفه ساکت. زینب حاکم بر تمام مردم کوفه.چه کرد اون ملعون گفت باید ساکتش کنیم. اینو علما میگن گفت چه کنیم گفت اون سر بریده رو نزدیک تر بیارید .سر بریده ی برادرو نزدیک بیارید ساکتش کنید.تا نزدیک آوردند مردم کوفه دیدند لحن زینب عوض شد دیگه با محبت داره حرف میزنه.دیگه با عاطفه داره حرف میزنه .دیگه با مردم کوفه حرف نمی زنه داره با جای دیگری حرف میزنه. آی شهید داده ها. اشاره داره میکنه به سر بریده ی برادر.هی میگه ای هلال یک شبه ی من. ای حسین من ای حسین من ای حسین من.خیلی دلم برات تنگ شده. حسین از روز عاشورا که خداحافظی کردی دیگه ندیدمت دیگه برام حرف نزدی حسین با من حرف بزن.خدایا جواب این عزاداران امام حسینو چی می خوای بدی یا علی بن مهزیار اینا اومدن امشب گدایی در خونه ت امشب عمه ات زینبو واسطه قرار دادند. هی صدا می زد ای هلال یک شبه ی من ای حسین من.حسین با من حرف بزن. هی حرف زد هی سخن گفت.جوابی نشنید. یه نگاهی کرد دید طفل حسینه. دختر حسینه. هی داره نگاه به سر بریده ی بابا میکنه. هی داره به سر بریده ی بابا که روی نیزه تکان می خوره داره جان از بدنش یرون میره.داره جان از بدن این دختر بیرون میره.خیلی سر بریده ی بابا روبروی دختری روی نیزه ای تکان بدن مردم اشاره کنن. صدا زد حسین اگر با خواهرت زینب حرف نمی زنی نزن ولی یه نگاهی به دخترت کن.از گوشه ی چشمت یه نگاهی به دخترت کن .ببین داره می میره.کلامی با او حرف بزن.حسین حسین. هر کی مریض داره حالا حاجت بگیره ها هر کی گره به کارش افتاده حاجت بگیره ها. چه شد اونقدر این سنگدلا دلاشون نرم شد که اومدن شروع کردن خرما نون پرتاب می کردن به عنوان صدقه باز فریادش بلند شد ای مردم کوفه صدقه بر ما حرامه. ما آل رسولیم فرزند بتولیم ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است

  • السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین آفتاب ای آفتاب ای آفتاب سر فرو بر در افق دیگر متاب ای زمین ای آسمان نابود شو ای چراغ آفرینش دود شو دوش تا پایان عمر شب رسید جان زینب بارها بر لب رسید بود دیشب با دلی افروخته پاسدار خیمه های سوخته بارها روح از تنش پرواز کرد صبح خود را بی حسین آغاز کرد این مال شب یازدهم و روز یازدهمه ها تا ماجرای کوفه بارها روح از تنش پرواز کرد صبح خود را بی حسین آغاز کرد خارها بود و گل یاسش نبود خیل دشمن بود و عباسش نبود آفتابش چاک چاک افتاده بود ماه لیلا روی خاک افتاده بود خیمه بی عباس و دشمن در کمین یا علی تنهائی زینب ببین آل عصمت لرزه بر اندامشان منتظر تا چون شود انجامشان ناگهان برخواست از مقتل خروش داغداران را ندا آمد به گوش کی عزیزان اول رنج و بلاست کربلا آغاز راه کربلاست کوچ از بهر اسارت بی درنگ پیش با زینب به استقبال سنگ گام اول تا قدم برداشتند رو به سوی قتلگه بگذاشتند دیده بر آن جسم خونین دوختند سوختند و سوختند و سوختند هر دلی صد کربلا هنگامه داشت هر لبی نوعی زیارت نامه داشت چشم ها بر جسم ثارالله بود حنجر خونین زیارتگاه بود طایران سوخته، پر می زدند بوسه بر آن جسم بی سر می زدند زینب آمد سنگ ها را زد کنار باغ گل را کرد پیدا زیر خار دید زینب آن صحیفه دیدنی ست آیه هایش یک به یک بوسیدنی ست خواست بوسد، جای بوسیدن نداشت لعل لب بر حنجر خونین گذاشت می خوام مجسم کنی وه چه زیبا بود در آن سرزمین بلبل و گل را وداع آخرین داره بوسه میزنه ندایی از رگهای بریده بلند شد. زبانحال برات میگم کی شکسته بال و پر بلبل بیا ای ز دستت رفته باغ گل بیا (زینب) این قدر گیسو ز خون گلگون مکن دختر زهرا دلم را خون مکن (یا زهرا) مریض دارا کجا دادن گریه می کنن.دردمندا کجا دارن اشک می ریزن دختر زهرا دلم را خون مکن (یا زهرا) تو امیرالمؤمنین را دختری بلکه بر کل مصائب مادری تو که خود داغ پیمبر دیده ای بازوی مجروح مادر دیده ای صبر تو میراث صبر مادر است بلکه این میراث از پیغمبر است مظهر صبر الهی زینبم تو هنوز آغاز راهی زینبم خطبه هایت را در آن جوش و خروش من سر نی می دهم در کوفه گوش تو چهل منزل کنی با من سفر از کنار قتلگه تا طشت زر چه کرد زینب.اومد کنار بدن بی سر رو به قبله بر سر زانو نشست. جای شهدا خالی.یادشون کنیم رو به قبله بر سر زانو نشست. زیر آن قرآن خونین برد دست با خدا گردید سرگرم سخن کای خداوند کریم ذوالمنن منتی بگذار بر آل رسول کن ز ما قربانی ما را قبول لب گشود و عقده ی دل باز کرد با حسینش راز دل آغاز کرد کای زدور خورد سالی یاورم (حسین) یاد داری در کنار مادرم ماه رخسارت ز من دل می ربود تا برد خوابم نگاهم بر تو بود یاد داری شامگاهی با حسن راه پیمودی د دوشادوش من غافل از خواهر نگردیدی دمی غیرت مندا کجا نشستن غافل از خواهر نگردیدی دمی تا نباشد گرد من نامحرمی (حالا نگاه کن) نیست عباس و علی اکبرت (یا زهرا) بین دشمن مانده تنها خواهرت لطف خود را باز یارم کن حسین محملا آماده ی حرکتن لطف خود را باز یارم کن حسین خیز از جا و سوارم کن حسین (حسین) من در این وادی چو پا بگذاشتم هیجده محرم به گردم داشتم ای شتربانان مرا یاری کنید ناقه ها بر غربتم زاری کنید شلاق ها بالا می رفت .تازیانه ها بالا می رفت داغ بینی، داغداران را مزن پیش چشم یار، یاران را مزن (ساربان) نیست از این کاروان دل خسته تر برا چی داری بچه ها رو تازیانه میزنی نیست از این کاروان دل خسته تر ساربانا لحظه ای آهسته تر یه نگاهی کرد به بدن قطعه قطعه شده (حسین) تو بمان من سوی کوفه راهی ام خاطرت آسوده ثاراللهی ام (حسین) من چو تو پرورده ی این مکتبم شیر دخت شیر حقم، زینبم (حسین) پیکر من خسته، جانم خسته نیست دست من بسته دهانم بسته نیست آماده ی بگم آنچه را اجرا کنم قانون توست آن که دستور از تو می گیرد منم سر به محمل بشکنم یا نشکنم امام زمان.در کنار یکی از یاران صدیقت داریم برا جد غریبت گریه می کنیم. برا عمه ات زینب داریم اشک می ریزیم.امشب نظری به این محفل کن بیت آخر و عرض دعای من وعده ی ما کوفه ای نور دو عین(حسین)

  • آفتاب ای آفتاب ای آفتاب سر فرو بر در افق دیگر متاب ما آل رسولیم فرزند بتولیم ای مردم کوفه صدقه به ما حرام است ای غرق خون سر جدا یا اباعبدالله سال اجرا:1385 مکان:حرم مطهر علی بن مهزیار اهواز @ahangaransadegh

  • خاطره ی زیبای حاج حبیب الله معلمی در باب آغاز به شعر گفتن و اشعار معروف خود @ahangaransadegh

  • خاطرات حاج صادق آهنگران @ahangaransadegh

  • 30 июн.1 59314

    من وعده دادم در حرم آب آورم وای از این شرمندگی چون حیدر کرار زد بر صف پیکار بازوی علی صف شکن عرصه ی پیکار ای سرو خفته در چمن عباس من عباس من مرحبا مرحبا عباسم شب تاسوعا 83 مسجد جزایری اهواز @ahangaransadegh

  • 30 июн.1 37110

    #دفاع_مقدس روضه ی حضرت علی اصغر (ع) شه چو آمد ز لب تشنه ی اصغر یادش رفته از سوز عطش تا به فلک فریادش شاعر:دکتر قاسم رسا چون تو پروانه ی کودک چه کسی دیده هنوز شاعر:محمدحسن فرحبخشیان (ژولیده ی نیشابوری) @ahangaransadegh

  • نوحه های حاج صادق آهنگران در جنگ تحمیلی pinned «نوحه های حاج صادق آهنگران در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/ahangaransadegh»

  • 27 июн.1 6348

    #تصویری #دفاع_مقدس روضه ی حضرت اباالفضل العباس (ع) ای برادر جان حسین شد علمدارت فدا یا اخا ادرک اخاک شاعر:#حاج_حبیب_الله_معلمی میر نام آور یا ابوفاضل شاعر: عزیزالله فراهی کاشانی @ahangaransadegh

  • 25 июн.1 7362

    چهارم تیر ماه تقارن سالگرد عروج آسمانی شاعر اهل بیت عصمت و طهارت حاج حبیب الله معلمی را با عاشورای حسینی گرامی داشته و علو درجات را برای این پیر روشن ضمیر آستان آل الله از خداوند سبحان مسئلت داریم. @ahangaransadegh

  • 10 июн.2 8175

    نوحه های حاج صادق آهنگران در پیام رسان ایتا: https://eitaa.com/ahangaransadegh

  • 6 нояб.5 19312

    بسم الله الرحمن الرحیم کانال حاج صادق آهنگران که در تلگرام توسط مرحوم محمدزمان گلدسته ایجاد شده بود عیناً در ایتا هم ایجاد شد عزیزان با استفاده از آدرس زیر می توانند وارد کانال شوند اجرکم عند الله https://eitaa.com/joinchat/4128966001C08dcac168f

  • محمد صادق را در خانه ی پدر شوهرم به دنیا آوردم نزدیک عباسیه. وقتی گفتند بچه پسر است. عمویش علیرضا گفت اسمش را بگذارید «محمد صادق». پدر شوهرم و شوهرم حرفی نزدند و موافقت کردند وقتی صادق به دنیا آمد، آن قدر لاغر و کوچک بود که همه اش گفت: «این مثل گنجشکی است که از لانه افتاده پس چرا این قدر ریز است؟ ریز اما سالم بود چند وقت ،بعد از آن بچه های فضول شد که به همه چیز دست می زنند. وقتی چهار دست و پا می رفت بارها از بالای ایوان خانه پرت شد پایین. خانه را تازه رنگ کرده بودند. صادق هم تازه راه افتاده بود. تا چشمم را برمی گرداندم. رنگ دیوار را خراب می کرد این کارش صدای همه را در آورده بود. بعد از این که خدا پنج بچه به ما داد خانه ی کوچکی در خیابان نادری خریدیم. سه سال در آن خانه زندگی کردیم تا این که خانه سرِ خیابان افتاد، ناچار آمدیم پایین تر و خانه ای خریدیم که همین الان در آن ساکن هستیم. آن زمان این خانه کلنگی بود. سالی که سیل آمد آب توی زیرزمین اش افتاد و تا سقف آمد. معمار که آوردیم گفت: «ستون های این خانه آب خورده و قابل سکونت نیست.» دوباره رفتیم خانه ی پدر شوهرم تا خانه را خراب کردند و از نو ساختند. @ahangaransadegh

  • پدرم در فلکه مجسمه دزفول پارچه فروشی داشت و بزاز بود. او پارچه هایی را که مناسب نبودند مثل چادرهای نازک، نمی فروخت. او حتی به زن هایی که تقاضای این نوع پارچه ها را می کردند می گفت این پارچه ها مناسب شما نیست بادم هست زن دایی ام به او می گفت «اگر نمی فروشی پس برای چه آوردی؟ می گفت «این برای شما نیست برای آدم های خاص خودش است.» پدرم سر این مسائل خیلی تعصب داشت یادم هست زمانی که دختر عمویم می رفت سر حوض تا دستش را با صابون بشوید چون صابون از نوع عطری بود. پدرم به او می گفت «چرا تو دستت را با این صابون می شویی ؟ مگر می خواهی کجا بروی ؟ دختر نباید دستش را با صابون عطری بشوید و برود بیرون» زمان ((کشف حجاب))، شش سالم بود وقتی می خواستم به مکتب بروم مادرم روسری ام را سفت می کرد و راهی می شدم. من سه تا خاله داشتم که نام شان به ترتیب «هلِ گُل» ، «سیبِ گل» و «قرص ماه» بود مادرم «زهرا سلطان»، دختر دوم بود من در سیزده سالگی با «غلامرضا» پسرخاله ی بزرگم «هلِ گُل» که هفده سالش بود، ازدواج کردم. مهریه ام سه هزار تومان بود. البته چون سنم هنوز پانزده سال نشده بود زمانی که عقد کردم مهریه را ثبت نکردند. بعد از قانونی شدن سنم، پدرم به اهواز آمد تا مهریه ام را ثبت کند. موقع ثبت پدر شوهرم گفت: «مهریه دو هزار تومان بوده نه سه هزار تومان.» او هر چه پدرم گفت او زیر بار نرفت و همان دو هزار تومان را ثبت کردند. بعد که پدرم به دزفول رفت برگه ای را که زمان عقد مبلغ مهریه را در آن نوشته بودند با خود آورد و به پدر شوهرم نشان داد و گفت: «ببین سه هزار تومان است.» آن ها پیش روحانی سیدی به نام انصاری رفتند و او به پدر شوهرم گفت: «شما هزار تومان بدهکار هستی. آن روزی که ایشان بله را گفته است مهریه سه هزار تومان بوده و این هزار تومان به گردنت است.» شوهرم آن هزار تومان را نداد و گفت هر وقت خدا به من ،داد میبرمت مکه و این کار را کرد سال ۱۳۶۶ به حج رفتیم. شوهرم قبلاً زمانی که سه تا بچه داشتیم یک بار مادرش را به مکه برده بود و سال ۶۶ برای بار دوم به مکه رفت. چون شوهرم در اهواز زندگی می کرد بعد از ازدواج من هم به اهواز آمدم و در خانه ی پدر شوهرم ساکن شدم. آن زمان من در کنار سه تا جاری با بچه های ریز و درشت در همین خانه زندگی می کردم الحمدلله هیچ وقت بینمان شکراب نشد. بچه ها با هم دعوا می کردند اما ما نه هیچ وقت دعوایمان نشد. مادر شوهرم که همان خاله ام باشد جوان بود او به من میگفت حواست باشد اگر با هم بودیم و یکی از من پرسید این کیست ؟ می گویم زن برادرم است. این طور بهتر است چشم مان می زنند. شوهرم رو به روی مغازه ی آهنگری پدرش در چهار راه سیروس اهواز مغازه ی خواروبار داشت چون مشتری هایش عرب بودند و با عرب ها سر و کار داشت کاملاً زبان عربی را بلد بود آن قدر خوب عربی صحبت می کرد که کسی باور نمی کرد دزفولی است. همه فکر می کردند عرب است یادم هست وقتی رفتیم مکه به او می گفتند تو که عرب هستی چرا رفتی زن فارس گرفتی؟ دو سال بعد از ازدواج، خدا اولین بچه را به ما داد که پسر بود. جالب این که چند تا از خواهر و برادرهایم با فرزندانم هم سن .هستند مثلاً برادرهایم هادی و ابراهیم با دو تا از پسرهایم خواهرم رضوان با دخترم ،حمیده برادرم محمد علی با حاج صادق و خواهرم فردوس با دخترم مرضیه هم سن هستند. سر بچه های اول و دومم عبدالحمید و عبدالمجید رفتم دزفول پیش مادرم تا آنها را به دنیا بیاورم اسم عبدالحمید را پدرم انتخاب کرد. اسم پسر دوم را خودمان گذاشتیم اما بقیه بچه هایم را اهواز به دنیا آوردم. محمد صادق بچه ی چهارم من است. زمانی که سر او باردار بودم ماه رمضان شد. با این حال تمام روزه هایم را گرفتم کسی هم از این کار نهی ام نمی کرد حتی می گفتند: «تا می توانی روزه هایت را بگیر»، البته من از نُه سالگی روزه می گرفتم و پدرم روزه را بر من واجب می دانست خوب یادم هست ظهر به زیرزمین خانه می رفتم که خنک بود. آن زمان یخ و یخچالی وجود نداشت. عصر هم که می شد، می رفتم روی پشت بام آن جا تعدادی کوزه ی آب داشتیم. من همین طور به این کوزه ها نگاه می کردم و زل می زدم تا اذان بگویند به محض این که اذان می دادند می رفتم سراغ کوزه ها و فقط آب می خوردم آن قدر آب می خوردم که دیگر نمی توانستم چیزی بخورم. هر چه مادرم می گفت غذا بخور، می گفتم نمی توانم.

  • #خاطرات_حاج_صادق_آهنگران خاطرات حاج خانم طاهره سلطان قبلی والده ی مکرم حاج صادق آهنگران نام پدرم «یوسفعلی» بود، «یوسفعلی قبلی» البته نام خانوادگی اول ما «سیاهکار» بود. این نام برمی گشت به شغل پدربزرگم «محمد جواد» که کاسب بود. او به الاماره ی عراق رفت و آمد داشت و تجارت می کرد آن موقع به فاکتور سیاهه می گفتند و به همین دلیل نام فامیلی او سیاهکار شده بود زمان رضا شاه وقتی قرار شد شناسنامه بدهند پدرم فامیلی اش را عوض کرد و چون خانه ی ما رو به قبله بود گذاشت «قبلی». مادرم هم به تبع از پدرم فامیلی اش را عوض کرد و قبلی گذاشت قبلاً فامیلی او «چله مال» بود. پدر او «سلطان علی» در کار روده و پشم گوسفند و پاک کردن آن بود و به همین دلیل فامیلی اش را «چله مال» گذاشته بودند. البته من نه پدر بزرگ پدری ام را دیده ام، نه پدربزرگ مادری ام را. وقتی به دنیا آمدم، هر دوی آنها فوت کرده بودند. مادر بزرگ هایم را دیده ام هم پدری و هم مادری نام مادربزرگ پدری ام «گلابتون» بود، نام مادر بزرگ مادری ام هم «گل خاتون» که همگی دزفولی بودند مادرِ پدرم قبل از فوت نابینا شد سالی که تیفوس آمد. او به این مرض مبتلا شد و بعد هم مُرد. عمویم هم تیفوس گرفت و از دنیا رفت. آن سال من و پدرم هم تیفوس گرفتیم برادرِ زن عمویم که با آمریکایی ها کار می کرد از آنها تیفوس گرفت چون پدرش هم تیفوسی شده بود. عمویم برادرزنش را به خانه ی ما آورد و در اتاق خودش خواباند. هر چه پدرم و عموی دیگرم به او گفتند این مرض بدی است ما هم می گیریم، گفت: آنها خودشان چنین مریضی دارند. نگهداری دو تا مریض برایشان سخت است. این را من ازش نگهداری می کنم.» او خوب شد، اما عمویم از او گرفت و فوت کرد. او را بعد از یک سال بردند و در کربلا دفن کردند. من چون سه چهار سالم بود که به این مرض مبتلا شدم چیزی به یاد ندارم اما مادرم برایم تعریف می کرد آن قدر حالت بد بود و سرت درد می کرد که از زور درد سرت را به دیوار می کوبیدی مادر بزرگت چوب برمی داشت و می گفت: «اگر سرت را به دیوار بزنی با این چوب می زنمت» که مثلاً تو را بترساند تا سرت را به دیوار نزنی ولی به هر حال خوب شدم. منزل ما در محله قلعه دزفول قرار داشت؛ در کوچه ای که کف آن سنگ بود. منزلی دو طبقه که چند خانوار در آن زندگی می کردند؛ دو تا از عموهایم، پسر عمویم و ما. پایین خانه، گوسفند داشتیم. انبار گندم عمویم که کشاورز بود هم در آن جا بود. خدا به پدرم چهار دختر و شش پسر داد پسرها به ترتیب: محمدکاظم (مرحوم) محمدرضا، محمدحسین، محمدهادی، محمد ابراهیم و محمد علی بودند و دخترها ،مهین ،رضوان، فردوس و من طاهره سلطان که فرزند دوم خانواده هستم و در ۱۳۱۳ متولد شدم. دخترهای همسایه هایمان همه به مدرسه می رفتند من هم دوست داشتم به مدرسه بروم اما از آن جا که پدرم بسیار مذهبی بود هر چه اصرار کردم، اجازه نداد به مدرسه بروم می گفت اینها مدرسه نیستند؛ همه درس رقاصی می دهند می گفتم چطور دخترهای همسایه مدرسه می روند؟ می گفت: «پدر آنها بی غیرت است. دخترهایش همه در فلکه جلوی استانداری می رقصند من نمی گذارم تو مدرسه بروی او مرا به مکتب فرستاد که به زبان محلی «دیسون» می گویند و گفت: «برو آن جا دو کلمه قرآن یاد بگیر نماز یاد بگیر در مکتب به ما قرآن، نماز، اصول دین فروع دین احکام و این طور چیزها یاد می دادند یکی از شعرهایی که هنوز به خاطر دارم این است: اصول دین بدان اول زِ پنج است مرا دانستنش بهتر ز گنج است سميع است و بشیر و قادر و حی بود خلاق و رزاق همه کس اول توحید یعنی حق تعالى بُوَد بی ملک و بی مانند و یکتا دوم عدل از خدا خالی نباشد به ظلم و کفرِ کس راضی نباشد سوم آن که محمد را عیان است محمد سَروَرِ پیغمبران است چهارم آن که علی را باج دانی به بعد از مردن پیغمبر ما پنجم آن که دو نوبت زنده می شوی یکی در قبر یکی در روز محشر خبر داری تو از معاد و مردن ؟ به فرمان خدا با حی و ... خلق از برای سوال محشر از برای حساب چون این اشعار را در کودکی حفظ کرده بودم به یادم مانده است. حتی سوره های جزء سی قرآن را که آن زمان حفظ کردم هنوز به یاد دارم. این را بگویم که در درفول زنها همه چادری بودند بی حجاب کم داشتیم یا نداشتیم. یادم هست اگر زن یک نظامی از پایگاه وحدتی برای خرید به دزفول می آمد. اگر چادر نداشت همه او را دست می انداختند و مسخره اش می کردند. به همین خاطر آنها برای خرید از دزفول چادر مخصوص تدارک دیده بودند.

  • مراسم تشییع پیکر حاج خانم طاهره سلطان قبلی والده ی ماجده ی حاج صادق آهنگران زمان: هجدهم خرداد 1404 مکان: اهواز @ahangaransadegh