tgindex
یتیهون || احمد مدقق

یتیهون || احمد مدقق

Статистика
@ahmadmudaqeq2персидский

درباره زندگی و داستان و چیزهای دیگر. ••••• به سراغ من اگر می‌آیید 👇 @ahmad_mudaqeq

Последний пост
3 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
130
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
91
20 постов
Вовлечённость
70,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
52
1/48двое суток
59
1/72трое суток
64

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • معرفی کتاب «قصه‌ی عشق» یا «عشق یک قصه است» نوشته رابرت استرنبرگ در یکی از جلسه‌های هفتگی رمان، دکتر حمیدی‌پارسا به کتاب قصه عشق و ایده اصلی آن اشاره‌ای کرد که به نظرم جالب آمد. و در طول هفته گذشته با آن مشغول شدم. می‌شود گفت کتابی است در دسته روان‌شناسی عامه‌پسند که ایده‌ی اصلی آن بسیار درخشان و ساده است، اما اجرای آن تا حدی کش‌دار از آب درآمده است. نویسنده کتاب سراغ پرسشی متفاوت رفته است: چرا افرادی که هر دو از نظر صمیمیت، شور و تعهد در سطح بالایی قرار دارند، گاهی به‌شدت با یکدیگر ناسازگارند؟ پاسخ او این است که هر یک از ما، از کودکی و بدون آگاهی، روایتی ذهنی از عشق ساخته‌ایم؛ روایتی که از تجربیات خانوادگی، فیلم‌ها، رمان‌ها و مشاهده‌ی روابط اطراف شکل گرفته است. این روایت تعیین می‌کند در پی چه کسی باشیم، چه انتظاری از رابطه داشته باشیم، و حتی چرا برخی روابط که از بیرون سالم به نظر می‌رسند، از درون فرومی‌پاشند. جذابیت اصلی کتاب همین چارچوب مفهومی است، نه لزوماً محتوای پرشمار داستان‌ها. زمانی که فرد درمی‌یابد رابطه‌اش با کسی شبیه داستان «معلم-شاگرد» یا «پلیس» یا «سفر» است، نوعی روشن‌شدگی ناگهانی تجربه می‌کند. گویی نامی برای الگویی نامرئی یافته است. مشکل از جایی آغاز می‌شود که استرنبرگ می‌کوشد این ایده را به سیستمی علمی‌نما بدل کند: بیست‌وشش داستان، هر یک با ساختاری ثابت شامل توضیح، تشخیص، دو مطالعه‌ی موردی، و نقاط قوت و ضعف. این الگوی تکراری پس از چند فصل نخست قابل پیش‌بینی می‌شود و کتابی که می‌توانست در صد صفحه جمع شود، به دویست‌و خورده‌ای صفحه کشیده شده است. ضعف مهم‌تر این است که تقریباً تمام مطالعات موردی کتاب به زوج‌های سفیدپوست و طبقه‌ی متوسط محدود می‌شود نه اشاره‌ای به تأثیر نژاد و قومیت وجود دارد و نه به این نکته که فرهنگ‌های مختلف چه‌گونه داستان‌های متفاوتی می‌سازند. از نظر روش‌شناختی نیز استرنبرگ خود صادقانه اذعان می‌کند که این طبقه‌بندی و پرسش‌نامه‌ی همراه آن اعتبارسنجی علمی جدی نشده است. در واقع بیشتر ابزاری برای خودشناسی و گفت‌وگو است تا مدلی پیش‌بینی‌کننده با پشتوانه‌ی پژوهشی محکم. با این همه، آنچه کتاب را ارزشمند می‌سازد، همان بینش مرکزی آن است: تعارض میان زوجین همواره نشانه‌ی نبود عشق نیست؛ گاهی نتیجه‌ی برخورد دو روایت ناسازگار است، و این روایت‌ها قابل تشخیص و حتی قابل بازنویسی‌اند. برای کسی که در پی چارچوبی ذهنی ساده برای فهم الگوهای تکراری روابط خود است، این کتاب مفید خواهد بود. اما برای کسی که به دنبال تحلیلی روان‌شناختی عمیق‌تر و پژوهش‌محور است، احتمالاً پس از فصل ششم یا هفتم احساس می‌کند ایده‌ی اصلی را دریافته و ادامه‌ی کتاب تکرار همان ایده با مثال‌هایی متفاوت است. @ahmadmudaqeq2

  • یک قِصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب کز هر زبان که می‌شنوم، نامکرّر است

  • 2 авг.452из Saeed_Maadani

    از رنجی که ما جهان سومی ها می‌بریم ✍سعید معدنی در ایام تعطیلات منتهی به روز عاشورا در یکی از شهرستان های اطراف کرج به یک غرفه سبزی فروشی که در کنار مزرعه واقع شده مراجعه کردیم. انبوهی از مردم ایستاده‌‌بودند تا خرید سالانه داشته باشند. همسرم گفت فروشنده یک جوان فرز و کاربلد افغانستانی است و اکثر خریداران با وجود غرفه های زیاد در آن دور و بر به این عمده فروشی مراجعه می کنند. وقتی در صف ایستاده بودیم اگر چهره اش نشان نمی داد شما اصلا متوجه نمی‌شدید که این جوان افغانستانی باشد. لهجه کاملا تهرانی، صدا شبیه دوبلورها! وشیک‌پوش و مودب؛ و از نحوه بیان کلماتش احتمالا تحصیل کرده هم باشد. هرچه است این لهجه نشان می‌دهد که او متولد ایران است و در این جامعه بزرگ شده است. با خود می‌گویم اینگونه افراد که در ایران متولد شده‌، درس فارسی خوانده‌اند و آموزه‌های شیعی را یادشان داده‌اند و...تکلیف‌شان در این جهان با مناسبات ظالمانه چه می شود. چرا به فرزندان‌مان یاد نداده‌ایم که مهاجر و مهاجران حق و حقوقی دارند. متاسفانه برخی از مردم بخصوص جوانان عاصی از شرایط اجتماعی دیواری کوتاه‌تر از افغانستانی‌ها پیدا نمی‌کنند ودر همه دعواها همیشه افغانستانی مقصر است. همیشه برایم سوال است افغانستانی متولد ایران چه جهان‌بینی و شناختی از جهان پیرامون، کشور زادگاه پدرانش و کشور زادگاه خود دارد؟ آیا قوانین و آموزه های ما نسبت به غریبه ها و مهاجران بسیار عقب مانده نیست؟ سالها قبل (در دوره حکومت نسبتا دمکراتیک بین حاکمیت دو طالبان) یک دانشجوی دختر اهل افغانستان در کلاسم بود که وقتی از تعداد زیاد غیبت‌هایش سوال کردم گفت که به خاطر قبولی در دانشگاه باید به افغانستان می‌رفتم و مجوز دانشجو بودن می‌گرفتم و از اقامت دانشجویی(و مزایای احتمالی‌اش) استفاده می‌کردم، به همین دلیل مدتی آنجا بودم. وقتی سوال کردم که مگر شما ایران بدنیا نیامده‌اید گفت نه تنها من در ایران به دنیا آمده‌ام بلکه پدرم هم در کودکی به ایران آمده و ما دونسل هستیم که خاطره‌ای از موطن اجدادی خود نداریم ولی با این وجود بعد از چهل سال زندگی در اینجا کاملا بیگانه تلقی می شویم. وی اضافه کرد، جالب اینجاست که در افغانستان هم بعضی کارمندان اداری با ما به سردی برخورد می‌کردند و جوری به ما نگاه می‌کردند که انگار با مهاجرت‌مان در روزهای جنگ داخلی، اینجا خوش گذرانده‌ایم. به عبارتی ما هویت دوگانه و شاید هم هویت گم شده‌ای داریم. ما بی‌سرزمین هستیم. دانشجوی دیگری دارم که نه تنها خودش بلکه پدرش هم در ایران بدنیا آمده‌است! و پدر بزرگش ۶۰-۷۰ سال پیش به ایران مهاجرت کرده است. همان سالهایی که هنوز ۸۰ درصد جمعیت کنونی ایران بدنیا نیامده بودند. وی می گوید پدر بزرگم حدود دهه های ۳۰-۴۰از افغانستان به ایران آمده و پدرم در سال ۱۳۴۵ در ایران زاده شده ، خودم هم متولد ۱۳۷۰ هستم. اما با وجود بیش از شش دهه سکونت در ایران، با ایشان همچون تازه مهاجران برخورد می‌شود. این جوان دانشجو هم علیرغم اقامت طولانی چند نسلی در ایران باز هم مجبور است برای تحصیل در دانشگاه برای اولین بار به کشور سه نسل قبل خود برود و مجوز اقامت دانشجویی بگیرد! اگر کشور افغانستان حکومت نرمالی داشت شاید بسیاری از این جوانان پرتلاش در میهن‌شان می‌ماندند و آنجا را آباد می‌کردند. با خود می گویم قوانین ما جهان سومی‌ها چقدر عقب مانده و ناسازگار با جهان مدرن است. وقتی سرنوشت افغانستانی‌ها در ایران و یا مثلاً پاکستان را با مهاجران در جوامع غربی مقایسه می کنیم، چقدر قوانین مدنی پیشرفته و حقوق انسانی‌تری دارند. وقتی می شنویم که شهردار لندن یک مسلمان است که پدرش راننده تاکسی اهل پاکستان بوده و یا نخست وزیر هندی‌تبار است. یا در دوره‌ای نماینده آمریکا در سازمان ملل یک افغانستانی (زلمای خلیل زاد) بوده، یا یک آمریکایی آفریقایی تبار (اوباما) که مادرش اهل آمریکا و پدرش اهل کنیا بوده، رییس جمهور ایالات متحده آمریکا می شود، و یا چند وزیر دولت کانادا هندی هستند، و ده‌‌ها و صدها مورد مشابه. آنگاه به قوانین خودمان و کشورهای شبیه خودمان می‌نگرم و افغانستانی‌های مقیم ایران را می‌بینم که اقامت دو سه نسلی در ایران هم کمک نمی‌کند که دارای اتومبیل یا خانه مسکونی شخصی و یا صاحب مکان تجاری باشند. دوستی می گفت در یک کشور اروپایی وارد رستورانی بزرگ و شیک شدم و متوجه شدم که صاحب آن یک افغانستانی است. پس از چند بار صرف غذا و آشنایی بیشتر مبلغی پول نقد سپرد تا به برادرش در ایران برسانم. وقتی به آدرس برادر در یکی از شهرهای جنوب استان تهران رفتم دیدم که برادرش به خاطر فشار سنگین کار یدی زمین‌گیر شده و در یک زیرزمین نمور زندگی می‌کند. وقتی وضعیت این برادر با آن برادر شیک و کراواتی مقایسه کردم غصه ام گرفت... و...بماند که دختران در افغانستان اجازه تحصیل ندارند. ۲۲ تیرماه ۱۴۰۴ @Saeed_Maadani

  • گوگل کردم: حوصله‌ من به سر آمد... و راحت‌تر از چیزی که فکرش را می‌کردم آهنگ را پیدا کردم. این آهنگ را سلما جهانی با همسرش رحیم جهانی خوانده. متن ترانه معمولی است و پایین‌تر از معمولی حتی. ارتباط معنایی بین مصراع‌ها هم چندان روشن نیست اما چون یادآور خاطره‌ای دور برایم است اینجا می‌گذارم.

  • عکس یادگاری در پایان یکی از جلسات انجمن ادبی حوض @ahmadmudaqeq2

  • یک بار دیگر تاکید و اعتراف می‌کنم که چنین فضاهایی به‌خودی‌خود شکل نمی‌گیرند. گرایش طبیعی افراد این است که بیشتر با کسانی معاشرت کنند که به آن‌ها شبیه‌ترند. همین گرایش است که در نبود برنامه‌ریزی آگاهانه، فضاهای جدا از هم را تقویت می‌کند و از ترکیب و تعامل جلوگیری می‌کند. برای همین، ساختن فضاهای مشترک نیازمند تصمیم و تلاش هدفمند است.   @ahmadmudaqeq2

  • قومیت و ادبیات فارسی‌زبان در افغانستان و دیاسپورا به همراه یادی از انجمن ادبی حوض (فلات فرهنگی ایران) در افغانستان، تقریباً همه چیز قومی است. سیاست، فرهنگ، جامعه و حتی هنر و ادبیات. این پدیده ریشه در ساختار حاکمیتی قرن‌های اخیر دارد. همین حالا هم فقط یک قوم خاص بر همه شئون زندگی مردم حاکمیت دارد. جمهوری 20 ساله هم اگرچه روکش مدنیت وادعای حقوق برابر بر اساس شهروندی داشت اما از آنجا که گروه‌های جهادی هم بر اساس قومیت شکل گرفته بود، پایه‌گزاری تقسیم قدرت هم بر اساس سهم همان گروه‌های جهادی قومی صورت گرفت. وقتی فرصت‌ها، چه در قدرت سیاسی و چه در فرصت‌های شغلی و اجتماعی، عمدتاً از طریق شبکه‌های قومی توزیع می‌شود، مردم به‌ناچار یاد می‌گیرند که بیشتر به هم‌قومان خود تکیه کنند تا به یک هویت ملی مشترک. این الگو با گذشت زمان به همه‌چیز از جمله انجمن‌های فرهنگی و ادبی هم سرایت کرده است. نمونه‌ی آشنای این وضعیت را در سال‌هایی که انجمن‌های ادبی در شهری مثل کابل فعال بودند هم دیدم. انجمن‌های داستان‌نویسی یا شعر هرکدام عمدتاً از یک قوم خاص تشکیل شده‌ بودند. البته وقتی تعجبم را نشان می‌دادم بعضی از اهالی ادب توجیه می‌کردند که مناطق مختلف کابل خودشان تا حدی بر اساس قومیت شکل گرفته‌اند، و رفت‌وآمد بین این مناطق دشوار است. به نظرم توضیحی منطقی بود اما خودش معلول یک مسئله‌ی عمیق‌تر است چون همین تفکیک محله‌ای کابل، خودش نتیجه‌ی همان فرآیند طولانی‌مدت قومی‌شدن جامعه است. وضعیت انجمن‌های ادبی در ایران هم تقریبا از همین الگو پیرو می‌کند. نکته جالب ماجرا این است که اگر چه این انجمن‌ها داعیه خلق به زبان فارسی و خدمت به آن را دارند ولی کمتر شاعران و نویسندگان ایرانی فارسی زبان به آن رفت و آمد دارند. به نظر می‌رسد داشتن زبان مشترک شرط لازم برای پیوند دو جامعه‌ی ادبی است، اما کافی نیست. برای اینکه دو گروه واقعاً در یک فضای ادبی مشترک قرار بگیرند، به شناخت متقابل، اعتماد، و دسترسی برابر به کانال‌های دیده‌شدن (نشریات معتبر، جوایز ادبی، نقد و بررسی) نیاز است. از آنجا که مهاجران افغانستانی در ایران اغلب از این کانال‌ها کنار گذاشته می‌شوند یا دسترسی محدودی به آن‌ها دارند، انجمن‌های‌شان به‌جای اینکه پلی به فضای ادبی ایران بزنند، بیشتر به دنیایی موازی و خودبسنده تبدیل شده‌اند. الگوهای زندگی مهاجران، مانند تمرکز در شهرهای خاص، این جدایی را تشدید می‌کند. در واقع همان منطقی که در محله‌بندی قومی کابل دیده می‌شود، در شکل دیگری در ایران هم تکرار می‌شود. البته واضح است که نیاز گروه‌های مختلف قومی و اقلیمی به داشتن فضای امن هویتی، نیازی طبیعی و مشروع است. خواستن از یک گروه که هویت قومی یا محلی خود را کنار بگذارد یا نادیده بگیرد، به‌ویژه اگر آن گروه در جامعه‌ی میزبان یا در ساختار قدرت کمتر دیده می‌شود، انصاف نیست. بنابراین به جای تلاش برای حزف انجمن‌های ادبی قومی، باید به فکر ایجاد و تقویت فضاهای مکمل در کنار آنها هم بود. فضای فرهنگی سالم به هر دو نوع نهاد نیاز دارد: جاهایی که افراد بتوانند در کنار هم‌زبانان و هم‌فرهنگان خود احساس امنیت و تعلق کنند، و جاهایی هم که گروه‌های مختلف با هم مواجه شوند، آثار یکدیگر را بخوانند و نقد کنند. وقتی تنها نوع اول وجود داشته باشد و نوع دوم غایب بماند، شکاف‌های سیاسی و اجتماعیِ جامعه‌ی مبدأ، بدون اینکه کسی آگاهانه چنین چیزی خواسته باشد، در فضای مهاجرت هم بازتولید می‌شود. راه‌حل این وضعیت، حذف یا محدودکردن انجمن‌های قومی و محلی نیست، به جایش می‌توان به ساختن آگاهانه‌ی فضاهای مشترک در کنار آن‌ها فکر کرد. مثلا انتشار مجموعه‌های مشترک داستان یا شعر با نویسندگانی از قومیت‌های مختلف، راه‌اندازی نشریات یا پلتفرم‌های مشترک که صدای گروه‌های  قومی گوناگون را به یک میزان منعکس کند و به طور خاص ایجاد انجمنی ادبی توسط یک هیئت موسس که متشکل از اقوام مختلف باشد. و همه اعضای هیئت موسس از اختیارات برابر برخوردار باشند. در فاصله سال‌های 1400 تا 1403 من این تجربه را در انجمن ادبی حوض داشتم. انجمنی ادبی که در ایران تاسیس کردیم و اعضای هیئت موسس آن ترکیبی از شاعران و نویسندگان ایران و افغانستان بود. نتیجه هم تا حد زیادی مقبول و دلخواه ما شد. این انجمن نشست‌های شعر و داستان هفتگی داشت که در طول سه سال تقریبا بی‌وقفه برگزار شد و شرکت‌کنندگان ترکیبی از شهروندان ایرانی و افغانستانی بود که بر محور زبان فارسی درباره شعر و داستان و ادبیات گفتگو می‌کردند و شعر و داستان می‌نوشتند و می‌خواندند. @ahmadmudaqeq2

  • دیدن این خبر در فضای مجازی، مرا به فکر فرو برد. وقتی همه چیز در افغانستان قومی است پس چرا انجمن های ادبی بر اساس قوم یا منطقه نباشد؟ به این بهانه یادداشتی نوشتم و یادی هم کردم از انجمن ادبی حوض. در پست بعدی بخوانید. @ahmadmudaqeq2

  • سهم ما از حافظهٔ جمعی ایرانی چند وقت پیش دوستی به شوخی درباره گرفتن مجوز بعضی چیزها حرف می‌زد و گفت که مجوز برپایی موکب را به اتباع خارجی هم می‌دهند. شهری که خودم زندگی می‌کنم، چندین موکب از طرف اتباع همشهری برپا می‌شود. از شهرستان‌های دیگر هم کم‌وبیش شنیده‌ام که زمینهٔ حضور برای اتباع مهیاست. بعضی‌ها این را نقد می‌کنند. می‌گویند هرجا منافع حکومتی درمیان باشد، این تسهیلات و مجوزها یک‌دفعه سر و کله‌شان پیدا می‌شود و در باقی جنبه‌های زندگی اتباع چنین همراهی و دلسوزی وجود ندارد و این نوعی بهره‌برداری غیرمنصفانه است. شاید حق با آن‌ها هم باشد. اما از زاویه‌ای دیگر، همین موکب‌ها نشان می‌دهند که اتباع مهاجر، ولو در محدودۀ آیین‌های مذهبی و یا حتی ملی و سیاسی جایی برای حضور و مشارکت در حافظهٔ جمعی و آیینی این جامعه دارند. و این برای حس تعلق دو سویه به جامعه خیلی مهم است ولی نگرانی از جایی شروع می‌شود که مثلاً بیست سال آینده وقتی خاطرات این روزها تعریف می‌شود و یا به شکل محصولات هنری مثل فیلم و ادبیات و رمان و... منتشر می‌شود، همین موکب‌های محدود جایی در آن تصویر دارند؟ شک دارم. همین شک، به یاد گفتگویی دیگر می‌اندازد که با دوستی ایرانی داشتم؛ او خاطره‌ای از دوران نوجوانی و همکلاسی افغانستانی‌اش تعریف کرد. از روزهایی که در دهۀ شصت هواپیماهای صدام در جنگ شهری، روی سر مردم بمب می‌ریختند و خاطرۀ روزی را گفت که چطور همراه دوستش طرف پناهگاه می‌دویده. از پیش آن دوستم که برمی‌گشتم به این فکر می‌کردم که نسل‌های مختلف مهاجرت، خواه‌ناخواه در خاطره‌های جمعی یک ملت شریک هستند. ولی هرچه به این فکر کردم که نمونه‌ای از این خاطره‌ها به ادبیات تبدیل شده باشد یا حداقل در جایی مکتوب شده باشد غیر از یکی دو کتاب چیز دیگری به ذهنم نیامد. خودم به‌عنوان یک مهاجر نسل دومی در بسیاری از غم‌ها و شادی‌های دسته‌جمعی مردم ایران شریکم. از هیجان و شادی بی‌اندازۀ گل تاریخی خداداد عزیزی و رفتن به جام جهانی و وزنه بلند کردن حسین رضازاده بگیر تا غم و اندوه حوادث طبیعی مثل زلزلۀ بم. از احساسی که شنیدن تیتراژ «قصه‌های مجید» به یک دهه شصتی می‌دهد و موسیقی‌های انقلابی دهۀ فجر در دبستان تا خاطرات خودکار لای نوارکاست چرخاندن. ولی سهم این خاطرات و تجربه‌هاحداقل در داستان‌هایی که خودم نوشته‌ام چقدر است؟ به نسل قبل‌تر از خودم هم برگردم تجربه‌های مشابهی می‌بینم. مثل خاطرات شب‌های بمباران. من دو سه ساله بودم و تصویر روشنی از آن روزها ندارم ولی مُشت برادرم پر از خاطره است. ما در یکی از محله‌های پایین قم، در خانه‌ای بزرگ، به‌همراه سه چهار خانوادۀ دیگر زندگی می‌کردیم. عموها و عمه‌ها و یک فامیل دور. از این خانه‌هایی که یک حیاط بزرگ در وسط است و دور تا دور اتاق. صدای آژیر خطر و بعد خاموشی مطلق. همه دویده طرف پناهگاه‌ها می‌رفتند ولی پدربزرگ می‌رفته بالای بام و کنجکاوانه می‌خواسته ببیند هواپیماها چه شکلی هستند و از کدام طرف می‌آیند و چطور بمبشان را خالی می‌کنند. کاری که هنوز خاطره‌اش را با لبخند تعریف می‌کنند و پشت سرش خدابیامرزی می‌گویند. یک روز یکی از موشک‌ها به خانۀ یکی از همسایه‌ها می‌خورد و آنجا را خراب می‌کند ولی خدا را شکر آن‌ها تا آرام شدن اوضاع به خانۀ دیگرشان در روستا رفته بودند و کسی آسیب نمی‌بیند. یک تکه‌فلزی از آن موشک به حیاط خانۀ ما پرت شده بود. برادرم به اینجای خاطره که می‌رسد هیجان‌زده می‌شود. انگار که همین دیروز با ذوق رفته و غافل از اینکه قطعۀ فلزی داغ تازه از کورۀ جهنم بیرون آمده، آن را با دست گرفته و پوست دستش تاول زده و تا چند روز نمی‌توانسته مشق بنویسد. به‌خلاف دخترعمه که حتی شب‌هایی که به‌خاطر بمباران برق می‌رفت، مشقش را در تاریک و روشن چراغ نفتی علاءالدین تندتند می‌نوشت. مطمئنم هزاران هزار خرده‌روایت و خاطرۀ کوچک و بزرگ دیگر هم از بسیار آدم‌ها وجود دارند که نشان می‌دهد ما هم در خاطره‌های جمعی تاریخ معاصر ایران سهیم هستیم ولی من و دیگر نویسندگان نسل دوم مهاجرت از آن‌ها غافل بودیم. آن را در قصه‌ها و ادبیات داستانی و دیگر آثار هنری خودمان نیاورده‌ایم. حس کم‌کاری بهم دست می‌دهد. و این حس که من هم در روند نامرئی شدن نسل دوم مهاجرت در جامعه سهم داشته‌ام؛ سهمی به‌خاطر کم‌کاری در روایت و تبدیل کردن نسبت خودم با جامعۀ ایران به داستان و ادبیات. احمد مدقق @ahmadmudaqeq2

  • نسیم، هنوز سوار «بایسیکل» است و دور میدان می‌چرخد . 📍 ۳۶ سال پیش، محسن مخملباف، #فیلم_بایسیکل‌_ران را ساخت. قصه پناهنده‌ای افغانی به نام نسیم که به خاطر هزینه درمان همسرش به ناچار درگیر یک شرط‌بندی ماجراجویانه میان دو قمارباز می‌شود. نسیم باید یک هفته بی‌وقفه دور میدانی رکاب بزند. موقعیتی که تبدیل به سیرکی تماشایی می‌شود و فرصتی بی‌نظیر برای استثمارگرانِِ فرودستان جامعه 📍 پایان تراژیک این فیلم سرشار از احساسات بلند انسانی است. ترس، غرور، دلسوزی و رحم و .. مسابقه تمام شده، معرکه‌گیر پول‌ها را دزدیده و فرار کرده ولی نسیم همچنان روی دوچرخه‌اش دارد رکاب می‌زند و دور میدان می‌چرخد. 📍 بعد از حدود 20 سال وقتی دوباره فیلم را دیدم تکان دهنده بود. فیلم با اینکه از نظر فنی و امکانات سینمایی قدیمی و کهنه به نظر می‌رسد ولی هنوز حرف‌هایش درباره وضعیت پناهندگان تازه است و نشان می‌دهد سی سال همچنان دورِ باطلی را چرخیده‌ایم. مثلا در یکی از صحنه‌های فیلم، حمله پلیس را به کارگاهی نشان می‌دهد که قصد دارد کارگران افغانی را دستگیر و ردمرز کند. تصویری که عین آن بعد از چهل سال هنوز دارد تکرار می‌شود و باید تلنگری باشد به نخبگان فرهنگی و اجتماعی افغانستان که چه شده یک ملت بعد از چهل سال همچنان نقش فرودست را دارد تکرار می‌کند. التماسِ کارگری دارد و جامعه میزبان حتی او را به عنوان کارگر هم نمی‌خواهد بپذیرد و شعار اخراج را روی دست می‌گیرد. توده‌های جامعه که صداقت بیشتری دارند چشم در چشم تو می‌گویند که از دیدنت خسته شده‌اند و کسانی که رودروایسی دارند روکش شیکی به نام #ساماندهی_اتباع روی آن می‌کشند و بعد اجازه می‌دهند به شکل سیستماتیک و به صورت روزانه در معرض تحقیر و نابرابری و محدودیت قرار بگیری. بعد از گذشت چند دهه ما هنوز به همراه #نسیم_افغانی بالای بایسیکل سوار هستیم و داریم دور میدان می‌چرخیم. نقش ما در همه دولت‌ها یکی است: هم در ساخت وسازهای پررونق #سردار_سازندگی نیروی کار ارزان بودیم هم در روزهای بی‌مهری مسکنِ مهرِ #معجزه_هزاره_سوم . قماربازهای اصلاح‌طلب و اصولگرا روی ما شرط می‌بندند. روشنفکرها از ما به عنوان ابزاری برای فشار آوردن به حاکمیت استفاده می‌کنند و رسانه‌های زرد و سیاه و قرمز به جای رسیدگی به مسائل اصلی این قشر مترصد اتفاقی حاشیه‌ای هستند تا از آن خوراکی برای سرگرمی مخاطبان خود بسازند ما هنوز داریم دور خودمان می‌چرخیم. وقتش شده که خودمان سیلی به صورت خودمان بزنیم و بیدار شویم. #فرودستان @ahmadmudaqeq2

  • اندازه غول باشم اگر يا قد بادام كوچولو وقتي چراغ خاموش بشه هم قد همديگه مي شيم پولدار بشيم مثل يه شاه فقير بشيم مثل گدا وقتي چراغ خاموش بشه ارزشمون يكي مي شه سياه و قرمز و بنفش نارنجي و زرد و سفيد وقتي چراغ خاموش بشه همه يه رنگ ديده مي شيم شايد بهتر باشه خدا براي درست كردن كارا چراغ ها رو خاموش كنه #بایسیکل_ران #شل_سیلور_استاین @ahmadmudaqeq2

  • بخصوص جماعت هنرمند و نویسنده و رسانه‌چی ما اگر ازین قضیه اظهار ناراحتی کند، باورش برای من سخت است. اگر تمام نوشته‌ها و آثار و مستندها و فیلم‌های هنرمندان افغانستان را آنالیز کنید و تصویری که از افغانستان در این آثار بازنمایی شده را استخراج کنید، مطمئناً تصویر آبرومندانه‌ای نخواهد بود. در آثار هنری هنرمندان معاصر ما ردی از مولانا و بیهقی و داکتر آرین و .... نیست‌. @ahmadmudaqeq2

  • از دست عباس جمشیدی‌فر عصبانی نشوید. عباس جمشیدی‌فر بازیگر طنز ایرانی در یک برنامه طنز، به شوخی گفت که با شنیدن نام افغانستان یاد مواد مخدر می‌افتد و باز به شوخی گفت که اگر افغانستان نباشد همه دنیا درد می‌کشند. خیلی از مخاطبان افغانستانی بهشان برخورد. (اعتراف…

  • از دست عباس جمشیدی‌فر عصبانی نشوید. عباس جمشیدی‌فر بازیگر طنز ایرانی در یک برنامه طنز، به شوخی گفت که با شنیدن نام افغانستان یاد مواد مخدر می‌افتد و باز به شوخی گفت که اگر افغانستان نباشد همه دنیا درد می‌کشند. خیلی از مخاطبان افغانستانی بهشان برخورد. (اعتراف می کنم که من هم برای بار اول وقتی ویدیو را به شکل اتفاقی دیدم کمی به من برخورد. ولی فقط 5 ثانیه طول کشید و توانستم تمایز قائل بشوم بین فضای طنز و نیت جمشیدی‌فر) اسم یک کشور را که می‌شنویم، ذهن ما بلافاصله سراغ یک تصویر از پیش ساخته‌شده می‌رود، که الزاما کاری به واقعیت پیچیده و چندلایه‌ی آن کشور هم نداره. این تصویر محصول رسانه‌ها، سینما، شوخی‌های رایج و چیزهایی از این دست است. چرا راه دور برویم. ما با شنیدن اسم فرانسه احتمالاً یاد برج ایفل می‌افتیم. با شنیدن اسم تایلند هم یکی از چیزهایی که خیلی زود به ذهن مردم ایران می‌رسد خدمات جنسی آن است.. آیا فرانسه فقط ایفل یا ادکلن است؟ این تصویری است که ساخته شده و ای بسا در واقعیت چیز دیگری باشد. این تصویر را ما به تنهایی نساخته‌ایم. حالا گیریم واقعیت افغانستان همه‌اش گل و بلبل باشد، تصویری که از آن ساخته شده مثل روز روشن است که تصویر جالبی نیست. این تصویر حاصل یک شب و دو شب نیست. بیش از پنج دهه جنگ و بربادی و نابسامانی، به کمک رسانه‌ها و شوخی‌ها و کلیشه‌ها، این تصویر را ساخته. عباس جمشیدی‌فر هم فقط همین کلیشه‌ی رایج را تکرار کرد، نه این‌که خودش این تصویر را ساخته باشد. به جای عصبانی شدن و باد کردن رگ گردن، بهتر است با این واقعیت مواجه شویم. داد و بی‌داد سر یک شوخی در تلویزیون چیزی را عوض نمی‌کند. اگر قرار است این تصویر تغییر کند، راهش ساختن روایت‌های دیگری از افغانستان است، روایت‌هایی که خیلی‌ها اصلاً نمی‌شناسندشان. با این حال، واکنش تند بخشی از مخاطبان افغان هم قابل درک است. کسی که سال‌هاست با همین کلیشه زندگی کرده، طبیعی است نسبت به تکرارش حساس باشد، حتی وقتی در قالب شوخی باشد. @ahmadmudaqeq2

  • آیا داستانی به زبان فارسی وجود دارد که مردم ایران و افغانستان به یک اندازه خودشان را در آینه آن ببینند؟ من ندیدم. آیا می‌توان امید داشت داستانی به زبان فارسی نوشته شود که آدم‌های دو سوی مرز به یک میزان نسبت به آن احساس تعلق کنند؟ ناامید نیستم. آیا می‌شود داستانی نوشت که مسأله‌اش برای آدم‌های دو سوی مرز از یک میزان اهمیت برخوردار باشد؟ شدن که غیرممکن نیست ولی برای رسیدن به چنین داستانی باید آدم‌های دو سوی مرز سیاسی به یک میزان خودشان را در آینه آن رمان ببینند. پیشینه و تاریخ و اسطوره‌هایش را ببیند. #داستان_فارسی #داستان_ایرانی #افغانستان @ahmadmudaqeq2

  • داستانِ افغانستان، چقدر خارجی است؟ سال گذشته‌ به همراه دوست نویسنده‌ام تقی اخلاقی، که چند سالی است ساکن و تبعه آلمان شده، در کتابفروشی‌های قم قدم می‌زدیم. از او رمان «کابل ۱۴۰۰» توسط نشر برج منتشر شده. برایش سوال بود که الان رمانم در کدام قفسه است؟ آیا در قفسه داستان‌های افغانستان؟ یا حالا که آلمانی شده، نویسنده خارجی محسوب می‌شود؟ یا رمانی که توسط انتشارات ایرانی و به زبان اصلی فارسی منتشر شده خواه‌مخواه داستان ایرانی به حساب می‌آید؟ یکی از تقسیم‌بندی‌های پیشنهادی من در حوزه تمدنی ایران، تقسیم‌بندی بوم‌گرایانه است؛ نگاهی که بوم و اقلیم را بر اساس خاستگاه فرهنگی و اجتماعی تعریف می‌کند، نه بر اساس مرزهای سیاسی. با این نگاه، اقلیم خراسان و بلخ و غزنین و بامیان و... شانه به شانه‌ی دیگر بوم‌های فلات فرهنگی ایران مثل آذربایجان و جنوب و کردستان و اصفهان و ... می‌ایستند و زیر چتر فارسی با یکدیگر بده‌بستان می‌کنند و داشته‌هایشان را به اشتراک می‌گذارند. اما در عمل، مواجهه‌ی طرف مقابل با داستان افغانستان کمتر با این نگاه سالم پیش رفته و بیشتر دچار چند آفت شده است: خارجی محسوب کردن داستان افغانستان این آفت بیشتر دامن‌گیر مسئولان و سیاست‌گذاران نهادهای فرهنگی است. وقتی نهادی در سطح ملی تصمیم‌گیر است، همان‌قدر که نسبت به یک بوم و اقلیم داخل مرزهای سیاسی‌اش دغدغه‌مند است و برایش هزینه می‌کند، باید به همان نسبت هم به بوم‌های فرهنگی بیرون از مرزهای سیاسی‌اش توجه کند. داستان افغانستان «مهمان» ادبیات فارسی نیست، خودِ خانه است. برخورد پروژه‌ای با داستان افغانستان نهادهای دولتی و نویسنده‌های ارزشی در داستان افغانستان دنبال شهید می‌گردند و روشنفکر جماعت دنبال زن کتک‌خورده. در این میان آنچه از آن غافل می‌شوند، مردم افغانستان‌اند و قصه‌های اصیل‌شان. ما را یا قربانی می‌بینند یا نماد، کمتر انسان با روایتی از جنس زندگی خودمان. زینتی بودن داستان افغانستان لذت مواجهه با فضاهای بکر و کمتر دیده‌ و شنیده‌شده و تازگیِ نثر برای مخاطبِ ایرانی، طبیعی است. اما تقلیل تمام داستان به همین ویژگی‌های زبانی، یک آفت است. چون حرفِ داستان و اندیشه‌ی نهفته در آن (اگر اندیشه‌ای وجود داشته باشد) به هیچ گرفته می‌شود. خلاصه اینکه به داستان افغانستان، نگاهی ویترینی می‌شود. و.... فارغ از این آفت‌ها و آسیب‌ها، آنچه برای من به‌عنوان یک داستان‌نویس به زبان فارسی اهمیت دارد این است که داستان افغانستان جایگاه واقعی خودش را در نگاه مشترک ما به داستان فارسی پیدا کند؛ نگاهی بوم‌گرایانه به همه‌ی بوم‌ها و اقلیم‌های #فلات_فرهنگی_ایران، که همتی دوجانبه می‌طلبد. #داستان_افغانستان #داستان_فارسی @ahmadmudaqeq2

  • بی‌زبانی، رمان جمع و جوری است که سال ۹۷ نوشتم. در بازه زمانی کوتاهی در حدود سه ماه. با بازنویسی و بالا و پایین های دیگرش نهایت ۵ ماه. انگیزه اصلی‌ام از نوشتن این کار، نزدیک شدن به وضعیت هویتی‌ام بود. شاید به همین خاطر است که بیشتر دوستان نزدیکی که این کار…

  • نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می‌گردم مذاق عاشقی دارم پی دیدار می‌گردم . شعله‌ور

  • منوچهر فرادیس گفت می‌خواهم یک گفتگوی کتبی با تو بکنم و از تو بپرسم چرا می‌نویسی؟ من حرف‌های زیادی برای گفتن ندارم و آنها را هم در بعضی گفتگوها گفته‌ام. ولی جنس تعامل منوچهر متفاوت است. شکلی از جدیت در گفتار و رفتارش بروز دارد که نه گفتن به او سخت است. منوچهر از من پرسید تو چرا می‌نویسی و من این پاسخ‌ها را به او دادم: https://madresenevisandegi.com/42408/an-interview-with-ahmad-modaqeq/ @ahmadmudaqeq2

  • برای احمد: یک بار جُستاری خواندی درباره این‌که توی نوشته‌های داستانی‌ات، داری به مخاطبی واکنش نشان می‌دهی که تو را توی کلیشه‌های آن نویسنده افغانستانی می‌خواهد ببیند. گویی که با شنیدن چیزهای غریب از سرزمینی ناشناخته، انتظار دارد سرگرمش کنی و شاید اگر از آن قالب بیرون بیایی و بخواهی چیزهایی درباره موضوعات دیگر بنویسی، توقّعش را برآورده نمی‌کنی. نامه‌ات در «یتیهون» سبب شد که من هم به این سؤال فکر کنم که نکند خزیدنم در هویت قومی و محلی‌ام مکانیسمی دفاعی در برابر پس زده شدن در شهر محل زیستم، قم بوده. راستش را بخواهی من با اینکه چهار دهه در این شهر زیسته‌ام و دوستانی زلال‌تر از آب چشمه‌های بهاری از این شهر یافته‌ام امّا هنوز در مرحله «پیشا پس‌زده شدنـ»ـم! و شاید وقتی به آن هویت محلی و قومی پناه می‌برم، دارم تلاش می‌کنم ابتدا پرسونایی جذاب، دوست‌داشتنی و سرگرم‌کننده بسازم و بعد آن را به محک «مواجهه» بفرستم تا ببینم که آیا مقبول می‌افتد یا پس‌زده می‌شود. اینجاست که وقتی در داستان‌ها و جستارهای اخیرت – رمان «بی‌زبانی»، آن رمان نیمه‌کاره درباره شخصیتی به نام موسی و آن مموآر خواندنی با محوریت «کوچه اعلایی» نیروگاه – می‌بینم که سراغ مواجهه‌ی جدی‌تر با این مسأله رفته‌ای، به جسارت و شجاعتت رشک می‌برم. سه چهار سال پیش و به درخواست مجله‌ای، چیزکی درباره پل نیروگاه نوشتم. بدون اغراق می‌گویم بازخوردهایی که از آن نوشته‌ی کوتاه چند هزار کلمه‌ای نوشتم، اگر از بازخوردهایی که درباره رمان «بی‌مترسک» گرفتم، بیشتر نبودند، کم‌تر هم نبودند. آخرین‌شان ایمیلی بود که چند روز پیش از یکی از اعضای هیئت علمی دانشکده هنر و معماری دانشگاه تهران گرفتم. گفته بود درسی دارد درباره تغییرات اجتماعی و فرهنگی‌ای که سازه‌های شهرسازی به‌وجود می‌آورند و مهرماه امسال می‌خواهد آن را بر اساس آن نوشته‌ی کوتاه برای دانشجویانش ارائه دهد. از من درخواست کرد اگر می‌توانم یک جلسه حاضر شوم و توضیحات بیشتر را از زبان خودم خطاب به دانشجویانش بشنود! سه چهار سالی است که دارم به این فکر می‌کنم چرا این اتفاق برای آن نوشته‌ی کوتاه افتاد؟ آیا به این دلیل نبوده که من جرأت کرده بودم در حدَ چند هزار کلمه و خیلی کوتاه، با اضطراب‌ها و ترس‌هایم از زیستن چهار دهه‌ای در شهری که در آن ریشه‌ای ندارم مواجه شوم؟ البته می‌فهمم که اضطراب‌ها و ترس‌های من احتمالا بسیار خفیف‌تر و ساده‌تر از مسائل تو بوده ولی هر چه‌قدر فکر می‌کنم می‌بینم من هنوز آن جرأت و پوست‌کلفتی تو در رویارویی چشم‌درچشم با آن را نداشته‌ام. علی غبیشاوی @ahmadmudaqeq2