الاکلنگ|دیار طلایی🌤
Статистикаنوشتن برای زنده ماندن در میان مرگهایی با احتمال بالا. نوشتن از زبان، آنچه آدمی بدان مبتلاست، رشد شخصی و فرهنگ عامه.
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 35
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 78
- 1/48двое суток
- 89
- 1/72трое суток
- 96
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
به خاهرم گفتم یه جمله واسه تولدت بهت هدیه میدم؛ که منم اونو از مامانم هدیه گرفتم. «هرروز پس انداز کن». ولی یه اشانتیون میزارم روش؛ «خرجت رو قد جیبت نکن، جیبت رو به قد خرجهات بزرگ کن». حالا چرا اینو اینجا مینویسم؟ مامانبزرگ شدم یا چی؟ دلم میخواد نصیحت کنم یا چی؟ شاید از بس باهاش مواجه شدم، دلم خواست بنویسمش. از اونجایی که دوستام بیشترشون نوجوون و نهایتا زیر بیستوپنج سال هستند، و همشون هم دارن خیلی مسئولیتپذیرانه کار میکنند و زندگی رو روی دوششون میکش، ولی همیشه هشتشون گره نهشونه و بعد چند سال کار هنوزم به استقلال مالی نرسیدن، مسئلهی فراموش شده، بیتوجهی به بیست درصد پسانداز از درامداشون هست. وضعیت اقتصادی چیزی نیست که ما توی سطح کلان بتونیم تغییرش بدیم، اما دستکم و کوچکترین کاری که میتونیم بکنیم پسانداز و تبدیلش به کالای سرمایهای هست. مسئلهی مهم دیگه اینه که میگن خرجهای زندگی جایی واسه پس انداز نمیزاره ولی این یه پاسخ داره « انرژی همیشه محدوده بوده، اصلا بشر محدود بوده و خاهد بود و این خود ما هستیم که تعیین میکنیم با منابع محدودمون چی کار کنیم» یه فرمول ساده داره؛ اگه امروز برای یک ماه کار ده میلیون حقوق گرفتی در بدترین حالت فکر کن فقط نه تومن گرفتی و برنامههات رو روی نه تومن بچین و اون باقیمانده را نگه دار. منتظر یه پول گنده نباشید واسه استقلال مالی. «تمام قلهها با قدم فتح شدهاند» اینجا نمیخوام راه زندگی نشون بدم یا نسخه بپیچم، این تنها تجربهی زیستهی منه و بسیار کارآمد بوده.
۴۱. زخم خشکسالی، با سیل “بند” میآید. #کاریکلماتور_دیار_طلایی
الاکلنگ|دیار طلایی🌤 pinned «از دوستان مدرسه نویسندگی خواهشمندم، گزینهی «apply to join» گروههای متصل به کانالهای نویسندگیشون رو بردارن تا ما بتونیم براشون کامنت بزاریم. وگرنه حیف میشه که مشارکت همدیگه رو از دست بدیم.»
از دوستان مدرسه نویسندگی خواهشمندم، گزینهی «apply to join» گروههای متصل به کانالهای نویسندگیشون رو بردارن تا ما بتونیم براشون کامنت بزاریم. وگرنه حیف میشه که مشارکت همدیگه رو از دست بدیم.
#روزگفتار@alllakolang لوییس بونوئل قسمت دوم اصلاحیه: نام کتاب: با آخرین نفسهایم
#روزگفتار@alllakolang لویییس بونوئل قسمت اول اصلاحیه: نام کتاب: با آخرین نفسهایم
همه چیز به هم وصل است. یک جور زنجیروار بیقاعدهی حدودا اثباتناپذیر. اما من رویش قسم میخورم. دیشب سیر خابیدم. سبیر بودم ششونیم صبحی. نچسبیده به رختخواب. تا چشم گشودم مغزم روشن شد. چون روز قبلش کتوکتفم پاره شده بود واسه یه قلپ خاب. چون ۲۲ کیلومتر رکاب زده بودم. زانوهام درد داشتن. تسکیندهنده زدم. شلوار گرم پوشیدم؛ واسه همین خوب خابیدم. چون شب قبلش تا صبح التماس خاب کرده بودم که منو با خودش ببره. چون پنج صبح پاشدم که بزنم به جنگل، شب شیرین خابم برده بود. وقتی میگم همه چیز ربط داره اینجوریه که ربط داره. هول ورم داشت که بابای یکی مرده؛ رفتم کانالشو دیدم؛ خبری نبود. یه مسواک. لباسهای آماده.کیف محکمبسته. آرایش و چیتانپیتان. روزای سخت با آرایش آسونتر میشن. یه پروندهی مهم. هفت تا کارشناس. هراس اینکه طرف پرونده سبیل کارشناسها رو چرب کرده یا نه. هی باید چشمت به دهن همه باشه. لایههای رفتار آدمها رو ببینی. آسون و ساده نیست. ولی بگوبخندم. پرقدرتم. منسجمم. میگه خانم چرا چک نکردی که من جهات رد دارم؟ مردی مشنگی یا فکر کردی ما هستیم؟ توی دادگاه، بغل دستم، زنی چادرعربیپوشیده، چاق، آرایشکرده و طلاپوش، طوری ورد و ذکر میخواند و خودش را تکان میدهد که هر لحظه منتظرم ضامن انتخاری را بکشد. داشت میرفت آن دنیا و مشغول خاندن آخرین التماسهایش بود؟ یک ساعتی ترس از انفجاری انتخاری-احتمالی را با ظاهری بیتفاوت تاب آوردم. هوا گرم است؛ شعلهای. مانتوی مشکی ،مقنعهی کوفتی و چند ساعت چانهزنی و تلاش برای رضایتبخش بودن و کنترل همه چیز و قانع کردن این و آن و دست به دست کردن کاغذ و مدرک. تمام میشود و بعد هماهنگی رستوران برای مهمانان و بعد آیسآمریکانو توی رستورانی که کفش سبز است و باز هم سر میز نشستن و چانه زدن. خسته که نمیشوم الحمدلله و شاد از همصحبتی با خفنآدمیان روزگار و دعادعا که تا آخرش کسی اینها را نخرد و من رای را بگیرم. و بعد خانه و مستقیم حمام و شستن لباسها و ناهار آبگوشت دخترپز و خواب عصر و چای بدون قند که زورش نمیرسد به خستگیام. خاندن با آخرین نفسهایم از لويیس بونوئل و دیوان دیالوگهای بهرام بیضایی و جستجوی ناخنهای بهاری توی پینترست. بعد دوباره یادم آمد که دیشب چقدر خوب خابیده بودم بعد از سالی و چند ماهی. ویار پسرک. پارک. ماکارونی، نوشابه و سالاد دست کار پسر و تا قاشق اول را بردارم برق پارک میرود که آگاهی بیاورد. دراز میکشیم و باد گرم میوزد. بهتر از یک ماه پیش است اما هنوز هم گرمایش جذاب نیست. تا آنها مجازی را انگشت میکنند ماشین را تمیز میکنم و دلم نوشابه میخاهد و چراغ بستنی سیوند جلوی پارک چشمک میزند و بهانهی قند دارم و سیب و شلیل میخرم و یک شلیل آب میشود روی آتش قندخواهیام. مقالهی کاریکلماتور میخواهم و اینترنت ضعیف اجازه نمیدهد قدم جلوتر بگذارم. خانه سرد است شلوار گرم میپوشم و پتوی تابان را به گلبافت اضافه میکنم و نه نمیشود و پرواضح است که امشب شب قرص خوابیدن نیست. چون ظهر قهوه خوردهام، عصر خابیدهام و دم غروب را به اضطراب گذراندهام. #گزارش_نیک
چرا مینویسم؟ گدازهای بزرگتر از قالبم، در من میلولد میغلغلد میجوشد سرریز میکند بالا میزند نزدیک است بشود اشک جیغ ارگاسم هوس از رگهای بنفش پشت ساق پایم از خطوط کف دستم از گوشههای چشمم از رگ گردنم از رانهایم از زبانم بیرون میخواهد بریزد و جهان را خون فرابگیرد و خفهام کند؛ و من آب واژه رویش میپاشم به شعر تبدیلش میکنم که نابگاه که نابجا از چهارچوب تنم بیرون نریزد. و امنترین دستاویزم نوشتن است. پیشنهاد همنویسی مریم
در ستایش اصولاً، با اینکه آدمها را دوست دارم، مرگ و تولد چیزی را در من تکان نمیدهد؛ مگر آدمی که جوری ویژه او را ستایش کنم چه دوست چه غیردوست چه غریبه. وقتی داییام مرد، از دیدن غم مادرم، دنیا روی سرم خراب شد. زنداییام که مرد، دلم برای جوانیاش، حسرتهایش و صبوریهایش سوخت؛ سوختنی تا همیشه. هنوز هم برایش گریه میکنم. خوابش را میبینم؛ مثل عمهام، مثل مادربزرگم. پانزدهم مرداد، سالمرگ کسی است که مرا واداشت تا امروز چیزی بنویسم؛ چون اگر نمینوشتم، جهان یک قدردانی از معلم را از من طلبکار میشد. کسی که به اندازهی ارزنی به من بیاموزد، مرا بندهی خویش کرده است. جمله از حضرت علیست؛ اما سالهاست آن را اهلیِ خودم کردهام و گذاشتهامش کنار ارزشهایم. تا یکی دو سال پیش حتی نمیدانستم او کیست. حالا هم از زندگیاش چیز زیادی نمیدانم؛ جز اینکه همسر فروغ بود و چند دانستنیِ کماهمیت دیگر. حیف که نمیتوانم حضوری از او تشکر کنم. میتوانم فاتحهای بخوانم؛ اما من به فاتحه اعتقاد ندارم و اگر او هم نداشته باشد، خواندنش میشود مثل «سوغات رطب برای منعالرطب بردن». چرا شاپور را میستایم؟ احتمالاً شما هم، وقتی نوشتن را جدی گرفتید، از خودتان پرسیدید: دقیقاً چه نویسندهای میخواهم باشم؟ رماننویس؟ شاعر؟ داستانکوتاهنویس؟ جستارنویس؟ بعد شروع کردید به انگشت کردن فرمها. یکی را پوشیدید، یکی را کنار گذاشتید، یکی را ادامه دادید. شاید به جواب رسیدید، شاید هم نه. من هم مثل شما. دوستی روزی به من گفت: “کافکا بخوان تا بدانی مجاز چیست.” کافکا اجازه نمیداد کیلویی بنویسم. هر بار که پرگویی میکردم، گوشم را میکشید. محاکمه یادم داد؛ کتابِ مغزترکان از جملههای مغزترکان ساخته میشود و از شاپور آموختم مسیر جملهی مغزترکان از واژههای مغزترکان عبور میکند. شاپور دستم را گرفت و به سمت ابهام و ایهام برد؛ به دنیای عریض و طویل و عمیق و مرتفع کلمات. نشانم داد هر واژه میتواند بیش از خودش معنا داشته باشد. نشانم داد جمله فقط وسیلهی انتقال معنا نیست؛ خودش میتواند حادثه باشد؛ « «هرچه کوتاهتر، ضربهزنندهتر.» شاپور فهمید و فهماندم که بهترینجملهنویسان، خسیسترین آنها هستند. و مگر آرامشی بالاتر از این هم هست که آدم بداند چه میخواهد و مقصدش از کدام مسیر میگذرد؟ شاپور برای من، بیش از آنکه نویسندهی کاریکلماتور باشد، روشنکنندهی مسیر بود. یادم باشد برای شاد کردن روحش، یک دسته گل میمون ببرم. شما چطور؟ چراغ راهتان را ملاقات کردهاید؟
۳۶. صفرها ظاهرا بیطرف هستند، اما بیشترین اختلافات را ایجاد میکنند. #دیار_طلایی #کاریکلماتور
هر رود، پیش از آنکه به دریا سفر کند باید هزار خاطره را در به در کند دریا همیشه مقصدِ آرام قطره نیست گاهی هوای رفتن به راهی دگر کند کوهی که قرنی به خود تکیه کرده است روزی شود که احساس خطر کند باران اگرچه به آغوش خاک رفت شاید به قصد دیدنِ دریا، سفر کند دنیا همیشه در پیِ چیزی فراتر است حتی اگر تمام مرا دست به سر کند |متین یحیی زاده| @lunaecho_me
وقتی حافظه از دست میرود ما به گمگشتگی کامل میرسیم. ما دیگر به هیچ جایی تعلق و مانش نداریم. آیا تمام تعلق ما را همین حافظه و اجزای آن نمیسازند؟ آدم بیحافظه فکر میکند؟ آیا تمام آنچه ما بعنوان محرک و خوراک برای اندیشیدن از آن بهره میبریم تماما خاطرات، تجربیات، ذهن و حافظهی ما نیستند؟ آیا میتوان بری از حافظه و خاطرات بود وقتی که فکر میکنیم با عقل سرد در حال تفکر و یافتن و ایجاد روابط هستیم؟ حافظه و خاطرات از آنچه که فکر میکنم بیشتر هویت، تفکر و بودگیمان را ساختهاند.
ما که مشهوریم به گشودن به گشودن راه به گشودن خودمان سربازان نبردیم؛ که از ته هم باز شدیم گذشتگان ندانستند آیندگان هم بدانند یا نه به هیچورمان نیست تنها خودمان بدانیم و سپاس بگذاریم که دوام آوردیم که پیچوگردوایچ آب رودخانه را دوام آوردیم که غذای حلال خوردیم حتی وقتی سخت بود که به مال دنیا نچسبیدیم وقتی کسی حواسش نبود که آدمها را و رنجشان را انسان دیدیم وقتی که همه پول دیدند که دوام آوردیم که از کوچههای بنبست با بالهای اندیشه راه فرار یافتیم که صبر را دانشآموز خود کردیم و هر بار خطای شناختیمان را منهای احتمال مقابل کردیم و اندکی بیشتر پررو ماندیم تا دوام بباوریم. لوندی کردیم سحر و جادو آموختیم تا دوام بیاوریم. ترک کردیم؛ تنهایی کشیدیم ولی در آغوش حریصان نخوابیدیم و سپاسگذاردیم خودمان را که پول را گرامی شمردیم و برایش به ارزشها چنگ زدیم و انسانگونه بالا رفتیم که آزاد باشیم تا کرامت آدمی را زندگی کنیم که بندهی دولتها نباشیم و شیاطین را سر سفره نیاوریم تا طریق بندگی غیر خدا را نکنیم و آدمها و آدمها اولین و آخرین دارایی ما شدند و خودمان را سپاسگذاردیم که راه را برگزیدیم هر چند سخت بود و صبرطلب و اینگونه از کوچههای بنبست، به تدبیر، راه پرواز یافتیم و دوام آوردیم و دوام آوردیم و دوام آوردیم.
اونی که مخالفت کرده کاش بیاد بگه از چه میانبری به چیزایی که داره رسیده. فرمول شما را به بالاترین قیمت خریداریم 🤝
تمام چیزهایی که الان داریم، حاصل سه مرحلهی: خواستن، اقدام کردن و بها پرداختن است. هر چیزی را که هنوز نداریم، پشت در یکی از این مراحل منتظر تصمیم ماست.
زبان، برای من چیست؟ زبان به مثابه ابزاری برای تثبیت قدرت، تعیین چهارچوبهای بودگی بازتعریف واقعیت، ساختن، پنهان کردن، تحریف یا افشای حقیقت. کنشگری، اتهامزدن، دفاع کردن، فریفتن، یادآوردن، مقاومت کردن، گفتگویی دوسویه، برخورد روایتها البته که نه همیشه برای ختم شدن به توافق. و هرگاه نوشتن چیزی جز اینها باشد، ننویسم به حال خاننده رحم آوردهام.
- چرا به زبان خودت نمینویسی؟ -چگونه از این خشکینگی سبزی بروید؟ -دنیا فتوفراخه، دونهتو جای دیگه بکار -دنیا واسه دونههای توی دلم خیلی کوچیکه. - یه دنیای دیگه بسازیم؟ - هزار سال طول میکشه؛ اونوقت دیگه من پیر شدم واسه جوونه زدن. - میخوای کوچولو بشی، - کوچیکمون کردن که جا شدیم دیگه. - اینطوری بهترمون نیست؟ -خوبه که پامون قد گلیممونه ولی یادشون نبوده گلیمو سبزآبی ببافن. همش لمر و برهوته، چطوری تو این خشکینگی، جوونه بزنیم؟
سالواژهنویسی شماره ۱ دماغحساسی پیدا کردهام به شکار سالواژهام. دیروز حین صحبت کردن از اینکه بیشک خوشخطی و بدخطی یک ویژگیای هست که از زمان تولد با ماست از دو واژهی ارثی و ژنتیکی استفاده کردم و همانجا شفاف شدم که بله بله یکی کشف کردیم. در مکالماتمان همینطوری ارثی و ژنتیکی را با هم و کنار هم به کار میبریم ولی شامهی تیزشدهام در لحظه دریافت که این دو یکی نیستند. ژنتیکی صفتیست مربوط به ژنها و دیانای که نه تنها از زمان تولد با ماست که در طول حیات هم میتواند رخ دهد مانند جهش زنتیکی بر اثر نور آفتاب و ابتلا به سرطان پوست. اما ارثی چیزی است که از نسل قبل در ژنهای ما قرار گرفته و زمان تولد با ما هست هر چند که ممکن است بعدا ظهور پیدا کند. پس هر چیز ارثیای ژنتیکی است ولی هر چیز ژنتیکیای ارثی نیست. در منطق میگویند رابطهی عموم و خصوص مطلق دارند. فعلا #سالواژه #ریواژه
در ستایش پرداختن به احساسات