داروَگ|سارا ذوالفقاری
Статистикаدر مسیر نویسندگی کلمات را به حرکت در میآورم موزون و ناموزون، تاب میدهم به این سو و آن سو، این تمرینها و سختیها به بینقصی رقص واژهها میارزد.
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
عاطفهای تحمیلی بیرون بودند همه. یا آمادهی خواب یا مشغول گپ و گفت. تلی از ظرف نشسته روی سینک بود. یازده شب. آمدی. سفره انداختم. شام میخوردی. حرف میزدیم. چرت میزدم بین جملهها. خستگی عنکبوتی بود که تار میتنید روی مژگانم. سفره را جمع کردی. گفتی بروم بخوابم. به سینک اشاره کردم. و تو به گلی. خواستی صدایش کنی نگذاشتم. چشمانش را عمل کرده بود. عینکی نبود دیگر. میدید ظرفها را، کارها را، خستگیام را. میدید و خود را به ندیدن میزد. بهتر از من میدانستی این را. من هم نخواستم ببینم امشب. عامدانه پتو نبردم. سرما که خورد زیر باد کولر پشیمان شدم. نمیدانم گلی هم پشیمان شد یا نه. شاید گفته باشد از پشیمانیاش به تو. من اما تنها میتوانم به داروَگ بگویم. بگویم چیزی مرا به لجبازی واداشت. بردن پتو را ضعف خود دیدم. صدایی درون تاریکی ذهنم میگفت تو حمال آنها نیستی. پتو بردنی ساده. پتویی که روی مبل کنارم بود. گفتارها و رفتارهای پیشین نه او بلکه اطرافیانش، اطرافیانم پازل لجبازیام را تکمیل کرد. با آنها نه، با خود لج کردم. لجی برای اثبات حمال نبودنم. اما حمالم. حمال عاطفه. عاطفهای تحمیلی از اطرافیان. گلی هم حمال بود چه آن شب چه شبهایی که بقیه میخواند ما را. حمال عاطفهای تحمیلی از اطرافیان. سارا ذوالفقاری #یادداشت_روز
غرق میشوی در مرداب مدرن، گِل خود را که بفراموشی. زندگی در مرداب روزمرگی غرق است. برای رستن از خاطرات از پل مرور میگذری؛ غافل از اینکه معلق است، فرو میروی در مرداب نشخوار. در مرداب زندگی با هر لبخند نیلوفری میشکفد. سارا ذوالفقاری #گزین_گفتار
حسرت هستهای بود شده، زقوم نامیرای دنیای میراست. سارا ذوالفقاری #گزین_گفتار
زمان همواره آبستن تاریخ است. زمان که بمیرد تاریخ سقط میشود. جاده زمان هیچ سرعتگیری ندارد. سارا ذوالفقاری #گزین_گفتار
سوگند به قلم تبدیل به استرس مزمنم شدهای. نمیدانم حکمت آشناییم با تو چه بوده. تا این لحظه هیچ. هر چه میگردم نمییابم چیزی جز استرس. سوگند به قلم و هر آنچه مینویسد؟ بنویس تا به تو داده شود؟ این مزخرفات چیست دیگر. آزادنه پرسیدم فقط. مویت را آتش زدم؟ نه، تو را نخواستم. نمیخواهم. تنم را میلرزانی. چرا فراموشت نمیشوم؟ چرا تمامم نمیکنی؟ از این غریبه چه میخواهی؟ غریبهام. غریبهای. غریبه میمانیم. آرامشی در تو نمیبینم. آرامشی در من نخواهی دید. به هیچ جا وصل نیست نخی که بین ماست. نخواه که استرسم باشی. برهان. بفراموش. تمامم کن. سوگند به قلم و آنچه مینویسد. برهان. بفراموش. تمامم کن. سارا ذوالفقاری #یادداشت_روز
30 کلمه همسفران نویسندهساز ۱. موسیقی: مدتیست نمیتوانم از آن لذت ببرم. آخرینباری که گوشهایم با میل خود پذیرای موسیقی بودهاند را یادم نمیآید. ۲. عشق: کلانمسئلهی روزهایم. ۳. تحرک: همین که میتوانم دراز بکشم بزرگترین تحرک است. درد میبرید هر امانی را امروز. نشستن. درازیدن. ایستادن. ۴. گفتوگو: گفت و نگفتم. نخواستم بگویم. نخواستم بگوید. ناچار بودم به شنیدن. مادر نمیداند هر بار که از سرگذشت فلانیهایی که نمیشناسم میگوید کیلوکیلو استرس، رنج، ترس میافزاید بر باری که خود در ذهن دارم. ۵. داستان: مدتی همزیستی با خانوادهی انتخابی خودت. هنوز دلتنگ باغ داییجان ناپلئونم. ۶. کلمه: به نهانش علاقهمندم. چندین معنا میتواند در نهان کلمه باشد. توجه به نهان کلمه کمک میکند به دریافت زیرمتن. ۷. پرهیز: نباید انسانبودگی را از یاد ببرم. رباطوار نتوانستهام پایبند بمانم. ۸. رؤیا: میانگارم رویاهای پوچ دارم. باید تمرین کنم. رویا و رویاپردازی را. رویا چه تصویری از من میسازد؟ ۹. پیگیری: با عادتهای انعطافپذیر میشود پیگیر بود. پیگیریهایم را باید فهرستن کنم. ۱۰. لبخند: از تمام خودم لبخندم را بیشتر دوست دارم. ۱۱. مرور: اگر میتوانستم کتابها و دورهها را چون خاطراتم مرور کنم بهجای پسرفت، پیش میرفتم. ۱۲. خاطره: او پررنگترین است در خاطرم. باید به خاطرات جدید بها دهم. ۱۳. خطخطی: هر کس آزادنویسیهایم را ببیند بیبروبرگرد میگوید خطخطیست. غصهدارم که بعدها نمیتوانم این روزها را بخوانم. ۱۴. نظمدهی: با عادتهای انعطافپذیر میشود به نظم هم رسید. هر بار که رباطوار آمدهام منظم باشم شلختهتر شدهام. ۱۵. خلوت: بدون آن نمیتوانم آدمها را بپذیرم به حضور. اگر میخواهید به کسی چون من آسیب بزنید، خلوتش را از او بگیرید. ۱۶. رنگ: به سرخ میاندیشم. به نهان سرخ. لبهای سرخ از زیبایی میگوید. پوست سرخ از التهاب و تب. سرخ شدن. سرخ کردن. سرخ رنگ عجیبیست. شاید رنگ نه، کلمهی عجیبیست. ۱۷. احساس: درد جسم بود احساس صبح تا شب. ترس شد احساس حالایم. میترسم کاف و صاد را میبینم خسته و دردآلود. ۱۸. لمس: شاید روزی این حسرت، حسرت نباشد دیگر. آغوش او بیاسترس. ۱۹. مزه: آبجوش ولرم شده خوشمزهترین مزههای امروز. ۲۰. شعر: شعر هشت اسفندم را بیشتر از بیشتر دوست دارم. فیل هیچ روزی تکرار دیروز نیست. اما چرا هر روز، روز موشخرما است؟ ۲۱. طبیعت: آسمان امروز با تکههای ابر پینترستی بود. چرا پینترستی؟ چون هر چیز قشنگ را پینترستی میگویند. چسی تا کجا. ۲۲. آینده: با پیگیری عادتهای انعطافپذیر میتوان انتظار آیندهای روشن داشت. ۲۳. بو: بوی تاریخ میدهد. او. ۲۴. قرار : روزهایم فاقد قرار است. ۲۵. تمرین: تمرین انعطاف میکنم با نوشتن گزارش نیک. البته نرمشم از کوچک تجاوز نکرده به متوسط و بزرگ. تجاوز همیشه هم بد نیست. اینکه از کوچک به متوسط تجاوز کند انعطافم دستاورد است. ۲۶. شب: او را کنارم مینشاند در خیال. ۲۷. هدف: و باز هم عادتهای انعطافپذیر. انسانبودگی را در رسیدن به هدف بفراموشی به خودفراموشی میرسی. ۲۸. پول: یاد محمودرضا خاوری میافتم. باید دربارهاش بخوانم و بیاموزم. البته حلالوار. ۲۹. تغییر: چگونه میتوان تغییرات کوچک را دید؟ اگر کوچکها را ببینم میتوانم پیشبینی و پیشگیری کنم چیزهایی را. ۳۰. نوشتن: آدمم میکند. سارا ذوالفقاری #یادداشت_روز
تهنشین شده لابهلای مژگانم روز بعد از باران رسوب فر یا د سارا ذوالفقاری #شعر
باشیدن نیکترین نیکم حفظ انعطاف است. نگاهی انسانی میدهدم انعطاف. میگویدم رباط بیعاطفهی کارگر نیستم. انسانبودگی یعنی حفظ جریان. گاه با کنار زدن پتو، باز کردن پنجره، شانهی مو، و حتی اجابت مزاج یعنی زندهای. میاندیشم به کلمهی کارگر. در روزگار خودفراموشی همرنگی چه اوسای بنا باشی یا کارمند چه رییس فلان اداره و کارخانه و شرکت، باز هم کارگری. کارگری با برنامهای ثابت. کراواتبسته بر گردن احساس. بیاحساس. دارد حذف میشود انسانبودگی در زندگی امروز. از حافظه پاک میشود حسیدن. سرعت ارجحیت دارد، بیفکر به دستاندازهای تصادفآور. با نرمش نرم نرمک رد میشوی از دستاندازها. من انسانم. رگ و پی دارم، نه سیم و اتصالات. حسیدن. دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن، لمسیدن زندگیبخش است. عطف عاطفه است حسیدن. تمرین میکنم انسانبودگی را با انعطافپذیری. من انسانم گاهی غرقگی در کار و گاه دست و پایی در سطح. بودن اصل است. باشیم. باشیدن را بیاموزیم. امروز م نیک بود در جوار خانواده. کیک پختن با بهارک. بستنی یخی با به بزرگ. آش رشته و تزئینش. پارک. بغض. شنیدن صدای مادر. نویسندهساز. نوشتن از پشیمان نیستمها. بیلنگر و خواب رفتن. پایان رونویسی دفترچه خاطرات و فراموشی. حتی غیبتهایی از فتنهی فامیل مادری. ز. د. (امیدوارم روزی فتنهی فامیل مادری کسی نباشم.) امروزم نیک بود. انسان بودم. برداشتم قدم کوچکم را. عبور کردم از دستانداز امروز. سارا ذوالفقاری #از_زندگی
فرهنگ شخصی pms: – ماه کامل، جزر و مد عواطف. سارا ذوالفقاری #فرهنگ_شخصی
گلوی شما هم زخم میشود؟ باران میبارید. آیت هم میخواند. از جدایی. چشمان من هم رعد میزد. میکوشیدم باران نبارد. بس بود. سرخی چشمهایم. روز اول عید آمده بودند. میرفتند روز نهم. آسمانم رعدوبرق میزد تا ترمینال. رعد هولناکی زد با بغل خداحافظی. گریستن گرفت باران. حافظهام بارانیست از روزهای آخر. پایان تمامم میکند. چیزی از من کنده میشود. من همان منم. اما، من دیگریام. جواد خیابانی؟ شاید. اما اگر از آن شاید برای شما هم اتفاق بیفتد، برایتان اتفاق افتاده باشد متوجه زیر متن متنم میشوید. پایان برایم آغاز است. آغاز من بیاو. اوهایی که در جا ماندهاند. میزیند با من. گلویم را زخم میکنند. گاهی برفی که نمیبارد. گاهی نعلبکی رنگینی. گاه تکه کلامهای آشنا از زبان ناآشنایان. امشب هم آغاز پایانیست. بزاقی که قورت میدهم نمکرودیست بر گلویم. دروغ چرا. بابام جان داییجان ناپلئون¹ مرد. پیرمرد بیجاره. مرگ حقیرانهای داشت. مومنت مومنت عزادار داییجان نیستم. دلتنگ سعیدم. عمو اسدالله. مشقاسم. آقاجان. لیلی. عزیز السلطنه. قمر دختر چاق و دیوانهی عزیز السطنه. دوستعلی خره. بیشتر دلتنگ دوستعلی خره هستم تا دوستعلیخان راستش را بخواهید. شیرعلی قصاب. و حتی آن اسب عربی فشفشو، پوری. آسمانم ابریست. من در ساعت سه و ربع کم جا ماندهام. سیزده مرداد. کنار نسترن داییجان ناپلئون. من، من دیگریام. آن شبی که فرنگیس² مرد هم من دیگری شدم. حتی با قصههای مادربزرگم. دلتنگم. دلتنگ فرنگیس. و قصههای مادربزرگ. آیت نمیخواند. باران نمیبارد. آسمان من رعد میزند اما. با هر پایان. به قوت دوازدهسالگی. ¹ شخصیت رمان داییجان ناپلئون از ایرج پزشکزاد. ² شخصیت رمان فرنگیس مرده است از مسعود کریمخانی. سارا ذوالفقاری #یادداشت_روز
چالش عزرائیل اگر خبر بیاورند یک ثانیهی دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ گمانم خبر به پایان نرسیده در آغوش عمو عزرائیلم. اگر خبر بیاورند یک دقیقهی دیگر خاهم مرد، چه میکنم؟ شوک میشوم. نمیتوانم بزاقم را قورت دهم. بزاقی نمیماند برای قورت دادن یعنی. اگر بتوانم…
چالش عزرائیل اگر خبر بیاورند یک ثانیهی دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ گمانم خبر به پایان نرسیده در آغوش عمو عزرائیلم. اگر خبر بیاورند یک دقیقهی دیگر خاهم مرد، چه میکنم؟ شوک میشوم. نمیتوانم بزاقم را قورت دهم. بزاقی نمیماند برای قورت دادن یعنی. اگر بتوانم به هراسم غلبه کنم یک پیام دوستت دارم برای عزیزترینهایم میفرستم و رمز موبایلم را به دخترخالهام. اگر خبر بیاورند یک ساعت دیگر خاهم مرد، چه میکنم؟ باز هم شوک میشوم. حالا بیشتر. چند دقیقهای فلج میشوم از استرس. سعی میکنم با چند نفس عمیق مسلط شوم به خودم. میگیرم نم چشمانم را. محکم. خیلی محکم. آنقدر محکم که مادر عاجز شود، بغلش میکنم. بعد بابا. و بعد کاف و صاد. شراب کوچک را آبدار میبوسم. گردن به کوچک و بزرگ را میبوسم مثل بچگیشان. برای سین ویس میگیرم سعی میکنم کوتاه باشد چون وقت ندارم. فقط خداحافظی. آرزوی خوشبختی و شاید چند چکه بغض. برای فرمانده مینویسم از احساسم. کلی تشکر به او بدهکارم برای روزهای تلخی که کنارم بود. و از بلاتکلیفی آیندهای که نخواهد بود. دخترخالهام. خودش میداند چقدر دوستش دارم. شک دارد اما همیشه. تکرار نمیکنم تنها رمز موبایلم را میفرستم برایش. اگر خبر بیاورند یک روز دیگر خاهم مرد، چه میکنم؟ همان همیشگی. شوک شدن. و بعدش سعی میکنم آن روز دختر خوب خانواده باشم. چجوریاش را نمیدانم. سعی میکنم هر چه گفتند بگویم چشم. با لبخند. بغلشان میکنم هر نیمساعت یکبار. ویسی طولانی میگیرم برای سین. خیلی طولانی. از بغض چند سالهام میگویم. از شبهایی که تا صبح لرزیدم با دیدنش. از روزهای خوبی که در یادم مانده. و از بدیها. آرزوی خوشبختی میکنم مثل تمام این سالها. و میگویم بیاید. بیاید زیر تابوتم را بگیرد. به همه بگوید وصیتم است. با فرمانده صحبت میکنم. از قلب ترسانم میگویم. از مسیری طی شده. از روزهایی که او فراموش کرده ولی همانها باعث ادامه دادنم شد. در آخر دخترخاله. محرمترین. اینبار میگویم چقدر دوستش دارم. از فرمانده، سین، آبی. میگویمش به جای بیتابی سعی کند دست بگیرد مدیریت اوضاع را. مراقب مادرم باشد و خبرم را به دوستانم بدهد. اگر خبر بیاورند یک هفته دیگر خاهم مرد، چه میکنم؟ از همیشگی بگذریم. دل سحر را به دست میآورم. رابطهام را از سر میگیرم تا کامروا شوم. صفحات صبحگاهی را حتمن مینویسم. خوانا. بیشتر به مادرم گوش میدهم. میگذارم هر چه غر دارد بزند. با پدرم حرف میزنم. هر چه تا الان نگفته را میشنوم. سوالی که سالهاست نمیتوانم بپرسم را میپرسم. میخواهم بدانم پشیمان نشد بعد از ان اتفاقات؟ تسکینم میدهد هر چه که باشد جواب. دانستنش مهم است برایم. محبت. محبت. محبتم را خیلی بیشتر میکنم. بیشتر وقت میگذرانم با صاد و کاف. از صاد میپرسم مرا مقصر میداند؟ احساسش به من چه تغییری کرد؟ پشیمان است یا راضی؟ سین را میبینم. حضوری. زل میزنم به چشمانش. از او هم میپرسم. میخواهم بشنوم آنچه سالهات نشنیدهام. میدانم از تلخ زهرمارتر است آنچه میشنوم. میگویم سر حرفم هستم. مراقب آبی باشد. بیاید. بیاید که منتظرش هستم. که زیر تابوتم را بگیرد. فرمانده. میبینمش. دسته جمعی. شب آخر. شبی بیادماندنی پس از چند سال. نامهی بلندبالا مینویسم. ریز و درشت را. گلههایم. بلاتکلیفی و ترسهایم. دخترخاله را بغل میکنم. محکم. چند ساعتی را به چرندگویی میگذرانیم. قهقهه سر میدهیم. فیلم و عکس فراوان برای روزهای دلتنگی. اگر خبر بیاورند یک ماه دیگر خاهم مرد، چه میکنم؟ بیشتر مینویسم. از خودم. احساساتم. آرزوهایم. غمنامه. شادینامه. سعی میکنم خطم خوانا باشد. دفترم را به دخترخاله میدهم. میرقصم. هر روز. به ساز مادر. پدر. کاف. صاد. دلم. بیشتر میبینم عزیزانم را. میشنوم صدایشان را. لمس میکنم آغوششان را. روزهای آخر هم میپرسم و میشنومشان. غروبها زیر سایهی انارک مینشینم. مینویسم نامه. برای سین. میدهمش روز آخر. نمیتوان گفت همه چیز را در حضور. آن روز برای شنیدن است بیشتر. فرمانده را میبینم. چند و چندینبار. میدانم دلتنگ کلکلهایمان میشوم در آن دنیا، کوتاهی نمیکنم در کلکل. از دردل میگویمش. از فرصتی که نخواهیم داشت. میخواهم غنیمت شمارم همینها را. اگر خبر بیاورند یک سال دیگر خاهم مرد، چه میکنم؟ هر روز کانالم را بروز میکنم. 364 نامه. برای ده، شاید بیستنفر. هر آنچه باید و آنچه نباید را مینویسم. آزادانه. با ذکر نام. این یکسال دفتر آزادنویسیام میشود داروَگم. 363 روز خصوصی میکنم کانال را. لینک کانال را روز آخر برای همهی کسانی که نامه نوشتهام میفرستم و کانال عمومی میشود.
فرهنگ شخصی شب: – صیاد خاطره. سارا ذوالفقاری #فرهنگ_شخصی
هشت اسفند آویزان بر درخت شکوفههای نا خواب رفته زمان هر روز هشت اسفند است «روز موشخرما» سارا ذوالفقاری #شعر
قرار بود فقط آب ببرم بابا رفته بود پایین گونی نخودا رو میدوخت. بطریو بردم و رفتم. کلید که چرخید هوای خنک صورتمو بغل کرد و آهنگ کوردی خودمو. حس کردم وارد یه کارگاه شدم. از همونایی که تو اینستا نشون میدن. ولی نه به قشنگی و تمیزی اون کارگاها. از کنار ستون و ماشین رد شدم و به بابا رسیدم. روی گونی نخودا نشستم. واسه بابا آب ریختم و بعد به دستاش نیگا کردم. نخو با اون سوزن گندهه کوک میزد به گونی. به غبغبم باد انداختم که سوزن هست کمکم کنم منم؟ بابا گفت نمیتونی و در عمل ثابت شد که نمیتونم. جنس گونیه زخیم بود و دستای من کوچولو. بیخیال دوخت و دوز از فضا لذت بردم. هر دو سکوت کرده بودیم و چه سکوت لذتبخشی. امنیت و آرامش رو با هم داشتم. ذوق نوشتن کنار بابا منو کشوند بالا. با کتاب و دفترم برگشتم. مامانم بود حالا. بابا مامان حرف میزدن، من مینوشتم. دوست داشتم صداشونو ضبط کنم برای نوشتن. همیشه فراری بودم از نشستن پای صحبت بزرگترا. امروز متفاوت بود اما. توی شلوغترین مکان ممکن، من، من دیگری بودم. شاید عشق بود تو اون گلهجا. سمت راست تایر تراکتور، در و پنجرههای قدیمی و بشکههای فسیل شده که یکی گچ هزارساله تنش بود و دوستش فقط یه خاطره مونده بود واسهش از رنگ سبز. سمت چپ گشنیزای شفته تکیه زده بودن به دیوار و حصار کشیده بودن دورش گونیهای پر شده. سمت راست یه اتاق لونهی جوجه مرغا بود. مامان بهشون دون داد با کلی قربونصدقه. وسطم که ماشین بودو ما وُ گونیهای نخود. چی شد طالب نوشتن شدم تو این خاک و خل؟ نوشتم و نوشتم و نوشتم تا رسیدم به یه کلمه. نوستالژی. همون لحظه که خودمو تو کارگاه تصور کردم رفتم واسه گراییدن نوستالژی. آهنگای دههی چلپنجا، پنکهی بچگیام، طبیعی بودن محیط، بابا و عیکنش، دکمههای باز پیرهنش برده بودن منو یه جهان دیگه که وقتی بیرون اومدیم گفتم عجب سفری بود. بد نیس همیشه نوستالژیگرایی. واسه آدمای نوستالژیک زیرزمین خونه میتونه از به یادموندنیترین سفرای زندگی بشه. از همین دارم خوشی امروزمو کنار بابا. سارا ذوالفقاری #یادداشت_روز
قطرهقطره این سرابآباد دریا میشود با شبنم چشمانم «قورباغهات را قورت بده.» رمز پیروزی میگریم هر صبح سارا ذوالفقاری #شعر
شاید یادداشت بهتر است فعلن فهرست کنم کارهای نیکم را. مدتی است کلمهها خود را قبض میکنند برای همراهیام. نمینویسم. از من فراریاند. نمیگسترانمشان. پنج صبحی آغاز شد بلاخره امروز. با نیمساعت تاخیر. سریع به اسکایروم شیرود رفتم و آغازیدم یوگا را. با نیمساعت تاخیر. یکساعت نفس کشیدیم. بدن را کشیدیم. چرخیدیم. و در سکوت نفسهای آخر خدا را حافظ گفتیم. با خدا حافظی پرت شدم کف اتاق. و دور سرم سماع میکرد سقف. خوابم برد. ده هشیار شدم. برق مرخصی دوساعته گرفت. صفحات صبحگاهی. کلمه. بازی با شراب کوچک. ترسیدن از صدای احمد چایفروش. کشمکش برای نخریدن چای. آزادنویسی در اتاق. خرچخرچ. جیغ. موش توی اتاق است. التماس به مادر برای نجات دادن کتابها و موبایل. تکاپوی خانواده. بیرون انداختن متجاوز. مارمولکی به اندازه سمندر. ناهار. آش دندان شراب کوچک. قطعی آب. نشستن ظرفها. آزادنویسی. رویانویسی. رونویسی. دفترچهی خاطرات و فراموشی. شعر. بهمن فرسی. یک پوست و یک استخوان. حظ وافر. تلاش برای یادداشت نویسی. ناکام. برگشت دوباره به فرنگیس. فرنگیس مرده است. نویسندهساز. هوشنگ گلشیری. نمازخانه. حسن ششانگشتی. غیبت. راهنمایی. ناراحتی. مادر. روبیکا. دبیرستانیها. تلاش مریم برای ذوق فاطمه. نوشتن نامه با هوش مصنوعی. برای سالگرد ازدواج. آه. ای کاش زودتر روبیکا میآمدم. نامهی به این مهمی را چطور برونسپاری کرد فاطمه؟ دودلی برای معرفی مدرسه نویسندگی به مریم. آب آمد. شستن سبزیهای ظهر. خواندن آفوریسمهای مریم نانکلی. تلاش برای نوشتن آفوریسم. یکساعت. ناکام. نوردش تلگرام. کاسهی چه کنم چه کنم. کاریکلماتور؟ نیامد. شعر؟ نیامد. یادداشت؟ نیامد. فهرست کارهای نیک روز؟ شاید یادداشت. سارا ذوالفقاری #از_زندگی
٣۶. از بس خاکی بود آسفالت شد.
در نهان کراشها چهخبر است؟ به فکر چالش بودم. پشت دروازهی مرداد. از دروازه رد شدهام حالا. چالش؟ فردا شروعش میکنم حتمن. سه روز است. قرار بود چالشی سی روزه باشد. اما، راضیم به بیستوهفت هم. اگر فردا به فردایش نیفتاد میگویم از چالش. امروز با صوت قرآن آزادنویسی کردم. تجربهی جالبی بود. آرامش بیشتری داشتم. خودم را گم نمیکردم. ولی، گم میشدم درون واژهها. آزادنویسی با قرآن را بیشتر از موزیک دوست دارم. این روزها هم گوشهایم تاب شنیدن موزیک ندارد. کشف نکردهام چه شد که اینطور شد. از شنیدن بیکلامهای فاخرش تا خشنآهنگترین و زیقیهای امروزی احساس شلختگی میگیرم. شلختگی. شلوغی. خطخطی شدن. پر از کشف بود آزادنویسی امروزم. کشفی حاصل از این پهلو به آن پهلو شدن دیشبم. با دیار و هانیه میگفتیم از کراشهایمان. اندیشه فولادوند کراش مشترکمان است و در باقی چیزها پر از تفاوتیم. هانیه با زیاد دیدن کراش میزند. میگویم تو در زندگی مشترک به مشکل نمیخوری. من و دیار هر دو بورپسندیم. اما. پر از تناقض. دیار روی ترامپ و محمودرضا خاوری کراش است و من روی نتیجهی امام. هیچکدام نمیپسندیم کراشهای هم را. و میپرسیم نظرت روی چهی این بشر گیر کرده؟ دیار از باهوش بودن ترامپ میگوید. میگوید وقتی فکر میکنم محمود چگونه آن همه پول را نوشجان کرده قلبم برایش میزند. و من از زیبایی آن پسر بور جوان میگویم. دیار روی زرنگی کراش میزند و من زیبایی. دلایل آشکارمان. در نهان چیز دیگریست اما. چرا زرنگی؟ چرا زیبایی؟ زیبایی برایم جذاب است چون میترسم از زشتی. شاید دیار هم ترسی دارد. ترس از شکست. از امروز سادهانگارانه نمینگرم به کراشهایم. پشت هر کراش دلیلیست که مرا با سایههایم مواجه میکند. زندگینامه چندتن از دوستان را خواندم. هر آدم یک نفر نیست. دنیاییست شگفتانگیز. جالب توجه بود تلاشهای سامان مفیدی برای تقویت عزتنفسش. اینکه کم میآورد ولی ادامه میدهد. تحقیرهای اطرافیان نتوانستهاند مانعش شوند. سحر فرهادی و شنوایی بیشتر از معمولش. خانهی اتوبوسی و خاطراتش. فاطمه یاوری و صدای زیبایش. نگار افروشه و تسلیم نشدنهایش. وقتی زندگینامه همسفرانم را میخوانم بیشتر به انسانبودگی میاندیشم. احساس نزدیکی میکنم. اینکه تنها نیستم. در نویسندهساز داستان چرخه را خواند استاد. به چند ماه قبل رفتم. بیشتر از ششماه. چرخهای تکراری از یک نسل. نسلی که بیبیاش انگار جاودانه است. چقدر سخت بود آن پنجشنبه از چرخه نوشتن برایم. شهریار مندیپور معرفی شد که در طاقچه یافتمش. میروم سراغش برای آموختن زبانگوهری. نیکوکاری امروزم خلاصه شد در اینها. البته بگذریم که ادارهی برق چوب لای چرخمان میگذارد. نه توانستم در معماری تفکر باشم نه در وبینار مدار. بیاید روزی که ما چوب لای چرخ ادارهی برق بگذاریم. آمین. سارا ذوالفقاری #از_زندگی
سیاهی خاطرات دستانت دور نگاهت نزدیک شب میانجی شد حضور آغوش بوسیدنت را در سیاهی خاطره سارا ذوالفقاری #شاید_شعر