- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 41
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 31
- 1/48двое суток
- 35
- 1/72трое суток
- 38
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چای کله مورچهای خسته از جنبش و هیاهو، به دنبال سکون بود و سکوت. به آنجا پناه برد. به آن قوطی کوچک که همشکلهایش بیصدا و آرام در آن نشسته بودند. خواست نفس راحتی بکشد که آب جوش مغزش را سوزاند. فاطمه ذاکر #داستانک 1405.5.23 ✨ @mannevesht_zaker
خاطرات، آهنربای اشکاند. #گزینگویه فاطمه ذاکر 1405.5.22 ✨ @mannevesht_zaker
فرصتباران ایستادهام زیر آسمان. خیرهام به سیاهی بینهایت. از شهر و نورهای دروغینش دور شدهام. به امید دیدن بارش. بارش شهاب. در سایت راهنما نوشته بود یک آسمان صاف، مکانی تاریک و کمی صبر، تمام چیزی است که برای تماشای این نمایش آسمانی نیاز دارید. چشمم به ستارههاست. به علی میگویم: «من بدون عینک خیلی کورم. فکر نکنم حتی اگه شهابی رد شه بتونم ببینم...» ش آخر را نگفتهام که میبینمش. با همین چشمهای غیرمسلح کمبینم. از پایینِ ستارهای سر میخورد و غیب میشود در آسمان. ذوق میکنم. اگر بیهیچ صبری اولینش را تماشا کردهام قرار است بیش از اینها ببینم. دیگر خبری نمیشود. علی در سایتی خوانده اوج بارشها حدود ساعت سه است. میرویم داخل و یک ساعت بعد بازمیگردیم. ابرها آسمان را گرفتهاند. دیگر حتی ستارهها گم شدهاند. دیدن باران شهابی پیشکش. زندگی همین است دیگر. لحظهای که فکرش را نمیکنی فرصتها در آسمان زندگیت میدرخشند و تو نادیدهشان میگیری. منتظر درخشانترینها میمانی و وقتی به خودت میآیی که ابرهای عقیم، فرصتهایت را هم نازا کردهاند. همیشه به آسمان مجالهای زندگی خیره باش. حتی بدون عینک. شاید مثل من اقبال یارت شد و بارش فرصتی را دیدی. فاطمه ذاکر #رخدادک 1405.5.21 ✨@mannevesht_zaker
ما همه همسایهایم یادداشتی بر کتاب همسایهها اثر احمد محمود همسایهها روایت بلوغ یک نوجوان است در متن تاریخ. نه آن تاریخی که در کتابها نوشته میشود؛ همان تاریخی که در کوچه و خیابانها میان مردم عادی زندگی میشود. محمود در کتابش نشان میدهد همهی ما آدمها جزئی از تاریخیم. حتی اگر هرگز کسی جز آدمهای نزدیکمان ما را نشناسد. محمود، تاریخ را از سطح حوادث خاص و نامهای آشنا پایین میآورد و آن را در کوچه و خیابانهای گرم و شرجی اهواز و آدمهای معمولیاش روایت میکند. هر یک از همسایهها نمایندهی بخشی از جامعهی آن روزگارند. کارگر، مبارز، دزد، مومن، دینزده، خائن، شهوتران، دگم و... خالد که در خانوادهای فقیر از نظر مالی و فرهنگی به دنیا آمده در حال و هوای نوجوانی و کشف تن و امیال خویش است و هنوز معنای اتفاقات اطرافش را به درستی متوجه نمیشود. اما آشنایی تصادفیاش با پندار و شفق که از مبارزان جریان ملی شدن نفت هستند، جهانش را گستردهتر میکند و میفهمد دستهای پشتپردهی استعماگران، مسبب بسیاری از شوربختیهای پیرامونش است. خالد، پلهپله از جهان شخصیاش برون میشود، جامعه و رنجهایش را درک میکند و از نوجوانی منفعل به جوانکی مبارز بدل میشود. این مبارزه پای او را به زندان باز میکند. زندانی که سراسر شکنجه و رنج است. اما برای خالد شبیه مدرسهایست که در آن درس آگاهی و حقطلبی میآموزد. او که تا پیش از این در خانهای قدیمی با همسایههایش همداستان بود، حالا همسایههای تازهای پیدا کرده است که سرنوشتشان در هم گره خورده. زندانیان، جامعهای کوچکند که به اندازهی جهان بیرونشان نیاز به مبارزه دارند اما جزای مخالفت با قدرت همیشه طاقتفرساست. این رمان را نباید فقط اثری سیاسی دانست. این رمان میخواهد آدمهای آن روزگار و باورهایشان را بیپرده و بدون آنکه قصد نقد کردنشان را داشته باشد نشان دهد. شخصیتپردازی این کتاب به شیوهایست که هیچ قهرمان و انسان کاملی در آن وجود ندارد. همهی شخصیتها خاکستریاند. فقط غلظت سیاه و سفیدشان کم و زیاد میشود. هیچ یک همیشه خطاکار و یا همیشه دوست داشتنی نیست و این هنر نویسندگی محمود را میرساند که چطور شخصیتهایش را آراسته که مخاطب، خود را در قضاوت ناتوان بیابد. آنچه از این کتاب با من خواهد ماند این است که تاریخ از ما مردم عادی آغاز میشود. چون ما همه همسایهایم. مطالعهی این کتاب، تجربهی ارزشمندی بود که آن را مدیون حضور دوستان همخوانم میدانم که شیلا جان زحمت گردهماییشان را کشید. قرار است از امروز کتاب داستان یک شهر احمد محمود را آغاز کنیم. اگر مشتاق همخوانی هستید به ما بپیوندید. فاطمه ذاکر #کتابنقد 1405.5.20 ✨@mannevesht_zaker
نیکقرار سالواژهاش: حرکت سحرخیز بود امروز. ساعت ده کلاس داستاننویسی داشت. این جلسه دیگر چُرتش نگرفت. هفتهی پیش سرماخورده بود و مست کُلداکس. امروز داستانک را بهتر شناخت. به نظرش نوشتن یک داستانک متوسط از نوشتن یک داستان کوتاه خوب، سختتر است. داستانک هوش سرشار میخواهد و جادو با کلمات. داستانک میتواند طوری تکانت دهد که صدها صفحه داستان نتواند. درست مثل این داستانک همینگوی که اشک را در چشمانش حلقه زد: For Sale: Baby Shoes, Never Worn. برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده وقت دندانپرشکی داشت دوباره. از ساعت دو تا چهار دقیقه به پنج منتظر نوبتش ماند. اگر طاقچه و چت کردن با سارا نبود، شاید با منشی بحثش میشد. سه ساعت معطلی برای فقط بیست دقیقه کار. اگر مردم هر شب مسواک بزنند و بعد از غذا نخ دندان بکشند دیگر لازم نیست انقدر مصدع اوقات دندانپزشکان زحمتکش شوند. عصر مهمان دوستش بود. با آنکه پیشاپیش از میزبان برای تأخیر ممکن الوقوعش عذر خواسته بود، از سه تا از مهمانها زودتر رسید. همیشه همینطور است. سندرم قرار بیقرار دارد. به این صورت که وقتی جایی قرار دارد، قرارش را از دست میدهد و همهی ذهنش معطوف رسیدن به آن میشود. انگار که کارمند است و تأخیر در ورود، حقوقش را کم میکند. دوست میزبانش یک سوپرایز شیرین داشت. دعوت دوستی قدیمی که مدتها بود ندیده بود و وقتی دوباره به آغوشش گرفت فهمید چقدر دلش برایش تنگ شده بود. بساط خاطرهبازی برپا شد. شده بودند همان دختربچههای دبیرستانی که روی آسفالت حیاط مدرسه باهم بیوگلز میخوردند و غیبت همکلاسی و معلمها را میکردند. عکسهای روزگاران دور را تماشا کردند و به حال خوش آن روزهایشان غبطه خوردند و تیپ هم را به سخره گرفتند و تا توانستند از ته دل خندیدند. به دوستهایش قول داد یکبار هم از آنها و برای آنها بنویسد. یک روز که خیلی دور نیست مینویسد برایشان. از آنها که فقط در خاطراتش نیستند؛ در برگبرگ زندگیاش همپایش بودهاند. دیر وقت است و کانالش دوباره بیروزی مانده. چه چیزی بهتر از غالب کردن گزارش نیک این روز نیک؟ فاطمه ذاکر #گزارشنیک 1405.5.19 ✨ @mannevesht_zaker
پیرمرد آهی کشید جواب داد:«چون مادر دانهها برای رشد کردن به چیزی نیاز داره که ما نداریم.» _چی؟ پیرمرد لبخند غمگینی زد و به بالا خیره شد:«آسمون. ما دونه رو از زمین دزدیدیم تا شهرمون رو آباد کنیم اما وقتی زمین شما خشک شد دیگه هیچ آبی به زمینهای ما نرسید و همه چیز بد و بدتر شد.» پسر به دانه نگاه کرد. «پس چرا خودتون برش نمیگردونید؟» پیرمرد دستش را روی شانه پسر گذاشت و گفت:« فقط یک انسانه که میتونه اون رو دوباره به خاک برگردونه.» پسر آرام گفت: «چه انسانی؟» پیرمرد جواب داد:«کودکی که هنوز باور داره دنیا میتونه بهتر از چیزی باشه که امروز هست.» پسر چیزی نگفت. دانه را برداشت. کوچک بود و سبک. مثل تمام دانههای دیگر. اما وقتی آن را در دست گرفت، صدای ضعیفی شنید. صدای آب. صدای باد میان درختان. صدای پرندههایی که سالها بود در شهرشان شنیده نمیشدند. پسر چشمهایش را بست و دانه را در جیبش گذاشت. زمین دوباره به لرزه درآمد و دوباره در گردبادی مهیب غرق شد. چشمش را که باز کرد خودش را در مزرعهی بیجان پدرش دید. آسمان هنوز بیابر بود و طوفان شن هنوز گرد و غبارها را این سو و آن سو میکرد. پسرک زانو زد و خاک را کنار زد. دانه را در دل زمین گذاشت و خاک را روی آن ریخت. منتظر ماند. هیچ اتفاقی نیفتاد. یک دقیقه. دو دقیقه. سه دقیقه. پسر ناامید شد اما درست وقتی میخواست بلند شود، چیزی زیر انگشتانش تکان خورد. یک ریشه باریک. بعد ریشهای دیگر. زمین ترکخورده آرام آرام سبز شد. پسر سرش را بلند کرد. ابرها بالای شهر جمع شده بودند. اولین قطره باران روی پیشانیاش افتاد. بعد دومین قطره. و بعد آسمان شروع به باریدن کرد. در همان لحظه، خیلی پایینتر از پای پسر، در شهر زیرزمینی، پیرمرد دستش را زیر اولین قطرههای آبی که از سقف شهر چکید گرفت و از صمیم قلب لبخند زد. فاطمه ذاکر #داستانکودک 1405.5.18 ✨@mannevesht_zaker
پیش از آنکه زمین بمیرد سالها بود که ابرها از بالای آن شهر میگذشتند و حتی یک قطره باران روی زمینش نمیبارید. رودخانهای که زمانی خروشان بود حالا چیزی بیش از یک شیار باریک نبود. زمینهای کشاورزی ترکخورده بودند و درختان شاخههای عریانشان را ملتمسانه به آسمان گرفته بودند. مردم تشنه و گرسنه بودند. لیوانی آب برایشان از کیسهای پول ارزشمندتر بود و حاضر بودند برای کمی نان طلاهایشان را به دیگری ببخشند. پسرک هر روز از کنار مزرعهای میگذشت که پدر و پدرانش سالها در آن گندم میکاشتند و حالا حتی علف هرز هم از آن زمین قهر کرده بود. آن روز هوا طوفانی بود. شنها در هوا میرقصیدند و به صورت پسرک میزدند. او دستهایش را جلو صورتش گرفت و با چشمانی نیمهباز به سختی خودش را به خانه رساند. لباسهایش را روی آویز گذاشت و به طرف اتاقش رفت که صدایی مهیب شنید. غرشی بلند که از آسمان نبود. ناگهان زمین لرزید و کف اتاق ترک برداشت. پسرک از از ترس زمین خورد. سکوت همه جا را فراگرفت و گرد و غبار اتاق را برداشت. ناگهان چشم پسرک به چیزی درخشان افتاد. درخششی جادویی که شبیهش را حتی در ستارههای آسمان ندیده بود. به سمتش خیز برداشت. یک سنگ بود. سنگی که انگار تکهای از آسمان را در خودش زندانی کرده باشد. همین که انگشتش به سنگ خورد صدایی شنید. صدا خیلی دور بود. به دوری صدای کسی که در چاه است. «بالأخره شد...» پسر دستش را عقب کشید و سنگ به زمین افتاد. همینکه سنگ به زمین خورد ترک کفپوش اتاق به گودالی عمیق تبدیل شد و گردبادی سهمگین پسرک را در خودش بلعید. بیچاره حتی فرصت فریاد کشیدن نداشت. در تاریکی بینهایتی معلق شده بود و لحظه لحظه به سقوط نزدیکتر میشد. آنقدر ترسیده بود که از حال رفت. وقتی چشم باز کرد خودش را در میان موجوداتی یافت که هیچ شباهتی به انسان نداشتند. بعضیهاشان چهارچشم داشتند و بعضی دیگر چهارپا. همهشان لاغر و تکیده بودند. آنقدر ضعیف به نظر میرسیدند که پسرک اگر میخواست هم نمیتوانست از آنها بترسد. همه ساکت و دلنگران به پسرک نگاه میکردند. موجودی پیر جلو آمد. تمام صورت چهارچشمهاش چروکیده بود و به سختی راه میرفت. پیرمرد مهربانانه گفت:«تو اون پسری هستی که سنگ رو دید؟» پسرک که تازه خون توی مغزش دویده بود غرید و گفت: «شما اون سنگ رو انداختید؟ میدونید چه بلایی سر خونهمون آوردید؟» _ البته که کار ما بود پسرم. چهرهی پیرمرد آرام و مطمئن بود. همین بیشتر پسرک را خشمگین میکرد. _ میدونید ما تو چه بدبختی و فلاکتی گرفتاریم؟ اگر بابام خونه رو با اون وضع ببینه حتماً سکته میکنه. پیرمرد لبخندی زد و گفت: «مجبور بودیم پسرجان. ما سالهاست که منتظر توییم.» _ از جون من چی میخواید؟ _ فقط ازت میخوایم همراهمون بیای و یک چیز رو ببینی. بعدش ما میتونیم کاری کنیم که شهرتون دوباره آباد بشه. پسرک با تردید قبول کرد و با اهالی شهر همراه شد. سراسر شهر پر از دیوارهایی از جنس همان سنگ درخشانی بود که او را به آنجا کشانده بود. اما آن سنگها تنها قشنگی آن شهر زیرزمینی بودند. نه خبری از رودخانه بود و نه درخت. زمینهای بدون محصول ترکخورده و شورهزده همهجا را گرفته بودند و موجوداتی که شهروند آنجا بودند یکی از دیگری ضعیفتر و بیمارتر بودند. این شهر هم داشت میمرد. شاید خیلی زودتر از شهر پسرک. پسرک از پیرمرد پرسید:«شهر شما هم بارون نمیاد؟» _ ما خیلی وقته که هیچ آبی نداریم و با قطرات شبنم زندگی میکنیم. _ شما که وضعتون از شهر ما بدتره. پس چرا به من دروغ گفتید؟ چرا گفتید میتونید کمک کنید شهرمون دوباره آباد شه؟ پیرمرد بیهیچ حرفی جلوی در سنگی ایستاد و دستش را روی دکمهای گذاشت و در تالار باز شد. در مرکز تالار، روی سکویی شیشهای چیزی قرار داشت. دانهای کوچک و قهوهای. پیرمرد به دانه اشاره کرد و گفت:«دروغ نگفتم پسر جان. این چیزیه که قراره شهرتون رو نجات بده.» پسر با خنده و تعجب پرسید:«این؟ یه دونهی معمولی؟! » پیرمرد اخمی کرد و گفت: «این یه دونهی عادی نیست. اسمش مادر دانههاست. روزگاری زمین شما پر از زندگی و سرسبزی بود اما سرزمین ما هیچ سبزی نداشت و همه چیز تیره و تاریک بود. بالأخره روزی رسید که ما فهمیدیم که راز زایندگی زمین شهر شما این دانهست.» پسر به دانه نگاهی کرد و گفت:«شما دزدیدینش؟» سکوت پیرمرد، جواب بود. پسرک حالا فهمیده بود که چرا سالهاست شهرش خشک است. چرا رودخانهها مردهاند و چرا دیگر چیزی در زمین نمیروید. اما هنوز یک سؤال برایش باقی بود. _ پس چرا حالا که دونه پیش شماست وضعتون از شهر ما بدتره؟
نیازمند یک وکیل حاذق میباشم بدنم میگوید مرا ببین. شبیه بچههای سرتق شده است. هرجایش را که آرام میکنم دردی دیگر سربرمیآورد و زباندرازی میکند. دکترها میگویند همه چیز ریشه در کودکیاش دارد. دچار کمبود ویتامین توجه است. والد مهربانی نبودهام برایش. حالا که فهمیده است که دادَش را میتواند با درد از من طلب کند از هیچ تلاشی فروگذار نمیکند. و دادگاه به جرم عدم تأدیهی توجه، مرا به پرداخت جرایم نقدی ماهانه به دکترهای حاذق مملکت محکوم کرد. این روزها به دنبال گرفتن رضایتم. دلم نمیخواهد باقی عمرم را پشت خط تلفن منشیهای خوددکترپندار بگذرانم. اما بدنم میگوید خودم تار و پود این رابطه را به نخ رساندهام و دیگر راه بازگشتی نمانده. به بدنم قول دادم اگر رضایت دهد آدم میشوم و دور هلههوله و رفقای نابابش را خط میکشم و به جایش عصرها در پارک ورزش میکنم. اما بدنم میگوید از این قولها زیاد دادهای قبلاً. حالا که اینطور شد آنقدر پلههای مطبها را بالا و پایین کن تا موهایت مثل دندانهایت سفید شود. احیاناً وکیلی که مدافع حقوق صاحببدنان باشد سراغ ندارید دوستان؟ فاطمه ذاکر #ادامهنویسی #بدنمندنویسی 1405.5.17 ✨ @mannevesht_zaker
چرا مینویسم؟ در معرّفگاه کانالم نوشتهام مینویسم پس هستم. قبلاً جایی شنیدمش؟ نمیدانم. اما این را میدانم که نوشتن برایم برابر باشیدن است. مینویسم تا بودنم را به خودم یادآور شم. نوشتن را زودتر از آنکه سوادش را داشته باشم شروع کردم. به جای دفتر فیلی نقاشیام دزدانه دفتر خاطرات آبجیبزرگه را برمیداشتم و از دستخطش تقلید میکردم. تمام شبهای تابستان هفتسالگی را با رویای کلاس اولی شدن سحر میکردم. دلم غنج میرفت برای داشتن دفتر خاطراتی از آن خودم و فهمیدن اسرار دفترچهی خواهر. روزانهنویسی را به صورت غیررسمی با پایان کلاس اول آغازیدم. گزارش نیک مینوشتم وقتی گزارش نیک مد نبود. آرزو داشتم عروس لوازمالتحریری محلهمان شوم و تاجی از خودکارهای رنگیرنگی به سر بگذارم و هر دفتری را که بخواهم داشته باشم. تا بنویسم و بنویسم. همبازی نداشتم و تنهاییام بوی کاغذ میداد؛ کتابهای کانون پرورش فکری و دفترهایی که هر کدام را به کاری گماشته بودم. یکی را به سفرنامهنویسی و دیگری را به نوشتن داستانهای خیالی. از کودکی گذر کردم و رنجهای عمیق نوجوانی همچون عشقهای به دورم پیچید. و این عشق به نوشتن بود که امنگاه زندگیام شد. ناملایمات، حرف زدن را دشوار کرده بود برایم. نامرئی شده بودم انگار. اما وقتی ناگفتههایم را به نوشتار بدل میکردم از نیستگاهم برون میشدم، دیده میشدم. انشاهایم در مدرسه، وبلاگم در دنیای مجازی و چاپ شدن ایمیلهایم در مجلهی محبوبم همشهری جوان حس بودن را در من زنده میداشت. چند سالی که نوشتن را از خودم دریغ کردم نوعی ملال و بیهودگی در نهانگاهم جا خوش کرده بود. و اکنون که زندگیام با نوشتن گره خورده سیاهچالهی درونم به ناپیدایی قبل نیست. من حالا یاد گرفتهام که چطور با نوشتن پستوهای ذهنم را بکاوم و بفهمم کجای باشیدنم لنگ است و کجایش دلتنگ؟ پس تا آنجا که به نیروی نوشتن ایمان دارم، مینویسم تا بودنم را به خودم یادآور شوم. فاطمه ذاکر با تشکر از مریم حاجیکریمی عزیزم بابت پیشنهاد این موضوع دلانگیز و تأملبرانگیز ❤️ # همنویسی 1405.5.16 ✨@mannevesht_zaker
خاطرآباد امروز برای کسی دلواپس شدی که سالها گمان میکردی مهرش در دلت مرده. برای چیزی بغض کردی که مدتها میانگاشتی برایت بیاهمیت است. دلتنگ مکانی شدی که کابوست بازگشت به آن بود. به کسی نامه نوشتی که نمیدانستی حرفی برای گفتن با او داری. از خوردن چیزی لذت بردی که ماهها بود نمیخواستی دوباره مزهاش کنی. میبینی پوستههای خاطره چطور مغلوب طوفان نسیان میشوند دختر؟ التفات داری که روزهایی که نفَست را اسیر قفس کرده بود چطور فراموشت شده بچه جان؟ اینها از آغازههای میانهسالیست به گمانم. کینهدانت دارد یائسه میشود دیگر. شاید وقتش رسیده پرچم سفیدت را بر فراز خاطرآبادت برافرازی و آسودهوار و بیخیال آنچه بود و آنچه شد به روزگار ادامه دهی. فاطمه ذاکر #رخدادک 1405.5.15 ✨@mannevesht_zaker
زندگی برای بار هزارم وقتی به همهی کتابهایی فکر میکنم که هنوز نخواندهام، مطمئن میشوم که بسیار خوشبختم. ژول رنار نویسنده فرانسوی وقتی به همهی کتابهایی که هنوز نخواندهام فکر میکنم، قند در دلم آب میشود. چه چراغهایی که در دنیای خیالم خاموشند و با هر کتاب شعلهور خواهند شد. چه عشق و نفرتها، که امروز در تصورم نمیگنجد و فردا برایشان اشک میریزم. چه فرصتها و حسرتها که امروز برایم ناآشناست و فردا شبیه تجربهای زیسته. چه مرگ و زندگیها، چه جنگل و بیابانها، چه جنگ و صلحها و چه رنج و شادیها که هنوز ننگریستهام و با درک هر کتاب لحظهلحظه لمسشان خواهم کرد. من مطمئنم که در این مورد به خصوص بسیار خوشبختم. خوشبختم چون خواندن را دوست دارم. آنقدر خوشبخت که با یک تولد میتوانم هزاران بار زندگی کنم. فاطمه ذاکر با الهام از تمرین سیروزهی یادداشتنویسی در سایت مدرسه نویسندگی ۱۴۰۵.۵.۱۴ ✨@mannevesht_zaker
زنی که صاحب من است نوشتن از زبان تابلوی روی دیوار خیره ماندن به یک دیوار خالی واقعا حوصله سَربَر است.کاش بیشتر تلویزیون را روشن کند. سلیقهش در فیلم دیدن را دوست دارم. حداقل بهتر از اِسلَشرهای ترسناکیست که شوهرش نگاه میکند. یعنی چه که یا سرش در گوشیست و در یوتیوب میچرخد یا زیر من مینشیند و دفتر دستک نوشتنش را پهن میکند؟ مگر نوشتن هم شد کار؟ یکی بیاید نصیحتش کند جای این کارها خانه زندگیاش را مرتب کند. از روزی که از سفر برگشته کوهی از لباس انداخته روی مبل زیرم و قصد جمع کردن هم ندارد. دارند به بخشی از دکور خانه تبدیل میشوند کمکم. گاهی میخواهم زبان باز کنم و بگویم زن بشین سر خانه زندگیت. کاش میرفت سرکار پول درمیآورد دلم نمیسوخت. همهش میرود ولچرخی. یک روز با دوستانش میرود کافه و روز دیگر میرود خانهی خاله. یکی دوتا خاله هم ندارد که. فکر کنم در بچگی خالهبازیکُن قهاری بوده باشد. از خالهبازیهایش خانهداری یاد نگرفته اما. خدا نکند مهمان سرزده به خانهاش بیاید. آبرویی برایش نمیماند. حالا اگر مهمانش کمی مرام داشته باشد و از قبل خبر دهد در چنان سرعتی خانه را دستهگل میکند که رنگهایم از تعجب میریزد. دوست دارم به سیاق معلمان موعظهش کنم که اگر طی هفته به خانه میرسیدی شب آمدن مهمانها فقط باید کارهایت را مرور میکردی. اخلاق درستحسابی هم ندارد بنده خدا. روزی ۲۳۴ بار با شوهرش قهر میکند و پشت چشم نازک میکند برایش. گاه آنقدر کشش میدهد که دوست دارم وساطت کنم و بگویم با صلواتی محمدیپسند تمامش کند و گاه آنقدر زود آشتی میکند که مابقی رنگهایم هم میریزد. خدا را شکر هر چه ندارد دستپختش خوب است. انقدر که گاهی اوقات شوهرش ته بشقابش را هم میلیسد. تا ماه پیش گاهی مینشست زیر من و عکس و فیلمهای گوشیش را مرور میکرد و فینفین میکرد. زیر چشمی نگاهشان میکردم و خاطراتمان را مرور میکردم. آخر من پشت صحنهی تمام آنها حضور داشتم. شوهرش میگفت که زن با مرور فیلمهای پسرکش خودش را آزار میدهد. آزار میداد؟ خودش اینطور فکر نمیکرد. دلم برایش میسوخت. حتی من هم گاهی دلم برای صدای خنده و گریههای پسرک تنگ میشود. آن وقتها که او بود خانه زنده بود و پرهیاهو. این روزها اما صدا از دیوار میآید و از این خانه نه. یک روز نشست روبرویم و همه فیلمها را از گوشیش پاک کرد. صدای نالههایش شیشهام را لرزاند. پس از آن دیگر اشک نریخت. لااقل نه جلوی من. سالهاست که میشناسمش. او تنهاست. خیلی خیلی تنها. فاطمه ذاکر 1405.5.13 ✨ @mannevesht_zaker
وقتی بهتر مینویسم که... وقتی بهتر مینویسم که غمی بر دلم سنگینی کند یا شادی مهمان قلبم باشد. وقتی بهتر مینویسم که خوابآلودگی ذهنم را تسخیر نکرده باشد. وقتی بهتر مینویسم که از خاطرات و تجربههای زیسته که لمسشان کردهام میگویم. وقتی بهتر مینویسم که در انتظار بازخورد باشم و خودم را مجبور کنم بارها نوشتهام را ویرایش کنم و صیقل دهم. وقتی بهتر مینویسم که با همنویسانم از موضوعی مشترک بنویسیم. وقتی بهتر مینویسم که قبلش سری به سبد کلمهبرداریام زده باشم و کلمات تازه را در متنم به کار بگیرم. وقتی بهتر مینویسم که تداومم را حفظ کنم و هر روز چیزکی در کانالم منتشر کنم. وقتی بهتر مینویسم که در طول روز چند تکه از پیتزای نویسندگیام را قورت داده باشم. وقتی بهتر مینویسم که صدای اینستاگردی همسرم آرامشم را نخراشد. وقتی بهتر مینویسم که در مترو بیتوجه به هیاهوی اطراف در نوت گوشی غرق شوم. وقتی بهتر مینویسم که به تازگی نثر صاحبسبکی را خوانده باشم و قلمم بتواند از آن اثر بگیرد. وقتی بهتر مینویسم که شیوهی جدیدی در نوشتن یاد گرفته باشم و با شوق و حس کشف به کارش بگیرم. وقتی بهتر مینویسم که از خواندن نوشتههای دوستانم ایده گرفته باشم. وقتی بهتر مینویسم که مرزهای موضوعم مشخص باشد و قرار نباشد از "هیچ" به ایده برسم. وقتی بهتر مینویسم که دربارهی آنچه به آن احساسی خاص دارم قلم بزنم. وقتی بهتر مینویسم که بیشتر، بیشتر و بیشتر بنویسم. فاطمه ذاکر #آنافورا همنویسانم: نجمه و سمانه 1405.5.12 ✨ @mannevesht_zaker
کربلانامه روز آخر نماز صبح را که میخوانیم مردها را بیدار میکنیم تا به زیارت بروند. کولههامان را جمع میکنیم و در فرصت باقیمانده دوباره میخوابیم. بازگشتشان سه ساعتی طول میکشد. وسایل را برمیداریم و عزم رفتن میکنیم . دایی و خانوادهاش که دارند صبحانه میخورند ما را به سفرهشان دعوت میکنند. کمی گپ میزنیم و عکس یادگاری میگیریم. با راهنمایی برادرزن دایی به نزدیکترین خیابانی که ون و اتوبوسها میایستند میرویم. قرار است اول در کاظمین زیارت کنیم و از آنجا به سمت مرز حرکت کنیم. ما در سایه میایستیم و مردها به دنبال ماشین میروند. ربع ساعتی طول میکشد و برمیگردند. هیچ ماشینی که یکسره به کاظمین برود پیدا نکردهند و هر چه یافتهند در سامرا و امامزاده سید محمد هم توقف دارند. در عوضش ونی به سوی مرز خسروی پیدا کردهند. قرارمان چیز دیگری بود. اگر موبایلشان را جواب میدادند ده دقیقه پیش سوار ونی که جلوی ما ایستاده بود و کاظمین را فریاد میزد شده بودیم. ازشان میخواهیم باز هم تلاش کنند و اگر نشد آن وقت قبول میکنیم برویم سمت مرز. نزدیک ظهر است و دما از پنجاه درجه بالاتر است. مردها کلافهند و دیگر مقصد برایشان مهم نیست. کوتاه میآییم. مثل تمام وقتهایی که زنها مجبورند در زندگی کوتاه بیایند. سوار ونی به سمت خسروی میشویم که رانندهاش در جواب کولر داری؟ انگشتانش را به نشانهی تائید روی هم میگذارد و میگوید:«ICE ICE» نمیدانم تعبیرش از ICE چه بود؟ شاید ونش دربرابر جهنم آن دنیا ICE به نظر برسد اما در دنیای ما قطعاً جهنم صدایش میکنند. دوازده نفر در دوازه ظهر در دروازهی جهنم نشستهایم و عرقریزان به افق خیره شدهایم. پنکه دستیام خیلی شارژ نداد. چند دقیقه یکبار روشنش میکنم تا موهبت وجودش را زود از دست ندهم. پوسترهایی که پشت ماشین افتادهاند را بادبزن میکنیم تا بتوانیم کمی نفس بکشیم. دختربچهای گرمازده میشود و بالا میآورد. موهایش توی صورتش ریخته و کلافهست. پنکهام را به دستش میدهم تا هم سرگرم شود هم کمتر اذیت شود. با خواهر کوچکترش سر پنکه دعوا میکنند. پدرشان قول میدهد که سر مرز برای هر دو از این پنکهها بخرد. خواهر کوچکتر بیش از پنجاه بار مثل طوطی یک جمله را تکرار میکند و ما را مخاطب قرار میدهد: «بابام میخواد برام از اینا بخره. با سیمش. با سیمش.» امروز شانس در خانهی هر که را زده ما نیستیم. برای ناهار در موکبی توقف میکنیم که پنج دقیقه بعد برقش میرود. البته تحمل گرما در فضای باز راحتتر از آن اتاقک مرگ است. ساعت پنج است که به مرز میرسیم. بدون دردسر از مرز عبور میکنیم. درِ خروجی پایانهی مرزی با دری که موقع رفتن واردش شدیم فرق میکند. اینجا خبری از موکبهای رنگارنگ نیست. فقط دو موکب برپاست که دیدن صفش خیال آبدوغخیار خوردن را از سرمان میپراند. با اتوبوس به سمت پارکینگ میرویم و حرکت میکنیم. دو ساعت بعد در اسلام آباد کنار یک موکب خیابانی توقف میکنیم تا شیشههای آبمان را پر کنیم. مردی به شیشه میزند و دعوتمان میکند به موکبشان. موکبی که یک ربعی از آنجا فاصله دارد. لوکیشن را در گوشی میزند و راه میافتیم. هر چه پیش میرویم از شهر دورتر میشویم. کمکم داریم به نتیجه میرسیم که با پای خودمان در دام قاچاقچیان اعضا افتادهایم. جلوتر ساختمانهای مسکن مهری پیدا میشوند و نفس راحتی میکشیم. لوکیشن یک مسجد را نشان میدهد. مسجدی با حیاطی بزرگ و با صفا که در گوشهای سفره انداختهاند و مردم دورتادور کنارش نشستهند و در بشقابهای روحی غذا میخورند. سبزیخوردنهای محلی در دیسی میان هر دو نفر چیده شده و پارچهای رنگی پلاستیکی کنارشان است. چایخانهای گوشهی حیاط جا خوش کرده که پیرمردی باصفا مسئول آن است. پیرمرد از این میگوید که سیزده سال پی در پی به زیارت اربعین میرفته اما امسال که قلبش را عمل کرده اجازه نداشته برود. با بغض میگوید حالا که جا مانده احساس میکند دیگر مسلمان نیست. دلم برای معصومیت کلامش میرود. خلوصی که در این چند روز در نگاه و عمل انسانهای کمبضاعت دیدهام هرگز در هیئتهای بزرگ ندیدهام. این آدمها حاضرند تمام دار و ندارشان را در راه حسین(ع) و زوارش ببخشند و ما در شهرهای بزرگ هر روز از کمیت و کیفیت نذوراتمان میزنیم تا مبادا ذرهای احساس فقر کنیم. ما یادمان رفته است مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً. قصهی سفر ما همینجا به سر میرسد اما قصهای که از دیدن این همه شور و عشق دیدهام تا ابد در دلم ادامه خواهد داشت. فاطمه ذاکر #سفرنامهنویسی 1405.5.11 ✨ @mannevesht_zaker
در اولین جای خالی مینشینیم. پیرزنی که جلویمان نشسته میگوید:«اینجا جای منه.» ملتمسانه میگویم: «خیلی خستهایم حاج خانم بذار یکم بشینیم.» به فکر فرو میرود و میگوید: «باشه ولی استراحتتون تموم شد زود پاشید.» تشکر میکنم. دلم میخواهد پا دراز کنم و چشمهایم را ببندم. زن که دلش به حال خستگیمان سوخته از کیسهی کنارش دو نوشمک خنک درمیآورد. داریم نوشمک میخوریم که دو ظرف غذا جلویمان میگذارد. شاورما و باقالیپلو با مرغ. گرسنهایم اما رویمان نمیشود بخوریم. زن که دستدست کردنمان را میبیند میگوید:«من بیشتر غذا گرفتم که هر کی اینجا غذا نداشت بهش بدم. روزی خودتون بوده نوش جونتون.» تشکر میکنیم و مشغول خوردن میشویم. پیرزن تنهاست و همراهی ندارد. کمکم غرق صحبت میشویم. چقدر شیرین و بامحبت است. آنقدر که ما را به خانهاش در شیراز دعوت میکند. نمیدانم این خصلت ما زنهاست یا مردها هم همینطورند؟ میتوانیم کنار غریبهای که قرار نیست هرگز دوباره ببینیمش بنشینیم، داستان زندگیمان را تعریف کنیم، برای هم اشک بریزیم و هم را به آغوش بکشیم. همنشینیمان بیشتر از یک ساعت طول میکشد. ساعت دوازده شب است و باید برگردیم خانه. خبری از شوهرانمان نیست و هر چه پیام میدهیم جوابی نمیدهند. در راه بازگشت کمی خرید میکنیم و وقتی میرسیم ساعت از یک نیمهشب گذشته اما خیابانها آنقدر شلوغ است که انگار تازه سر شب است. چراغ خانه روشن است. در میزنیم. دایی و خانوادهاش عصر رسیدهند و کمکم دارند میخوابند. بعد از سلام و احوالپرسی میرویم بالا و شوهرانمان را در خوابی عمیق میبینیم. انگار پیادهروی دیشب بیشتر به آنها فشار آورده است تا به ما. بیدارشان میکنیم و لقمهی کبابی که در راه گرفتهایم میخورند. تمام مدت نبودمان در خواب بودهاند و اصلاً نفهمیدهاند ما نیستیم. لقمه را خوردهنخورده دوباره میخوابند. ما هم چشممان را میبندیم تا کمی استراحت کنیم. علی قبل از آنکه دوباره به خواب رود گفت که فردا بعد از نماز صبح از کربلا حرکت میکنیم. فاطمه ذاکر #سفرنامهنویسی 1405.5.10 ✨@mannevesht_zaker
کربلانامه روز چهارم ادامه دادن را انتخاب میکنیم اما یک ادامهی ساده. نُه ساعت بیوقفه پیادهروی کردهایم و نای برداشتن یک قدم دیگر هم نداریم. سوار ون میشویم و به سوی کربلا حرکت میکنیم. آنقدر خستهام که همان دقایق اول سر به شانهی علی میگذارم و به خواب میروم. چشم که باز میکنم کربلاییم. همیشه در سفر با ماشین غر میزدم که مسیر ناپایان است اما حالا که آن همه پیادهروی کردهام و فقط بیست کیلومتر شده قدر ماشینسواری را خوب فهمیدهام. ونها اجازه ندارند نزدیک حرم پیادهمان کنند. لوکیشن آدرسی که داریم نشان میدهد که باید سه کیلومتر دیگر هم پیادهروی کنیم تا به مقصد برسیم. قرار است برویم خانهی دایی. دایی بزرگم پارسال در کربلا یک خانه خرید و وقف اسکان اعضای فامیل کرد تا در ثواب زیارتشان شریک باشد. گوگلمپ که نمیداند هیچ نای راه رفتن نداریم ما را در کوچه پسکوچههای خاکی و سنگلاخی میاندازد. هر دقیقه برایم به اندازهی پیمایش ده عمود انرژی میگیرد. بالأخره بعد از چهل دقیقه میرسیم خانهی دایی. کلید میاندازیم و یک عالمه کفش در جاکفشی میبینیم. قرار بود تنها مسافران آنجا باشیم اما در اتاق کنارِ در چهار مرد خوابیدهند. یکیشان که چهرهاش برایم آشناست و بعدتر میفهمم پسردایی زنداییام است بیدار میشود و میگوید:« دیشب منتظرتون بودم. » مرد، خیلی از حضور ما خوشحال نیست و از صحبتهایش پیداست که ترجيح میدهد همین امروز با خداحافظی خوشحالشان کنیم. احتمالاً جایشان را تنگ کردهایم. او خبر میدهد که دایی و خانوادهاش هم تا شب خواهند آمد. حالا میفهمم که راستراستی جایشان را تنگ کردهایم. اتاقی در طبقهی دوم نشانمان میدهد و میگوید:«من اینجا رو براتون در نظر گرفتم.» طوری صحبت میکند که انگار اینجا خانهی دایی اوست و من فامیل دور صاحبخانهام. اتاق حدوداً دوازده متریست و سه تخت چوبی هر گوشهاش چیده شده. همه چیز بوی تازگی میدهد. ما اولین ساکنان این اتاقیم. زندایی از قبل گفته بود کمدها پر از پتو و متکای آکبندست. رختخوابمان را آماده میکنیم و به آغوش خواب میرویم. باوجود خستگی خوب نمیخوابم. مدام چشم باز میکنم و وقتی بقیه را در خواب عمیق میبینم دوباره تلاش میکنم به خواب بروم. مردها قصد بیدار شدن ندارند. من و صفیه حمام میکنیم. تابستانهای عراق آنقدر گرم است که نیازی به آبگرمکن نیست و از دوش آب جوش میآید. هر کدام دو دست لباس بیشتر نیاوردهایم. ناچار مشغول شستن لباسهایمان میشویم. حالا دیگر از گرسنگی ضعف کردهایم. شوهرهایمان را بیدار میکنیم تا دنبال غذا بروند. سلانه سلانه حمام میکنند و سراغ چای را میگیرند. آرامششان آرامش خاصی را از ما میگیرد. ساعت پنج عصر است که از خانه بیرون میزنیم. موکبها از سر کوچهی دایی شروع شدهاند. مردها که سیر میشوند قصد بازگشت به خانه میکنند و ما راهمان را جدا میکنیم تا به حرم برویم. خیابان سدره کیپ تا کیپ پر از آدم است و با آنکه دو ساعت تا اذان مانده راه رفتن دشوار است. در صف ورودی حرم امام حسین(ع) چیزی نمانده که جان به جان آفرین تسلیم بگوییم. مدام هولمان میدهند و با موج مکزیکی از این سو به آن سو میرویم. وقتی بالأخره موفق میشویم وارد حرم شویم صف زیارت را میبینیم. دلمان را میزنیم به دریا و واردش میشویم. دو ساعت تمام طول میکشد تا به ضریح برسیم. البته قبل از آنکه دستم به ضریح برسد خادم چنان پرتم میکند که ناگهان خودم را دو متر آنطرفتر میبینم. فرصت زیارت آنقدر کوتاه است که نصف دعاها و حاجتهایم فراموشم میشود. در صف، از صفیه جدا افتادهام و تازه باید همدیگر را پیدا کنیم. خدا را شکر که هر دو گوشیمان را رومینگ کردهایم وگرنه نمیدانم صفیه که کفشهایش در دستان من است چطور باید به خانه بازگردد؟ دوباره به هم رسیدنمان یک ساعت طول میکشد. هر دو چهار ساعت است که سرپاییم و فرصتی برای استراحت نداشتهایم. تصمیم میگیریم به حرم حضرت اباالفضل برویم و همانجا دعاهایمان را بخوانیم. بینالحرمین قیامت است. زیر سقفها دم کرده و حرارت بالا میزند. زن و مرد در هم میلولند و باید خیلی مراقب باشی تا به نامحرم نخوری و ثواب زیارتت را کباب نکنی. در حرم حضرت عباس زیارت ضریح فقط برای مردهاست و خانمها باید از سرداب زیارت کنند. صف سرداب را که میبینیم از دور سلام میدهیم و میآییم بالا. دیگر نای ماندن در هیچ صفی را نداریم. فقط جایی میخواهیم برای نشستن و کمی استراحت. در فضای حرم جایی نیست. خادمان به صحن امالبنین هدایتمان میکنند. شش ماه پیش که به کربلا آمدم در حال ساخت بود و حالا چیزی بیش از پنجهزار زن در آن اسکان کردهند و به جای موکب همانجا میخوابند. همه دراز به دراز افتادهند و جایی برای نشستن نیست.
کربلانامه روز دوم و سوم مردها بیدارمان میکنند. برایمان از هیئتی ایرانی قیمه آوردهند. اگر قیمههای نجفی را خورده باشید میفهمید قیمههای خودمان مزهی بهشت میدهند. این قیمه از نود درصد همتایان ایرانیاش هم خوشطعمتر است و حسابی مزه میدهد. من و صفیه میرویم حرم. ورودی حرم شلوغ است و سمت ضریح رفتن صبر ایوب میخواهد و آمادگی بدنی قوی. ترجیح میدهیم به زیارت ضریح زیرزمین اکتفا کنیم که از قضا خلوت است و میشود ساعتها روبرویش نشست. رو به ضریح مینشینم و نام تمام آشنایان و فامیل را میآورم و از امام علی(ع) میخواهم آنها را در ثواب تکتک قدمها و زیاراتم شریک کند. نماز مغرب را به جماعت میخوانیم و به سمت هتل بازمیگردیم. در مسیر سری به چادرفروشی که صفیه آدرسش را از دوستش گرفته میزنیم اما قیمت را که میبینیم شوکه میشویم. مرد میگوید که قیمت چادرش پارسال هم سی و پنج دینار بوده و هیچ تغییری نکرده. آنچه تغییر کرده ارزش پول ماست که دقیقاً نصف سال پیش است. بعد به سمت موکب مؤسسهی منتظر میرویم. جایی که به صورت تخصصی در زمینهی مهدویت فعالیت میکنند. هر کداممان پنج کتابچهی دعا میگیریم تا در مسیر به دیگران هدیه کنیم. شام هتل سوسیسبندری است. خیلی اهلش نیستم و نصف غذایم را میدهم به علی. قسمت اول سفرنامهام را مینویسم و میگذارم توی کانال. هنوز گرسنهام. موکبی در نزدیکی هتل ماکارونی میدهد. یکی میگیرم و با صفیه دوتایی میخوریم. مردها از حرم برگشتهاند و همه خستهایم. تصمیم میگیریم نماز صبحمان را که خواندیم اتاق را تحویل دهیم و راه بیفتیم. خواب میمانیم. هر چهارتایمان. حتی نمازمان هم قضا میشود. با صدای در زدن کارمند هتل بیدار میشویم. اتاقهای اینجا فقط دوازده ساعت در اختیار مسافران است و ما چند ساعتی هم قاچاقی ماندهایم. کولههایمان را به هتل امانت میدهیم و میرویم سمت حرم. جمعیت دوبرابر دیروز است و چهل دقیقه طول میکشد تا از گیت عبور کنیم. به نظرم یکی از درسهای این سفر تمرین صبر و غلبه بر خشم است. بعضی از مردم طوری هل میدهند که انگار اگر چهار ثانيه دیرتر برسند پروازشان به قطب جنوب را از دست دادهند. و بعضیها طوری بابت یک فشار کوچک عصبی میشوند که انگار با عموی ناخلفشان در خوردن ارث پدرشان شریک بودهای. دوباره به زیرزمین میرویم و یکسره به سمت محل برگزاری نماز جماعت میرویم. نماز را میخوانیم و همانجا مینشینیم. تا ساعت چهار در حرم میمانیم. به سرمان میزند به سمت ضریح اصلی برویم اما با دیدن جمعیت طبقهی بالا فکرمان در نطفه خفه میشود و از دور وداع میکنیم. به صفیه العوده گفتن را یاد میدهم. کاری که مامان بعد از همهی زیارات میکرد. میگفت بگو العوده تا زود طلبیده شوی. جواب العودهی قبلیام را که گرفتم و حالا شش ماه بعد دوباره در همان نقطه ایستادهام. امیدوارم جواب این یکی را هم زود زود بگیرم. به سمت هتل میرویم. ساعت پنج عصر است و هنوز ناهار نخوردهایم. یک موکب فاسلیه میدهد. همان قیمهی خودمان که به جای لپه، لوبیا سفید دارد. یکی بیشتر نمیگیریم. امیدوارم در مسیر غذای بهتری نصیبمان بشود. همیشه در زندگی فرصتهای اکنون را نادیده میگیریم و در آرزوی موقعیتی بهتر فرصتسوزی میکنیم. چه بسا آنچه که پشت سر گذاشتهایم همان گل طلایی زندگیمان باشد. مثل ما که هر چه بیشتر پیش میرویم جز آب و شربت چیزی نمیبینیم. به هتل که میرسیم گوشیهایمان را شارژ میکنیم و به سمت قبرستان وادیالسلام حرکت میکنیم و سر مزار آيتالله قاضی که از بزرگترین اساتید تشیع است فاتحه میخوانیم. وادی السلام را که پشت سر میگذاریم وارد روستای عاشقترین مردم به حسین(ع) و زوارش میشویم. قدم به قدم موکب است. هرکس هرچه از دستش برآید دریغ نمیکند. یکی فلافل میدهد و دیگری نوشمک و آن یکی حلوا. آنها که مال زیادی ندارند با تعارف دستمال کاغذی به زوار خدمت میکنند. دختربچههای هفت، هشت ساله میانهی کوچه میایستند و فریاد میزنند لبیک یا حسین. هر کدامشان یا عطر به دست دارند یا خودکار. اولیها برای معطر کردن دست زوار و دومیها برای نوشتن یاعلی و یا حسین روی دستشان. عشق به حسین(ع) سن و سال نمیشناسد. همه با جان و دل ایستادهاند تا قدمی برای او بردارند. کوچهها باریک است و جمعیت زیاد. به کندی پیش میرویم. بعد از دو ساعت و نیم به جادهی اصلی میرسیم. جایی که عمود بیست و پنج را میبینیم. از اینجا به بعد مسیر پهن میشود و راه رفتن آسانتر. هر بیست ستون استراحت میکنیم و دوباره ادامه میدهیم. درد شروع شده. کف پایمان گرفته و کتفمان در فشار است. اذان صبح را که میدهند میرسیم به عمود صد و شصت. آفتاب که بزند راه رفتن ناممکن میشود. باید در یکی از مواکب اسکان کنیم اما ادامه دادن را انتخاب میکنیم... فاطمه ذاکر #سفرنامهنویسی 1405.5.8 ✨ @mannevesht_zaker
شام را که میخوریم سوار ونی میشویم که قرار است ما را به سمت نجف ببرد. اشتباه بزرگی میکنیم و چهارتایی انتهای ون مینشینیم. جایی که نه کولر خنکمان میکند و نه به خاطر وجود تایرهای برآمده جای پای درستی داریم. در عراق اگر دستاندازها را مثل بچهی آدم رد کنی دستت میاندازند. راننده از افتادن در هیچ چالهای دریغ نمیکند و هر دو ثانیه یکبار یک حرکت ژانگولر تازه میزند تا خدای نکرده خوابمان نبَرد. ساعت حدود ده است و ون در توقف میکند تا در موکب شام بخوریم. اگر با چشمهای خودم نمیدیدم باور نمیکردم. شبیه کافهرستورانها دور تا دور میز گرد چیده شده است. سه بخش نوشیدنی، غذا و دسر هر یک در گوشهای از موکب با تابلو مشخص شدهند. غذا چلو مرغ بریان است و دسر پنکیک. وقتی سر میز نشستهایم هر دو دقیقه یکنفر چیز تازهای سر میزت میچیند. همیشه از اطرافیانم شنیده بودم اربعین جای حضور زنان نیست و سخت میگذرد. این چیزی که تا حالا دیدهام فرسنگها با شنیدههایم در تضاد است. سرویس بهداشتی در حیاط خانهی پشت موکب است. زن خانه آنقدر مهماننواز است که برای اینکه در زمان انتظار خسته نشویم چند صندلی میچیند و اصرار میکند رویشان بشینیم. دختربچهی چهارسالهای لبخندزنان برگهی زیارت اربعین و یک مهر به من هدیه میکند و با زبان شیرینش سعی میکند بگوید بفرمائید. دوباره حرکت میکنیم. دیشب فقط یک ساعت خوابیدهام و حالا به لطف رانندگی عالی آقای راننده هر پنج دقیقه یکبار از خواب میپرم و گردندرد و گرما کلافهام کرده. چهار صبح جایی حوالی حرم پیاده میشویم و به دنبال موکب میگردیم. خوبی همسفری با کسی که تجربهی سفر اربعین را دارد در این است که یک راهبلد داری. مصطفی ما را به سمت هتلی میبرد که اتاقهایش در اختیار موکب است و اسکان رایگان است. فقط یک بدی دارد که مجبوریم چهارتایی یک اتاق بگیریم. از ماندن در موکب با آدمهای غریبه بهتر است. فقط باید صبور باشیم تا مسئول پذیرش از خواب بیدار شود تا اتاقمان را تحویل دهد. علی و مصطفی آنقدر خستهاند که در مهمانخانهی ورودی هتل به خواب میروند من و صفیه از موکب کناری حلیم میگیریم و مشغول صحبت میشویم. ساعت ده است که اتاقمان را تحویل میگیریم. حمامی میکنم و سرم را روی بالش نذاشته به خواب میروم. حالا که به وصال خواب رسیدهام انگار تازه دیروز به امروز بدل شده. فاطمه ذاکر #سفرنامهنویسی 1405.5.06 ✨ @mannevesht_zaker
کربلانامه روز اول خورشید هنوز از خانه درنیامده که از خانه میزنیم بیرون دنبال دوستانمان صفیه و مصطفی. قرار است همسفر شویم در مسیر کربلا. انقدر شوق و حرف نگفته داریم که نمیفهمیم چطور به ساوه رسیدهایم. برای صبحانه توقف میکنیم اما انقدر زود است که حتی سوپرمارکت جایگاه هنوز باز نکرده. چای را خالیخالی سرمیکشیم و دوباره راه میافتیم. جایگاه بعدی که میایستیم موکب پرشوری برپاست. شوق وجودم را میگیرد انگار اربعین از همینجا شروع شده. بساط سیبزمینی آتشی و نان داغ برپاست. اینبار صبحانهی مفصلی میخوریم و حرکت میکنیم. خوبی همسفری با دوستان همسن و سال در این است که انقدر در کنارشان خوش میگذرد که مسیر کوتاه میشود. بعد از ناهار و نماز یکسره پیش میرویم و به سمت مرز خسروی حرکت میکنیم. این اولین باریست که از این مرز به عراق میروم. مسیرش پر از نخلهای سبز است که خرماهای نارس به آنها آویز شده. کوهها هنوز سرسبز و خوشمنظرند. به گمانم در بهار چیزی شبیه بهشت بودهاند. هوا بس ناجوانمردانه گرم است. ماشین پنجاه درجه را نشان میدهد. اگر ایران چنین باشد خدا عراق را بخیر کند. ماشین را در پارکینگ پارک میکنیم و با اتوبوس به سمت پایانهی مرزی میرویم. خیل موکبها ، میزبان مسافران خسته هستند. هیچ چیز بیشتر از شربت آبلیموهای خنک به دهانم مزه نمیکند. یک موکب پرچم هدیه میدهد و موکبی دیگر چمدانهای خراب را تعمیر میکند. همهی موکبها مسافران را به سمت خود دعوت میکنند تا خدمتی به زائران کنند. این اولین اربعینیست که راهی دیار عشق میشوم. پیش از این تجربهی سفر در دههی اول محرم را داشتهام اما هرگز چنین شوری را در آن ایام ندیدهام. خیلی راحت از مرز عبور میکنیم و وارد خاک عراق میشویم. دیگر کمکم دارد باورم میشود که آرزویم رنگ حقیقت گرفته. موکبهای عراق در یک لیگ دیگرند. شبیه خیابان سیتیر تهران تا چشم کار میکند رنگ است و غذا. بعضی شربتها به غایت فسفریاند. انگار که جوهر ماژیک هایلایتر در آن ریختهند. کمی تهبندی میکنیم و سوار اتوبوسی میشویم که مسافران را به سمت گاراژ میبرد. نزدیک اذان است و به پیشنهاد راننده همانجا نماز مغرب را به جماعت میخوانیم. تا سلامِ آخر نماز را میدهند کودکان هفت، هشت ساله با سینیهای غذا به سمتمان میآیند. عراقیها مسئولیتپذیری و مهمانداری را از خردسالی به کودکانشان یاد میدهند. سن دخترکانی که سینی آب در دست دارند به پنج هم نمیرسد. سنی که بعضی مادران ایرانی به فرزندشان اجازه نمیدهند حتی برای خود آب بریزند.
چالش مرگ چالش مرگ زهرا احمدی عزیزم خواب شب را از من گرفت. امروزم به اندیشیدن به آگاهی از لحظهی مرگ گذشت و دلم خواست در این چالش عجیب و تلنگربرانگیز شرکت کنم. به قول زهرا شاید باید هر سال به این سؤالات فکر کنم تا ببینم کجای زندگی ایستادهام. اگر خبر بیاورند یک ثانیهی دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ تا بخواهم کاری کنم ریق رحمت را پیشپیش سر کشیدهام. اگر خبر بیاورند یک دقیقهی دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ شوکه میشوم، اشهدم را میخوانم، آخرین دوستت دارم را به همسرم میگویم و چشمانم را میبندم تا زودتر پسرم و مامان را در آغوش بگیرم. اگر خبر بیاورند یک ساعت دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ اشک میریزم. نه چون از مرگ میترسم. چون نمیدانم در یک ساعت کدام کار نیمهکارهام را سامان دهم. وصیتنامهام را مینویسم و بعد فیلمی ضبط میکنم تا در آن با عزیزانم خداحافظی کنم و بگویم چقدر دوستشان دارم. امیدوارم وقتی خبر مرگم را میرسانند خانهام مرتب باشد وگرنه مجبورم تتمهی عمرم را به مرتب کردن خانه سپری کنم تا وقتی مهمانها از راه میرسند نفهمند مرحومه چقدر شلخته بود. اگر خبر بیاورند یک روز دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ وصیتنامه را که نوشتم و خانه را مرتب کردم، میروم خانهی تکتک عزیرانی که میدانم بعد از رفتنم دلتنگی میکنند. آنقدر به آغوششان میکشم که سیرآغوش شوند. بعد سری به بستنیفروشی محل قدیمیمان میزنم و آخرین بستنی سنتی عمرم را میخورم. غروب که شد میروم بهشتزهرا و به مامان مژدگانی میدهم دارم میآیم پیشش. بعد میروم سر قبرمان. قبر من پسرم. سنگش را بغل میکنم و همانجا به آغوشش میپیوندم. اگر خبر بیاورند یک هفتهی دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ همهی طلاهایم را میفروشم و میروم بیمارستان مرکز طبی کودکان. میپرسم آیا میشود با این پول آن دستگاهی که برای پیوند کبد کم دارند و نبودش ما را روانهی شیراز کرد تهیه کرد؟ اگر جوابشان مثبت باشد همه را با عشق تقدیمشان میکنم تا مادران کمتری از رنج کشیدن فرزندشان رنج بکشند. یک مهمانی بزرگ هم میگیرم و تمام عزیزانی که دوستشان دارم را دعوت میکنم. حرفی از مرگم نمیزنم اما تمام جانم چشم میشود تا سیر نگاهشان کنم و آخرین لحظات باهم بودنمان را زندگی کنم. اگر خبر بیاورند یک ماه دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ در این صورت امیدوارم طلاهایم کفاف هزینهی آن دستگاه را ندهد. بالأخره قرار است بیشتر زندگی کنم و عشق و حال هزینه دارد. یک سوم پول را به بیمارستان میبخشم تا هر طور میخواهند برای درمان کودکان هزینهاش کنند و مابقی را خرج جامهی عمل پوشاندن به آرزوهایم میکنم. این زندگی یک هند به من بدهکار است و نمیخواهم ناکام از این دنیا بروم. شوهرم را نمیبرم چون معتقد است سفر به هند، ریختن پول در جوی آب است. بالأخره که قرار است به زودی بدون من زندگی کند. چه بهتر که با نبود ده روزهام پیشاپیش آمادهاش کنم. وقتی برگشتم مهمانی برپا میکنم و با سوغات هند آخرین یادگاریام را به عزیزانم میدهم. بعد هم سفری به مشهد میکنم و روزهای آخر را در جوار امام رضا به نیایش و عبادت میگذرانم. اگر خبر بیاورند یک سال دیگر خواهم مرد، چه میکنم؟ یکسال هم زیاد است و هم کم. انگار برای انتخاب کارهایی که میتوانم انجامشان بدهم بیشتر سردرگم میشوم. نمیدانم اگر بخواهم کتابی بنویسم چقدر زمان میبرد؟ اما دوست دارم انجامش دهم و نشانهای از زیستنم باقی بگذارم. تنها مشکلم با معمولی بودن در این است که پنجاه سال بعد از مرگت انگار هرگز در این جهان نزیستهای و هیچکس نیست که به خاطرت آورد. پس باید چیزی بنویسم تا ردپایی از من باقی بماند. کسی چه میداند؟ شاید رسالت زندگی نه چندان بلندم همین باشد. دلم میخواهد هر طور شده با پساندازم قدمی ماندگار برای کودکان بیمار بردارم. چه بهتر که در زمان حیاتم انجامش دهم. حتی با فکر اینکه فقط یک زندگی را نجات دهم، حس حیاتی دوباره در وجودم جوانه میزند. چون از اعماق وجود درک کردهام که وقتی کودکی میمیرد، روح خانواده هم میمیرد. شاید وقتی مزهی تماشای برق امید را در چشمان مادری رنجور چشیدم، دیگر نه به سفرهای نکردهام فکر کنم و نه به کتابهای ننوشتهام. شاید تا آخرین نفس تلاش کنم تا نفس دیگری خاموش نشود. فاطمه ذاکر #چالش 1405.5.4 ✨ @mannevesht_zaker