- Последний пост
- 19 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
:من دارم می رم :کجا؟ :یه جای دور؟ :لعنتی یعنی هیچی کاری نداری بگی من برات انجامش بدم وقتی نبودی :مثلا چی؟ :چه می دونم مثلا گلدون ها رو آب بدم، قبض هاروسروقت پرداخت کنم و همیشه اینجا رو تمیز نگه دارم برای روزی که برمی گردی! :احمق مهربونم تو خونه من گلدون می بینی؟ نه؟ :خونه تمیزه ؟ نه؟ :احتمال می دی برگردم :خیلی کم... ااااا اونم نه فکر نکنم :پس احمق مهربونم در و ببند و کلید رو بده به صاحب خونه من دارم می رم :حدااقل بگو کجا داری میری؟ :اگه فقط یک سوال دیگه بپرسی جوری می کوبمت به دیوار که از چشم و دماغ و گوشم بریزی بیرون :باشه برو. https://t.me/amirakhavan59
متصدی پمپبنزین عزیزم، میدانم یک باک بنزین نه جنگی را تمام میکند، نه قیمتها را پایین میآورد، نه آینده را روشنتر. اما این روزها که هر خبر تازه مثل آژیری در سرم میپیچد، و هر شب با شمارش احتمالهای تلخ به خواب میروم، چند دقیقه ایستادن روبهروی تو شبیه پناه بردن به چیزی عادی است؛ چیزی از جنس زندگی. در جهانی که همه از موشکها حرف میزنند، من به «سلام» تو فکر میکنم؛ در روزگاری که همه نگران فردایند، من به لبخندی دل خوش کردهام که همین امروز اتفاق میافتد. شاید خندهدار باشد، اما گاهی آدم برای پر کردن باک ماشینش نمیرود؛ میرود تا مطمئن شود هنوز میان این همه دود و آتش، چند نفر هستند که بیادعا مشغول ادامه دادن زندگیاند. و تو یکی از همان آدمهایی.
گریه نمی کرد!!! هق هق هم نبود!!! چیزی مثل زار زدن و ضجه زدن بود وقتی می خواست تو اون حالت حرفم بزنه انگار کلمات سینه و گلوشرو می خراشیدن و دهانش رو پر خون می کردن و خارج می شدن می گفت:همیشه ماشین رو می آوردم همین جا تعمیر دفعه آخرم که دیسک و صفحه ماشینمو آوردم اینجا عوض کردم تا مدتی نیاز به تعمیرگاه نشد یادمه بهم گفت خوب شد این برند خوب و خریدی اگه می کوبیدی دوسه ماه دیگه دوباره باید این خرج رومی کردی چند وقتی از جلوی مغازش رد می شدم و می دیدم که بسته اس اما دیگه اونقدر صمیمی نبودیم که پیگیرش شم کجاست تا دیروز گیربکس ماشین شروع کرد به صدا دادن دوسه تا تعمیرگاه و رد کردم وسومیرفتم توش و اوستا کارگفت باید گیربکس باز بشه من قبول کردم شاگردش شروع کرد به باز کردن پیچ و مهرها و بعد نیم ساعت ی گفتم حاجی چند وقته دیکس و صفحه عوض کردی ؟ بهش لبخندی زدم گفتم حاجی خودتی دیسک صفحه چند وقتی میشه تو فکر چهار پنج ماه پیش.. با یه نیشخندی گفت: سرتو کلاه گذاشتن این دیکس و صفحه کوبیده شده است عمراً مال سه چهارماه باشه بهش گفتم مطمئمی؟ باید فلان برند باشه ها خیلی ریلکس جوری که انگار با تک تک سلول هاش مطمئنه گفت ماشین رو دست هرکسی نده بیا یارو پول جنس نو ازت گرفته و همون قدیمی هارو کوبیده بسته سرجاش یه هو تمام وجودم شد پر از خشم تلفنم رو درآوردم تو مخاطبینم اسمش رو دکتر ماشین ثبت کرده بودم پیدا کردم شمارش رو گرفتم چنتا بوقی زده و یکی گفته نگفته الو،من هرچی از دهنم در می اومدبارش کردم کمِ کمش پنج ،شش دقیقه فحش می دادم و گفتم آخه پول من مسافر کش خوردن داره و چنتا فحش دیگه دادم که یه هو صدای اون ور خط گفت دلت خنک شدمشتی صدای خودش نبود گفتم من با... نذاشت حرفم تموم بشه گفت برادرشم ۱۸دی زدنش درست ازپشت سر،مغزش ریخت وسط خیابون اما با ایناش کاری ندارم مطمئنم که داداشم دزد نبود تا اومدم یه چیزی بگم قطع کرد و اوضاع وقتی بدتر شد که اوستا کار جدید اومد و گفت این شاگرد من تازه کاره چرت زیاد میگه مشکل از دیسک صفحه نیست و اتفاقا هرکی برات بسته دمش گرم برند خوبی برات بسته ... میگه هرچندبار دیگه شمارش روگرفتم جواب نداد تا آخرین بار دیگه خاموشش کرد ماشین درست شده نشده سوار شدم اومدم جلوی مغازش که تو رسیدی الان سه ساعت اینجام گریه ام بند نمیاد هرکی هم رد میشه هیچی نمیگه تا رفتم از مغازه بغلیش پرسیدم چرا پارچه سیاهی یا بنری چیزی نزدید که آدم خبر دار شه مگه همکارتون نبود؟ رو کرد به من که زورت به ما میرسه به پدرو مادرش اجازه مراسم و عزاداری ندادن بعد ما... گوش نکردم باقی حرفاش و اومدم بیرون باز داشتم زار می زدم که تو رسیدی گفتم نگران نباش این بچه ها دیماه همشون دلشون دریاست مطمئنم بخشیدتت کسی که جونش رومیده واسه وطنش یه قضاوت و عصبانیت مشتری رو حتما می بخشه، جفتمون زدیم زیر گریه گریه نمی کردیم هق هق هم نبود!!! داشتم زار می زدیم داشتیم ضجه می زدیم. #رشت #روایت #روایت_گری #گزارش #واقعی https://t.me/amirakhavan59
۲- «ادامه» یکی هم یکبار گفت که کار خودشونه "شکور" درگیر سیاست شده بود و یک شب اورا بردند و به او آمپولی زده اند که دیوانه اش کرده اما خیلی ها هم می گویند همسرش... یا یک بار هم شنیدم که دنبال زیرخاکی و گنج رفته و پیدا کرده اما طلسم گنج را باطل نکرده و به آن دست زده و... آخرین روایتی هم که یادم هست این بود که اصلا همه اینها حرف مفت مردم است و دیوانگی در خانواده شکور ارثی است پدرش هم قبل از مرگ دیوانه شده بوده و قبل از آن هم پدر بزرگش همیشه یکی از پسرا ن این خانواده وارث دیوانگی خانواده می شدند این روایت را اندک جماعتی قبول داشتند که مسن تر یا پیرتر از بقیه بودند و اینها در پایان نمی گفتند که البته بعضی ها می گویند ... همسرش زیبا بود واقعا زیبا واگر یکی مثل من هم بی ادبی می کرد و می پرسید خیلی راحت می گفتند هرکی گفته غلط کرده همسر او هم یک زن عادی مثل بقیه شکور که دیوانه شد حق و حقوقش را دادند و رفت پی زندگیش و چون فرزند نداشت هیچ وقت هم برنگشته تقریبا تمام خانواده شکور به شهر بزرگتر در مرکز استان رفته بودند اما شکور مانده بود و آنقدر دنبال سوییچ ماشینش گشت تا مرد، آنجا که بودم هربار شکور را می دیدم تا ساعتها به اتفاقی که برایش افتاده فکر می کردم روزهای اول دلم می خواست یک داستان تراژدی و خاص با شکوه را باور کنم اما امروز خبر مرگش را که شنیدم با خودم فکر کردم چه خوراندن قرص دوستان حسود و دسیسه و ضربه خوردن به سرش چه وارث درد خانوادگی بودن و یا دید همسرش هنگام سکس با برادر یا هر فرد دیگری مهم نیست شکور در زندگی در یک سال و ماه و هفته و روز ساعت خاص مغزش مانده بود و دیگر جلوتر نیامده بود، من نه روانشناسم و نه علمی دراین باره دارم اما شکور هرچه که بود انسان بود اتفاقا بیشتر از خیلی ها آزارش به کسی نمی رسید با اینکه خیلی آزارش می دادند مثل آن دوجوان موتور سوار نه اینکه آگاهانه او هر بلایی که سرش آمده بود در لحظه ای از زمان متوقف شد و به جای هزاران درد داشتن و هزارن درد به دیگران وارد کردند مغزش انتخاب کرده بود که همان جا بماند درست مثل یک درخت زندگی او نه با شکوه بود نه داستای خاص برای من در این لحظه یک معنی بیشتر ندارد هرجوری که زندگی کنی حتی مثل شکور آخرش تنها می میری بی آنکه کلید مورد نظرت را پیدا کنی و پاسخی برای اینکه حالا دیگه چطوری زندگی کنم؟پیدا کرده باشی شکور مرد و همه روایت های همراهش هم مرد هرچند همه میگفتند همسرش واقعا زیبا بود واقعا زیبا. پایان. «پ.ن اینکه نوشتم و خواندید داستان نبود گزارشی و روایتی است از هزارن اتفاق کوچک و بزرگی که در زندگی دیده ام اسم شهر راهم به خاطر خاطرات بدی که از آنجا دارم دلم نخواست بیاورم » #امیر_اخوان #گزارش #دیوانگی #پاورقی https://t.me/amirakhavan59
«همین اول بگویم که این یک داستان نیست یک روایت است از زندگی واقعی که تلاش کردم گزارش گونه بنویسم؛» اولین بار که او را دیدم هیچ چیز غیر طبیعی نبود مردی با موهایی که معلوم بود زودتر ازسن وسالی که باید سفید شده،قد متوسط و لباسی که پوشیده نه چرک بود و نه تمیز اما چهره اش فرق می کرد چشمانش و خط و خطوط صورتش خاص بودند مخصوصا درآن شهر کوچک که مدتی بود آنجا زندگی میکردم و به نظرم همه شبیه هم بودند، نزدیک به غروب آفتاب بودو او دنبال چیزی می گشت یک لحظه ایستادم که بگویم چیزیگم کرده؟کمک می خواهد... وقتی نزدیکش شدم قبل از اینکه حرفی بزنم با نگاهش که خشن نبود به من فهماند که کلمه ای نگو نیاز به کمک ندارم،به راهم ادمه دادم بی آنکه چیزی بگویم داشتم کم کم از دور می شدم که دوجوانسوار برموتور از کنارش گذشتند یکی از آنها فریاد زد "شکور" سوییچ کادیلاکت رو پیدا کردی؟ به آنها خیره شد و بعد که مطمئن شد دور شدند دستان خاکی خود را به هم دیگر زد خاک لباسش را تکاند آرام برخلاف جهت من حرکت کرد من هر ازگاهی برگشته و نگاهش می کردم به بهانه رد شدن از خیابان ایستادم و با دقت راه رفتنش را تماشا کردم،تمام تلاشش را می کرد که صاف وبدون لنگ زدن وقوز راه برود اما انگار تمام استخوانهایش شکسته و هیچ وقت درست و حسابی خوب نشده اند هرچه بیشتر تلاش می کرد راه رفتن برایش سخت تر می شد، رفت من بعدها از دوستانی که در آن شهر پیدا کردم شنیدم "شکور" که وضع مالی خوبی داشته هم خودش و هم خانواده اش یک روز اتفاقی برایش افتاده که دیوانه شده و هرروز غروب می آید دم در آپارتمانی که به گفته بچه های شهر اولین ساختمان زیبای مدرن ساخته شده در شهر بود وآن را با برادران دیگرش شریک بود دنبال سوییچ ماشینش که یک کادیلاک سفید بدون خط و خش بود می گردد و بعد از چند دقیقه راه می افتد به سمت خانه پدریش در آن سمت شهر و از هرگاهی زیر لب میگفت: ماشین به جهنم حالا چگونه زندگی کنم؟ امروز با یکی از دوستان قدیمی ساکن آن شهر کوچک صحبت کردم وقتی گفتم چه خبر گفت هیچ مثل همه حال خوبی ندارم اما راستی "شکور" که یادت هست چیزی نگفتم اما او گفت :شکور مرد بازهم چیزی نگفتم با خنده تلخی گفت :آخرش سوییچ را پیدا نکرد و مرد،راحت شد؛ پرسیدم جلوی همان ساختمان گفت نه در خانه پدرش از چند سال پیش که مادرش هم مرده بود تنها بود یکشب به خانه برگشته احتمالا غذا خورده ویکسیگار را تندتند یک نفس کشیده ، همه چراغ ها را خاموش کرده و رفته خوابیده و فردا دم غروب که نبامده پی سوییچ گمشده ماشینش همه فهمیدند برای اواتفاقی افتاده خوابیده بود و دیگر بیدار نشده بود، دوستم گفت راحت شد ومن بازهم نمی دانستم چه باید بگویم ساکت ماندم و چند ثانیه بعد گفتم فرقی نمیکند همه این زندگی پوچ و بی معنی است گوشی را قطع کردم انگار حالا که خبر مرگ شکور را به من داده اند دیگر با آنشهر و آدمهاش کاری ندارم درواقع در این چند سال هیچ وقت خبری از اون نشنید تا اینکه به من گفتند مرده پس چرا اینقدر غمگین شده بودم؟ نمی دانم شاید چون زندگی غم انگیزی داشته اما مگر خود من زندگی شادی داشتم یا دیگران آن چیزی که شکور را در لحظه ای متوقف و مغزش را در همان لحظه فریز کرده بود هرچه که بود در زندگی خیلی های دیگر رخ می دهد اما هیچکدامشان دچار چنین حالتی نمی شوند، اینکه می گویم هر اتفاقی که برای او افتاده بود به این خاطر است که بیش از ده جور روایت مختلف از دیگران شنیدم، اما روایت قالب این بود که شکور یک روز بی دلیل و سر ساعتی که نباید به خانه برمی گردد ومی بیند که همسرش با برادرش یا شریکش یا مرددیگری دارد به او خیانت میکند ظاهرا گیج می شود به آنکه چیزی بگویید برمیگردد پایین و زمانی که می خواهد سوار ماشینش شود متوجه می شود سوییچ ماشین خاصش همراهش نیست هرچه می گردد سویچ را پیدا نمی کند ،تا خانه پدرش راه می رود و زیر لب می گوید: حالا دیگه چطوری زنگی کنم یا انکه حالا دردم را به که بگویم؟ یا چیزی شبیه این و دیگر هیچ وقت حالش به قبل ازبالارفتن بی وقت از پله های خانه اش برنمی گردد خانواده اش ماشینش را به خانه پدریشان می برند وسوییچ ماشین را به اونشان می دهند اما اثری نمی کند حتی وقتی ماشین را ازخانه در آورند و فروخته اند شکور هیچ نگفته این روایتی بود که تقریبا همه همه آنهایی که روایت های دیگری داشتند می گفتند و آخرش می گفتند همسرش بسیار زیبا بود، یکبار سوار تاکسی بودم شکور را دیدم از راننده تاکسی پرسیدم گفت می دانی شکور را دوستانش از سرحسادت به این روز انداختند از روسیه قرصی آوردند به او دادند و خورده و دیوانه شده و بعدگفت البته مردم می گویند و آخرین جمله این بود هسرش بسیار زیبا بود بسیار
چون عشق نزد ما احساسی درجه سه است، و زن شهروندی درجه سه است. و کتاب های شعر کتابهایی درجه سهاند به همین خاطر ما را؛ مردم جهان سوم مینامند... #سعاد_الصباح #آخر_جهان https://t.me/amirakhavan59
"آری می دانم که حال من خوب نیست و هرگز هم خوب نخواهد شد" این نه تزریق نا امیدی است و نه بهانه ای است برای نشستن و زار زدن بلکه آتش است و می سوزاند تمام جای زخم هایت را رفو می کند و جلوی عفونت را بیشتر را می گیرد که به مغزت نرسد اینطوری کمی و کمی که جسمت بهبود یافته دوباره دنبال شمشیرت می گردی برای بازگشت به میدان جنگ آماده می شوی ولی این بار ناامید تر همین نا امیدی مطلق سیاه است که وادارت میکند بازهم با قدرت بیشتری شمشیر بزنی هدف کشتن و پیروز شدن نیست بلکه با هر ضربه ای که می زنی و می خوری به خودت و دیگران بیشتر می فهمانی که زندگی یک دایره پوچ و بی معناست فریاد می زنی که من نمی خواستم بجنگم من اهل شعرو موسیقی و رقص و آواز و شرابم من من من اهل دنیایی هستم که همه چیزش یک روز می میرد، چرا برای چنین پوچی مطلقی مرا مجبور به جنگ می کنید؟ پاسخی نمی رسد گاهی در این گیرودار به آنانی که به آمدن منجی باور دارند حسادت می کنی آنها به احتمال زیاد هم کمتر فکر میکنند هم راحت ترند در زندگی اما خب چه می شود کرد وقتی به تمام باورهای جهان شک داری حتی به باورهای خودت چاره ای نداری جز ادامه این نمایش مضحک و مسخره که هیچ قهرمانی ندارد تا اینکه تمام می شود جنگ نه توانت بعد یکی در گوشت آرام می گوید تمام شد احمق جان عفونت به مغزت رسید تو تمام شدی بی سرو صدا سرت را بگذار و بمیر ... میخواهی نفس راحتی بکشی وبگویی اوخیش تمام شد که تازه گذشته خره خره ات را می گیرد یادت می آید کسانی بودند که همراه تو جنگیدند کسانی بودند که دوستشان داشتی یادت می آید توهم فرزند کسی هستی و از همه بدتر یادت می آید در پنجشنبه یکشب بهاری ،شاید هم پاییزی شایدم زمستانی(اما تابستان نه چون نویسنده زادهی تابستان و متنفر از آن است) و حس کردی تمام قلبت را در برابر خورشیدی قرمز و گرم قرار دادی که نمی سوزاند گرم می کند، آسیب نمی زند درمان می کند، غریبه نیست هم تبار است و... وقتی داری جان می کنی یاد آوری همین هاست که مرگ مهربان و دوست داشتنی را ترسناک میکند اما دوباره صدا را می شنوی تمام شد بمیر، و قطعا قبل از اینکه کلمه ای بگویی میمیری و تمام. این یک قصه نبود حاصل یک شب بیداری و درد کشیدن بود دردهایی که از درون و بیرون روح و جسم را می خورد و می جود آرام آرام. به جمله اول بر می گردم "حال من خوب نیست و هرگز هم خوب نخواهد شد" من نا امیدم و می دانم که نا امیدم و همین شناخت کوچک واقع گرایانه از زندگی است که آماده ام می کند تا دوبار شمشیر بردارم زیرا هنوز آنصدا زیر گوشم نگفته همه چیز همین بود تمام شد بمیر. پایان. #امیر_اخوان #پاورقی #واگویه #رشت #تا_اطلاع_ثانوی_دیماه_است https://t.me/amirakhavan59
به نام هیچکس تا حالا تو این کانال فقط شعر منتشر کردم از خودم یا دیگران گاهی هم متن ساده یا یک نثر یا یک نظر شخصی ... اما می خوام این مدتی که هستم روایت های این روز هارو بنویسم می دونم خودتون دارید این روزها رو زندگی می کنید و نیازی نیست که من بخوام چیزی رو براتون تعریف کنم اما میخوام شروع کنم به قصه گفتن قصه های واقعی از آدمهای واقعی گاهی هم یه موضوع رو انتخاب کنم و هم خودم درمورد اون موضوع بنویسم یا حرف بزنم همدعوت کنم از شما که اگه دوست داشتید در مورد اون کلمه یا موضع یا اتفاق نظر خودتون بنوسید یا بگید با اسمخودتونیا اسم مستعار من که بستگی به حوصله ام داره گاهی می نویسم و گاهی ویس اما تلاش می کنم تا وقت هست ارتباط بیشتری از این راه با شما و دیگران برقرار کنم راستش بخواید نه برای این کار دنبال معنای خاصی هستم ونه برام فرقی میکنه که نتیجه چی باشه امااین کارو میکنم چون دلم خواسته اگه شماهم دلتون خواست همراهم باشید نخواستین هم فحش بدید به من اونقدری که دلتون خنک شه سعی می کنم یک روز در میون یه قصه واقعی یا یک خاطره واقعی رو بدون دستکاری و متعهد به اصل اون اتفاق براتون تعریف کنم شما هم لازم نیست نویسنده و داستان نویس باشید فقط اگه دلتون خواست وحس کردید روایتی دارید که ارزش داره برای دیگران تعریفش کنین برام بفرستین منتشرش میکنم اینکارو دارم وقتی شروع میکنم که نه اینترنت هست و نه حوصله واسه همین اگه اگه کارم گرفت و اینترنت وصل شد شاید اونموقع برم دنبال کارم و شاید سوت پایان بازی رو بزنم پس اگه یک نفرهم بامن همراه نشه من این راهرو میرم شما فکر کن «پشتمم نوشتم دنبالم نیا اسیر میشی» سعی میکنم کوتاه بنویسم که بخونین شاید هم بلند بنویسم که اصلانخونده فقط لایک کنید من لذتش ببرم و فکر کنم خیلی خفنم اسم کانال رو هم عوض می کنم تا اون روز پس فعلا بای بای تا اولین قصه✋🏻 https://t.me/amirakhavan59
اگر نتی گیر آوردید و آمدید به تلگرام ومن شانس داشتم واین جا هم یه سری زدید این شعر محمد رضا حاج رستم بیگلو رو نوش کنید
تو تا حالا هیچ وقت خونه داشتی اجاره ای یا مال خودت فرق نمیکنه،داشتی؟ اگه منظورت یه سقف و چهارتادیوارو یه دره که شبها توش بخوابم آره زیاد اما «خونه» نه هیج وقت نداشتم!!! خب خونه یعنی همین دیگه... نه به نظر من معنی و مفهوم خونه با تعریفی که ازش داریم فرق داره یعنی چی؟ من که نداشتم بدونی یعنی چی اگه یه روزی احساس کنم خونه دارم شاید بتونم جواب این سوال رو بدم؛ تو دیونه ایی خودم می دونم؛ #واگویه_های_من https://t.me/amirakhavan59
تا بوده همین بوده ، تماشایش کن با خون شده آلوده تماشایش کن بعد از به خیابان زدن ما، انگار یک لحظه نیاسوده تماشایش کن #امیر_اخوان https://t.me/amirakhavan59
از شیر آب خون چکه می کرد صبح که بیدار شدم، در کوچه روی سطحی از خون راه می رفتم به مچ پاهام رسید وقتی به خیابانرسیدم همه چیز قرمز بود قرمز خونی!!! در تاکسی دو مردکه از پیشانی شان خون می ریخت نشسته بودندکه راننده پرسید: "امروز دلار چند" یکی پاسخ داد "الان که نگاه کردم دوگلوله دلار فردایی هم دوگلوله و بیست ساچمه" "تا کی میخواد بکشه بالا معلوم نیست؟ "آره خیلی ها رو به خاطر کمتر از این کشیدن بالا" به نا کجاآبادم رسیدم راننده تاکسی کمی از خون دهانش رو تف کردو آرام گفت: "هی هی توکه زنده ایی خوش میگذره؟" بلند بلند خندیدند و رفتند کمی آنطرف تر سمت چپم پیرمردی را دیدم که روزنامه می خواند تیتر روزنامه این بود: «قیمت دلار از چهار گلوله عبور کرد و احتمالجنگ بیشتر شد» با خودم فکر کردم پیرمرد زنده خواهند ماند؛ برخلاف من که آرام آرام دارم در خونِ آشناترین غریبه های شهر غرق می شوم #امیر_اخوان #کابوس #خون #دی https://t.me/amirakhavan59
بازهم غم زده ای و دهنت دوخته است آنچنانی که وجود تو برافروخته است کمرت خم، نفست داغ، وجودت آتش ای بمیرم که دوباره جگرت سوخته است #ایران #امیر_اخوان https://t.me/amirakhavan59
سپاسگزارم از دوست خوبم آقارضا که لطف کردند🙏🏻
بسیاری از اشعار را نمی فهمم مدرن و کهن و کلاسیک و آزاد و نو و قدیمی ندارد،من نمی فهمم و هیچ مشکلی هم با این موضوع ندارم، از طرفی به هیچ عنوان مدعی فهم و دانش بی نقص و کامل از شعر نیستم، از همین روست که به راحتی در مورد متنی که از توانایی فهم من خارج است سکوت می کنم و مجبور نیستم مانند بسیار از شاعران و مخاطبان ومنتقدان یک شعر بی دلیل صرفاً از روی غرور یا تشویق یا هر بهانه دیگری بگویم: « شعر خوبی بود» زیرا از دوحالت خارج نیست یا متن شعر زبانی اخته و ساختاری بی فرم و محتوا دارد یا فهم محدودِ انسانی من از ارتباط برقرار کردن با شعر مورد نظر ناتوان است. در هرصورت خروجی یکیست ما با هم بیگانه ایم؛ مدتها دچار این عادت فراگیر وجمعی بودم که متن یا شعری را نفهمم و به جای روبروشدن با این پرسش اساسی که ایراد در کدام ماست سکوت کنم و از روی ترس فضاوت شدن با گفتن اینکه :«به به عالی بود» از کل ماجرا فرار کنم... ((برشی از مقاله تجربه کوتاه من در پناه شعر)) #امیر_اخوان #شعر_و_من #فهمیدن_و_نفهمیدن #ادامه_دارد https://t.me/amirakhavan59
یکبار هم دیدم که خورشید از پنجره اتاقم پله پله پایین آمد و در چشمان تو غروب کرد... #امیر_اخوان #بی_هوا https://t.me/amirakhavan59
من زخمهامو دوست تر دارم،نمی بینی بغضم سراپا و نمی بارم ،نمی بینی سر روی شونهم که بذاری درد می گیرم آخه همیشه زیرِ آوارم، نمی بینی هرروز مجبورم بخندم با همه سختیش من دیگر آزارم، خود آزارم، نمی بینی با شعر گفتن که نمیشه درد و درمون کرد غرقم همیشه تویِ افکارم، نمی بینی گاهی صدام تویِ تموم شهر می پیچه اما خودم که پشت دیوارم،نمی بینی سایهم داره سنگین تر از وزن خودم میشه من سالهایِ ساله رو دارم،نمی بینی می سوزم و می سازم و راه علاجی نیست دیونه ای درگیرو بیمارم، نمی بینی گیرم تمومه جایِ زخمامو رفو کردی من زخمهامو دوست تر دارم، نمی بینی #امیر_اخوان https://t.me/amirakhavan59
⬇️ دانلود موزیک در آهنگیفای
چیزی نمیخواهم از تو!!! نه مرهم زخمی نه نگاهی نه لبخندی نه"هر از گاهی دوخط شعری..." فقط امید دارم با کسانی که مرا کُشتند به شراب و رقص و پایکوبی برنخیزی همین کافیست امیدوارم امیدوار؛ #امیر_اخوان #دلنوشته #روزمرگی https://t.me/amirakhavan59
عزیزترین، من مطمئن هستم که دوباره دیوانه خواهم شد. احساس میکنم نمیتوانیم یکیدیگر از آن دورانهای وحشتناک را پشت سر بگذاریم و اینبار بهبودی ندارم. در سرم صداهایی میشنوم و نمیتوانم تمرکز کنم. بنابراین من کاری را انجام میدهم که به نظرم بهترین کار است. تو بزرگترین شادی ممکن را به من بخشیدی. تو از هر لحاظ، تمام چیزی بودی که هرکسی میتوانست باشد. فکر نمیکنم تا قبل از شروع این بیماری وحشتناک، دو نفر میتوانستند خوشحالتر از این باشند. دیگر نمیتوانم بجنگم. من میدانم که دارم زندگی تو را خراب میکنم. تو بدون من هم میتوانی کار کنی. و تو این راخواهی دانست. میبینی که من حتی نمیتوانم این را درست بنویسم. من نمیتوانم بخوانم. چیزی که میخواهم بگویم این است که تمام خوشبختی زندگیام را مدیون تو هستم. تو کاملاً با من صبور و فوقالعاده خوب بودی. من میخواهم بگویم که- همه این موضوع را میدانند- اگر کسی میتوانست من را نجات بدهد تو بودی. همهچیز از من رفته، جز یقین به خوبی تو. من دیگر نمیتوانم به خراب کردن زندگی تو ادامه دهم. 📜نامۀ خودکشی ویرجینیا وولف خطاب به همسرش