انباری
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
به درک
без подписи
شد ، شد نشد دیگه حوصلشو ندارم
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
پروانه ها مُردن .
без подписи
без подписи
به روحِ اولین دیوانه ی تاریخ که با ماه سخن میگفت روزی فرا میرسد که دیگرهیچ وصلی به جهان آدم ها نداشته باشم . نه دست و دلم به نوشتن است و نه حوصله ی حرفزدن را دارم اما یکباره به ذهنم آمد که چرا آدم ها تبری هستند بر درخت های سبز و استوار؟ مگر ماهیت انسان خودشناسی نیست ؟ پس در مغز من چه میخواهید؟ به دنبال چه میگردید ؟ ژورنالیست های حقیری شده اید که در عدالتخانه ی ذهنی خود هرکسی را محکوم به مذخرفات ذهن خود میکنید ؛ ناگفته نماند که حق دارید، زیرا لبریز از عقده شده اید عقده ای بزرگ تر از عقده ی نهنگی بی دریا ... زنده هارا نمیبینید و اشک مرده هارا میریزید و از آنها بتی میسازید برای استحکامِ نقابتان تهوع آور است که اینگونه با خود بد میکنید و دیگران را با خود مسموم میکنید ازخودنمیبُرید ؟ آیا خودتان را میشناسید؟ میدانید که چه کسی هستید ؟ چه اتفاقی میوفتد که انسان ها اِنقدر بی وجدان در عمق سیاهی فرو میروند و تاریکیرا با خود به هرجهت سوق میدهند؟ ما از دیار مجانینِ خونخوار نیستیم ، ما انسانیم ،محبوب خداوندِ یگانه و بزرگ ، خودت را بشناس و خودت را زندگی کن ، زیرا گوسفند ها بع بع میکنند و انسان تفکر میکند ، به شکوه جنگل نه به قتل درختانش ... به حال این دنیا و آدم هایش تنها باید خون دل خورد و اشک ریخت، بر مزار روح هایی که توسط رفتار های پلید شیطانی تسخیر شده است . به راحتی از دنیای مرده ها سخن میگویند از حضور روحشان در دنیای ما میگویند این دائم الحرف ها چگونه با مغز کوچکشان حتی مرده های تنها را از انزوا بیرون میکشند ،در حالی که ما از فراقِ از دست رفتگان خواب و خوراک نداریم ، آن تظاهر کنندگان میگویند دلخور نباش آن که رفته است روحش کنار ماست ، با چه گستاخی این حرف هارا میزنید حتی مغز کوچکتان این را هم نمیفهمد که در این دنیا مرگ پایان همه چیز است؟ گاهی از شما به دیوار اتاقم پناه میبرم و با او حرف دل میگویم ، او هیچوقت من را قضاوت نمیکند ،حرفی نمیزند و نگرانی هایم را میفهمد همین که تظاهر به هیچ چیز نمیکند ، خودش برای من سرافرازیست ... اما شما ها، جهنمی هستید که دهانش را گشاد کرده و فریاد میزند عذاب را بر انسان ها ... گاهی احساس میکنم که دیگر هیچ راهی ندارید زیرا خداوند هم از شما متنفر است . اما من ،قهوه ام را مینوشم که درود خدا بر این گیاه باد و رها میشوم از هرچیزی در این دنیای آلوده . هیچ یک از این ها برای من اهمیتی ندارد ، فقط برایم تئاتری خنده آور است؛ به قول هدایت ؛پیش خودم میخندم ، عجب بازیگر خانه ایست ...
غفلت نکن ازم .
نمیدونم، شایدم افتادم.
نزدیک نشو. سؤال نپرس. حرف نزن. نصیحت نکن. حوصلهی هیچی ندارم. عصبانیَم. عصبانی ترین حالتِ ممکن. رفتم توی اون بازه زمانی که هرروز همهچیز، همهی اتفاقا، همهی آدما عصبیم میکنن. همهچیز روی مخمه. پشتِ هم اتفاقای بد میافته و همهچیز داره دست به دستِ هم میده که از لبهی پرتگاه بیفتم.
без подписи
باید بی تو بمن ادامه بدم و عزیزم، این بزرگترین عذابه.
از دست زندگیم عصبانی ام.
باید با ینفر صحبت کنم ینفری که بدونم روز بعدش میمیره .
دیگه برنمیگردم، توبه کردم