tgindex
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ پاسخ🪶 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ پاسخ🪶 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

Статистика
@ansewrreперсидский
Последний пост
5 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
15
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
34
20 постов
Вовлечённость
226,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
16
1/48двое суток
18
1/72трое суток
19

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • без подписи

  • خب این هم تموم شد، امیدوارم نوشته‌های ثانیه آخریِ بنده‌ی حقیر باب میلتون بوده باشه و تونسته باشم تا حدی سرگرمتون کرده باشم این که چندتا داستان آخر هم همه‌ی اسما شده بودن آدرین بخاطر این بود که خواهرم امروز صبح داشت دختر کفشدوزکی میدید و قسم میخورم😭 واقعا هیچ اسمی توی ذهنم نمیومد جز آدرین. به هر حال که اگه جا موندید حتمااا حتما بهم بگید من حواس پرتم یکم الانم که دم امتحانم بود کلا احساس میکنم خوب انجامش ندادم، مطمئن باشید حتما قرار میدم جواب شمارو هم اگه جا موندید. و این که ممنون برای شرکت.

  • без подписи

  • без подписи

  • ‌             🪽  :: https://t.me/snwoik

  • در میان آخرین کوه‌های جهان و نخستین خواب‌های انسان‌ها، روستایی بود که هیچ‌کس نامش را به یاد نمی‌آورد. چون هر کسی که نام آن را می‌شنید، بخشی از خاطراتش را از دست می‌داد. مردم آنجا باور داشتند آسمان سه نگهبان دارد؛ خورشید که همه‌چیز را آشکار می‌کند، ماه که چیزهای پنهان را تماشا می‌کند و ستاره‌ها که آرزوهای مرده‌ی انسان‌ها را در خود نگه می‌دارند. اما هیچ‌کس نمی‌پرسید اگر ستاره‌ها واقعاً آرزوها را نگه می‌دارند، چرا بیشتر آرزوها هرگز به حقیقت نمی‌رسند؟ در همان روستا، پسری به نام ریان(خدا شاهده میخواستم مثل یه تا داستان قبلی بگم آدرین) زندگی می‌کرد که سال‌ها بود صدای مادرش را فراموش کرده بود. او هر شب روی پشت‌بام خانه‌ی سنگی‌اش می‌نشست و به آسمان خیره می‌شد، شاید به این امید که یکی از ستاره‌ها چیزی را که از او گرفته شده بود، پس بدهد. مادربزرگش پیش از مرگ گفته بود: «چیزی که در زمین گم شود، روزی در آسمان پیدا میشود.» اما ریان هیچ‌وقت نفهمید مادربزرگش این را از روی ایمان گفته بود یا از روی ترس. ترس از اینکه بپذیرد بعضی چیزها برای همیشه از بین می‌روند. یک شب، وقتی ماه مثل تکه‌ای استخوان در آسمان آویزان بود، یکی از ستاره‌ها پایین آمد. نورش روی زمین پخش شد و به پرنده‌ای کوچک تبدیل شد؛ پرنده‌ای با بال‌هایی از خاکستر. رِیان پشت سر پرنده راه افتاد. از جنگلی گذشت که درختانش خاطرات فراموش‌شده را به جای میوه آویزان کرده بودند. از میان رودخانه‌ای عبور کرد که هر قطره‌ی آب، چهره‌ی کسی را نشان می‌داد که دیگر زنده نبود. سرانجام به دشتی رسید که در آن خورشید و ماه هم‌زمان در آسمان بودند. نورشان آن‌قدر زیاد بود که هیچ سایه‌ای باقی نمانده بود. وسط دشت، همان آینه‌ی قدیمی ایستاده بود. پرنده گفت: «این آینه حقیقت را نشان می‌دهد.» ریان نگاه کرد، اما چیزی ندید. (اصلا هم از هری پاتر کپی نکردم😭) نه مادرش بود نه گذشته‌اش را دید و نه نه حتی خودش؛ فقط یک سطح خالی دید. «پس خاطرات من کجا هستند؟» پرنده روی شانه‌اش نشست. «جایی نیستند. هیچ‌وقت جایی نبودند. خاطره فقط داستانی است که ذهن برای تحمل نبودن‌ها می‌سازد.» رِیان عقب رفت. نمی‌خواست باور کند تمام شب‌هایی که با امید به آسمان نگاه کرده، تمام دعاهایی که زیر لب گفته، تمام لحظه‌هایی که فکر کرده مادرش هنوز جایی میان ستاره‌ها حضور دارد، فقط تلاشی بوده برای فرار از یک حقیقت ساده. هیچ‌کس برنمی‌گردد، هیچ صدایی از آسمان پایین نمی‌آید و هیچ ستاره‌ای برای انسان‌ها نمی‌درخشد. ستاره‌ها فقط می‌سوزند، همان‌طور که آدم‌ها زندگی می‌کنند؛ بدون اینکه جهان اهمیتی به وجودشان بدهد. آن شب، خورشید طلوع کرد، ماه ناپدید شد و ستاره‌ها یکی‌یکی خاموش شدند. وقتی ریان به روستا برگشت، دیگر چیزی برای جست‌وجو نداشت. فهمیده بود چیزی برای پیدا کردن وجود ندارد. سال‌ها بعد، مردم می‌گفتند هنوز گاهی پسری روی پشت‌بام خانه‌ای قدیمی می‌نشیند و به آسمان نگاه می‌کند. اما این بار نه از روی امید، فقط از روی عادت. او می‌دانست خورشید فردا دوباره طلوع می‌کند، ماه دوباره برمی‌گردد و ستاره‌ها دوباره می‌درخشند؛ نه برای او، نه برای هیچ‌کس. جهان به حرکتش ادامه می‌دهد، حتی وقتی قلبی دیگر توان ادامه دادن ندارد. کیهان نه دشمن انسان است، نه دوست او، فقط سکوت بزرگیست که گاهی در ان صدای دلتنگی یک انسان گم می‌شود.

  • без подписи

  • ‌             🪽  :: مهرسا‌             ‌            ‌

  • در سرزمین لندرلی، افسانه‌ای قدیمی وجود داشت که می‌گفتند چشم‌های هر انسان، دری به سوی حقیقت روح اوست. اما چشم‌های خاندان وِرین چیز دیگری بودند؛ آن‌ها می‌توانستند عشق پنهان و نفرت دفن‌شده‌ی آدم‌ها را ببینند. به همین دلیل، آخرین بازمانده‌ی این خاندان، دختری به نام سلین، از همه پنهان شده بود. چشم‌های او رنگ عجیبی داشتند؛ در تاریکی مانند شب می‌شدند و زیر نور ماه، رگه‌هایی نقره‌ای در آن‌ها ظاهر می‌شد. مردم روستا باور داشتند نگاه او نفرین دارد، زیرا هر کسی که مدت زیادی در چشم‌هایش خیره می‌شد، مجبور می‌شد حقیقت خودش را ببیند. اما سلین از قدرتش متنفر بود. او نمی‌خواست بداند چه کسی واقعا دوستش دارد و چه کسی در قلبش خنجری پنهان کرده است. سال‌ها بعد، شاهزاده‌ای زخمی به نام آدرین(دوباره اسمی به ذهنم نمی‌رسه😭) وارد قلمرو او شد. شاهزاده‌ای که نامش در تمام سرزمین‌ها با جنگ و خونریزی گره خورده بود. مردم او را «شاهزاده‌ی بی‌رحم» می‌نامیدند؛ مردی که برای رسیدن به تاج، همه چیز را از دست داده بود. سلین تصمیم گرفت او را بکشد. اما وقتی برای نخستین بار به چشمانش نگاه کرد، چیزی دید که انتظارش را نداشت. نه خشم بود، نه غرور و نه تاریکی. تنهایی بود. پشت تمام آن سال‌های خشونت، پسری را دید که زمانی باور داشت می‌تواند دنیا را بهتر کند، اما دنیا پیش از او قلبش را شکسته بود. آدرین فهمید دختر حقیقت درونش را دیده است و از این موضوع خشمگین شد. گفت: «از اینکه می‌توانی دروغ‌های دیگران را ببینی خوشحالی؟» سِلین جواب داد: «نه. چون هیچ‌چیز ترسناک‌تر از دیدن چیزی نیست که آدم‌ها خودشان از آن فرار می‌کنند.» با گذشت زمان، چیزی میان آن دو شکل گرفت. چیزی خطرناک‌تر از نفرت و قوی‌تر از ترس. عشقی که هیچ‌کدام نمی‌خواستند قبولش کنند. اما عشق در سرزمین لندرلی همیشه بهایی داشت. جادوی قدیمی خاندان ورین آشکار شد: اگر کسی که صاحب آن چشم‌ها بود عاشق می‌شد، باید یکی از دو نفر نابود می‌شد. یا عشقش، یا خودش. در شب ماه خونین، آدرین به قلعه‌ی سلین بازگشت. اما این بار با ارتشی پشت سرش. سلین او را در تالار سیاه قلعه دید. همان مردی که زمانی زخمی و تنها به او پناه آورده بود، حالا با شمشیر در دست روبه‌رویش ایستاده بود. چشم‌های سلین برای آخرین بار حقیقت را نشان دادند. او دید که آدرین هنوز دوستش دارد. اما در کنار عشق، چیزی دیگر هم بود. تنفر. نه، نه از او. آدرین هیچوقت از سلین بدش نمی‌آمد آن تنفر از خودش بود، آدرین. از اینکه اجازه داده بود تبدیل به همان هیولایی شود که همیشه از آن می‌ترسید. شمشیر پایین آمد، سر سلین زمین خود و بعد با دستان خود شاهزاده به خاک سپرده شد. سال‌ها بعد، وقتی داستان آن دو را تعریف می‌کردند، مردم می‌گفتند بزرگ‌ترین هیولای آن سرزمین نه در جنگل زندگی می‌کرد و نه در تاریکی قلعه‌ها. هیولا همیشه همان نفرتی بود که انسان‌ها در قلب خود پرورش می‌دادند.

  • без подписи

  • ‌             🪽  :: https://t.me/haj090jkkw

  • باران از نیمه‌های شب شروع شده بود؛ همان باران سنگینی که صدای شهر را می‌بلعد و رازها را در کوچه‌های خیس پنهان می‌کند. صبح روز بعد، بازرس الیاس ورد در خانه‌ی قدیمی خانواده‌ی ونتور ایستاده بود؛ خانه‌ای که سال‌ها بود اهالی شهر آن را «خانه‌ی سکوت» می‌نامیدند. دلیل حضور او، قتل صاحب خانه، آقای چارلز ونتور، بود. مردی ثروتمند و منزوی که دشمنان کمی نداشت. در اتاق کار، جسد کنار میز پیدا شده بود. پنجره باز مانده بود، پرده‌ها خیس بودند و روی زمین، رد گل‌آلود کفشی دیده می‌شد. در گوشه‌ی اتاق نیز یک اره برقی قدیمی قرار داشت؛ وسیله‌ای که به نظر می‌رسید قاتل برای ایجاد ترس آن را آنجا گذاشته باشد. الیاس به اره نگاه کرد و گفت: «همه فکر می‌کنند چیزی که بیشتر سروصدا می‌کند، مهم‌ترین سرنخ است. اما معمولا حقیقت در چیزهایی پنهان می‌شود که آرام‌ترند.» چهار مظنون در خانه حضور داشتند. همسر جوان مقتول که می‌گفت از ثروت شوهرش خسته شده بود. برادرش که سال‌ها با چارلز بر سر ارث اختلاف داشت. باغبان پیر خانه که شب حادثه ادعا می‌کرد چیزی نشنیده است. و خدمتکار خانواده که بیست سال در آن خانه زندگی کرده بود. بازرس ساعت‌ها به حرف‌هایشان گوش داد، اما چیزی در داستان‌ها درست نبود. همه درباره‌ی صدای وحشتناک اره برقی صحبت می‌کردند، در حالی که هیچ‌کس نگفته بود چه زمانی آن صدا را شنیده است. الیاس دوباره به اتاق کار برگشت. اره را روشن نکرد، فقط به آن نگاه کرد. سپس لبخند کوچکی زد. «این قتل با خشونت ساخته شده، اما با خشونت انجام نشده.» همه به او خیره شدند. او توضیح داد: «قاتل می‌خواست ما فکر کنیم حادثه‌ای خشن رخ داده است. اره برقی فقط یک نمایش بوده. اگر واقعاً استفاده شده بود، نشانه‌هایی باقی می‌ماند. اما هیچ اثری وجود ندارد.» سپس به باغبان پیر نگاه کرد. «شما تنها کسی بودید که گفتید صدای اره را شنیده‌اید. اما صدای اره‌ای که شما شنیدید، از اتاق کار نبود. از انبار پشتی می‌آمد؛ جایی که شما چند دقیقه قبل از رسیدن پلیس آنجا بودید.» چهره‌ی پیرمرد تغییر کرد. الیاس ادامه داد: «شما می‌دانستید همه از آن اره می‌ترسند. پس آن را روشن کردید تا زمان مرگ را اشتباه نشان دهید. قتل زودتر اتفاق افتاده بود و شما فرصت داشتید صحنه را تغییر دهید.» سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. باغبان سرش را پایین انداخت. او قاتلی بی‌رحم نبود؛ مردی بود که سال‌ها تحقیر شده و خشمش را پنهان کرده بود تا سرانجام در یک لحظه‌ی اشتباه، زندگی خودش و دیگری را نابود کند. ماه‌ها بعد، خانه‌ی ونتور دوباره خالی شد. مردم هنوز درباره‌ی آن شب حرف می‌زدند و از اره برقی ترسناک داستان می‌ساختند. اما بازرس الیاس در دفتر یادداشتش فقط یک جمله نوشت: «بزرگ‌ترین خشونت همیشه در صدای بلند اتفاق نمی‌افتد و گاهی در سکوتی رخ می‌دهد که سال‌ها کسی به آن گوش نداده است.»

  • без подписи

  • ‌             🪽  :: https://t.me/sanada_x

  • در سال‌هایی که هنوز نام پادشاهان را روی پوست آهو می‌نوشتند و زنگ کلیساها با صدای چکش آهنگران در هم می‌آمیخت، افسانه‌ای میان مردم سرزمین آلبریا می‌گشت. می‌گفتند کتابی وجود دارد که هیچ مردی نه آن را نوشته است و نه می‌تواند آن را بخواند. هر صفحه‌اش، درست در لحظه‌ای که خوانده می‌شود، اگر خوانده شود، خود را می‌آفریند و سرنوشت پادشاهی را که صاحبش باشد، دگرگون می‌کند. بسیاری از شوالیه‌ها برای یافتن آن راهی کوه‌ها و جنگل‌های دور شدند، اما هیچ‌کس بازنگشت؛ چون کتاب پیش از آنکه خوانده شود، خواننده‌ی خود را انتخاب می‌کرد. در میان آنان، شوالیه‌ای جوان به نام آدرین(ببخشید خوابم میاد اسم بهتری به ذهنم نرسید😭) نیز عازم سفر شد. نه برای تاج و تخت و نه برای زر. پادشاه پیر در بستر مرگ افتاده بود و میان دو شاهزاده، آتش جنگی خاموش‌نشدنی شعله می‌کشید. آدرین باور داشت اگر کتاب حقیقت داشته باشد، شاید بتواند سرزمین را از خونریزی نجات دهد. از همان روز نخست، سگی خاکستری بی‌صدا به دنبال او افتاد. نه قلاده‌ای داشت و نه نشانی از صاحبش. هر بار که آدرین می‌خواست او را براند، سگ چند قدم دور می‌شد و دوباره، در سکوت، پشت سرش راه می‌افتاد. هفته‌ها بعد، آن دو به صومعه‌ای ویران در دل جنگلی از درختان سرخ رسیدند. زیر محراب شکسته، صندوقی سنگی پنهان بود. درون آن، کتابی قرار داشت با جلدی از چوب بلوط و قفلی که هیچ کلیدی نداشت. آدرین دستش را روی جلد گذاشت. کتاب بی‌آنکه گشوده شود، شروع به ورق خوردن کرد. صفحه‌ها تصویری از آینده را نشان می‌دادند؛ دژهایی در آتش، پرچم‌هایی بر خاک و خودش، زانو‌زده میان میدان نبرد، با شمشیری شکسته در دست. او با ناباوری عقب رفت، اما سگ خاکستری جلو آمد و پنجه‌اش را روی یکی از صفحه‌ها گذاشت. ناگهان تصویر تغییر کرد. آدرین فهمید کتاب آینده را پیش‌گویی نمی‌کند؛ آینده را از روی انتخاب‌های انسان می‌نویسد. وقتی به پایتخت بازگشت، کتاب را به هیچ‌کس نشان نداد. آن را در کتابخانه‌ی سلطنتی، پشت دیواری پنهان کرد که بعدها فراموش شد. سپس میان دو شاهزاده ایستاد و پیش از آنکه نخستین شمشیر از نیام بیرون بیاید، تاج را بر زمین گذاشت و گفت: «پادشاهی که با خون آغاز شود، هرگز با عدالت ادامه نخواهد یافت.» آن روز جنگی رخ نداد. سال‌ها بعد، وقتی آدرین درگذشت، مردم برای یافتن آن کتاب همه‌ی قصر را جست‌وجو کردند، اما چیزی نیافتند. تنها سگی بسیار پیر کنار آرامگاه شوالیه خوابیده بود. با طلوع خورشید، حیوان نیز ناپدید شد؛ انگار هرگز وجود نداشته است. از آن زمان، تاریخ‌نویسان درباره‌ی کتاب اختلاف دارند. بعضی آن را افسانه می‌دانند، بعضی حقیقت. اما در حاشیه‌ی یکی از کهن‌ترین نسخه‌های تاریخ آلبریا، تنها یک جمله نوشته شده است: «هر پادشاهی که کتاب را بجوید، آن را نخواهد یافت؛ اما هر شوالیه‌ای که حقیقت را بجوید، شاید پیش از آنکه بداند، سگ خاکستری را در کنار جاده ببیند.»

  • без подписи

  • ‌             🪽  :: https://t.me/waves_of_a_dream

  • پیران کوهستان هنوز هم می‌گویند روزگاری بر فراز بلندترین قله، درختی می‌رویید که نه برگ داشت و نه میوه. شاخه‌هایش از آذرخش بود و ریشه‌هایش در دل برف‌های همیشگی فرو رفته بود. هر بار که آسمان خشمگین می‌شد، صاعقه به جای آنکه بر زمین فرود آید، روی شاخه‌های آن درخت می‌نشست و تا سپیده‌دم آرام می‌گرفت. می‌گفتند اگر کسی یکی از گل‌های آن درخت را بچیند، زمستان برای همیشه از جهان رخت برمی‌بندد. اما هیچ‌کس جرعت(جرئت؟) بالا رفتن از کوه را نداشت، زیرا نگهبان درخت، گرگی سراپا سفید بود که چشم‌هایش از یخ ساخته شده بودند. او برای حفظ تعادل دنیا از درخت پاسداری می‌کرد. سال‌ها بعد، خشکسالی سختی بر سرزمین افتاد. رودها کم‌جان شدند، چشمه‌ها خوابیدند و باد، دانه‌های گندم را پیش از رسیدن به خاک با خود می‌برد. مردم از هر سو دعا کردند، اما پاسخی نیامد. تنها دخترکی یتیم، کیسه‌ای از قاصدک‌های خشکیده را برداشت و راه کوهستان را در پیش گرفت. مادربزرگش پیش از مرگ گفته بود: «دخترم، قاصدک آرزو را نمی‌برد، راه رسیدن به آرزو را پیدا می‌کند.» دختر سه شب و سه روز از میان برف و سنگ گذشت تا به درخت رسید. گرگ سفید بی‌حرکت روبه‌رویش ایستاد. نه غرشی کرد و نه دندان نشان داد. فقط به قاصدک‌های درون دست دختر خیره شد. دختر یکی از قاصدک‌ها را در باد رها کرد. دانه‌هایش به جای آنکه پراکنده شوند، رو به آسمان رفتند و دور شاخه‌های آذرخش چرخیدند. همان دم، ابرها شکافته شدند و روشن‌ترین آذرخشی که کسی به یاد داشت، بر درخت فرود آمد. همه گمان کردند کوه فرو خواهد ریخت، اما وقتی نور خاموش شد، شاخه‌های درخت دیگر از برق نبودند؛ به هزاران گل سفید بدل شده بودند، چنان سفید که انگار برف تازه شکوفه داده باشد. گرگ آرام کنار رفت. دختر دستش را به سوی گل‌ها نبرد. فقط لبخند زد و گفت: «اگر این درخت برای همه است، نباید چیزی از آن کم شود.» در همان لحظه، گل‌های سفید خودشان از شاخه جدا شدند. باد آن‌ها را به همه‌ی دشت‌ها برد و هر جا گلی بر زمین نشست، چشمه‌ای از دل خاک جوشید. از آن روز، دیگر کسی درخت را ندید. بعضی‌ها می‌گویند هنوز بر فراز همان کوه ایستاده است و تنها برای کسانی آشکار می‌شود که چیزی را نه برای خود، بلکه برای دیگران بخواهند. و از همان زمان است که پیران، وقتی قاصدکی را در باد می‌بینند، زیر لب می‌گویند: «هیچ آرزوی پاکی گم نمی‌شود؛ باد، راه درخت سفید را از یاد نبرده است.»

  • без подписи