Arman Shadivand آرمان شادی وند
СтатистикаArman Shadivand (Armando) https://castbox.fm/va/5735832 instagram http://instagram.com/Armanshadivand http://instagram.com/savedarrehshahr soundcloud http://soundcloud.com/Armanshadivand
- Последний пост
- 20 июл.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 245
- 1/48двое суток
- 280
- 1/72трое суток
- 302
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
ناخن انگشت شستمام را به انگشتان دیگرم فشار دادم تا بدانم که هنوز زندهام. بعد نوک انگشتان پایم را تکان دادم تا مطمئن باشم فلج نشدهام. نفس میکشیدم. بعد، فورا به تو فکر کردم. آنجا که دراز به دراز افتاده بودم. باد میوزید. در جریان رودخانه خللی وارد نشده بود. زمین هم میچرخید. همچنان که آفتاب میتابید. و این تمامِ تصویر تنهایی بود. در قعر آن درّه./ آرمان شادیوند - سقوط. @Armanshadivand
آلبوم جدید آرمان شادیوند در دست ضبط است. به دلیل قطعی احتمالی اینترنت در آینده ممکن است با آماده شدن هر ترک، تمام ترکها به صورت تکی منتشر شوند. آهنگساز و تنظیم کنندهی تمام قطعات آرمان شادیوند و ترانهها اغلب از رئوف دلفی و آرمان شادیوند هستند. ... در مورد روند قضایی پروندههای آرمان، پس از ۹ ماه حبس از ۱۶ ماه حبس پروندهی تبلیغ علیه نظام و .... آزادی او به صورت مشروط است. و در مورد پروندهی اخلال در نظم زندان از طریق ایجاد آشوب و بلوا دیروز با پرداخت جریمه به پایان رسید. @Armanshadivand
این آغاز پایان است
به ضرباتی که وارد میکنی خوشبینباش دشمن، تا دم مرگ حفظ ظاهر میکنه./ 📝 #آرمان_شادی_وند #ایران @Armanshadivand
اندکی صبر❌خشم✅ سحر نزدیک است./ آرمان شادیوند @Armanshadivand
شبیه ما باشید و زمانی که دست برتر را ندارید به بازی ادامه دهید./ آرمان شادیوند @Armanshadivand
یک واژهی آلمانی وجود داره با عنوان زوگزوانگ به معنی «اجبار به حرکت» در شطرنج، به موقعیتی گفته میشه که بهترین حرکت حرکت نکردنه، اما شما باید حرکت کنید چون نوبت حرکت شماست.
وقتی به پایان نزدیک شده باشی حتی اعمالی که سابقا نجاتبخش بودند، برای تو کشنده خواهند شد. هر تقلا، مانند جنبش در باتلاق است. و این خاصیت پایان است./ آرمان شادیوند @Armanshadivand به پایانات سلام کن حرامزاده
آهای حرامزادهها من هنوز زندهام
درست در یأسزا ترین ساعات قهرمانان گمنام خاک هویدا میشوند. آنها میآیند منتظر باشید... هر بحران، فرزندان خود را میآفریند. سرزمین تندبادهای بیخواب سرزمین درختان استوار است. همهچیز در خشم عشق استحاله خواهد شد. آنَکْ همدستان پیدا و پنهان تاریکی خاشاکهای خندهدار تاریخ در نسیمی مُردهاند./ آرمان شادیوند @Armanshadivand
از کاراکاس تا تهرانپارس به یاد عمو مانوک ♥️ ۱۱ سال پیش
آرمان امروز برای یک روز از زندان به مرخصی اعزام شد. و از فردا به بعد به صورت راینیمهباز در زندان خواهد بود.
بالهایم را بریدند. در فصل باورِ پرواز. و من شبیه به دریاچهی یخ زدهای شدم در پستوی جنگلی متروک بی هیچ خاطرهای از غوکی شناور در آغوشام. دیگر چوبخط نمیکشیدم. زوزهی بادهای بیمبدا حواسم را میبرد. و درختان پیر در اطرافم همچون غریبههای غمگین بودند. بالهایم را بریدند. قدرت، همچون ماهی از دستان معصومیت گریخت. و مبدل به فاحشهای در تخت مردان بی مبالات شد. حالا خورشیدِ دوردست به خیالی خاکستری میماند. بادهای بیهویت غم را قطورتر میکنند. و آسمان تماشاگرِ بیطرفیست که تنها در پایان جنگ هورا خواهد کشید./ 📝آرمان شادیوند 📚از کتاب؛ آفلاین زخمی تنها (نوشتههای زندان ۱۴۰۴) @Armanshadivand
پس از گذشت ۱۰ روز از شکستگی پا و دست و دررفتگی انگشت آرمان به مرخصی درمانی اعزام شد.
علیرغم شکستگی مچ پای آرمان شادیوند در زندان، از انتقال او به بهداری ممانعت به عمل آمده است. @Armanshadivand
با درخواست آرمان شادیوند مبنی بر انتقال به زندان سما(پابند الکترونیکی) مخالفت شد. @Armanshadivand
آرمان شادیوند به زندان منتقل شد.
جز نوشتن راهی نداشتم باید فردا راهی زندان میشدم. و این همزمان با یک مشکل دیگر هم بود. که علاج هم آن از کنترل من خارج بود. طبیعتاً غمگین بودم. اما همزمانی مشکلاتِ امروز به گرد پای دردهایم در دوران پیش از سفر بزرگ نمیرسید. توبه نامه را امضا نکردم. درخواست بخشش نکردم. وکیل هم نگرفتم. و از هرکس که پیگیر پرونده بود فرار کردم زیرا همه درخواست امضای توبه نامه داشتند. محال بود آن ننگ را بپذیرم. پشت فرمان غرق در تاریکی جادهی منتهی به مکزیکِ کوچک، سعی کردم به هیچ فکر نکنم. و در اثنای چندین بار طی کردن آن مسیر، سیگار کشیدن را فراموش کرده بودم. روشن کردم اما سیگار هم حال نمیداد. شب در جادهی تاریک، با ماشین به یک شغال نابالغ برخورد کردم. حال بد من تکمیل شد. چند کیلومتر ادامه دادم و دوباره دور زدم تا اگر زخمی شده فکری به حال شغال بکنم. در محل برخورد اثری از او نبود، دو سمت جاده را هم گشتم، رفته بود. آرزو کردم سالم باشد و آرزو کردم تا او ما انسانها را نفرین کند. وقتی به خانه رسیدم تصمیم گرفتم یک روز دیگر صبر کنم. و روز بعد خودم را معرفی کنم. روز بعد هم طی شد و شب حدود ساعت یازده، خودم را در جاده خاکی بلند منتهی به رودخانه میدیدم. معدود مزارع حاشیهی جاده، ساکت و کشاورزان به خانه رفته بودند. آرزو کردم در ساحل رودخانه کسی نباشد. و خوشبختانه و طبق معمول کسی نبود. نیمهی ماه بر فراز تپههای آنسوی رودخانه بود. و انعکاس نورش در رودخانه شبیه به تایملپسی از رفت و آمد خودروها در شبِ یک شهر شلوغ بود. هربار نگاهم به این تودهی نورانی میافتاد یک شهر خیالی در اروپا یا آمریکا به ذهنم میآمد و با خودم میگفتم میتوانستم در این تاریخ آنجا باشم. اما تصمیم نهایی من ماندن شد. کتری به جوش آمد و میتوانستم آخرین کاپوچینوی تابستان چهارصد و چهار را در پاتوق بنوشم. من با شب، حیوانات، ستارهها، و ارواح شریف باستانی تنها بودم. و دیگر نمیخواستم به چیزی فکر کنم./ آرمان شادیوند @Armanshadivand