- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 14
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 11
- 1/48двое суток
- 12
- 1/72трое суток
- 13
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
الان منطقی میشه که چرا معین دلش میخواست به اصفهان برگرده..
شما جماعت خواهر بزرگا زمینو تسخیر کردین.
#چک
#چک
وسط یه جمع غریبه نشستم. این بچه هم با پونزده سال سن داره دیالوگهای ریک، از اون انیمیشن سریالی ریک و مورتی، درمورد عشق و ازدواج رو کپیکاری میکنه؛ چشمهاش رو توی دوتا چشمخانه درشت کرده و تنها خلاقیتش اینه که اول هر جمله از دیالوگها تأکید کنه: ـ به نظر من...…
وسط یه جمع غریبه نشستم. این بچه هم با پونزده سال سن داره دیالوگهای ریک، از اون انیمیشن سریالی ریک و مورتی، درمورد عشق و ازدواج رو کپیکاری میکنه؛ چشمهاش رو توی دوتا چشمخانه درشت کرده و تنها خلاقیتش اینه که اول هر جمله از دیالوگها تأکید کنه: ـ به نظر من... اما با چنان اطمینانی حرف میزنه که شک میکنم نکنه حافظهی من گره و گوریده شده توی هم؟ نهایتاً سرچ میکنم که مطمئن میشم واقعاً دیالوگهای سریاله. اسمش محمده. با خودم فکر میکنم: - حالا شاید دو اسمهاس. مثلا اون یکی گوششو نام گذاشتن به ریک محمد. مثل نازنین زهرا، یا پیتزا ماکارونی یا سیبگلاب، یا.. #توهم
مومومو #تکه
آدمیزاد چیست؟ یک امید کوچک، یک واقعهی خوش، چه زود میتواند از دست و دلش را به زندگی بخواند.. اما وقتی همهاش تودهنی و نومیدی است؛ آدم احساس میکند که مثل تفاله شده، لاشهای، مرداری است که در لجن افتاده. سووشون/ سیمین دانشور. #کتاب
یک تمدن چندین هزار سالهایم با چندین هزار میلیارد خرافات
без подписи
رسیده از میم: #تکه
معنای زندگی باید چیزی بین درد و لذت باشه. نطفهی ما با لذت بسته میشه و با درد به دنیا میایم و عمر کوتاهمون میدون نبرد این دو مفهومه.
زری از روی تخت جم نخورده بود. یوسف پرسید: - مگر خیال خوابیدن نداری؟ و کنار زنش نشست و گفت: - لابد میخواهی دکمههای پشت لباست را باز کنم، معذرت میخواهم یادم نبود. از پشت سر زنش شروع کرد به باز کردن دکمههای لباسش. گفت: - به مکماهون گفتم بله جانم، مردم این شهر شاعر متولد میشوند اما شماها شعرهایشان را کشتهاید. گفتم پهلوان هایشان را اخته کردهاید. حتی امکان مبارزه هم باقی نگذاشتهاید که لااقل حماسهای بگویند و رجزی بخوانند.. گفتم سرزمینی ساختهاند خالی از قهرمان. گفتم شهر را کردهاید عین گورستان.. دست پیش آورد و موهای زنش را نوازش کرد و خواست بناگوشش را ببوسد. زری برگشت و اشکش سرازیر شد. گفت: - هرکاری میخواهند بکنند، اما جنگ را به لانهی من نیاورند. شهر من، مملکت من همین خانه است، اما آنها جنگ را به خانهی من هم میکشانند! سووشون/ سیمین دانشور. #کتاب
(still life) Skull and a forget-me-not (1860) by Vojtech Klimkovič
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи