tgindex
داستانک.آریایی

داستانک.آریایی

Статистика
@aryaeydastanakперсидский
Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
24
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
801
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
196
24 постов
Вовлечённость
24,5%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 24
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
53
1/48двое суток
60
1/72трое суток
65

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 روانشناسی آموزشی آریایی https://t.me/ravanshenacy_aryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال چهارم آریایی 👇👇👇👇👇👇👇 https://t.me/aryaeychaharom 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 گنجینه آرشیو در کلبه هنر 👇👇👇👇👇👇👇 https://t.me/kolbaehonar_aryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 رایانه وفناوری آریایی 👇👇👇👇👇👇👇 https://t.me/aryaeyrayane 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال هفتم آریایی https://t.me/aryaeyhaftom 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال داستانک آریایی: https://t.me/aryaeydastanak 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کتاب های آموزشی آریایی https://t.me/+3Hryx2BFM2hmNTU0 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال ریاضی پنجم آریایی https://t.me/reyazypanjomaryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال تکلیف وبازی های آموزشی آریایی https://t.me/tklif_aryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال هدیه وقرآن‌پنجم آریایی https://t.me/+LZgXUt2TE943ODU0 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال آشپزی آریایی https://t.me/ashpazy_aryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 طرح درس وچک لیست آریایی https://t.me/tarhedarcaryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال دست ورزی آریایی https://t.me/dastvarzy_aryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 آشنایی با بزرگان ودانشمندان  https://t.me/+1CXIL0qrpq0wNDA0 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال پنجم آریایی https://t.me/panjomeariyae 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال ششم آریایی https://t.me/sheshom_aryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥 کانال هشتم آریایی https://t.me/hashtom_aryaey 💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥💥

  • 💥برداشت آزاد... آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم... بچه قورباغه گفت: «من عاشق سر تا پای تو هستم.» کرم گفت: «من هم عاشق سر تا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی...» بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می‌کند. دفعه بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت: «تو زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش دست خودم نبود... من این پاها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمی کنی.» بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی مثل عوض شدن فصل‌ها، دفعه بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه باز تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد: «این دفعه دوم است که زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت: «و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... این دفعه آخر است که می بخشمت.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می‌کند. دفعه بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت. کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» بچه قورباغه گفت: «ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» کرم گفت: «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی. خداحافظ.» کرم از شاخه بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد... آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود... اما علاقه او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت: «ببخشید شما مروارید...» ولی قبل از اینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید و درسته قورتش داد. و حالا قورباغه آنجا منتظر است... ...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند... نمی داند که کجا رفته..

  • 💥دانشمندی که نامش با جبر، الگوریتم و پیشرفت علم درآمیخته است؛ خوارزمی 💥 محمد بن موسی خوارزمی، از بزرگ‌ترین دانشمندان ایرانی، تنها یک ریاضی‌دان نبود؛ او از چهره‌های تأثیرگذار در ریاضیات، نجوم و جغرافیا بود. آثار خوارزمی نقش مهمی در گسترش علم جبر داشت و واژه «الگوریتم» نیز از صورت لاتین‌شده نام او گرفته شده است. میراث علمی او قرن‌ها بر دانش جهان اثر گذاشت و نامش را در تاریخ علم ماندگار کرد. ویژگی‌های برجسته: • از بنیان‌گذاران علم جبر • الهام‌بخش مفهوم الگوریتم • دانشمند برجسته در ریاضیات، نجوم و جغرافیا • چهره‌ای ماندگار در تاریخ علم ایران و جهان 💥کانال داستانک آریایی

  • 〽️ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﻠﯽ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ … ◇ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﺪ ﺗﺎ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﮐﻤﮏ ﺭﺳﺎﻧﻨﺪ … ◇ ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻧﺪ ﺷﺪﺕ ﺁﺏ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﻳﺎﺩ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﺮﺩ … ❗️ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺠﺎﺗﺘﻮﻥ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﻩ ! ﻭ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩ !!! ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺁﻥ ﺩﻭ ﻣﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﮐﻮﺷﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﻴﺎﻳﻨﺪﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺵ ﺗﻮﻥ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩ !!! ❗️ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻭ ﻧﻔﺮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻼﺵ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺟﺮﻳﺎﻥ ﺁﺏ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ . ✿ ﺍﻣﺎ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﺣﺪﺍﮐﺜﺮ ﺗﻮﺍﻧﺶ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ .… ﺑﻴﺮﻭﻧﯽ ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯽ ﺯﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺗﻼﺷﺖ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻫﺴﺖ … ❗️ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺗﻼﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﻻ ﺧﺮﻩ ﺍﺯ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ . ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪ، ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻧﺎ ﺷﻨﻮﺍﺳﺖ . 〽️ دﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ! ﻧﺎﺷﻨﻮﺍ ﺑﺎﺵ ﻭﻗﺘﻰ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻣﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻳﺖ ﻣﻴﮕﻮﻳﻨﺪ ❕ امام علی【ع】 فرمود: نا امیدی، صاحب خود را می کشد.

  • 💥انیمیشن مدیریت مصرف برق وصرفه جویی در انرژی 💥کانال داستانک آریایی

  • اربعین، تنها یک مناسبت نیست؛ میعاد دل‌هایی است که در مسیر عشق و آزادگی، قدم برمی‌دارند و پیام جاودان حضرت اباعبدالله الحسین (ع) را زنده نگه می‌دارند. در این روزهای سرشار از شور حسینی، یاد و نام سیدالشهدا (ع) و یاران وفادارش را گرامی می‌داریم و فرارسیدن اربعین حسینی را به تمامی عاشقان و دلدادگان اهل‌بیت (ع) تسلیت عرض می‌کنیم. 🖤 اربعین حسینی تسلیت باد.

  • 💥 کاروان و مسافرِ تنها 🔸در روزگاران کهن، بازرگانی بود که تمام دارایی خود را در کالاهای گران‌بها بسته‌بندی کرده بود تا به سفری دوردست برود. او در میانه‌ی بیابانی بزرگ، گرفتارِ طوفانی سخت شد. راه گم شد، کاروان از هم پاشید و بازرگان، خسته، تشنه و ناامید، در میان ریگ‌های روانِ بیابان تنها ماند. 🔹خورشید غروب کرد و شبِ سردِ بیابان فرا رسید. بازرگان که دیگر رمقی در تن نداشت، بر زمین افتاد. در حالی که مرگ را به چشم می‌دید، با خود اندیشید: «تمام عمر دویدم و اندوختم، و اکنون در این بیابانِ بی‌کران، حتی کسی نیست که بر تنِ بی جانم نماز بگزارد.» 🔸در همان حالِ احتضار، با قلبی شکسته رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا! من که همه چیزم را در راهِ کسبِ روزی از دست دادم. اگر پایانِ کار من اینجاست، تنها می‌خواهم که در لحظه‌ی آخر، قلبم از امید به تو خالی نباشد.»** 🔹چشمانش را بست و به خوابی عمیق فرو رفت. در عالمِ رویا دید که صدایی به او می‌گوید: «برخیز و به سمتِ طلوعِ خورشید برو.» 🔸وقتی بیدار شد، هوا گرگ‌ومیش بود. نایِ راه رفتن نداشت، اما آن نجوا در دلش امیدی روشن کرده بود. برخاست. گام برداشت. تشنه بود و ناتوان، اما در هر قدم، توکل‌اش را بر خدا محکم‌تر می‌کرد. 🔹ساعتی نگذشته بود که در دوردست، لکه‌ای سبز دید. با هزار امید و ترس به سمت آن رفت. آنجا، چاهِ آبی بود که سال‌ها پیش، کاروانیانِ دیگر آن را حفر کرده بودند و حالا در زیرِ تپه‌ای از شن، نیمه‌پنهان مانده بود. کنارِ چاه، بوته‌ای از گیاهانِ صحرایی روییده بود که میوه‌هایی آبدار داشت. 🔸بازرگانِ تنها، آب نوشید، اندکی استراحت کرد و جانی دوباره گرفت. او فهمید که نه تنها نمرده است، بلکه دقیقاً در جایی که فکر می‌کرد پایانِ زندگی‌اش است، راهِ تازه‌ای برایش گشوده شده است. او با خود گفت: «خداوند در اوجِ بی‌پناهی، از جایی که گمان نمی‌بردم، راه را بر من گشود. پس چرا باید از فردا هراسان باشم؟» 🔹او نه تنها زنده ماند، بلکه با همان اندک توشه‌ای که داشت، دوباره کسب‌وکارش را رونق داد، اما این بار، نه با حرص و ولع، بلکه با قلبی که به روزی‌رسانِ بی‌همتا گره خورده بود. 🔸پس از آن واقعه، بازرگان به شهر و دیار خویش بازگشت. چون مالِ دنیا داشت، بسیاری گمان می‌بردند که او دوباره همان بازرگانِ پیشین است؛ اما او به کلی دگرگون شده بود. 🔹گویند که روزی یکی از دوستانِ قدیمی‌اش که در تجارت زیانِ بسیار کرده بود، نزد او آمد و با ناامیدی گفت: «ای رفیق، کارِ من به آخر رسیده و درهایِ رزق بر من بسته شده است. دگر امیدی نمانده!» 🔸بازرگانِ عارف، لبخندی زد و او را به کناری برد و گفت: «ای دوست، بدان که خداوند برایِ هر کس، چاهی در بیابانِ زندگی‌اش پنهان کرده است. اما آن چاه، تنها زمانی آشکار می‌شود که تو «حرکت» کنی، نه آنکه در جایِ خود بنشینی و زانویِ غم در بغل بگیری. آیا می‌پنداری که آن چشمه در بیابان، برای منِ ناتوان پدیدار شد؟ نه! آن چشمه، همان‌جا بود؛ اما چشمانِ من تا وقتی درِ امید را بر خود بسته بودم، آن را نمی‌دید. 🔹مشکلِ ما این نیست که رزق کجاست؛ مشکلِ ما این است که ما در جستجویِ آن، دیده‌مان به جایِ «مسبب‌الاسباب»، تنها به «اسباب» دوخته شده است.** 🔸از آن روز، بازرگانِ موفق، بخشی از کارِ خویش را به دستگیری از دل‌شکستگان اختصاص داد. او به جایِ دادنِ سکه، به آن‌ها «حکایتِ بیابان» را می‌آموخت و می‌گفت: «اگر امروز نانی نداری، فردا را با توکل آغاز کن. آفتابِ فردا، با نورِ همان امیدی طلوع می‌کند که تو در شبِ ناامیدی در دلت روشن نگاه داشته‌ای.» 🔹و چنین شد که او نه تنها مالِ دنیا، که «سرمایه‌یِ جان» را نیز افزون کرد و در نهایت، آرامشی یافت که هیچ طوفانی قادر نبود آن را از او بستاند. 📝✨امید یک بار برای همیشه نیست، بلکه یک «سبکِ زندگی» است.📝✨

  • 29 июл.13514из sheshom_aryaey

    💥مراحل تولید کاغذ 💥کانال ششم آریایی

  • 💥انیمیشن سفری به درون زمین 💥کانال ششم آریایی

  • 💥کلیپ درس اول علوم 💥مشاهده 💥کانال علوم ابتدایی آریایی

  • 💥در یکی از روزهای کودکی که به دل طبیعت زده بودیم، تصمیم گرفتم با بزرگ‌ترها به کوه‌پیمایی بروم. بعد از انتخاب مسیر، به دنبالشان راه افتادم. از همان پایین، نقطه‌ای را می‌دیدم که مرتفع‌ترین قسمت بود. در این فکر بودم که قرار است برویم به بالاترین نقطه‌ی کوه. بالای بالا. می‌رسم به جایی که بالاتر از آن جایی نیست. خودم را در حالی که به مناظر زیر پایم نگاه می‌کنم تصور می‌کردم. پس از مدتی وقتی آخرین قدم‌ها را برای رسیدن به مرتفع‌ترین نقطه‌ بر می‌داشتم، در یک آن با صحنه‌ی عجیبی رو‌به‌رو شدم. همه‌ی آن تصویرها در یک لحظه فرو ریخت. مقابل من فقط یک دشت وسیع بود که در انتهای آن دامنه‌ی کوهی دیگر به چشم می‌خورد. خیلی حس عجیبی بود. آخرین نقطه‌، ناگهان تبدیل شد به نقطه‌ی شروع، به ابتدای راه. این اتفاق برای شما آشنا نیست؟ در برخورد با یک مسئله، یک رفتار، یک رخداد یا یک دیدگاه، زمانی که فکر می‌کنیم به قله‌ی آگاهی و احاطه رسیده‌ایم، شاید فقط قدم بر قله‌ی خیال خود گذاشته‌ایم. حقیقت اما، در انتهای دشتی وسیع، بر فراز قله‌ای در دوردست، تو را می‌خواند.

  • без подписи

  • #تحلیل_ضرب‌المثل_متنی 💥از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند 💥یعنی به پند و گفته های دیگران گوش فرا نمی دهد. 💥شنونده ای که به نصیحت یا حرف دیگران بی اعتنا کند، گویی که آن‌ها را نمی‌شنود. 💥بی توجهی به حرف‌ها. 👂👂👂👂👂👂👂👂 💥زمانی که از آدم های اطرافمان درخواست‌هایی داریم و انتظار داریم که به آن عمل کنند، با بی توجهی و کم محلی مواجه می‌شویم! در اینجا می گویند طرف از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند. ‌‌‌‌👂👂👂👂👂👂

  • 💥ضرب‌المثل:بادمجان دور قاب چین کردن 💥به کسی می گویند که برای خودنمایی، چاپلوسی دیگران را می کند و کارهایی انجام می دهد که خودش را بیشتر مطرح کند. 📝متملق و چاپلوس و سوء استفاده گر. 📝 مثلا: فلانی در اداره خیلی دور و بر رئیس می پیچد و خود شیرینی می کند. الحق که بادمجان دور قاب چین شرکتمان است! 🍆🍆🍆🍆🍆🍆🍆 ‌‌‌‌

  • 💥📝در بازارِ قدیمی شهر، دو زرگر همسایه‌ی دیوار به دیوار هم بودند. یکی «استاد یعقوب» که پیرمردی بسیار کارکشته بود، اما لرزش دستانش دیگر امانش را بریده بود. دیگری «استاد سهراب» بود که مردی جوان، دقیق و بسیار دوراندیش شناخته می‌شد. یک روز عصر، استاد یعقوب که سخت درگیرِ تصفیه‌ی مقداری خرده‌طلای خالص بود، با عجله به دکان سهراب آمد. دست‌هایش کمی می‌لرزید و عینک ته‌استکانی‌اش روی بینی‌اش جابجا می‌شد. با صدایی بریده‌بریده گفت: «سهراب جان، ترازوی دقیق‌ت را برای لحظه‌ای به من قرض بده. می‌خواهم این خرده‌های طلا را وزن کنم تا حساب و کتابم جور دربیاید.» سهراب که داشت با حوصله روی یک انگشتر ظریف کار می‌کرد، سرش را بالا آورد، نگاهی به دستانِ لرزانِ پیرمرد انداخت و با لبخندی آرام گفت: «استاد یعقوب عزیز، شرمنده‌ام. متأسفم که این را می‌گویم، اما من غربال ندارم!» پیرمرد خشکش زد. اخمی بر پیشانی‌اش نشست و با تعجب گفت: «پسرجان! حواست کجاست؟ من می‌گویم ترازو بده، تو می‌گویی غربال ندارم؟ مگر گوش‌هایت سنگین شده یا فکر کردی من پیر شده‌ام و عقل از سرم پریده؟ می‌پرسم ترازو داری یا نه؟» سهراب دست از کار کشید، از پشت میز بلند شد، دست‌هایش را روی پیشخوان گذاشت و با لحنی بسیار محترمانه و آرام گفت: «استاد، نه گوش‌هایم سنگین است و نه بی‌ادبی می‌کنم. خوب به حرفم گوش کنید: من متوجه شدم شما با این دست‌هایی که اکنون می‌لرزد، می‌خواهید خرده‌های طلا را در کفه ترازو بریزید. می‌دانم که مقداری از این طلاهای ریز، ناخواسته از دستتان رها می‌شود و روی کفِ دکان می‌افتد.» پیرمرد خواست اعتراض کند، اما سهراب ادامه داد: «هنوز تمام نشده. وقتی طلاها ریخت، شما ناچار می‌شوید برای جمع کردنشان جارو بردارید و تمامِ خاک‌روبه‌های کف دکان را جمع کنید. اما در آن خاک‌روبه‌ها، هم غبار و کثیفی هست و هم طلا. آن وقت است که شما پیش من می‌آیید و درخواست «غربال» می‌کنید تا طلاها را از خاک جدا کنید. من چون غربال ندارم، همان اول به شما گفتم که ابزارِ کارِ شما را ندارم تا نه شما را به زحمت بیندازم و نه خودم را شرمنده کنم.» استاد یعقوب برای لحظه‌ای سکوت کرد. به دست‌های لرزانش نگاه کرد، سپس به چهره‌ی مصمم و عاقلِ جوان نگاهی انداخت. خشمش فروکش کرد و لبخندی بر لبانش نشست. فهمید که سهراب، نه تنها در زرگری، بلکه در «هنرِ دیدنِ پایانِ کار»، استادتر از اوست. *** 📝نتیجه‌ی اخلاقی:📝 این داستان به ما یادآوری می‌کند که انسان‌های خردمند، فقط جلوی پایشان را نمی‌بینند. آن‌ها زنجیره‌ای از اتفاقات را پیش‌بینی می‌کنند. همان‌طور که مولانا فرمود: 🔸*هر که اول بنگرد پایان کار*🔸 🔸*اندر آخر، او نگردد شرمسار*🔸 بسیاری از ما در زندگی، بدون اینکه به «غربالِ» نهایی (پیامدهای تصمیماتمان) فکر کنیم، فقط به دنبال «ترازوی» لحظه‌ای (رفع نیاز فوری) هستیم و همین باعث می‌شود در میانه راه، کارمان به گره بخورد.

  • #قصه_کودکانه

  • 💥بعضی آدم‌ها را دیر می‌فهمیم 💥بعضی آدم‌ها را باید از دست بدهی تا بفهمی چه قدر در زندگی‌ات حضور داشته‌اند. وقتی هستند، شبیه عادت‌اند؛ مثل صدای ساعتی که سال‌ها در خانه شنیده‌ای و دیگر متوجهش نمی‌شوی. اما کافی‌ست یک روز نباشند، آن‌وقت تمامِ سکوتِ خانه به شکلِ دردناکی بلند می‌شود. آدم‌ها تا وقتی هستند، کمتر دیده می‌شوند. ما معمولاً ارزشِ چیزها را در نبودن‌شان می‌فهمیم؛ و این، یکی از غمگین‌ترین ویژگی‌های انسان است.😔😔😔😔

  • #داستان_کوتاه 📚 💥تاجر و باغ زیبا مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود . تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت . !اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد … تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟ درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی‌توانم مثل او چنین میوه‌هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس ناراحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم … مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود …! علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم . از آنجایی که بوته‌ی گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی‌توانم گل بدهم. پس از خودم ناامید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم . مرد در ادامه‌ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه‌ای از باغ روییده بود . علت شادابی‌اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می‌کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می‌کرد . بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می‌خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم … دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آن که جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم ‏

  • 💥سرگذشت یک بچه تنبل ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، ﻭﺳﻄﺎﯼ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ. ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ ﻣﯿﺨﻮاﻧﺪﻡ. ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی ﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ می گفت : ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ! ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ! ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی من ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ! ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ. ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ! ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ. ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ. ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ می ﻨﻮﺷﺖ. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟ ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ! ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ. ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ. ﭼﺮﺍ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺩﺭﯾﻎ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ؟ ﺑﻪ ﻭﯾﮋﻩ ﻣﺎ ﭘﺪﺭﺍﻥ، ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ، ﻣﻌﻠﻤﺎﻥ، ﺍﺳﺘﺎﺩﺍﻥ، ﻣﺮﺑﯿﺎﻥ، ﺭﺋﻴﺴﺎﻥ ﻭ...

  • 💥استادی با شاگرد خود از میان جنگلی می گذشت. استاد به شاگرد جوان دستور داد نهال نورسته و تازه بار امده ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و براحتی ان رااز ریشه خارج کرد.پس از چندقدمی که گذشتند٬ به درخت بزرگی رسیدند که شاخه های فراوان داشت .استاد گفت:این درخت راهم از جای بر کن. جوان هرچه کوشید ٬نتوانست.استاد گفت: بدان که تخم زشتی ها مثل کینه ٬حسدو هرگناه دیگر هنگامی که در دل اثر گذاشت٬ مانند ان نهال نورسته است ٬ که براحتی می توانی ریشه ان رادر خود برکنی٬ولی اگر ان را واگذاری٬بزرگ و محکم شودو همچون ان درخت در اعماق جانت ریشه زند.پس هرگز نمی توانی انرا برکنی و ازخود دور سازی.