اطلاع رسانی الف
Статистика- Последний пост
- 24 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
خب دیگه برای یه مدت نامعلوم اینجا تعطیله 😔🚶🏻♂️
شبیه کسایی که بهت آسیب زدن نشو، شبیه کسایی شو که بهت کمک کردن بهتر بشی...
در چشمان تو دریایی از دلنوازی در گلوی تو زخمی از خندههایم تنم به خاطر غم تو لرزان و سست است تویی آنکه مرا به باغی از رویاها بردهای که هر گلی آنجا به یاد تو نواخته میشود. تویی آن که در ذهنم، هر ساعتی آهنگی به یاد تو مینوازد، تو قصه ای هستی که هرگز…
در چشمان تو دریایی از دلنوازی در گلوی تو زخمی از خندههایم تنم به خاطر غم تو لرزان و سست است تویی آنکه مرا به باغی از رویاها بردهای که هر گلی آنجا به یاد تو نواخته میشود. تویی آن که در ذهنم، هر ساعتی آهنگی به یاد تو مینوازد، تو قصه ای هستی که هرگز پایانی ندارد و هر خطی که مینویسم، نام تو در آن نقش میبرد. گویی که جهان بیتو ندارد وطن. قلبم برای تو میتپد به آه، آهنگی که به گوش جهان نمیرسد جز ماه. ~رِسا
چشم ما روشن شد از خاک در میخانه ها ریختند از سرمه گویا رنگ این کاشانه ها سعی بهر راحت همسایگان کردن خوش است بشنود گوش از برای خواب چشم ، افسانه ها بر هم از سرگرمی ما خورد بزم مِی کشان آتشی گشتیم و افتادیم در میخانه ها در شب زلف تو خواب خوش نصیبم کی شود؟…
چشم ما روشن شد از خاک در میخانه ها ریختند از سرمه گویا رنگ این کاشانه ها سعی بهر راحت همسایگان کردن خوش است بشنود گوش از برای خواب چشم ، افسانه ها بر هم از سرگرمی ما خورد بزم مِی کشان آتشی گشتیم و افتادیم در میخانه ها در شب زلف تو خواب خوش نصیبم کی شود؟ خار می روید به پهلویم به سان شانه ها رفت عمرم در غریبی بر بساط روزگار گر چه هم چون مهره ی شطرنج دارم خانه ها بعد مرگم گر خورد افسوس آن سرکش چه سود؟ می گزد انگشت ، شمع از ماتم پروانه ها "غنی کشمیری "
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه…
شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد فريبنده زاد و فريبا بميرد شب مرگ تنها نشيند به موجي رود گوشه اي دور و تنها بميرد در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب كه خود در ميان غزل ها بميرد گروهي بر آنند كاين مرغ شيدا كجا عاشقي كرد ؛ آنجا بميرد شب مرگ از بيم آنجا شتابد كه از مرگ غافل شود تا بميرد من اين نكته گيرم كه باور نكردم نديدم كه قويي به صحرا بميرد چو روزي ز آغوش دريا برآم شبي هم در آغوش دريا بميرد تو دريا ي من بودي آغوش واكن كه ميخواهد اين قوي زيبا بميرد "مهدی حمیدی"
هوا هوای درس نخوندنه ! شاید بپرسی مگه هوا چجوره ؟ باید بگم که اصلا جواب این سوال مهم نیس.🦦
- فارغ از جنسیت، نیازهای عاطفی خود را جدی بگیرید! چند وقت پیش یه مفهوم جالبی دیدم: "خشم سالم". این نوع خشم مثل یه زنگ هشداره. کمک میکنه مرزهات رو مشخص کنی و به دیگران بفهمونی اگر چیزی ناراحتکننده یا ناعادلانه است، نمیتونی نسبت بهش بیتفاوت باشی. خشم سالم…
- فارغ از جنسیت، نیازهای عاطفی خود را جدی بگیرید! چند وقت پیش یه مفهوم جالبی دیدم: "خشم سالم". این نوع خشم مثل یه زنگ هشداره. کمک میکنه مرزهات رو مشخص کنی و به دیگران بفهمونی اگر چیزی ناراحتکننده یا ناعادلانه است، نمیتونی نسبت بهش بیتفاوت باشی. خشم سالم یعنی واکنشی که نه انفجاریه، نه سکوتی نچسب و خفهکننده.حتی اگه اولش کمی تهاجمی به نظر بیاد، اصلش اینه که به قاطعترین و محترمانهترین شکل از حق و نیازت دفاع کنی، بدون اینکه به خودت یا کسی دیگه آسیب بزنی.. خشم سالم مثل یه راهنماست که یادت میاره: تو هم مهمی. حالا ممکنه برات آشنا باشه که گاهی ناخواسته و وسواسگونه حواست به نیازهای دیگرانه، اما توجهی به نیازهای خودت نداری. شاید تمام ذهنت درگیر جهان بیرون باشه، ولی از درون خودت غافل باشی. عده ای ممکنه حتی تمایل داشته باشن خشم سالمشون رو سرکوب کنن، و همیشه بخوان خیلی نایس، مهربون، و مایه آرامش باشن. بهخاطر این باور که "نباید کسی رو ناامید کنم." اما این باورها، هرچقدر هم زیبا(الکی) من از دور هم که نگاه کنم ، در عمل کشنده و فرسایشیاند. چنین افرادی، بر اساس چیزهایی که دیدم و خوندم، حتی بیشتر از بقیه به بیماریهای خودایمنی و التهابی مبتلا میشن. مثل التهاب مفاصل، روماتیسم، لوپوس، خستگی مزمن، درد عضلانی، مشکلات التهابی روده یا معده عصبی....پس چی؟ به جای اینکه همیشه اولویت رو به دیگران بدیم، بیاییم نیازهای خودمون رو جدی بگیریم. نه فقط برای خودمون، بلکه برای اونهایی که واقعنی تو زندگیمون ارزشمندند. چون تنها وقتی حال خودت خوب باشه، میتونی حضور معناداری برای دیگری داشته باشی. و البته اگر کسی رو داریم که واقعاً برامون عزیزه، بیخیال نیازها و احساسات اون هم نشیم و تا فراتر از جایی که باید، غرق کنیم کسی رو که باید ، تو توجه و این حرفا. گاهی ، تمرکز زیاد روی خودمون باعث میشه متوجه نباشیم که عزیزترینهامون هم نیاز به توجه، محبت و شنیده شدن دارن. درواقع یه تعادل میطلبه بین اهمیت دادن به خودمون و مسئول بودن برای کسانی که دوستشون داریم.چون در نهایت، کیفیت رابطهها با توجه و مراقبتی که به خودمون و اونها میکنیم ساخته میشه. پس حواسمون باشه که هم برای خودمون ارزش قائل بشیم و هم برای کسانی که قلبشون کنار ماست.
پاییز اگر زن باشد، زیبا، گیسوان بلند با روبانهای رنگی ، اگر مرد باشد، رهگذر تنهای خیابانی که زن از آن گذر کرده... - کاغذین مرد
امروز روز مرده ! 🙂↔️ اما مرد بودن چیزی نیست که تو یه روز خلاصه بشه ... مرد بودن یعنی چیزی فراتر از سکوت و استواری. اما همیشه لازم نیست همه بارها رو به دوش بکشی، همهچیه همه چی به گردن تو نیست. تو هم حق داری شنیده بشی، درک بشی، و کسی باشه که کنارت بایسته. حق داری که با احترام باهات رفتار بشه، بقیه رفتار درست رو باهات یاد بگیرن ، تنهات نذارن، و حضورت رو همونطور که هستی و دیدن ، قبول کنن. قوی بودن این نیست که ضعفهات رو پنهون کنی، قوی بودن یعنی خودت باشی؛ با تمام خستگیهات، شکستهات، و حتی لحظههایی که فرو میریزی.اما دوباره بلند میشی، این بار نه برای دنیا، که برای خودت، برای قلبت. مرد بودن یعنی شجاعت تغییر، پیشرفت و مواجهه با ترسها. شجاعت این که در برابر چالشها ایستاده بمونی و برای بهترین نسخه از خودت تلاش کنی. مرد بودن یعنی تعادل ؛ یعنی شونهای باشی برای اشکها و خندهها، تکیهگاهی که میفهمه کی باید بجنگه و کی باید آروم بگیره. یعنی برای خودت تکیهگاه باشی و برای شریکت هم پناه. مرد بودن یعنی امن بودن. برای خودت، برای شریکت، برای دنیایی که با هم میسازید. مرد بودن یعنی انسان بودن، کسی که قلبش شجاعترین داراییشه. بیایید امروز رو یادمون باشه ، نه برای قضاوت یا مقایسه، بلکه برای درک و احترام. نه فقط برای مردها، که برای همه ما. چون آخرش، ما کنار کسی ، کنار هم قویتریم. و یادتون باشه: "حد و مرزی نیست اما همیشه کافی هستی، همیشه کافی بودی." این از طرف من ، امیدوارم شایسته باشید، و تبریک های شایسته و درخوری هم دریافت کنید 🫰🏻✨
قسم می خورم این بازار انتخاب پزشکان نیست 🖋فوأد فرقانی_پزشک عمومی هر چند روز یک بار یکی از همکاران پیج زیبایی تاسیس می کند، یکی از فواید بوتاکس می گوید،دیگری با فیلر جادوگری می کند و لب های برجسته تحویل مشتری می دهد،یکی دیگر خطوط خرگوشی را می گیرد و گونه ها را رسیده تر می کنند با خطای یک آرایشگر در تزریق همگی صدایشان در می آید و در بوق و کرنا می کنند که تزریق بوتاکس فقط باید زیر نظر پزشک باشد. 📍مطب های زیباییشان را با قرض و وام زیبا می کنند، برای جذب مشتری بازاریابی می کنند و از قبل و بعد معجزه گری هایشان فیلم و عکس می گذارند. 🧨راستش را بخواهید من این حجم از پزشکِ آرایشگر را نمی توانم هضم کنم،نمی توانم ببینم همکلاسی باهوش من که بهترین نمره ها را می گرفت امروز ۷ سال درس خواندن را بیخیال شده و مدرکش را بایگانی کرده و فقط به چند ساعت آموزش تزریق بوتاکس اکتفا کرده. نمی توانم ببینم رقابت بر سر قبولی تخصص جای خود را به رقابت بر سر تصاحب "مصپورت" داده راستش را بخواهید به آن ها حق می دهم وقتی مردم برای "زیبایی" بیشتر از "بیماری" بها می دهند. حق می دهم وقتی طبابت سراسر مسولیت است و آرایشگری با آرامش گره خورده، حق می دهم وقتی بیمار ها طلبکارند و زیباجو ها مطیع حق می دهم وقتی یک ماه نسخه نویسی از یک ویال بوتاکس کمتر روزی رسان است. حق می دهم وقتی طبیب باید از بیمار دستور بگیرد و آرایشگر خود تصمیم می گیرد چگونه مشتری را بزک دزک کند! اما یقین بدانید سم بوتاکس قاتل بیماران زیادی در آینده است،فیلر شاید بلای جان خانواده من و شما باشد؛ چراکه بزرگترین متخصصانِ فردا،امروز در مطب های زیبایی حبس شده اند،بزرگترین جراحانِ فردا امروز به جای بیستوری کانولا به دست گرفته اند،زبده ترین روانپزشکانِ فردا امروز به جای بررسی جدید ترین الگوریتم ها،لب روسی یاد می گیرند که مشتری بیشتری دارد،حاذق ترین جراحان قلبِ فردا امروز به جای آشنایی با ابزار های جدید جراحی در پی یادگیری روش های لیفت با نخ هستند. من از رونق بازار زیبایی می ترسم؛این مکاره بازار، استعداد های زیادی را به قتل می رساند،مغز های متفکری را خاموش می کند،دستان ماهری را قطع می کند،شیادان زیادی از این بازار استفاده می کنند تا افسار درمان این مملکتِ همیشه بیمار را به دست بگیرند و جان بیماران را مضحکه سهمیه و پارتی و پولشان کنند. من از رونق بازار زیبایی می ترسم،کاش این ترس فراگیر شود،کاش مردم بفهمند و گوش مسولین را بپیچانند پیش از آن که جان عزیزشان در این بازار کاذب بسوزد قسم می خورم این بازار انتخاب پزشکان نیست بلکه اجبار آن هایی است که مهاجرت از سرزمین مادری را تاب نمی آورند @funical
میگفت آدم امن چجوریه؟! گفتم اینجوریه که تو ضعیفترین ورژنت رو بهش نشون میدی و اون تنها دغدغهش این میشه که بهت آسیبی نرسونه...
بنویس که در این خطهی غصبی و جدا مانده از تاریخ خود، زندگی روزمرهمان به قمار با جانمان تبدیل شده است. بنویس که مرهم دلهای خستهمان چاقو و گلوله است و پاسخ عاشقی دخترانمان، سر بریده. راه رسیدن به آرزوهایمان هم که از مسیر گور میگذرد ! و ناموس؟ ابزاری ست برای تخلیه خشم و به کرسی نشاندن غیرتهای زنگزدهای که در مغزهای پوسیده جا خوش کردهاند.(به امید انقراضشان ) دین؟ به ابزاری برای چپاول و غارت بزرگترین داراییمان، یعنی آگاهی و فهم و شعور، بدل شده است. بنویس که خستهایم ... خسته از نبردهای ناجوانمردانه با عقلهایمان، دلهایمان و رویاهایمان. بنویس که حیوان زیاد دیدیم و انسان را کم. دو پا برای حرکت کافی نیست؛ به گمانم باید دو پا قرض بگیریم و چهار نعل به سوی هر مقصدی به جز این ویرانه بتازیم. از ما که گذشت، به همین خاطر از فرزندانمان نیز گذشت. اما رسوایی سکوت ما روزی فراگیر خواهد شد... راستی، هیچ خبری نیست؛ جانم برایتان بگوید که تا چشم کار میکند، امیدی به بهبود هم نیست! "به فرار روزمرگی خود ادامه دهید..." در پایان ، به قول صادق هدایت: "ما در چاهک دنیا داریم زندگی میکنیم." گرانی، محدودیت، اجبار، عقبماندگی،اعتبار ، فرهنگ ، جایگاه ، پزشک، قتلهای ناموسی، تصادف و... تکرار، تکرار و تکرار... #چاهک_دنیا
انقدر از من نپرسین “نیستی، کجا بودی؟”؛ دیروز دانشگاه بودم، امروز دانشگاهم، فردا میرم دانشگاه.
- یک چیزی دربارهی دویدن هست که خیلی معاصره. تو هیچ دورهای آدما انقدر نمیدویدن !
شک مثل ملخ زد به علفزار یقینم دیروز چنان بودم و امروز چنینم انداخته ایمانِ مرا از نفس این بار تیری که تو انداختهای بر دل و دینم هرچند که از پیکر یک کهنهدرختیم تو سبزترین شاخه و من زردترینم افراشتهای قد جلوی قامتم اما در جامهای از ترس نشستی به کمینم من مزرعهای داشتم و بذر امیدی درحسرت باران تو خشکید زمینم حالا که تو برخاستهای از لب این بام کو پنجرهای تا به تماشا بنشینم دیروز شکستم همهی آینهها را امروز همینم که همینم که همینم... -پوریا_شیرانی