آوای دلفان
описание
نوشته ها و مطالب تخصصیِ جامعه شناسیِ یک معلم ، دکترای جامعهشناسی (گرایش مسائل اجتماعی ایران) ، بررسی کتب درسی جامعه شناسی متوسطه دوم به همراه درسنامه ها و دل نوشته هایش @zahran2404
102
подписчиков
Охват к подписчикам
19,6%
ERR
Реакции к просмотрам
3,11%
41 на 40 постов
Пересылки к просмотрам
0,83%
11
Постов в день
1,1
всего 40
Где отзываются чаще
доля реакций к просмотрам- 14 авг.без подписи40,00%
- 11 авг.آنجا که دلت آرام گرفت، مقصد است... عطار نیشابوری https://t.me/avayedelfan130,77%
- 11 авг.« این رفتار، ساده تر از آن است که بپنداریم » نمکدانها و ظرف های ترک خورده زهرا نجاتی * اینها همان کسانی اند که با پول همان سفرهای که از آن بیزارند، بزرگ شده اند . نمکدان شکستن، اعلام استقلال واهیست از وابستگی اجتناب ناپذیر. یعنی من الان جای دیگری ام، من دیگر از آن شما نیستم، اما این دیگری هیچ وقت نمیپذیرد که آن نمکدان، تنها گذرنامه ورودش به همین جایگاه فعلی بوده. * این پدیده را در همه لایه های جامعه می توان دید ؛ دانشجویی که حالا لهجه مادری را مسخره می کند، مدیر تازه به دوران رسیده ای که دیروز خودش صف نان بود و امروز از صف کشیدن بیزار است، روشنفکری که کتاب اولین معلم خود را در انباری فراموشی می گذارد. * تلخ ترین بخش ماجرا، نه در شکستن نمکدان، که در نگاه صاحب خانه ایست که سکوت کرده. او، آن پیرمرد پشت میز می داند که این غرور کاذب، ریشه در خجالت عمیقی دارد، خجالت از دست های ترک خورده پدر، از سفره ساده کودکی، از بوی نان تنوری. اما او سکوت می کند، نه از سر ضعف، که از سر دردی کهنه . می داند این بچه، هنوز نفهمیده که نمک را نباید از ظرف کسی گرفت و سپس ظرف را شکست، چون نمک، مزه اش روی زبان میماند، حتی اگر ظرف، خرد شود زیر پا. و آن برادر بزرگ، همان که نان داد و حالا مشت می خورد، باز هم سکوت می کند ؛ چون یادش است که روزی، خودش هم می توانست مشت بزند، اما نان را برگزید. * این بازی پایان ناپذیر ؛ من دیگر آن نیستم . در واقع معامله ای با خویشتن خویش است، فروختن حافظه جمعی به بهای لحظه ای از پذیرش سطحی. اما تاریخ، همیشه تقاص نمکدان شکنان را پس می گیرد، وقتی روزی خودشان پشت میز دیگری بنشینند و ببینند که کسی با همان بی اعتنایی، ظرف نمک شان را می شکند. متن کامل یادداشت را در صدای معلم و در لینک زیر مطالعه فرمایید : https://sedayemoallem.ir/یادداشت/item/27113-/نمکدانها-و-ظرف-های-ترک-خورده https://t.me/joinchat/AAAAADu4dHJZbt42l9eLGw23,08%
- 6 авг. هرموقع ناامید شدی پاشو واسه خودت یه چایی درست کن و این شعر طبیب اصفهانی رو بخون : گویند که هر تیره شبی را سحری هست... https://t.me/avayedelfan121,74%
- 5 авг.براتون آرزو میکنم سرنوشتتون به آدمی گره بخوره که باعث میشه خودتونو بیشتر دوست داشته باشید ♥️✨ https://t.me/avayedelfan118,75%
- 7 авг.یک نظر پیر به از صد چله گر نظر پیر بود بر فقیر مست شود نعره کشد همچو شیر https://t.me/avayedelfan112,50%
- 5 авг.نمکدانها و ظرفهای ترک خورده پشت هر میز ناهارخوری شلوغ، همیشه یکی هست که نمک را میگیرد، روی غذایش میپاشد، بعد یک نگاه به نمکدان سفالی می اندازد و با بی اعتنایی تمام، میگذاردش لبه میز. انگار نه این ظرف کوچک، مایه تمام مزه سفره اش بوده، نه دستهای پینه بسته ای آن را از تنور روزگار درآورده اند. اما این یکی، فقط نمکدان را نمی شکند، با هر لقمه، خاطره دست پینه بسته ای را هم گاز میزند. این رفتار، ساده تر از آن است که بپنداریم. اینها همان کسانی اند که با پول همان سفرهای که از آن بیزارند، بزرگ شده اند. نمکدان شکستن، اعلام استقلال واهیست از وابستگی اجتناب ناپذیر. یعنی من الان جای دیگری ام، من دیگر از آن شما نیستم، اما این دیگری هیچوقت نمیپذیرد که آن نمکدان، تنها گذرنامه ورودش به همین جایگاه فعلی بوده. این پدیده را در همه لایه های جامعه میتوان دید، دانشجویی که حالا لهجه مادری را مسخره میکند، مدیر تازه به دوران رسیده ای که دیروز خودش صف نان بود و امروز از صف کشیدن بیزار است، روشنفکری که کتاب اولین معلم خود را در انباری فراموشی میگذارد. و تلخ تر از همه، بچه یتیمی که برادر بزرگش او را نان داد، و امروز، با همان مشتی که روزی قرص نان را برایش خرد می کرد، بر دهان برادر میکوبد، انگار نه آن نان، نه آن شبهای گرسنه، نه آن دستهای لرزان، هیچکدام را به یاد نمیآورد. انگار نفی خاستگاه، ارزانترین بهای پذیرفته شدن در جمع تازه است. اما آن جمع، هرگز آنها را از ته دل نمیپذیرد؛ فقط گاهی، برای رفع ملال خود، نگاهشان میکند که چطور با غیرت، داشتند ظرف سفالی خودشان را خرد میکردند. چون میدانند که این تازهواردان، همیشه بوی نان داغ سفرهی دیگران را بر تن دارند، هرچقدر هم عطر گرانقیمت بپاشند، و این بو، هرگز از مشام اهل آن جمع پاک نمیشود. آنها را سر سفرهی خود مینشانند، اما نه به پای یک همسفره، که به پای یک سرگرمی زودگذر، تا روزی که خودشان، با همان بیاعتنایی، از سر میز بلند شوند و بروند، و جایشان را به تازهوارد دیگری بدهند که دارد با غیرت، ظرف سفالی خود را خرد میکند. تلخترین بخش ماجرا، نه در شکستن نمکدان، که در نگاه صاحب خانه ایست که سکوت کرده. او، آن پیرمرد پشت میز، میداند که این غرور کاذب، ریشه در خجالت عمیقی دارد، خجالت از دستهای ترک خورده پدر، از سفره ساده کودکی، از بوی نان تنوری. اما او سکوت میکند، نه از سر ضعف، که از سر دردی کهنه، میداند این بچه، هنوز نفهمیده که نمک را نباید از ظرف کسی گرفت و سپس ظرف را شکست، چون نمک، مزه اش روی زبان میماند، حتی اگر ظرف، خرد شود زیر پا. و آن برادر بزرگ، همانکه نان داد و حالا مشت میخورد، باز هم سکوت میکند، چون یادش است که روزی، خودش هم میتوانست مشت بزند، اما نان را برگزید. این بازی پایان ناپذیر ،من دیگر آن نیستم، در واقع معامله ای با خویشتن خویش است، فروختن حافظه جمعی به بهای لحظه ای از پذیرش سطحی. اما تاریخ، همیشه تقاص نمکدان شکنان را پس میگیرد، وقتی روزی، خودشان، پشت میز دیگری بنشینند و ببینند که کسی، با همان بی اعتنایی، ظرف نمکشان را میشکند. یا بدتر، وقتی همان برادر زخم خورده، روزی از برابرشان بلند شود و برود، و آنگاه بفهمند که مشت، هرگز جانشین نانی نمیشود که دیگر نیست. آن وقت است که میفهمند نمک، هرگز از مزه نمیافتد، فقط ظرفها عوض میشوند، و دستها، همچنان پینه میبندند. ... و سفره، همچنان پهن است، با همه ترک های روی ظرفهایش. ✍ زهرا نجاتی https://t.me/avayedelfan112,50%
- 7 июн.без подписи12,50%
- 6 авг.مولانا : آدمى چگونه آرام مى شود؟ شمس تبريزى : وقتى ديگر از رفتن آدم ها نمى ترسد. مولانا : و اگر تنها بماند؟ شمس تبريزى : كسى كه خودش را پیدا كند، هيچ وقت تنها نيست. https://t.me/avayedelfan112,00%
- 5 авг.без подписи11,76%
- 7 авг.خوش آن ساعت: نشیند دوست با دوست که ساکن گردد آشوب رقیبان سعدی https://t.me/avayedelfan19,68%
- 7 авг.داستان نزاع چهار نفر بر سر خرید انگور روزی چهار نفر که هر یک به زبانی متفاوت سخن میگفتند، همراه یکدیگر بودند. شخصی یک درهم به آنان داد تا با آن چیزی بخرند و بخورند. مرد فارسیزبان گفت: «بیایید با این پول انگور بخریم.» مرد عربزبان که معنای سخن او را نمیدانست، پاسخ داد: «من انگور نمیخواهم؛ من *عنب* میخواهم.» مرد رومی نیز گفت: «نه انگور میخواهم و نه عنب؛ من فقط *استافیل* میخواهم.» در همین هنگام مرد ترکزبان گفت: «این بحثها را کنار بگذارید؛ نه انگور میخواهم، نه عنب و نه استافیل. بیایید *اوزوم* بخریم و بخوریم.» هر یک گمان میکرد دیگری چیزی متفاوت میخواهد و همین ناآگاهی سبب اختلاف و مشاجره میان آنان شده بود. سرانجام حکیمی که به هر چهار زبان آشنایی داشت، به میان آنان آمد و توضیح داد که همه یک چیز را میخواهند، اما آن را با نامهای گوناگون بیان میکنند. «انگور»، «عنب»، «استافیل» و «اوزوم» همگی نام یک میوهاند. با روشن شدن حقیقت، اختلاف آنان از میان رفت و دریافتند که نزاعشان تنها بر سر الفاظ بوده است، نه بر سر معنا. مولانا در این حکایت به زیبایی نشان میدهد که بسیاری از اختلافات میان انسانها ریشه در تفاوت واژهها و شیوه بیان دارد، نه در تفاوت مقصود و حقیقت. مولانا در این حکایت، فراتر از یک اختلاف ساده بر سر نام یک میوه، به یکی از عمیقترین مسائل زندگی انسان اشاره میکند. چهار نفر داستان، نماد انسانهایی هستند که در ظاهر با یکدیگر اختلاف دارند، اما در حقیقت همگی در جستوجوی یک مقصد واحدند. انسانها غالباً به الفاظ، اصطلاحات و صورتها دل میبندند و از معنای مشترک و باطن واحد غافل میشوند. به همین دلیل، نزاع و جدایی پدید میآید. پشت اختلاف نامها، یک حقیقت مشترک نهفته است و به همین سبب میتواند میان مردم صلح و تفاهم برقرار کند. بسیاری از اختلافات خانوادگی، اختلاف بر سر کلمات است نه خواستهها گاهی زن و شوهر بر سر موضوعی بحث میکنند؛ یکی میگوید «من احترام میخواهم» و دیگری میگوید «من محبت میخواهم». اما اگر عمیقتر نگاه کنیم، هر دو در واقع به دنبال دیدهشدن، ارزشمندی و امنیت عاطفی هستند. آنها مانند همان چهار نفر، یک حقیقت را با واژههای متفاوت بیان میکنند. https://eitaa.com/avaydelfan https://t.me/avayedelfan18,70%