از نگاه من.
Статистикаمن در عجبم ز میفروشان کایشان به زآنچه فروشند چه خواهند خرید؟ خیام "اینجا محلی برای به اشتراک گذاری عکس های من است" گاهنوشتههای من : 🏷 @azmasirman صندوق دریافت: 📥 @Masirman_bot (در این بات پیامرسان، ایدی شما برای من نشان داده میشود)
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 35
- 1/48двое суток
- 40
- 1/72трое суток
- 43
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
من در برکهی اندوهم آنقدر زیبا شنا میکنم که هیچکس به فکر نجاتم نمیافتد سیاوش یزدان دوست
این قدر اگر معطلِ پرسش نمی شدم شاید قطار عشق مرا جا نمی گذاشت ... فاضل نظری
آه که میکشی یعنی رویاهایت هنوز جان دارند.
غروب است با آن که میترسم با آنکه سخت مضطربم، باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد. سید_علی صالحی
بر فرورفتگی های این سنگ دست بکش و قرن ها عبور رودخانه را حس کن سنگ ها سخت عاشق می شوند اما فراموش نمی کنند گروس عبدالملکیان
در پارک به جز درخت هیچ کس نیست روی تمام نیمکت های خالی می نشینیم تا پارک از تنهایی رنج نبرد دلم گرفته یاد تنهایی اتاق خودمان می افتم و از خودم خواهش می کنم به خانه بازگردد محمدعلی بهمنی
تنها زندگی میکنی اکلیما؟ - نه، یادِ کسی با من است. چه کسی میتواند تنها زندگی کند!! از کتابِ کولی کنار آتش
فصل زمستان بود حرف درخت پیر توی گلویش ماند اما تحمل کرد فصل بهار آمد حرف درخت پیر تا شاخه ها گل کرد مریم زندی
آیا بوسه و شعر را زیستهای؟ پس مرگ ؛ چیزی از تو نخواهد گرفت. یانیس ریتسوس
از امروز، گذاشتن پست در اینجا رو دوباره شروع میکنم. این کانال فلسفه و هدف خاصی نداره. تمام عکس های اینجا رو یک زمانی خودم گرفتم، و متناسب با هر تصویر شعر یا متنی که خوندم و دوست داشتم رو اضافه میکنم.
با درودی به خانه میآیی و با بدرودی خانه را ترک میگویی. ای سازنده! لحظهی عمر من به جز فاصلهی میان این درود و بدرود نیست... احمد شاملو
پرنده نیستم اما از قفس بدم میآید. دلم میخواهد آفتاب که سر میزند پرندگان همه از شادی بال در بیاورند و مرا هم که خواب صبحگاهیام بیشک در بسته وُ تکراری است بیدار کنند. پرندهی قفسنشین نه با طلوع آفتاب شاد میشود نه از غروب آن، دلگیر. عباس صفاری
نگرانم مثل نهالی که در جادهی منتهی به کارخانه چوب روئيده است. زهرا صادق زاده
مهمانی تمام شده اما مهمانان همچنان در حیاط ایستاده اند هیچ کس دوست ندارد به تنهایی اش برگردد رسول یونان
دست های هم را گرفته بودیم تو در شب قدم می زدی من در تاریکی گروس عبدالملکیان
دوستان واقعی کم اند خوش به حال دانه های برف در فراز در فرود با هم اند مریم اسلامی
رد پایم را برایت به ارث می گذارم اما دخترم تو راه خودت را برو! حمیدرضا شکارسری
یک ماهی کوچک تقلا می کند در تور نه قایقی پیداست نه مرد ماهیگیر. غوغای مرغان می رسد از دور سید علی میرافضلی
دانه ای توی قلب کوه گیر کرده بود داد زد هیچ کس به داد من نمی رسد؟ کوه گفت: می رسد می رسد مریم زندی