از مسیر من.
Статистикаمن بنده آن دمم که ساقی گوید: «یک جام دگر بگیر» و من نتوانم ... خیام وبلاگ من: 🌐 www.mkhavari.ir از نگاه من : 📷 @aznegahmann
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Блоги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 658
- 1/48двое суток
- 754
- 1/72трое суток
- 813
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وقتی انسان آموخت که چگونه با رنجهایش تنها بماند؛ آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد ... آلبر کامو پ.ن: تصویر احیای ناموفق نوزاد یک روزه پس از تعویض خون یا اصطلاحاً Exchange . فکر میکنم پزشکی، مصداق خوبی برای این نقل قول کامو باشد. چرا که همیشه "ندانستن" هایت از "دانستن" هایت بیشتر است و این موضوع بیشتر از اینکه به دانش و مهارت ربط داشته باشد، به نوع و تنوع مواجهه با "رنج هایت" مرتبط است.
هیچ شکی نیست که همه ما روزی خواهیم مرد. اما شاید مهمترین چیز آن باشد که، زمان مرگ در چه ارتفاعی از رویاهایمان هستیم. پ.ن: به یاد نریمال پورجا، اسطوره فقید و فراموشنشدنی کوهنوردی که در ۴۳ سالگی در حادثه BroadPeak در بهمن گرفتار، و برای همیشه در کوهستان، جایی که به آن تعلق داشت و عاشقش بود، جاودانه شد.
روز گذشته زمین یکی از بزرگترین مردانش رو از دست داد کسی که بسیاری از محدودیتهای دنیای کوهنوردی را شکست و برای بسیاری الگو بود. وقتی که گفت میخواهد تمام ۱۴ قله ۸۰۰۰ متری جهان را صعود کند، همه فقط یک جمله گفتند: «این کار غیر ممکن است» اما او فقط در ۱۸۹ روز این کار را انجام داد و اسم عملیات خودش را گذاشت: «ماموریت ممکن» جهان هیچوقت آن جمله معروف تو فراموش نمیکند: "Giving up is not in the blood, sir" نیرمال پورجا به شرباهای سرزمیش که همیشه در سایه بودند و بی نام، اعتماد به نفس داد و برای مردم نپال تا ابد یک قهرمان خواهد بود. و زندگینامه او تا سالیان سال، نقشه راه انسان های مستعدی خواهد بود که زمان شروع تنها یک چیز داشتند: رویایی ورای ممکن.
میدونم این مدت کمتر درباره پزشکی و دنیای همیشه جالب و جذاب و مملو از نکته هاش نوشتم و صحبت کردم، به مرور و در آینده این روال تغییر میکنه و حالا که من هم در آستانه فارغ التخصیلی از دوره پزکشی عمومی ام هستم، سعی می کنم بیشتر از این سالها و تجربیاتم بگم و بنویسم. اما دیروز خطر ناراحت کنده ای در دنیای ورزش و کوهنوردی رخ داد که حیفم اومد اینجا حداقل بهش پرداخته نشه
در پارک به جز درخت هیچ کس نیست روی تمام نیمکت های خالی می نشینیم تا پارک از تنهایی رنج نبرد دلم گرفته یاد تنهایی اتاق خودمان می افتم و از خودم خواهش می کنم به خانه بازگردد محمدعلی بهمنی
رسانههای اجتماعی اصرار خاصی بر این دارن که کاربران، یک هویت مشخص داشته باشن و یا اگر تفاوتی وجود داره، این تفاوت باید خیلی کم باشه. پاداش و دیده شدن در این رسانه ها هم به کسی میرسه که برای اون رسانه معلوم باشه این آدم دقیقاً کار و هویتش چیه؟ اما اینجا یکی از معضلات بزرگ روانشناختی خودش رو نشون میده: «اگر من مطمئن نباشم کی هستم، چی؟» خیلی از کاربرا همیشه نمیخوان خودشون باشن و این کاملاً طبیعیه. آدما دوست دارن بتونن توی رسانههای اجتماعی، شخصِ متفاوتی باشن یا دستکم جنبهای متفاوت از خودشون رو نشون بدن. هویت آدم ها لزوماً چیزی کاملاً شخصی و ثابت نیست، بلکه بسته به ساختار اجتماعیای که فرد توش قرار میگیره، تغییر میکنه. بنابراین، هویت در فضای آنلاین نسبت به فضای آفلاین و حتی بین سرویسهای مختلف رسانههای اجتماعی، به شکلهای متفاوتی ابراز میشه. به همین دلیل هست که خیلی اوقات، ما اتفاقاً تلاش میکنیم خود واقعیمون باشیم - کسی که همزمان پزشک، مکانیک یا نقاشعه ولی آشپزی، ورزش و باغبانی رو هم دوست داره - و رسانه های اجتماعی، این رو نمیپذیرند.
چرا کتابخانه رفتن را دوست دارم مثل خیلی از آدم ها، برای من هم مطالعه کردن در خلوتی اتاق و روی میز مطالعهی خودم کارایی و بهرهوری بالاتری داره. اما بر شاید خلاف تصور، زمانهایی که ددلاینی برای انجام کاری ندارم یا امتحانی در پیش نیست و نیازی به تمرکز صددرصدی ندارم، رفتن و نشستن توی کتابخونه رو خیلی بیشتر از خونه بودن دوست دارم. شاید این تصمیم چندان منطقی نباشه، مخصوصاً برای من که عملاً در گرمترین نقطهی جهان زندگی میکنم و ظهرها که از بیمارستان یا خونه به سمت کتابخونه راه میافتم، حتی وقتی توی ماشین هستم کاملاً خیس میشم. همیشه هم به کتابخونهی عمومی شهر میرم، نه کتابخونهی دانشگاه یا بیمارستان، و همیشه تنها میرم. زندگی کتابخونهای چند نکتهی خاص و جالب داره: 1. به غیر از حس نوستالژی که کتابخونه های عمومی دارن که همیشه دوستش داشتم، وقتی میبینم در یک محل هرکسی با دغدغه و مشغلهی متفاوتی حاضره؛ از استاد دانشگاه تا منِ دانشجوی پزشکی، تا بچههای دبیرستانی و کنکوری، تا آدمهایی که سنی ازشون گذشته و فقط میان که وقتشون رو بگذرونن؛ حس میکنم در بین آدم هایی با دنیای ذهنی متفاوت و در بطن زندگی هستم. اینکه اونجا شلوغ باشه و من وسط اون شلوغی، جریان زندگی و مطالعهی بقیه رو ببینم، یکی از چیزهایی هست که بهم انگیزه میده که مثل همهی کسایی که اونجا هستند، من هم تفکرات و برنامه هایی دارم و براشون تلاش میکنم. برای همین وقتهایی که کتابخونه خلوت باشه و بهجز خودم کسی نباشه، معمولاً زودتر برمیگردم خونه. 2. دلیل دیگهای که اخیراً بهش پی بردم این هست که وقتی مدت طولانی به کتابخونه بری و مطالعهی بقیه رو ببینی، کمکم متوجه میشی که سبک مطالعهی تو با بقیه چقدر فرق داره. هرکسی اونجا یک جور خاص مطالعه میکنه؛ مثلاً من همیشه با لپتاپ مطالعه میکنم، یکی با جزوه، یکی با موبایل، یکی کتاب جلوش میذاره و بقیه هم به سبک خودشون. این خودش یک تلنگره که بدونم سبک مطالعهی من لزوماً درستترین نیست و نباید همیشه کارها رو به همین شکل که فکر میکنم درسته انجام بدم؛ بارها شده با خودم گفتم «آخه مگه میشه صرفاً با کتاب خوندن و علامتزدن چیزی یاد گرفت؟» و به سبک مطالعهی بقیه ایراد گرفتم؛ بعد به این فکر افتادم که شاید اونها هم دربارهی سبک من همین فکر رو دارن. اینجا بودن بهم یک بار دیگه یادآوری میکنه که چیزی به اسم «سبک یادگیری» وجود نداره، و برای یک یادگیری عمیق نباید به یک روش اکتفا کرد. 3. در آخر، دلیل دیگه ای که کتابخونه رو دوست دارم بچههایی هستند که هر روز میان اینجا و کتاب امانت میگیرن. با دیدن اونها یاد خودم در گذشته میافتم که برای این کار چقدر ذوق و شوق داشتم. دیدن اونها به آینده امیدوارم میکنه؛ به اینکه بعد از من کسانی هستند که بهتر و دقیقتر مسیر یادگرفتن رو دنبال کنن و با تلاش برای هدفهای بزرگی که در سر دارن، نهال آیندهای بهتر از امروز رو بکارن. مطمئنم و هیچ شک و تردیدی ندارم که آیندهی کشور از دل همین کودکانی ساخته میشه که امروز کتاب به دست میگیرن و برای بهتر فهمیدن دنیا و تغییر به مکانی بهتر، کنجکاوند.
видео или голосовое, без подписи
بین هجوم این همه تصویر رنگرنگ تنها نگاه توست که در قاب میزنم حسین منزوی پ.ن: تمام این بیست و چند سال زندگی ام در اینجا بودهام. در جنوب. و خاطرات کودکیام با نخل و صدر و آفتاب داغ تابستان اینجا گره خورده است. امروز بعد از عمری زندگی در اینجا، میتوانم این را بگویم که مردمان این سرزمین یک ویژگی مشترک دارند: فرق ندارد سیل باشد یا زلزله یا آتش یا گلوله. آنها همیشه می مانند. و در حالی که زخم بر تن دارند، در غم ها و شکستن ها، دوباره میایستند و ادامه میدهند. " ای وطنِ من، گویی تو خودِ غربتی و گویی در قلبِ من به دنبال وطنی میگردی تا پناهت دهد. من و تو، هر دو، بیوطن ماندهایم، ای وطن من."
فایل بالا رو بهار امسال، وقتی اینترن بخش کودکان بودم درست کردم. گفتم شاید به کار همکاران اینترن یا پزشک طرح هم بیاد، برای همین اینجا هم گذاشتم. امیدوارم که مفید باشه.
🔅 دستورات شایع بستری اورژانس اطفال 💠 محسن خاوری، اینترن بیمارستان گنجویان دزفول #اینترنی #اطفال 📫 تلگرام: @azmasirman
امروز داخل اورژانس، یکی از اینترن ها وقتی که دید بالا سر اینترن کشیکمون و بیمار هاش دارم جِلز و وِلز میکنم و از این ور به اون ور میپرم، گفت: «حالا ببینیم داخل اینترنی هم همینطوری». نمیدونم تا دو سال دیگه چی اتفاقاتی میوفته و من و اون کجاییم. حتی نمیدونم…
کی گفته که ناراحتی و غم چیزهای بدی هستند؟ چه موتور محرک قویتری برای «نوشتن» بجز این دو سراغ دارید؟ بقول بوکوفسکی: «وقتی همهچیز خوب است و خوشحالی، نوشتن کاری احمقانهست. اما وقتی غم میآید، وقتی همهچیز فرو ریخته و تنها ماندهای، آن موقعاست که میبینی چگونه کلمات اعجاز خودشان را نشان میدهند.»
جالبه بدونید که روانشناسهای اقتصاد رفتاری متوجه شدن که ۵۰ درصدِ خاطرات ما، بعد از یک مدت کوتاه، به تصویری که ما از اون خاطره دوست داشتیم تغییر پیدا میکنن و این درصد، بعد از گذشت یک سال، تقریباً به ۱۰۰% میرسه. برای همین، وقتی دوستتون داره از خاطراتش براتون میگه، بهجای اینکه فکر کنید داره راست میگه یا دروغ، فقط بهش لبخند بزنید و تشویقش کنید. 😄😊
فرار از دید بلند مدت یه موضوعی که این روزها خیلی ذهنم رو درگیر کرده و با یکی از دوستانم دربارهش صحبت میکردم، تفاوت عمیق بین دیدگاهی هست که کتاب ها و انسانهای فرهیخته سعی دارن به ما یاد بدن، با چیزی که در محیط کار و جامعه تجربه میکنم. از یک طرف ذهنیت «یادگیری مادامالعمر» مدام بر اهمیت دید بلندمدت تأکید میکنه؛ اینکه آدمها حاضر باشن هزینههایی رو در کوتاهمدت بپردازن تا در بلندمدت به نتایج ارزشمندتری برسن. و از طرفی، در شرایط فعلی جامعه، اهمیت خیلیچیزها خلاصه در اقدامهای کوتاهمدت شده. مشکلات اقتصادی و تلاش برای فرار از فروپاشی باعث شده خیلی از کسبوکارها(از جمله پزشکی) فقط به حفظ خودشون در کوتاهمدت فکر کنن و حاضر نباشن هزینهای بدن که بعدها جبران بشه. و حتی گاهی این هزینههای «کوتاهمدت» اونقدر سنگینه که ممکنه اصلاً فرصتی برای رسیدن به « بلندمدتی» باقی نمونه. نتیجه همچین سیستمی در اولین قدم یک چیزه: «قربانی شدن اخلاقیات.» برای همین در محیط کار، بهویژه در گفتوگوها میبینم که اغلب افراد فقط به منفعت فوری فکر میکنن و فضای رقابتی و زرنگبازی بر اصول جلب اعتماد و روابط بلند مدت و پایدار غلبه کرده. و حفظ این نگاه بلندمدت و پیدا کردن آدمهایی با این نگرش، روزبهروز سختتر شده.
امروز ۲۵ سالگیام تمام شد. هر سه سال قبل، روز تولدم کشیک بیمارستان بودم. اما امروز از قضا خبری از کشیک نبود و فرصتی شد تا کمی کتابخونهام رو مرتب کنم و به روزهایی که امسال برام گذشت فکر کنم. میدونم که امروز خستهتر سالهای قبلام. اونطرف مرزهای این کشور چه کسی میتونه تصور کنه که چه روزهایی رو تونستیم پشت سر بذاریم. چیزی شبیه به یک خواب بود. اما با وجود تمام این خستگیها - که رو به بیشتر شدن هست - هنوز چیزی ته قلبم هست که ذره شعلهای داره و انگیزهایه برای ادامه دادن. نمیدونم، و نمیتونم بگم که چیه. اما مطمئنم، که -هنوز- هست.
از جمله زیبایی های بخش اطفال، کودکی با چشمان هتروکرومیا (Heterochromia) پ.ن: البته برخلاف ما که پیش مادرش خیلی از زیبایی های این چشم ها گفتیم و تعریف کردیم، مادرش میگفت که از بس همه میگن چشم هاش اینطوریه، چشم میخوره و مریض میشه. ما هم با حال عمومی خوب ترخیصاش کردیم و بهش گفتیم بعضی از بچه ها وقتی بزرگتر بشن رنگ چشم هاشون یک دست میشه؛ و اگر هم اینطور نشد، نگران این چیزها نباشید، از زیبایی های خلقت؛ خدا برای شما یکی اختصاصی کنار گذاشته.
آقای آرتور کریستال توی کتاب «فقط روزهایی که مینویسم» داستان جالبی تعریف میکنه: «روزهایی را به خاطر می آورم که در کلاس ادبیات هر کدام از دانشجو ها جملاتی از کتاب میخوانند و او (استاد کلاس) با گوش دادن به جمله بندی و کلمات آن نویسندگان میگفت که آن متن برای کدام کتاب از کدام نویسنده است. و ما محسور حدس های او میشدیم.» پ.ن: یکی از دستاورد های سال های نویسندگی اینه که بعد از مدتی، صدای درونی خودمون رو پیدا میکنیم. طرز فکرمون از طریق کلماتی که انتخاب میکنیم راهش رو به جهان بیرون پیدا میکنه و متنهایی به وجود میان که خاص ما هستند. و بعد کمکم، امضا و سبک خودمون رو در نوشتن خلق و پیدا میکنیم. وقتی امروز از جمینای خواستم متنم رو ویرایش کنه، کلماتی انتخاب کرد که اصلاً مال من نبودن. شاید حتی قشنگتر و کاربردیتر هم باشن، اما مال من نیستن و صدا و ذهن من در اون کلمات نیست. امروز که زندگی روزانهمون بیشتر از هر زمانی وابسته به AI ها شده، بیشتر از قبل نیازه مراقب باشیم که صدای منحصر به فرد و انسانی خودمون رو با یک خروجی - به ظاهر - راحتتر، فراموش نکنیم.
فراموش نکنیم که رفتار بالا به پایین (Docsplaining) صرفاً بین پزشک و بیمار نیست. استفاده از اصطلاحات پیچیده در حالی که زبان سادهای درخواست شده، یا برعکس سادهسازی اطلاعات تا حد تحقیر طرف مقابل. مشاوره دادن و توصیه های بدون درخواست در مورد سبک زندگی (مخصوصاً درباره چاقی یا لاغری) توضیح عملکردهای اساسی بدن به بیمارانی که از قبل سواد پزشکی دارن (مثلا به یه بیمار دیابت نوع 1 بعد از 10 سال انسولین گرفتن بگی میدونی دیابت چیه؟) و یک نوع رایج تر؛ تحقیر سایر کارکنان مراقبتهای بهداشتی، مثل پرستاران، ماماها و یا پرسنل، با فرض اینکه اونها فاقد دانش بالینی هستند.
در دنیای پزشکی یک اصلاح عامیانه و غیر رسمی وجود داره به نام Docsplaining (ترکیبی از دو کلمه Doctor و Explaining) این واژه به رفتاری اشاره داره که یک پزشک، مسائل پزشکی رو با لحنی از بالا به پایین، دستوری یا با استفاده از اصطلاحات تخصصی برای بیمار یا مخاطب عام توضیح میده؛ طوریکه فرد احساس میکنه پزشک قصد داره کنترل مکالمه رو به دست بگیره. در کتاب و مقالات ارتباط موثر بین پزشک و بیمار روی Docsplaining و کنترل و پیشگیری ازش خیلی صحبت شده و تاکید شده دونستن اینکه چطور بدون گرفتار شدن در این دام ارتباط برقرار کنیم، نقش کلیدی در موفقیت به عنوان یک درمانگر داره. یادآوری جمله آسلر میتونه همچین زمان هایی مفید باشه: «به عنوان متخصصان علوم پزشکی باید درک کنیم که صرفاً بیماری و علائم و نشانه ها رو درمان نمیکنیم، بلکه انسانهایی رو درمان میکنید که این بیماریها در درون اونها به وجود اومده.»