tgindex
مرهمانه|فصل چهارم

مرهمانه|فصل چهارم

Статистика
@marhamaneМедицинаперсидский

برش‌های کوتاهی از یک زندگی. زندگیِ یک رزیدنت سال دوم رادیولوژی!:) . . . *چیزهایی هست که نمی‌دانی!* . . فصل اول: دوران‌ پزشکی عمومی فصل دوم: دوران مطالعه برای رزیدنتی فصل سوم: دوران کوتاه طرح عمومی فصل چهار: دوران رزیدنتی فصل پنجم: is loading💫 . .

Последний пост
8 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Медицина
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
3 557
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
3 664
20 постов
Вовлечённость
103,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
7
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
2 755
1/48двое суток
3 157
1/72трое суток
3 405

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 8 авг.1 994104

    اما خب، اگه بخوام از مسیر خودم بگم، باید بگم که پر از شک و ابهام و دو دلی بود. و من هی بین راه‌های مختلف گیر می‌افتادم و نمی‌دونستم کدوم رو انتخاب کنم. چرا؟ چون همه چیز رو با هم می‌خواستم. می‌خواستم همه چیز ایدئال باشه. ولی دنیا به این مدار نمی‌چرخه. همیشه…

  • 8 авг.1 09330из medlights

    اما خب، اگه بخوام از مسیر خودم بگم، باید بگم که پر از شک و ابهام و دو دلی بود. و من هی بین راه‌های مختلف گیر می‌افتادم و نمی‌دونستم کدوم رو انتخاب کنم. چرا؟ چون همه چیز رو با هم می‌خواستم. می‌خواستم همه چیز ایدئال باشه. ولی دنیا به این مدار نمی‌چرخه. همیشه یک نقصانی هست و فارغ از اون، هر به دست آوردنی، یه از دست دادنی داره. هر دستاوردی یه هزینه‌ای داره که اگه تا قرون آخرش رو نپردازی، از اون دستاورد خبری نیست. دستاوردها رو که همه میخوان! تو باید از بین هزینه‌ها انتخاب کنی. انتخاب کنی حاضری برای این دستاورد، چه هزینه‌ای بپردازی.

  • 30 июл.2 89114

    برای فهم هرچه بهتر گذر زمان: دختری که این کانال رو در حالی آغاز کرد که یک جوجه دانشجوی آزمون علوم‌پایه‌داده‌‌ای بود؛ امروز آزمون ارتقای رزیدنتی‌ش رو داد:)

  • 26 июл.3 42123

    هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشم

  • 26 июл.3 34727

    موضوعی که طی چند وقت اخیر متوجهش شدم اینه که محتوایی که دنبال میکنم، خوشبختانه یا متاسفانه، تاثیر ملموسی روی رابطه عاطفی‌م میذاره؛ اینجور که هروقت محتواهای سازنده و در جهت رشد رابطه رو دنبال می‌کنم، ناخودآگاه نسبت به یارم* همدل‌تر و باگذشت‌تر و در خصوص مهرورزی بهش، خلاق‌تر میشم. ولی هروقت محتواهایی رو دنبال میکنم که دکمه‌ی مقایسه رو توی ذهنم روشن می‌کنه، ناخودآگاه کم‌طاقت‌تر، غرغروتر و لجبازتر و ایرادگیرتر میشم:)) و اون بنده‌ی خدا هم که خبر نداره از کجا داره می‌خوره، نمی‌دونه چه طور باید من رو به حالت بیسیکم برگردونه و این باز بیشتر ناراحتی و عصبی‌م می‌کنه که چرا نمی‌تونی حالم رو خوب کنی:)) پس تا ابد ننگ بر محتواهای مقایسه‌ای و لحظه‌ای، و درود بر محتواهای سازنده و رشددهنده و بالابرنده‌ی سواد و هوش عاطفی! * به اینجای متن که رسیدم دلم میخواست اسمش رو بگم، بعد دیدم شاید دوست نداشته باشه و هنوز ازش اجازه نگرفتم، پس از واژه‌ی عاریه‌ای "یار" واسش استفاده کردم، هرچند خیلی خودم به دلم نیست و هیچ واژه‌‌ی جز اسمش برام مفهومی که پشتش هست رو به همراه نداره:(

  • 24 июл.8 43162

    ولی واقعا خودشناسی و توجه به شخصیت و میزان انطباق و تحمل آدم در مواجهه با سختی‌ها، چالش‌ها و استرس‌ها باید یکی از فاکتورهای مهمش در انتخاب رشته‌ش باشه! اینجور که من به عنوان رزیدنت رادیولوژی از سونوگرافی و ریپورت مثلا مریض دکولمان دستم و دلم میلرزه و بهم استرسی وارد میشه که جنسش رو دوست ندارم و عملکردم رو میاره پایین و کشیکی که دکولمان داشته باشم برام فاجعه است، اون‌وقت می‌بینم رزیدنتهای زنان در مواجه با همین مریض اینجوری ان که هی گایز! یه کیس خفن داریم! و سر اتاق عمل بردنش دعواست و یه هیجان مثبتی رو تجربه میکنن و چنین کشیکی تازه خستگی هم از تن‌شون درمیکنه و حالشون رو جا میاره:)) یعنی تفاوت از زمین تا آسمون:)

  • 24 июл.3 10629

    سلام، ظهر جمعه همگی به خیر باشه:) چون این مدت یکسری پیام داشتم درمورد نحوه خوندن دروس مختلف و منابعی که استفاده کردم، خواستم یادآوری کنم که بنده دو تا کانال دارم، یکی بُعد احساسیِ پزشکی که در اینجا مشاهده می‌فرمایید:) و یکی هم بُعد منطقیِ پزشکی که در اینجا https://t.me/medlights مشاهده خواهید کرد:) اگرچه خیلی وقته که داره خاک میخوره، ولی خب یه سری کهنه‌راهکارهایی توش وجود دارن:) ضمن اینکه اگر چیزی به نظرم کاربردی بوده از منابع دیگه اونجا فرستادم و شما می‌تونین با ورود به اون منابع، درهای جدیدی از دنیای پزشکی رو به روی خودتون باز کنین:) میدونم چقدر طی کردن دوران پزشکی عمومی با اینهمه ابهام و سردرگمی سخته:") خداقوت بهتون:") فقط میتونم بگم جلوتر اوضاع یکمی بهتر میشه:")❤️

  • 22 июл.3 19259

    ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی، اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاش‌مون رو بهمون بده، بهش میگن جزا اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش‌ و لیاقت‌مون بهمون بده، بهش میگن فضل اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاش‌مون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم…

  • 22 июл.6 133196

    ما چهارتا مفهوم داریم توی زندگی، اگه تلاش کنیم و خدا جواب تلاش‌مون رو بهمون بده، بهش میگن جزا اگه تلاش کنیم ولی خدا بیشتر از تلاش‌ و لیاقت‌مون بهمون بده، بهش میگن فضل اگه تلاش کنیم ولی به حد تلاش‌مون نتیجه نگیریم، بهش میگن حکمت و اگه تلاش نکنیم و نتیجه هم نگیریم، بهش میگن تاوان و یکی از سنت‌های الهی اینه که، توی زندگی همه‌مون "جزا و فضل و حکمت و تاوان" دارن چرخ می‌خورن و نوبتی نصیب‌ موقعیت‌های مختلف‌مون میشن، به خاطر اینه که بعضی وقتا میگی چرا اونقدرا که تلاش کردم نتیجه نگرفتم؟ ولی بعضی وقت‌ها هم نگفته قرعه به نام تو می‌شود. بچه‌هایی که فردا آزمون دستیاری دارین، می‌دونم... میدونم چقدر سختتون بود و گاهی در لب مرز فروپاشی روانی راه رفتین... ولی بیاین امشب فکر کنیم که شاید قراره فردا مشمول سنت فضل خدا بشین! هوم؟ پس آروم باشین، ذهنتون رو از افکار منفی دور کنین و با خدا معامله کنین که اگر شما رو مشمول سنت فضل یا جزا کرد، شما هم یه روزی، یه جایی، یه حالی به یه فرد دیگه‌ای بدین و دستی ازش بگیرین که با خودش بگه "این بیشتر از چیزی بود که از خدا می‌خواستم!" و نهایتا به یک سنت الهی دیگه باور داشته باشیم و امشب با آرامش بخوابیم و اون هم اینکه: "یقیناً کُلُّه خَیر". کُلُّه یعنی همه‌ش و همیشه. شبتون به خیر✨

  • 22 июл.3 08953

    چند وقتیه که علاوه بر کشیک‌های بیمارستان، بعضی عصرها توی کلینیک سونوگرافی کار میکنم و مریض می‌بینم. درآمدش راستش خیلی شیرینه، هم از این جهت که بالاخره از سواد و درس و سختی‌هایی که کشیدی می‌تونی درآمدی داشته باشی و هم یه حالی به خودت بدی و هم یه جبران لطفی برای خانواده‌ات انجام بدی. ولی هرسری مستقل کار کردنم بهم یادآوری میکنه که چقدر باوجدان و منصف بودن و کم‌فروشی نکردن در طول زمان و مقید بودن بهش یک هنره! یک هنر یا یک چالش که تقریبا هرروز باهاش درگیر میشی، چون خیلی راحت میتونی به این فکر کنی که بذار تعداد مریض بیشتری ببینم تا پول بیشتری دربیارم! یا بذار تندتر ببینم و گیر ندم، مریض هم اومده یه درمانگاه دولتی دیگه! (انگار بنده‌خدا گناه کرده اومده درمانگاه دولتی.) و اوایلش به نظرت این دیدگاه‌ها خیلی غیرمنصفانه میان، ولی انقدر متاسفانه شایعه که هی باید به خودت یادآوری کنی که برای تو شرافت و وجدان کاری یک اصله، و تو اینهمه درس نخوندی که برده‌ی gain مالی قضیه بشی، تو درس خوندی که با چشم‌هات و دست‌هات و مغزت، کاری رو بکنی که کسی غیر از تو نمی‌تونست. اینه که باعث میشه حالت با رشته‌ و شغلت هم خوب باشه. چون هرکسی نهایتا تهِ تهِ دلش خیلی خوب میدونه که داره چی کار میکنه و چقدر دِین کسی که بهش پناه آورده رو ادا میکنه و این در نهایت اون حسی که به خودش و زندگیش داره رو می‌سازه.

  • 21 июл.2 44745

    دلم میخواست الان برم سفر. البته نه اینکه الان مرداد باشه، مثلا اواسط مهرماه باشه و برم سفر. هوا خنک شده باشه، مدارس باز شده باشه و از شلوغی شهرهای گردشگری به خاطر تعطیلات تابستونی کم شده باشه. دلم میخواست با قطار بریم و منظره‌ی پشت پنجره، گاهی دشت بود و گاهی باغ و گاهی هم خونه‌های روستایی که پسربچه‌ها و دختربچه‌هاش کنار ریل راه آهن، قبل از غروب خورشید در حال بازی بودن. دلم می‌خواست تو هم باشی. من کنار پنجره نشسته باشم و دستم رو گذاشته باشم زیر چونه‌م و به منظره نگاه کنم. یک ساعت مونده باشه به غروب آفتاب و همینطور که قطار تند و تند داره میگذره، فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم. گه‌گاهی حرفی بزنی یا یه چیز بامزه بگی تا منو به خودم بیاری و غیر مستقیم بهم بفهمونی که چرا انقدر ساکتم و چیزی نمیگم. و منم رو کنم سمتت و بگم که دارم به تمامی این سال‌ها فکر می‌کنم. به هر لحظه‌ای که زندگی کردم و نکردم، به اینکه چقدر زود بیست و هشت ساله شدم، به اینکه چقدر دیر پیدات کردم، به اینکه چقدر گاهی خسته‌ام، به اینکه همزمان که فکر میکنم همه‌ی این سال‌ها خیلی زود گذشته، به این فکر میکنم که چقدر بار سال‌های سخت اخیر روی دوشم سنگینی میکنه و حس میکنم پیر شدم. اینجا شاید بغضم بگیره و اشک‌هام چشم‌هام رو پر کنه. تو مثل همیشه با دیدن اشک‌هام دست پاچه بشی و با آرامش مخصوص به خودت بگی ولی اون سختیا تموم شد، تو اینجایی، ما داریم میریم سفر، نگاه کن منظره‌ی بیرون رو که چه جذاب شده، وایسا اصلا ازت عکس بگیرم! و من به این فکر کنم که تو همیشه من رو از غم گذشته و ترس آینده، به لحظه‌ی حال برمی‌گردونی و یه دور دیگه به خاطر این ویژگیت بغض کنم و تو نگران بشی که چیزی شده عزیزم؟ و من بخندم و بگم نه نه، این یکی از سر شادی بود و از اینکه می‌بینم نفس راحتی کشیدی خوشحال بشم و البته عذاب وجدان بگیرم که چرا همیشه وسط لحظات خوبمون، با اشک‌هام تو رو نگران می‌کنم. پس برای اینکه نشون بدم واقعا حالم خوبه، ازت بخوام که لیوانت رو بهم بدی تا برات چای بریزم و با دست‌های خودم نباتت رو توش بچرخونم، و تو خوب میدونی که این یه مراسم سنتیه برای دعوت تو به حرف زدن با من. من یک عمر دنبال کسی بودم که بشه کنارش چای ریخت و حرف زد. بشه باهاش حرف زد، از رویاهات، از ترسهات، از زخم‌هات، از نگرانیات، از افکار مسخره‌ات، از اینکه سال بالایی امروز اذیتت کرده، از اینکه گاهی حس میکنی هیچی بلد نیستی، از اینکه فلان رفتارش اون روز ناراحتت کرده، از نحوه تربیت شفتالوها، از سوال‌هایی که توی ذهنت داری، از انتظاراتی که ازش داری، از آروزهایی که بهشون نرسیدی، از تمام راه‌هایی که دویدی و رسیدی و نرسیدی، از لایه‌های پنهان ازدواج، از ترکیب اعجاب انگیز قرمز و کرم برای فرش خونه‌تون، و بعد ببینی که اون، برای تک‌تک اینها، نه تنها کنارته بلکه مثل تو می‌تونه در لحظه هم دیوانه باشه هم عاقل، هم فیلسوف و هم عاشق، هم معشوق و هم مجنون و هم زاهد و هم رند و هم می‌فروش و هم عابد.

  • 19 июл.2 8165

    видео или голосовое, без подписи

  • 19 июл.3 5745

    видео или голосовое, без подписи

  • 19 июл.2 4266

    اگه برم تخصص بخونم، دلم برای این روزا تنگ میشه. برای روزایی که از مردای سیبیلوی هرکولی بزن بهادری مریض داشتم، تا فسقلی‌های چروک هزار و پونصد گرمی. وقتی در انکوباتورش رو باز کردم تا پتو رو از روی صورتش بردارم، به این فکر کردم که من دیگه هیچوقت، توی هیچ کجای…

  • 19 июл.6 06687

    میگما؛ من یه روز استاد میشم.. مگه نه؟ و همه‌ی این کیس‌هایی که الان و تو اوج خستگی، باز با دقت می‌بینم و می‌خونم‌شون، دستم رو می‌‌گیرن برای اینکه فردا روز لیبل "باسواد" کنار اسمم و پشت سرم باشه، مگه نه؟ و همه‌ی این مطالبی که الان به سختی خودم حفظ میکنم رو، فردا برای شاگردهام مثل بلبل میگم تا کیف کنن مگه نه؟ تو گفتی یه روزی همه‌ی این قدم‌های کوچیک کوچیک جواب میدن... مگه نه؟

  • 14 июл.4 61328

    امروز یکی از بچه‌های سال یکی گفت که برم یه سونوگرافی رو باهاش چک کنم، بیمار یه خانم جوان بود با درد شکم. پرسیدم آزمایش بارداری دادی؟ گفت آره، مشکوک بود! یه دفعه رنگ سال یک پرید گفت خانم دکتر به خدا من چند بار پرسیدم نگفت آزمایش داده! نگران بود که من دعواش کنم چرا شرح حال مریض رو کامل نگرفتی یا نکته به این مهمی رو بهم نگفتی! منم خندیدم گفتم عیب نداره یاد راندهای داخلی افتادم و همه خندیدیم. از شش صبح می‌رفتیم بالاسر مریض از کودکیش شروع میکردیم به سوال پرسیدن، آخرش توی ریویو آف سیستم به مقدسات و هرچی می‌پرسته قسمش میدادیم هر مشکلی داره بهمون بگه و میگفت نه نه سالمِ سالم بودم فقط سرم گیج رفت اومدم بیمارستان! اونوقت راند که شروع میشد و استاد رو می‌دید کاشف به عمل میومد قلبش با باتری کار میکنه، دو بار تا حالا تو زندگیش cpr شده، یه دوره تو زندگیش هم زندگی نباتی داشته و شفا گرفته، سرشم گیج نرفته تو دعوای خانوادگی هلش دادن سرش خورده به جوب و خونریزی مغزی کرده! و استاد بعدش یه جوری با تاسف نگاهمون می‌کرد که با خودمون می‌گفتیم ما تو پزشکی هیچی نمیشیم، یا تو راه برگشت به خونه غصه می‌خوردیم که چرا مهارت‌های نرم کافی برای برقراری ارتباط با بیمار و شرح‌حال‌گیری رو نداریم:))

  • 13 июл.4 21023

    و من بیست و هشت ساله شدم! و به رفیق قدیمی‌م _حافظ_ گفتم نظرت چی بود در مورد امسال؟ گفت: "سلطان ازل، گنج غمِ عشق به ما داد"! تو بهترین توصیف رو از بیست و هفت سالگی من انجام دادی رفیق. گنجِ غمِ عشق. و من یک سال دیگه هم زندگی کردم تا بفهمم گنج غم عشق یعنی چی. تا اون لبخند کم‌رنگ عمیقی که بعد خوندش روی لب‌هات می‌شینه و اون پرده‌ی اشکی که جلوی چشم‌هات میاد رو از عمق وجودم بفهمم. بچه بودم فکر می‌کردم توی بیست و هفت سالگی نصف دنیا رو کشف کردم لااقل، ولی الان می‌تونم صرفا ادعا کنم که این ترکیب سه‌کلمه‌ای رو زندگی کردم. و... خدا رو شکر:)

  • 11 июл.3 78411

    نزدیک به هشت ساله که اینجا می‌نویسم!✨ و یادمه از یه جایی بعد با خودم می‌گفتم تو داری برای آیندگان می‌نویسی! برای اون خواننده‌ای که در آینده، خاطرات حالِ حاضرِ تو رو که الان چند سال ازشون گذشته، میخونه و باهات زندگی می‌کنه:) و این برام خیلی شگفت‌انگیز بود! خوشحالم که دلیلِ نوشتن یکی از اون آیندگان شدم:") https://t.me/foreverlearnergirl/5

  • 11 июл.3 38913

    درک میکنم گاهی چقدر امید، آرزو و رویای شخصی‌ داشتن توی مسیر پزشکی، سخت و گاهی غیرممکن میشه، مثل نفس کشیدن زیر اعماق دریا... و لذت می‌برم از اینکه می‌بینم در این بین، افرادی هستن که دارن تلاش میکنن جوونه‌ی رویای شخصی خودشون رو توی قلبشون ریشه‌دار کنن، خدا رو چه دیدی، شاید همونی شد که خواستیم:") +حالا این جوونه، جوانه‌ی عشق به رادیولوژی باشه که چه بهتر^_^ + حالا من خودم تو استاجری، از رادیو متنفر بودم:)) مال من جوونه‌م یه کم دیر ظاهر شد:))

  • 11 июл.3 25424из My_Radiology_Diaries

    شعبه دوم کانال افتتاح شد، واسه‌ی علاقه‌ای که بالاخره بعد از بالا پایین‌های زیاد و گشتن توی دنیای پزشکی پیداش کردم، دنیای زیبا و سیاه و سفیدِ رادیولوژی :) 🩻🤍🖤 دوست دارم در حدی که وقتم اجازه می‌ده، آموخته‌ها و مطالبی از رادیولوژی که واسم جذاب و قشنگه رو اینجا به اشتراک بذارم • وقتی که همه جا تاریکه، تو فقط یه شمع روشن کن...🕯🤍 @My_Radiology_Diaries

مرهمانه|فصل چهارم — tgindex