tgindex
Medlight 💡
@medlightsМедицинаперсидский

اینجا از هفت سالِ دانشجویی پزشکی حرف می‌زنم. آپدیت: و چهار سالِ رزیدنتی:)) از طرف یک‌ رزیدنت سال دو رادیولوژی! اون روی سکه: @marhamane

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
4
Всего постов
26
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Медицина
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
2 388
+3 за 3 дн.
Сутки
+3
+0,13%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
1 124
26 постов
Вовлечённость
47,1%
к подписчикам
Постов в день
0,6
всего 26
Упоминаний
5
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
668
1/48двое суток
765
1/72трое суток
825

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • این تست رو الان دیدم و با وجود اینکه مطمئن بودم یه جوری جواب میدم که نهایتا رادیولوژی رو برام به عنوان رشته اول میاره:)) ولی چون طولانی بود از خیرش گذشتم:)) پس ما بریم مبحث سی‌تی اسکن گوش داخلی رو یاد بگیریم(یعنی هرچی عضو و ارگان و دونه و لونه توی بدن هست، یه دور از اووول همه‌ی پاتولوژی‌هاش رو دقیق و ریز ما تو رادیولوژی و تشخیص‌محور می‌خونیم! حتی همون مباحث مربوط به گوش و حنجره و ent که توی عمومی ازشون متنفر بودما؟ الان یقه‌مو سفت چسبیدن ول نمیکنن! الله اکبر!) شما هم تست‌تون رو بزنین و ببینیم هرکی چقدر خودش رو می‌شناسه😁

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 12 авг.7501095из diary_of_stager

    بچه‌ها! همین الان تست شخصیت شناسی انتخاب رشته انجام دادم!!! معلومه که من خودم رو می‌شناسم😍 ولی چشم و رادیوانکو برام عجیبه! حالا خانواده بهم بگن برو قلب یا اورو! به شخصیت و روحیه‌م زیاد نمیخورن والا😅 https://residentology.ir/?page_id=2444

  • 7 авг.1 47211750

    ✨ خدایا! به سبب دانشت که محیط بر همه چیز است، از تو درخواست خیر دارم؛ پس بر محمّد و آلش درود فرست و به خیر و نیکی در حقّ من حکم فرما. و شناخت انتخاب کردن و برگزیدن را به ما الهام کن و آن الهام را برای ما وسیلۀ خشنودی به آنچه که برای ما مقرر کردی و تسلیم به آنچه در حقّ ما حکم فرمودی، قرار ده؛ پس آلودگی شک و دودلی در تقدیرت را از دل ما پاک کن و ما را به یقین مخلصان تقویت فرما. ✨ و داغ ناتوانی معرفت را نسبت به آنچه برایمان اختیار کردی، بر پیشانی ما نزن؛ تا بزرگی و عظمتت را سبک انگاریم و جایگاه خشنودی‌ات را ناپسند شماریم و به چیزی که از حسن عاقبت دورتر و به ضد عافیت و سلامت همه جانبه نزدیک‌تر است، مایل شویم. ✨ آنچه را از داوری‌ات نمی‌پسندیم، محبوب ما قرار ده و آنچه را از حکم تو سخت می‌پنداریم، بر ما آسان ساز. ✨ گردن نهادن آنچه از مشیّت و اراده‌ات بر ما وارد کردی، به ما الهام کن؛ تا عقب انداختن آنچه را پیش انداختی و پیش انداختن آنچه را عقب انداختی، دوست نداشته باشیم و هر آنچه را دوست داری ناپسند نشماریم؛ و آنچه را ناپسند داشتی، انتخاب نکنیم. _صحیفه‌ی سجادیه/ دعای سی و سوم؛ در طلب خیر از خداوند

  • 7 авг.1 2639516

    خب وقتی تصمیم گرفتم که نهایتا مسیر رزیدنتی رو انتخاب کنم، حالا باید تصمیم می‌گرفتم که استریت امتحان بدم یا اول وارد طرح بشم بعد. اینم تصمیم سختی بود، چون از یه طرف یه سری تجربیات منفی از دوران طرح شنیده بودم و از یک طرف هم یک سری تجربیات مثبت! هم آدم‌هایی رو می‌شناختم که توی طرح خیلی اذیت شدن، هم آدم‌هایی که توی طرح‌شون عشق کردن با اون شهر و محل و مردمش و کاری که می‌کردن. هم دوست داشتم تا وقتی حوصله و جون و استقامت کافی دارم وارد رزیدنتی بشم تا کامپلیانس بیشتری داشته باشم، هم از اون طرف دوست داشتم برم طرح و تجربه کسب کنم و بی‌تجربه وارد رزیدنتی نشم. هم برای اینکه استریت و استعداد درخشان بشم کلی زحمت کشیده بودم و دوست داشتم وارد رزیدنتی بشم، هم از یه طرف از محیط آکادمیک و مورنینگ و راند و جواب پس دادن به سال بالا و لولینگ خسته شده بودم و میخواستم برم کار کنم و خانوم خودم باشم. یه دلم میگفت تو برای ترس و فرار از طرح داری رزیدنتی شرکت میکنی، یه دلم میگفت چه ترسی وقتی خود وزارت بهداشت همچین آپشنی واست در نظر گرفته پس یعنی طرح اونقدرا هم قرار نیست آش دهن سوزی باشه. هم از یه طرف میگفتم اگه بری طرح دو سال اونجا فرصت داری تو آرامش درس بخونی، هم از اینکه استریت و حین اینترنی و کشیک‌هاش بخوام با استرس درس بخونم می‌ترسیدم.‌ واقعا نمی‌دونستم بین این دو تا چه جوری تصمیم بگیرم. هیچ سمتی به اون یکی سنگینی نمی‌کرد. مستاصل شده بودم. فهمیدم این قسمت کار دیگه چیزی نیست که به تنهایی دست من باشه. باید از خود خدا بخوام از عالم غیب برام نشونه‌هایی بفرسته که بدونم راه درست من چیه. شاید برای همه این روش ملموس نباشه، اما شال و کلاه کردم و رفتم حرم حضرت معصومه، اونجا زیارت‌نامه خوندم و دعا کردم، دعای مخصوص طلب خیر رو خوندم، و بعد به نیت اینکه به شکل استریت آزمون بدم(چیزی که خودمم دلم بیشتر باهاش بود) رو به روی ضریح قرآن باز کردم. آیه‌ش رو یادم نمیاد چی بود، ولی یه آیه‌ی خوبی بود از اینا که میگفت " و بشِّر..." و بشارت بده، دیگه منم گفتم ان‌شاالله که خیره و قرآن رو بستم و بوسیدم از حضرت معصومه تشکر کردم و اومدم که برم برای ادامه‌ی مسیر، یعنی شرکت در آزمون رزیدنتی به صورت استریت...

  • 7 авг.1 080737

    خب فعلا تا همینجا رو داشته باشیم تا کم‌کم تعریف کنم و ببینیم چی شد که این دختر پر از ابهام و به دور از علاقه به رادیولوژی یک ماه دیگه قراره رزیدنت سال سوم رادیولوژی بشه🐳🩻

  • 7 авг.1 0845717

    و یک مسئله‌ای هم که وجود داره، اینه که درسته گاهی به سختی تصمیم می‌گیرم، ولی وقتی تصمیم گرفتم دل یک دله می‌کنم و دیگه اون پرونده رو توی ذهنم می‌بندم. به خودم میگم ببین تو با تجربه و معیارها و اولویت‌های الانت، بعد از فکر و مشورت و توکل، بهترین تصمیمی که می‌تونستی بگیری رو گرفتی. پس از مسیرت توی این تصمیم نهایت لذت رو ببر. دیگه نیا با شرایط الان، تصمیم اون موقعت رو قضاوت کن که این این قضاوت فاقد انصاف و اعتباره. یه سری رفته بودم مانتو فروشی، بین دو رنگ یه مانتو مونده بودم. آجریه رو برداشتم و گفتم اینو می‌برم. فروشنده گفت حالا ببر خونه باز بپوش، اگه دوستش نداشتی بیا با این یکی عوض کن. بهش گفتم نه، من چیزی که انتخاب کنم رو پس نمیدم. فروشنده‌هه چند ثانیه‌ای با چشم‌های گرد نگاهم کرد و گفت: پس به خاطر این ویژگیت انقدر هم بهت تخفیف میدم:))

  • 7 авг.1 0346715

    و حتی یک بازه‌ای از اینکه باید تصمیم بگیرم میخوام مهاجرت کنم یا نه، شب‌ها توی بالشتم گریه می‌کردم! می‌گفتم نکنه مهاجرت نکنم و بمونم و بسوزم؟ نکنه خوشبخت نشم؟ یعنی حتی یک بازه‌ای درگیر اینکه مهاجرت بکنم یا نکنم هم بودم و نهایتا فهمیدم، اون احساس خوشبختی و رضایت از زندگی، یک حس درونیه که درسته شرایط محیطی خیلی خیلی روش تاثیر میگذارن، اما کمال بلوغ در اینه که احساس از درون نشئت بگیره نه از بیرون و به این فکر کردم که حتی من اگه خوشبخت‌ترین و موفق‌ترین دختر دنیا در کشوری دور یا همسایه بشم، اینکه خبر موفقیتم رو باید از پشت تلفن به مامان بگم و شادیم رو اینجوری باهاش به اشتراک بذارم، یا پدرم، دور از جون عزیزش، قلبش درد بگیره و منِ دخترِ پزشکش کنارش نباشم و بیمارستان نبرمش، یعنی هزینه‌ی بسیار زیادی برای این خوشبختی و موفقیت پرداخت کردم که با دو دو تا چهارتای من جور در نمی‌اومد. برای خیلی‌ها البته جور در میاد، چون ما آدم‌هایی متفاوت با اولویت‌های متفاوتیم. اینه که پرونده مهاجرت توی اون بازه و تا الان هم، توی ذهن من کامل بسته شد. و حتی توی این فشار اقتصادی، توی بمب‌بارون‌های اخیر، از ذهنم نگذشت که اه لعنتی چرا مهاجرت نکردم! من پذیرفتم که حاضرم هزینه‌ی ابهام اقتصادی و سیاسی رو در کنار عزیزانم بپردازم، تا هزینه‌ی شفافیت اقتصادی و آرامش، دور از عزیزانم رو.

  • 7 авг.1 023439

    دوراهی اولم، سر این بود که اصلا رزیدنتی آری یا خیر! من تقریبا از همون اول می‌دونستم که دلم میخواد متخصص بشم. یه دفترچه آرزوها دارم که مال ابتدای دوران دانشجویی عمومیه، و اولین آرزویی که توش نوشتم اینه " آرزو میکنم رزیدنت بشم":))) چون من کار به وسعت دریا و به عمق یک سانت که عملا توی جی‌‌پی اتفاق میفته رو دوست نداشتم، دوست داشتم وارد یه حیطه بشم، توی یه گروه از متخصصین یه رشته و اونجا سری تو سرها دربیارم. اما اون تایمی که می‌خواستم تصمیم بگیرم، مصادف شده بود با زمانی که حقوق‌های رزیدنتی خیلی پایین بود و متاسفانه رزیدنت‌های رشته‌های مختلف، مثل برگ درخت پاییزی هر هفته جون عزیزشون رو توی بیمارستان از دست میدادن. از طرفی وضعیت کشور چه اقتصادی و چه سیاسی اینطور نبود و میشد با خریدن سنوات تحصیلی با قیمت معقول و تلاش، مهاجرت کرد. به خاطر همین اون تایمی که من استاجر و اینترن بودم، خیلی جو علیه رزیدنتی خوندن زیاد بود! انقدری که هرکسی پلن رزیدنتی داشت، اغلب احمق تلقی میشد! و من این بین باید تصمیم می‌گرفتم رزیدنتی آری، یا خیر؟

  • 7 авг.2 3243646

    اما خب، اگه بخوام از مسیر خودم بگم، باید بگم که پر از شک و ابهام و دو دلی بود. و من هی بین راه‌های مختلف گیر می‌افتادم و نمی‌دونستم کدوم رو انتخاب کنم. چرا؟ چون همه چیز رو با هم می‌خواستم. می‌خواستم همه چیز ایدئال باشه. ولی دنیا به این مدار نمی‌چرخه. همیشه یک نقصانی هست و فارغ از اون، هر به دست آوردنی، یه از دست دادنی داره. هر دستاوردی یه هزینه‌ای داره که اگه تا قرون آخرش رو نپردازی، از اون دستاورد خبری نیست. دستاوردها رو که همه میخوان! تو باید از بین هزینه‌ها انتخاب کنی. انتخاب کنی حاضری برای این دستاورد، چه هزینه‌ای بپردازی.

  • 6 авг.1 3065012

    این رشته‌پیام‌ها رو که خوندم، حس کردم یه عالمه از دغدغه‌های قدیمی‌م مثل تخم‌شربتی‌های ته‌گرفته توی شربت یخچال خونه‌ی مادربزرگ ، هَم خوردن و اومدن بالا و یادم افتاد که من خودم چقدر تک تک این دغدغه‌ها رو هزار بار زندگی کردم و ترسیدم و بالا پایین کردم تا تونستم تصمیم بگیرم و خدا لطف کرد و تصمیمی که "درستِ من" بود رو گرفتم...

  • 6 авг.1 1272516из Reyhane_nevesht

    می‌خواستم به هر دو بگم من خیلی خستم، دچار burn out شدم. اینترنی خستم کرده. از کشیک و مورنینگ خستم. از راند و نوت خستم. و نمیدونم چطور میخوام ماهی ۱۰ ۱۲ تا کشیک بدم و هر روز و هر روز این کارا کنم ولی صادقانه انقدر وقتی با هر دو حرف می‌زدم هیجان‌زده شدم که خستگیم یادم رفت. علاقه چیز عجیبیه. وقتی کنار این دونفرم، حس می‌کنم از پس هر کاری می‌تونم بربیام و البته که مطمئنم "ای دل غم دیده، حالت به شود دل بد مکن"

  • 6 авг.1 1521313из Reyhane_nevesht

    دکتر الف گفت: عاشق چیزای جنرالی. عاشق چیزای گسترده. یه دریا می‌خوای که حسابی توش شنا کنی. اینا از تو یه اینترنیست فوق العاده می‌سازه‌.

  • 6 авг.1 1011916из Reyhane_nevesht

    دکتر چ می‌گفت: می‌دونی همه این فکرا از چیه؟ گفتم: از چی؟ گفت: تو جوونی‌های خود منی ریحانه. مشتاق، جاه طلب و پر از کمال گرایی. همه اینا از کمال‌گراییه. حالتو میفهمم چون منم همچین روزایی رو درست مثل تو گذروندم. از ترم ۷ منو با ماسک با دکتر چ اشتباه می‌گرفتن. بس که چشم و ابرومون شبیه همه. بس که هم قد و قواره‌ایم. ولی فکرشو نمی‌کردم یه روزی خودش اعتراف کنه که چقدر وقتی هم‌سن من بوده، شبیه من بوده. قلبمو تکون داد با این حرفش. یه بار دیگه پر از محبت شدم نسبت بهش. کسی که حس خواهر بزرگتر نداشتم رو داشتم نسبت بهش.

  • 6 авг.1 2951317из Reyhane_nevesht

    دکتر الف می‌گفت: اگه مستقیم بری رزیدنتی و بعدش مثلا اتند شی توی جایی مثل پایتخت به جای ۴سال باید ۸ سال در خدمت سیستم باشی و طرحت ۸ساله میشه. البته که اگه هیئت علمی باشی زیاد فرقی نمی‌کنه ۴سال با ۸سال.

  • 6 авг.1 2581517из Reyhane_nevesht

    دکتر چ می‌گفت: رزیدنتایی که رفتن طرح و بعد میان داخلی و اطفال، آدمای پرتجربه‌تر و موفق‌ترین. من خودم بیشتر می‌تونم روشون حساب کنم، بهشون اعتماد کنم. نسبت به جوجه دکتری که از اینترنی پریده اومده رزیدنتی.

  • 6 авг.1 0441715из Reyhane_nevesht

    دکتر الف می‌گفت: علاقه‌های شماره دوت چین؟ گفتم: رادیو، قلب، نورو، غدد، اطفال. با یه ذوقی توی چشماش بهم گفت: تو چقدر شبیه منی دختر. انتخاب رشته رزیدنتی من این چهارتا رشته بود: رادیو، قلب، نورو، اطفال! خدا می‌دونه این یه جمله چه جوری دل من رو زیر و رو کرد. ترم سه که با یکی از خفن‌ترین اساتید دانشگاهمون به نام دکتر الف عزیز و دوست‌داشتنی آشنا شدم و برام به غایت دور از دسترس به نظر می‌رسید، فکرشم نمی‌کردم ترم ۱۴ای بهم بگه من شبیهشم و اینجوری قند توی دلم آب کنه.

  • 6 авг.9912118из Reyhane_nevesht

    دکتر چ می‌گفت: هر کی زودتر رزیدنت شه به معنی ارزشمندتر بودنش نیست، به معنی باهوش‌تر بودنش نیست، به معنی بهتر بودنش نیست. مقایسه با بقیه رو از ذهنت جدا کن و بنداز دور‌. اتفاقا شروع فرش رزیدنتی مثلا بعد دوسال طرح، چیزیه که عامل موفقیت خیلیا شده.

  • 6 авг.9041816из Reyhane_nevesht

    دکتر الف می‌گفت: کسی که میاد پزشکی به حدی باهوش هست که از پس طرحش بر بیاد. درباره تو یکی مطمئنم که به قدر کافی و بیشتر از اون، براش باهوشی. آدمای معمولی‌تر از توام خیلی خوب طرح جی‌پی رو هندل کردن. تو که جای خود داری.

Medlight 💡 — tgindex