ادریس میرویسی 👥
Статистикаاینجا قراره جایی برای وصل کردن نقطهها باشه. دایرکت: @edrismir
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 30
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 12 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 170
- 1/48двое суток
- 194
- 1/72трое суток
- 210
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چی میشد اگه مواجههمون با یادگیری این شکلی بود: ۱. هر موقع راجع به چیزی کنجکاو بودی یا برای مسئلهی جلوی پات بهش نیاز داشتی برو یاد بگیرش. ۲. هیچ چیزی غیر از این دوتا رو یاد نگیر. در واقع فقط به گرسنگی و سیریِ مغزت فکر کن موقع یادگیری. ---- با این مدل…
چی میشد اگه مواجههمون با یادگیری این شکلی بود: ۱. هر موقع راجع به چیزی کنجکاو بودی یا برای مسئلهی جلوی پات بهش نیاز داشتی برو یاد بگیرش. ۲. هیچ چیزی غیر از این دوتا رو یاد نگیر. در واقع فقط به گرسنگی و سیریِ مغزت فکر کن موقع یادگیری. ---- با این مدل چقدر وحشتناک بوده اتفاقی که تو مدرسه افتاده. چیزایی که نه دوستشون داشتیم، نه در میانمدت به کارمون میومدن یاد گرفتیم. ضرر بزرگش این بوده که یادمون رفته یه گرسنگی و سیری طبیعی، یه نیاز و ولعِ طبیعی برای یادگیری بعضی چیزا تومون وجود داره. ---- مشاهده: انگار یکم دارم گرسنگی و سیری طبیعی رو حس میکنم توی مواجهه با مطالب مختلف. دوتا نتیجه داشته: - چیزایی که میخونم همراستاتر شدن با بقیهی کارهام و دو طرفه همافزایی دارن پیدا میکنن. - خوندن برام بسیار جذابتر و راحتتر شده. مثل اینکه آخر شب شکمت قار و قور کنه و بری سراغ یخچال. کمکم دارم اینطوری کتاب دست میگیرم. امیدوارم ادامهدار باشه و قویتر بشن این دوتا اثر. ---- راجع به تکتک کتابها یا حتی تکتک فصلهای یک کتاب هم میشه اون دوتا اصل رو به کار برد. حال و نیاز نداری مقدمهش رو بخونی؟ نخون. دوست نداری و به کارت نمیاد مسائلش رو حل کنی؟ خب نکن. (بعداً اگه میلش یا نیازش بود میای حل میکنی دیگه.) الان فقط دلت میخواد عکساش رو ببینی؟ فقط عکساش رو ببین. فردا صبح که سطح انرژیت بیشتره شاید شوقِ خوندنِ متن هم بیاد. ---- مرتبط: https://t.me/edrism_dg/2452 https://t.me/edrism_dg/2414
"Do not start with fundamentals. This is an awful approach to learning. Start with so-called "advanced" topics and ask questions until every term/concept is understood. This is the correct, rigorous, scientific way to learn, because the advanced topics are embedded in larger, more convoluted, more abstracted constructs. This embedding is what gives the individual pieces their *meaning*. Foundational studies have removed this embedding, and present only the isolated, sterile pieces. They have no meaning. They have no context. The notion that students will piece together fundamentals into some eventual synthesis down the road is absolutely incorrect. It is literally information-theoretically obtuse. Children don't learn language using pieces. They mumble *fully*. They are never not fully embracing the complexity. It is the juxtaposition between their naive attempts and the full picture that imbues their mind with learning. Prerequisites are the dumbest approach to learning. It is utterly indefensible using any scientific argument. The basics-to-advanced directionality is diametrically opposed to how information is encoded, comprehended and used. Prerequisites are why most computer scientists and whiteboard exam-passers can't make software themselves; they can only be cogs in a company. It's why a Princeton math PhD can write the update rule for gradient descent but can't draw the actual process with circles and lines on a damn chalkboard (true story). Idiot level stuff because their learning was all basics to advanced. They never defined terms and concepts in an embedded fashion. It was all disconnected. Meaningless muscle memory with no understanding. It does not work both ways. Only pieces that are seen inside the bigger picture are understood. Do not start with fundamentals." ---- از اینجا https://x.com/sean_a_mcclure/status/1895213068197450169
بخش اعظم چیزی که بعد از ابتدایی تا آخرِ دانشگاه یاد میگیریم چیزی شبیهِ جای اجناس توی قفسههای یه فروشگاه هست. (چیزی که با یه سرچ یا پرسیدن میتونیم بفهمیم هر موقع لازم باشه. و اینکه فوقالعاده بیمزه و بیمعناست.) معمولاً چیز خاصی راجع به خودِ اون اجناس،…
بخش اعظم چیزی که بعد از ابتدایی تا آخرِ دانشگاه یاد میگیریم چیزی شبیهِ جای اجناس توی قفسههای یه فروشگاه هست. (چیزی که با یه سرچ یا پرسیدن میتونیم بفهمیم هر موقع لازم باشه. و اینکه فوقالعاده بیمزه و بیمعناست.) معمولاً چیز خاصی راجع به خودِ اون اجناس، و حتی منطق و دلیلِ چینششون توی فروشگاه نمیفهمیم توی اون ۱۰ سال.
یه چیز غمانگیز راجع به ما اسکلها اینه که هرچی هم بخونیم و هرچی هم بهمون بگن و هرچی هم تمرکز کنیم بازم چندان نمیتونیم اسکل نباشیم. اونوقت زرنگها بدونِ خوندن و شنیدن و زور زدنِ خاصی فهم و عملشون از ما بهتره.
без подписи
پولدارِ جهان اولی کسشر نگو
"never bet against high functioning autism"
"i fear the man who operates without the need for external feedback"
без подписи
از لحاظ روحی نیاز دارم یه تعداد خون تازه (آدمای ۱۵ تا ۲۵ ساله) رو تو یه محیط و در معرض یه سری ایدهها قرارشون بدم از توشون یه درصدی آدم توانای خوششانس در بیاد.
"It is not because things are difficult that we do not dare; it is because we do not dare that they are difficult."
"Rock bottom is actually a trampoline"
без подписи
без подписи
این متن مال دو سال پیشه: «دو سال پیش همین موقعها افکار خودکشی کاملا توی ذهن و روانم زنده و پرتکرار بودن. یادمه موقع رانندگی توی سفر در کنار همسر و بچهم داشتم به روشهای مختلف خودکشی فکر میکردم. حس میکردم از هر شوق و هدفی خالیم، و هیچ چیزی نه معنا داره، نه لذت. به همهی جوابهای منطقی که خودم به خودم میدادم، و به همهی تجربههای لذتبخشی که داشتم پوزخند کمرنگی میزدم و هیچ کدومشون نمیتونستن قانعکننده و شوق برانگیز باشن. تنها چیزی که اون روزها باعث میشدن جدیتر بهش فکر نکنم و براش اقدامی نکنم علی بود، اینکه نمیخواستم هیچ وقت تو زندگیش با این سوال سخت مواجه بشه که: «اگه زندگی اینقدر غیر قابل تحمل و زشت بود چرا من رو به دنیا آورد؟ چرا الان که نیازش دارم کنارم نیست؟» ---- یکی از چیزایی که کمک کرد این بود که با همون احساس نشستم مدتی. شاید یک سال. میلی نداری به زندگی؟ اوکیه. فعلا همین جوری باش. انگیزه و شوق نداری؟ اشکال نداره. بدون انگیزه باش. تقلا نکن و دست و پا نزن برای «بهتر شدن». یکم این پایین رو تجربه کن. سرد و تاریک و مرطوبه؟ سرما و تاریکی و رطوبت رو بچش. اصلا راجع به مردن رویاپردازی کن. اوکیه اگه حس خالی بودن داشته باشی و توش بمونی و بروزش بدی. البته اون موقع زیر فشاری نبودم و این امکان رو داشتم که حالم بد و مودم پایین باشه. مشکل بیرونی وجود نداشت که اذیت کنه. چیز دیگهای که کمک کرد این بود که تقریبا یک سال بعد از شروع اون فکرا تراپی رو شروع کردم. چطوری؟ از کلافگی. از اینکه یک سال میگذشت ولی اتفاقی نیفتاده بود. افکار خودکشی کمتر شده بودن ولی هنوز بودن. با اینکه سختگیر بودم برای انتخاب تراپیست و برای هزینهش هم زورم میومد ولی یه شب دیگه با خودم گفتم غیر قابل تحمل شده، مجموعهی تداعی رو قبلا یکی معرفی کرده بود، گفتم فقط یک جلسه رزرو کن با یکی از درمانگرها، و طبق توصیهی دوستم با خودم گفتم تا ۸ جلسه بهش زمان بده، اگه به نظرت مفید نبود ادامه نده. جلسهی اول گفتم زندگی برام سیاه و سفیده. رنگ و نور نیست توی روحم. اونم یه فضایی بود که در اون برهه خیلی بهش نیاز داشتم. و هر ماه حس میکردم داره یه اتفاقایی میافته. کارای کوچیک و بزرگ دیگهای هم بود، ولی قرار نیست این متن کامل باشه. اگه یه وقتی کسی کنجکاو باشه راجع بهش پیام میده گپ میزنیم دیگه.»
без подписи
без подписи
راستی یه آپدیت از نویسا بدم: (این پست از نویسا هست.) الان حدود چهار ماهشه و نزدیک ۱۸هزار پست و ریپلای توش منتشر شده. روزانه حدود ۱۰۰ پست و ریپلای به این عدد اضافه میشه. حدود ۲۰۰ نفر ثبتنام کردن که الان روزانه حدود ۳۰ نفرشون فعال هستن. هنوز کوچیکه و نمیشه…