گاهنوشتهها
Статистикаتداعیهایی لحظهای که در روزمره برای هر کدام از ما بارها پیش میآید. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ اینجا چیزی کپی نیست (مگر اینکه به صراحت گفته شده باشه). | محمدرضا زمانی | وبلاگ: mrzamani.com
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Блоги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 150
- 1/48двое суток
- 171
- 1/72трое суток
- 185
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
داستان پردازی "نمیدونم چی شده. از عید فوتی پشت فوتی. انگار عزرائیل کامپلت پروژه برداشته روی فامیل ما. ولکن هم نیست." این رو داشت رو به میوهفروشها میگفت. در صف یکی جلوتر از من بود. حس کردم آشنایی مختصری با میوهفروشها داره و به همین خاطر هست که داره تعریف میکنه. اما زیاد طول نکشید. حساب کرد و رفت. وقتی از مغازه خارج شد، میوهفروش اول به دومی گفت: میدونی اینکه میگه فوت شده نود و خردهای سال سن داشته؟ - و دیگه ادامه نداد. دومی، جواب نداد. حتی اخم نکرد، تعجب نکرد، یا لبخند نزد. پوکر فیس خالص. مشغول وزن کردن میوههای من شد.
без подписи
- ایستگاه هفته هشتم - یک هفته دیگه هم از برنامه کتابخونیمون سپری شد. فقط قبل از روتین هفتگی، یک نکته بگم. اگه یادتون باشه از بچههایی که «دوست داشتن شروع کنن کتاب رو ولی نمیشده» خواستم که پیام بدن و بگن که چرا نمیشه. دوستانی پیام دادن و کمک کردن که دید من تصحیح بشه. چون فکر میکردم گیر جای دیگهای باشه. و از این جهت پیامها خیلی ارزشمند بود. برای این گروه از بچهها، با در نظر گرفتن جوابهای دوستانمون، چیزهایی که به ذهنم میرسه رو در زیر مینویسم. چون کمی طولانیه و احتمالا به درد خیلیها نخوره، داخل کوتیشن باکس میذارم. اول رو به بچههایی که پیام دادن، یه تشکر بکنم. فکر کنم در اکثر موارد گپ کوتاهی هم زدیم. این گپ نمیدونم برای شما مفید بود یا نه، ولی خیلی به درد من خورد، چون فهمیدم رویکردم به موضوع کلا اشتباه بوده. (فکر میکردم طولانی بودن کتاب مانع شروع اون شده. این حس که «خیلی زیاده پس فعلا بمونه». ولی هیچکدومتون حتی به این مورد اشاره هم نکردید 😁). اما اگه بخوام جمعبندی بکنم پیامها رو، مسئله شروع نکردن کتاب اکثرا قابل بیان توی یکی از این دو دستهبندی زیر بود: ۱- یا تو نقطه صفر گیر ایجاد میشده (مثلا تردید درباره اینکه ترجمه فارسی به اندازه کافی خوب هست یا نه) ۲- یا شروع میشده، ولی زور ادامه دادن به اندازه کافی نبوده. و متوقف میشده. ایدههایی که برای این دو گروه شاید به درد بخوره: ۱- حس من اینه که برای دسته اول، این ایده بتونه جواب بده: «یک ترجمه بردارید و ورق بزنید و اگه دیدید فهم فارسی جملهها براتون سخت نیست، عالیه. شروع کنید». عمدا میگم فهم فارسی جملات. چون منظور نویسنده رو شاید نتونید در چند جمله متوجه بشید. ولی همین که جملات روان باشند و بتونید کلیت مفهوم رو متوجه بشید، و بدون سختی یکی دو پاراگراف بخونید، خوبه. «فقط شروع کنید». ۲- برای اون دسته که قبلا شروع کردن و رها شده و دیگه زورشون به شروع کردن نمیرسه، دو تا راهحل به نظرم میرسه: اولی اینه که برن از کتابهای کمی سادهتر شروع کنن. مثل کتاب بازی بخت که بسیار سبکتر و رواییتر از کتاب تفکر سریع و کنده (البته موضوعات متفاوتن. ولی به نظرم میتونه به عنوان گرمکننده عمل کنه و ما رو برای خواندن این کتاب آماده بکنه). راه دوم رو شخصا بیشتر میپسندم. ولی انتخابش با خودتونه. اونم اینه که کتاب رو شروع کنید ولی در فهم تک تک مفاهیمش اصلا سختگیر نباشید. اصلا. اصلا. اگه سخت بگیرید، با احتمال زیادی میشه گفت که گیر میکنید. پس همین که کلیت یک فصل رو متوجه بشید، بسیار بهتر از اینه که منتظر روزهای آینده بمونید که قراره کل مفاهیم فصل رو متوجه بشید. حتی اگر چیزی رو نمیفهمید، اصلا اشکال نداره. یک علامت سوال کنار پاراگراف بزنید و ادامه بدید. اگه کل فصل رو نفهمیدید بازم اشکال نداره. اول فصل علامت سوال بذارید. بعدا فرصت کافی خواهید داشت که در بازخوانیها، علامت سوالها به تدریج حل بشن. برای من هم همینطور بوده. بعد از یک، دو یا سه بار خواندن بعضی از مفاهیم رو یاد گرفتم و متوجه شدم منظور نویسنده چی بوده. حالا ممکنه یکی از این ایدهها، یا یک ایده دیگه به ابتکار خودتون، براتون جواب بده. ولی واقعا امیدوارم فرصت کنید و هر طوری که شده، برای یادگیری نحوه کارکرد ذهن وقت بذارید. چون به نظرم خیلی مهمه. بذارید یه خاطره بگم که چرا میگم خیلی مهمه. چند وقت پیش با دوستی که خانم هستند، حرف میزدیم. جایی وسط صحبت گفت: «وقتی بچه بودیم، من دوچرخه نداشتم. ولی برادرم داشت و منم سوار دوچرخه برادرم میشدم» چند ثانیه بعد، برگشت و انگار که با خودش صحبت کنه ادامه داد «ولی چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که خودم دوچرخه داشته باشم؟» از کنار این سوال ساده نگذرید. برای شما هم احتمالا پیش اومده. شاید موضوع، دوچرخه نبوده باشه. شاید شروع یه کاری باشه. شاید مهاجرت باشه. شاید استعفا باشه. شاید استفاده از یک وسیله باشه و و و حرف من اینه: ما داریم با ذهنمون زندگی میکنیم. پس «چرا به ذهنم نرسیده بود» احتمالا به این خاطره که ذهنی که ما داریم، قابلیتهایی داره. محدودیت داره. خطای شناختی داره. یه جاهایی کامل اشتباه میکنه در قضاوتها. یه جاهایی گیر میکنه. فکرها و احساسات دارن روی نحوه کارش اثر میذارن. حالا ما اگه ندونیم که این ذهن چطور داره کار میکنه، چطور میخوایم به این سوال جواب بدیم که چرا دقیقتر و بهتر کار نکرده؟ البته این اصلا مسئله سادهای نیست. با یک کتاب هم قابل حل نیست قطعا. شاید سالها کار لازم داشته باشه. ولی میخوام بگم اگه اهمیتش رو درک کنیم، راهش رو پیدا میکنیم - باید پیدا بکنیم. ببخشید. طولانی شد و بدون ساختار. ولی اگه در کافه کنار هم نشسته بودیم، همینطوری اینها رو میگفتم که الان براتون نوشتم. بریم برای جمعبندی هفته؟ برای من هفته شلوغی بود. فقط دو فصل جلو رفتم. شما چطور؟
سهسال بعد از امروز این مقاله از آقای مسعود نیلی رو خوندم. درباره محتوای مقاله نظری ندارم. ایشون صلاح دیدن که مواردی رو بنویسند. ولی دارم فکر میکنم اگه نتیجهگیری انتهای مقاله درست باشه، کدوم مقصد در ۱۴۰۸ بیشتر برای ایران مورد تصوره. https://t.me/masoudnili/367
ناتوانیهای باکلاس با یکی از دوستانم که صحبت میکردم، با آب و تاب درباره دوره مبارزه با کمالطلبی (یا چیزی شبیه این) میگفت که تازه دیده بود. گفتم: ببین. به نظر من پرفکشنیست بودن یعنی عدم توانایی ما در تشخیص موقعیت و ناتوانیمون در تخصیص بهینه منابع، در اون موقعیت. (البته همیشه اینطوری پاچه نمیگیرم. گاهی 😁). البته منظورم این نبود که دغدغه کمالطلبی وجود خارجی نداره. واقعا هست. و خیلی از ما هم در موقعیتهای مختلف تجربهاش کردیم و میکنیم. به مدلهای مختلفی هم ممکنه بروز کنه. و این رو هم میدونم و میدونیم. اما در عین حال، وقتی به خودم نگاه میکنم، فکر میکنم صدا زدن این مورد و پدیدههای مشابه با اسمهای غیردقیق، باعث میشه به سمت راهحل حرکت نکنم. یا کمتر حرکت کنم. حالا پرفکشنیست بودن رو که گفتم. یه مثال دیگه هم به ذهنم میرسه: درونگرایی. اینم گاهی دیدم که دوستانم در توصیف خودشون میگن. ممکنه اونجا روم نشه بهشون بگم، ولی مثلا چنین جملهای که "خیلی درونگرام به همین خاطر سر کار با همکارام به مشکل خوردم" رو، اگه من باشم اینطوری میگم که: من مشکل ارتباطی دارم. نمیتونم با آدمهای دیگه ارتباط بگیرم. سختمه توی محیط کار به آدمها نزدیک بشم... یا هر توصیفی که واقعا وجود داره. وقتی توصیف دقیق باشه، کم کم متوجه میشم که شاید مشکل همدلی دارم. شاید باید روی توجه به هوش عاطفی وقت بذارم. یا چیزهای دیگه. چون درونگرایی راه حل نداره. ولی مهارتهای ارتباطی ضعیف، داره. همونطور که وقتی بگم پرفکشنیستم، یه چیزی ته ذهنم میگه: عجب مریضی باکلاسی دارما. ولی وقتی میگم «نمیتونم میزان مناسب تخصیص منابع رو برای خروجی مدنظر تشخیص بدم»، به این مورد ببشتر دقت میکنم. یا میرم از کسی که در استراتژی بهتر از منه، میپرسم.
پیرمرد دوستداشتنی فصل سیزدهم کتاب تفکر سریع و کند، کمی خاصه. از این جهت که موضوع فصل قبل درباره سوگیری دسترسپذیری داره ادامه پیدا میکنه. بعد مفهوم میانبر احساسی یا affect heuristic مطرح میشه که در پست قبل هم تکهای درباره اون میبینید. تا اینجا مفاهیم مهم، ولی سرراست هستن. اما در ادامه (همونطور که بخش بسیار کوچکش در عکس افتاده) سطح بحث از موضع فرد بالاتر میره و به جامعه میرسه. و همین تغییر سطح بحث، یکی از مواردی هست که این فصل رو نیازمند توجه بیشتری میکنه. البته اعتراف میکنم که منم قبلا که کتاب رو خوندم، از روی این فصل گذشته بودم. چیز خاصی توجهم رو جلب نکرده بود. تا اینکه نقد متمم به کتاب رو خوندم. نمیخوام اینجا این نقد رو باز کنم. صرفا خواستم اشاره کنم که هم بچههایی که قبلا کتاب رو خوندن یا در همین برنامه از من جلوترن و از این فصل رد شدن، و هم دوستانی که در روزهای آینده به این فصل میرسن، خیلی خوب میشه اگه این مطلب متمم رو هم بخونن: نقد کتاب تفکر سریع و کند: خطای شناختی کانمن در درک خطای شناختی (اشتراک ویژه نیاز داره) چون به نظر میرسه "پیرمرد دوستداشتنی" کتاب ، آقای کانمن، در جایی تحلیل خودش رو به سمت علاقه و تمایل شخصیاش، خم کرده. و همین باعث خطا شده.
[عکس از صفحه ۱۶۱ کتاب تفکر سریع و کند، موضوع affect heuristic. درباره اینکه وقتی ما میخواهیم درباره چیزی «فکر کنیم»، «احساسمان» پیش قدم میشه و به فکرمون جهت میده.]
без подписи
- ایستگاه هفته هفتم - قبل از جمعبندی این هفته دو نکته کوچک بنویسم. ۱. اولی برای دوستانی که هفته قبل گفتن دوست داشتن کتاب رو شروع کنن ولی هنوز نشده. تعدادتون تقریبا بیشتر از همیشه بوده (۲۱ نفر). به ذهنم رسید چیزهایی بنویسم که شاید به دردتون بخوره. ولی گفتم قبلش ازتون بخوام که میشه در یک عبارت یا جمله کوتاه بنویسید که چرا نشده شروع کنید؟ منظورم یک جواب کامل یا تحلیلی نیست. هر چیز به ظاهر سادهای رو هم که در ذهن دارید اگه بگید، عالیه میشه. (اینجا کلیک کنید میتونید پیام بفرستید. دکمه پایین کانال 💬 هم که هست. حتما میدونید.) ۲. از تجربه هفته قبل خودم در خواندن کتاب اگه بخوام بگم، بعد از تموم شدن بخش اول، سرعتم در بخش دوم حدودا دو برابر شده. اینکه مطلب درباره سوگیریها در کتابهای دیگه هم هست و خوندم، احتمالا موثره. بخشی هم احتمالا به این علته که پیچیدگی موضوع هم کمی سبکتر شده. خب. دیگه بریم برای جمعبندی هفته. و شما هم اگه جزو کسانی هستید که دوست دارید کتاب رو شروع کنین ولی نمیشه، لطفاً پیام بفرستید بگید که چی باعث میشه که نشه.
پهلوان پنبه اگه یه وقت دشمنی داشید و خواستید احتمال گرفتاری اون در سوگیری availability رو زیاد کنید، خواستید کاری کنید که سیستم ۲ تنبلتری پیدا کنه و قدرت تحلیلی ذهنش کمتر بشه، کافیه به یادش بندازید که در یک زمان، بسیار قدرتمند بوده. حتی اگه این یادآوری، صرفا القای این حس باشه، نه بازتابی از مقدار واقعی قدرت. پ.ن. عکس از صفحه آخر فصل the science of availability. توضیح اینکه نکته بالا یک حاشیه بر این فصله. یک نکته بامزه. و اصل موضوع نیست. 😁😁
اپلیکیشن نفرینشده اینستاگرام رو دوست ندارم. هر روز بیشتر دوست ندارمش. حس میکنم ما نیاز داریم بیشتر و هوشمندانهتر از قبل پارو بزنیم. هر روز. ولی اینستاگرام رو که باز میکنم صدای ویولن میشنوم.
انکرینگ ⚓ حدس میزنم با «اثر لنگر» آشنا باشید. از اون مفاهیمیه که چون معمولا برای آدمها حس شگفتی به همراه داره، جاهای مختلف خیلی تکرار میشه. اما اگه نمیدونید، یه مثال ساده داره. اینکه اگه برید از آدمها بپرسید: «گاندی وقتی فوت شد بیشتر از ۱۴۴ سال داشت یا کمتر؟»، برآوردشون از سن فوت گاندی بیشتر از حالتی میشه که این عدد رو نگفته باشید. البته اگر اولین بار هست این مفهوم رو میشنوید ممکنه حس کنید که روی شما تاثیر نداره (معلومه که گاندی ۱۴۴ سال نداشته). همه همین فکر رو میکنن. ولی تحقیقات میگن اثر لنگر تقریبا همیشه وجود داره. وارد جزییات نمیشم. فقط این بخش از فصل Anchors کتاب تفکر سریع و کند رو خواستم اینجا به اشتراک بذارم که در عکس میبینید (از صفحه ۱۴۸ هست). تاکید خوبیه. اینکه وقتی که دارید درباره موضوعی صحبت یا مذاکره میکنید، «هر عددی» که مطرح میشه، مثل یه لنگر برای ذهن شما عمل میکنه. و اون رو به سمتی منحرف میکنه. سمتی که شاید الزاما به نفع شما نباشه.
без подписи
- ایستگاه هفته ششم - یک هفته دیگه هم سپری شد. بیاید قبل از ادامه، یک جمعبندی کوچک به روال هفتگیمون داشته باشیم:
رودخانهٔ سیستمی یه داستان هست برای توضیح اینکه داشتن نگاه سیستمی چطوریه. شاید شنیده باشید. من مشخصا اون رو از بچههایی که کتاب «بالا دست» نشر آریانا قلم رو معرفی میکردن به خاطر دارم. البته خودم این کتاب رو نخوندم. صرفا حس میکنم اینکه چند بار شنیدم و با اسم کتاب هم همخوانی داره، ممکنه داستان محوری کتاب باشه. اونم اینه که اگر در پایین یک رودخونه ایستادید و میبینید که مجبورید مدام آدمها رو از رودخونه نجات بدید که غرق نشن، برید بالاتر رودخونه رو ببینید. شاید اونجا کسی هست که داره بقیه رو هل میده تو آب. پس بهتره فکری به حال اون مشکل در بالا دست کنید، تا دیگه مجبور نباشید دونه دونه، مشکلات ایجاد شده در پایین رود رو حل کنید. نمیشه گفت این داستان با منطق همخوانی نداره. منم اصلا کاری ندارم که آیا شما میتونید یا زورتون میرسه که برای مسئله اون آدم شروری که داره بالاتر آدمها رو هل میده تو آب کاری بکنید یا نه. یا حتی اینکه کدوم راه حل چقدر سیستمیه. اینها بحثهای پیچیده و البته مهمی محسوب میشن. ولی اینجا حرفم اصلا اینها نیست. صرفا گاهی فکر میکنم از زاویه دید اون فردی که امروز توی پایین رودخونه نجات پیدا کرده، زنده موندنش صرفا به خاطر اقدام یه آدمه. اینکه این اقدام سیستمی بوده یا نه، برای اون یه نفر، مهم نیست. چون اون قرار بود مرده باشه. ولی الان زندهست.
سوال سادهتر یه لحظه به سوال زیر فکر کنید: شرایط شما در ۵ سال بعد چطوره؟ البته شاید بگید چرا یه لحظه فکر کنم؟ چون فکر کردن به چنین سوالی ساده نیست. طبیعتا زمان زیادی لازم داره. چند ساعت. چند روز. شاید حتی بیشتر. اما اگه فکر کردن به این سوال زمانبر هست، اون جواب سریعی که یهو مثل پاپآپ روی صفحه ذهنمون ظاهر میشه چیه؟ همون جوابی که نمیتونیم بطور ارادی جلوی ظاهر شدنش رو بگیریم، و به هر حال به ذهنمون میرسه. حتما حدس زدید که با این ویژگیها، بازم پای سیستم ۱ در میونه. در بسیاری از مواقع وقتی ما با سوال سختی روبرو میشیم، اتفاقی که میوفته اینه: سیستم ۱ سوال سخت رو با یک سوال مشابه ساده «جایگزین» میکنه. سوالی که انقدر ساده باشه که بتونه خیلی سریع جوابش رو تحویل بده. مثلا برای همین سوال بالا، یه سری سوال دم دستی معمولا برای برآورد لحظهای شرایط وجود داره. اینکه جنگ ادامه داره، یا آتشبس شده؟ اینکه قیمت دلار رو به بالاست یا پایین؟ و حتی اینکه سرماخوردگیام رو به بهبوده یا نه؟ جواب دادن به این سوالات جایگزین سادهست. اما جواب اونها، جواب سوال اصلی ما نیست. در واقع سیستم ۱ برای سوال اصلی ما، یک جواب ساده، سریع، و البته غلط آماده کرده! بدون اینکه خودمون اصلا متوجه بشیم. چیزی که اینجا گفتم، خلاصه بخشی از فصل ۸ و ۹ کتاب تفکر سریع و کند هست. البته من سعی کردم ساده تعریف کنم. امیدوارم بچههایی که کتاب رو میخونن، حس نکنن که بیشازحد سادهسازی کردم. کانمن در این دو فصل تا حد خوبی بحث «ذهن ما چطور قضاوت میکنه» رو میبنده.
без подписи
- ایستگاه هفته پنجم - یک هفته دیگه هم جلو رفتیم. اما قبل از اینکه برنامه هفته قبل رو جمعبندی کنیم، یه نکته بگم. یک تشکر در واقع، از دوستانی که توی نظرسنجی هفته قبل گفته بودن که کتاب رو قبلا خوندن. این گزینه کاملا اتفاقی به ذهنم رسیده بود. ولی وقتی دیدم بچههایی هستن که کتاب رو خوندن و البته پیگیر همخوانی هستن و دنبال میکنن اون رو، کلی انرژی گرفتم. میخوام بگم که حضورتون، نعمته. باعث میشه من سعی کنم دقیقتر متوجه بشم موضوعات رو، و تلاش کنم بهتر توضیح بدم. اما بازم اگر دیدید یه وقت جایی من (یا بچههایی که کامنت میدن و اون رو به اشتراک میذارم)، اگه دیدید جایی اشتباه متوجه شدیم، یا توضیح و تفسیر و پاورقی لازم داره حرفامون، حتما بگید. بازم ممنون. خب. بریم سراغ جمعبندی هفته قبل. برای شما چطور بود؟
پرش از دشواریهای ابهام حتما شنیدید که میگن زود قضاوت نکن؟ ولی احتمالا یه مقدار زیادی هم شنیدید که کلا قضاوت نکن. نمیدونم این ایده سمی از کجا میاد. قضاوت درباره همهٔ اقدامات انجام شده توسط همهٔ بنیبشر، معلومه کار اشتباهیه. اشتباهه، نقض آزادیهای فردیه، فایدهای هم نداره. به من نوعی چرا باید مربوط باشه که فرد روبرویی که در پیادهرو دارم میبینم، چه جور آدمیه. داره به چی فکر میکنه. و خیلی چیزهای دیگه. اما اگه همون آدم دستش چاقو باشه و با حالت مستی راه بره چی؟ بازم میتونم بگم بهتره قضاوتش نکنم؟ - احتمالا نه. همه آدمها بقیه رو قضاوت میکنن. اصلا نمیشه تصور کرد که نکنن و هنوز زنده باشن. همین شما که در حال خواندن این متن هستید، قبلش من رو قضاوت کردید. وگرنه چرا باید وقت بذارید این حرفها رو بخونید. درباره خانوادهتون هم قضاوت دارید. شاید یکی از اعضای خانوادهتون رو پرتلاش بدونید و یکی دیگه رو اون کسی که حاضره هر کاری بکنه که به چیزی که میخواد برسه. دوستاتون رو هم قضاوت میکنید. اگر حرف اشتباهی بزنند یا رفتار نامناسبی داشته باشند، شما هم رفتارتون رو درباره شون عوض میکنید. البته این قضاوت برای دوستان قدیمیتر، آهستهتره. چون ما به برداشتهای قبلیمون مطمینتریم. ولی این به معنی متوقف شدن روند قضاوتهای فعلی نیست. یک نمونه همین که با یکی دیگه از دوستامون پشت سر دیگری میگیم: فلانی رو نمیدونم چی شده. انگار عوض شده. دیگه آدم قبلی نیست. داشتم میگفتم که همونقدر که «زود قضاوت نکردن» مهمه، کلا قضاوت نکردن غیرممکنه. اما همه اینا که نوشتم، یه تداعی کلی بعد از خواندن فصل A Machine for Jumping to Conclusions کتاب تفکر سریع و کند بود. به نظرم با اصل حرفهای کانمن فاصله زیادی داره. خیلی زیاد. ولی چون خواستم از خود اون فصل اسپویل نکنم، اینها رو نوشتم که صرفا بگم: این «پریدن به نتیجهگیری» در هنگام قضاوت، کار سیستم ۱ هست. مصرف انرژی ذهن رو کم میکنه. سختی ابهام رو کم میکنه. ولی همزمان احتمال اشتباهش زیاده. و این در مواقعی که موضوع مهمه، میتونه یه باگ اساسی به حساب بیاد، برای اون آدمی که صرفا به سیستم ۱ تکیه کرده. پ.ن. این فصل بسیار جذاب و کاربردیه. انقدر که دوست داشتم به دوستانی که علاقه دارن کتاب رو شروع کنن ولی هنوز نکردن، بگم اگه بقیه کتاب رو نخونده باشید هم میتونید این رو بخونید. به همین علت یکبار بیشتر هم خوندمش. ولی به نظرم رسید برای شروع، شاید اونقدری مناسب نباشه. حداقل به نظرم فصل مقدمه رو لازمه خونده باشید، تا بعدش بیشتر حرفهای مهم این فصل رو (هر چند شاید نه همه رو) بتونید بفهمید و استفاده کنید.
درباره ترجمههای فارسی کتاب تفکر سریع و کند بالاتر ازتون درباره ترجمهای که از کتاب دارید پرسیدم. الان یک توضیح کوتاهی بنویسم. اگه فکر میکنید ترجمهای که دارید روان نیست یا خوب نیست، ممکنه به دردتون بخوره. بذارید اول این رو بگم که این مسئله از کجا میاد. اخیرا با دوست عزیزی تصویری صحبت میکردیم. کتابی از روی میزش برداشت و با خنده رو به دوربین گوشی گفت: انقدر که از این کتاب گفتی که گذاشتم اینجا کنار دستم که بخونمش. کتاب تفکر سریع و کند بود. طبیعتا باید خوشحال میشدم. اما با تردید گفتم: ببین. کمی کیفیت تصویر پایینه. متوجه نشدم. مترجم کیه؟ گفت: فروغ طالوصمدی. من اساسا دوست ندارم درباره کارهای ضعیف صحبت کنم. به هر حال آدمها برای خلق یک اثر تلاش میکنند. و ایشان هم حتما زحمت کشیدند. اما الان به نظرم لازم رسید این رو مستقیم بنویسم. چون قبلا هم در میان دوستان دیگری، این مسئله رو دیدم. دوستانی که خصوصا در سالهای دورتر که «تنها ترجمه فارسی موجود در بازار» این ترجمه بوده، اون رو خریدند. و به علت متن بسیار سنگین و ترجمه سخت و نامفهوم، کتاب رو نیمه کاره رها کردند. البته قبلتر هم براتون گفتم که کتاب، اصلا آبکی نیست. اما بخش زیادی از نامفهومی نسخه فارسی ترجمه ایشان، به ترجمه برمیگرده، نه سنگین بودن متن اصلی. یک توصیه دارم. اینکه اگر این ترجمه رو در کتابخونه دارید و مدتهاست که کتاب رو شروع نکردید. هر وقت حوصله داشتید جایی از وسط کتاب رو رندوم باز کنید و اگر نتونستید با تمرکز معمولی یک یا دو صفحه رو بخونید، و مدام مجبور بودید به عقب برگردید یا اصلا متوجه نمیشدید که متن داره چی میگه، کتاب رو به سطل زباله بیاندازید. این کار ممکنه ظاهرا مقداری خسارت مالی بهتون بزنه. ولی باور من اینه که نبودن چنین کتابهایی در کتابخانه، خیلی بهتر از اینه که اشتیاقمون برای خوندن کتابهای ارزشمند، به علت اینکه فکر کنیم این ما هستیم که مفاهیم رو متوجه نمیشیم، از بین بره. پینوشت. لازمه این رو اشاره کنم که خبر دارم که بعد از مدتها ارائه ترجمه بسیار ضعیف اولیه، کتاب ترجمه خانم طالوصمدی بازبینی شده و گویا الان اون نسخه جدید در بازار هست. اما من نسخههای بعدی رو هم توصیه نمیکنم. دلیل اینه که بازبینی ممکنه بتونه کیفیتی که وجود داره رو ارتقا بده، ولی نمیتونه کیفیت رو از صفر بسازه (مگر اینکه کتاب رو بخونید و حس کنید که راحت هستید).