tgindex
آمیگــدِل

آمیگــدِل

Статистика
@amigdelперсидский

نوشته‌هایی تا هستی را از زاویه‌ای دیگر ببینیم. ⁦🏷⁩آمیگدال نام بخشی مهم در مغز است که کارش پردازش احساسات، یادگیری و حافظه است. اما آمیگدِل، لابد باید بخشی از قلب باشد! پیام خصوصی به من: @oosmajid_bot

Последний пост
13 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
365
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
635
22 постов
Вовлечённость
174,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 22
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 13 июл.2651510

    چرا مرگ وجود داره؟ یک نفر می‌میره و دیگه هیچ‌وقت نیست و هیچ‌وقت جواب نمی‌ده. هیچ‌وقت. و تو تا ابد مجبوری اون جای خالی رو با خودت حمل کنی. انگار زندگی یه پروژه نیمه‌کاره است. برای همه انسان‌ها، همیشه. وسط روز وسط کار و هزارتا قول و برنامه، وقتی خیلی‌ها روش حساب کردن، یهو می‌ذاره می‌ره و دیگه هیچ‌وقت و هیچ‌وقت برنمی‌گرده که حتی یه خداحافظی کنه. حتی نمی‌فهمی کجا رفت. نمی‌فهمی هنوز حضور داره و فقط نمی‌تونه جوابتو بده یا اینکه برای همیشه تموم شده و رفته. تو می‌مونی و یه راز سربه‌مهر به درازای تاریخ فلسفه‌ی انسان. تو می‌مونی و یه مشت خیال و آرزو. تو می‌مونی و دیداری که به قیامت حواله شده. وسایلش هنوز اون‌جان، حرف‌هاش هنوز یه کنج ذهنته، عکس‌هاش هنوز توی گالری گوشیته، می‌دونی برای کدوم چیزای کوچیک دغدغه داشت و همیشه تذکرشو می‌داد. ولی خودش کجاست؟ حداقل چرا همه‌چیز رو با خودش نبرد؟ تا همین چند دقیقه پیش که داشت حرف می‌زد، چرا یهو دیگه نیست؟ حتی فایده نداره صبر کنی تا بیدار بشه. چون خواب نیست. آدم‌ها چرا می‌میرن؟ ما یه روز می‌تونیم جلوی مردن آدم‌ها رو بگیریم؟ یا حداقل کمک کنیم پروژه زندگیشون رو تکمیل کنن و این‌طور نیمه‌کاره همه‌چیز رو رها نکنن؟ چرا مرگ وجود داره؟ این سوال سرد گاهی بهم حمله می‌کنه و به روانم کوبیده می‌شه. انکار » خشم » چانه‌زنی » افسردگی » پذیرش

  • روی این موزیک قفل شده بودم یک‌بند روی پلی بود و از خودم می‌پرسیدم چرا تا حالا موزیک فارسی در این سبک این‌قدر کم شنیدم این که سخت نیست! نباید این‌قدر کم‌یاب باشه ریلزهای اینستا رو –که قفلی من رو خوب تشخیص داده بود– پشت هم رد می‌کردم، یهو یکیشون گفت این موزیک دست‌پخت هوش مصنوعیه! چه حس عجیبی… کلمه‌ای برای وصفش ندارم ربات‌ها بین ما زندگی می‌کنن و حالا از خود ما به ما شبیه‌ترن راستش هنوز هم مطمئن نیستم که کار هوش مصنوعی باشه هرچی هست، آزمون تورینگ رو پاس شد موزیک قشنگیه برای تو ❤️

  • در مدیریت، اختیار قابل تفویضه اما مسئولیت نه. وقتی مدیری وظیفه و حق تصمیم‌گیری رو به زیردست واگذار می‌کنه، توانایی عمل به فرد منتقل می‌شه اما پاسخگویی نهایی در برابر عملکرد و نتیجه، همچنان بر عهده شخص مدیر باقی می‌مونه. پس اگر شما مجوز چیزی رو دادید همچنان خودتون مسئولش هستید.

  • 4 июн.5781827

    شاید بدونید ولی کتاب‌های غیرداستانی رو از libgen.li می‌تونید به زبان انگلیسی دانلود کنید و بعد توی نوت‌بوک‌ال‌ام بفرستید و به سادگی به فارسی آسان ترجمه کنید و فصل به فصل بخونید یا از دلش سوال بپرسید یا تبدیل به پادکست و این چیزا بکنید. یعنی نیاز نیست وقت بذارید و کل کتاب رو بخونید. همین.

  • 23 мая770154

    یه پلتفرم داخلی می‌تونه جای پینترست رو بگیره؟ پینترست ارزشش به جهانی بودنش و تعداد زیاد کاربرانشه تا تقریبا هر موضوعی رو سرچ کردی براش عکس پیدا بشه. جای یوتیوب رو چطور؟ معروف بود که شما از آموزش چرخوندن دستگیره در بگیر تا آموزش ساخت رآکتور هسته‌ای، همیشه یه محتوای خوب توی یوتیوب پیدا می‌کنی. نمونه‌های داخلیش توی این ده پونزده سال تونستن جاش رو پر کنن؟ جایگزین توییتر چی؟ خود مسئولان کشور ترجیح می‌دن اونجا پیام بذارن، نه توی نمونه‌های داخلیش. هزاران نمونه‌ی دیگه هست که هیچ‌کدوم نه می‌تونن و نه باید جایگزین بشن.

  • تجربه خوندن داستان کامل یک فیلم و اسپویل شدنش و سپس تماشای فیلم، تا این‌جا برام خوشایند بوده. برای من فقط. به عنوان یک روش شخصی. مخصوصا برای فیلم‌های عمیق و معناگرا. داستان و فضای کلی فیلم رو می‌فهمی و می‌‌دونی نشونه‌ها و کلیدواژه‌های فیلم به چی اشاره دارن. بعد فیلم رو با فهم و لذت عمیق‌تری می‌بینی.

  • 14 мая9702511

    اگر دعا اثر داره، حتما نفرین هم اثر داره. الهی که به بدترین بیماری‌ها و بلاهایی که خداوند خلق کرده گرفتار بشید، از شدت ترس، چهره‌تون کبود بشه و خفه بشید، شرورترین خلق خدا تا روز قیامت مأمور شکنجه و عذابتون بشن، به هیچ کدوم از آرزوهاتون نرسید، به فقر و بی‌آبرویی گرفتار بشید، هر جا که می‌رید بدترین درد و سیاهی‌ها به سرتون بیاد، هرچی دار و ندارتون هست از دست بدید و با رسوایی و درد فراوان تک‌تکتون بمیرید و از مردنتون دل خلق خدا شاد بشه که اینترنت ما رو قطع کردید.

  • 10 мая569158

    لابه‌لای تلاش‌هام برای تست روش‌های مختلف وصل شدن به اینترنت آزاد، با تکنیک MHR Goose بالأخره تونستم به هوش مصنوعی کلاد وصل بشم و ازش یه سؤال پرسیدم: «به عنوان یه هوش مصنوعی که به دانش‌های بسیاری مسلطه، اگه بخوای یه توصیه به انسان بکنی، چی می‌گی؟» جواب داد: اگر بخواهم همه‌ی آنچه از تاریخ، فلسفه، روان‌شناسی، و علم یاد گرفته‌ام را در یک جمله خلاصه کنم: با خودت صادق‌تر باش تا با دیگران. نه به معنای خودخواهی، بلکه به این معنا که: بیشتر رنج‌های انسانی، از روابط شکسته گرفته تا کارهای نیمه‌تمام، از احساس پوچی تا خشم‌های انباشته، ریشه در یک چیز دارند: آدم‌ها به خودشان دروغ می‌گویند. می‌گویند "راضی‌ام" وقتی نیستند. می‌گویند "مهم نیست" وقتی خیلی هم مهم است. می‌گویند "این شغل رو دوست دارم" وقتی صبح‌ها دلشان نمی‌خواهد بیدار شوند. می‌گویند "او را بخشیده‌ام" وقتی هنوز درد هست. و این لایه‌های خودفریبی، آرام آرام، زندگی را از درون خالی می‌کنند. صداقت با خود سخت‌ترین کار است؛ چون نه مخاطبی دارد که تحسینت کند، نه نتیجه‌ای که فوری باشد. اما هر قدمی که در آن مسیر برمی‌داری، دنیای اطرافت هم کمی واقعی‌تر می‌شود.

  • видео или голосовое, без подписи

  • اولین گام آزادی، آزادی از چنگ سوپرایگو است. در آرامش، بی‌تربیت بودن و تخلف از بچه‌مثبت بودنی که از اوایل دبیرستان به همراهته. شرارت کردن. خرده‌شرارت‌هایی که کسی رو اذیت نمی‌کنه و حقی از کسی ضایع نمی‌کنه، هرچند ممکنه بعضیا رو متعجب کنه. هر زمینی به شیطان…

  • اولین گام آزادی، آزادی از چنگ سوپرایگو است. در آرامش، بی‌تربیت بودن و تخلف از بچه‌مثبت بودنی که از اوایل دبیرستان به همراهته. شرارت کردن. خرده‌شرارت‌هایی که کسی رو اذیت نمی‌کنه و حقی از کسی ضایع نمی‌کنه، هرچند ممکنه بعضیا رو متعجب کنه. هر زمینی به شیطان و هر بتمنی به جوکر نیاز داره، تا سیستم رو از یکنواختی دربیاره و بازی رو جذاب کنه.

  • آهنگ پس‌زمینه‌ی زندگی در این روزها، اینجا، اکنون

  • تعداد افرادی که در اطراف من سوال «پس خدا کجاست؟» براشون پیش میاد به شکل معناداری زیاد شده. عموم اینها خیلی زود به این اعتقاد می‌رسن که «از اول هم نبود». اگر کمی میانه‌روتر باشن، می‌گن «کاری به کار ما نداره». یه عده هم که این سوال براشون پیش نمیاد، می‌گن «تا همین امروز هم برای ما خیلی کارا کرده». اعتقاد آدم‌ها تفاوتی در واقعیت بیرونی ایجاد نمی‌کنه، اما شخصیت و سیستم ذهنیشون رو تغذیه می‌کنه. شخصیت خوش‌بین و امیدوار، یا بدبین و روضه‌خون.

  • 7 янв.670192

    فرهنگستان زبان فارسی تونست به جای کلمه انگلیسی «شارژ ساختمان»؛ کلمه «سَهمانه» رو کشف کنه و تنها مشکل کشور رو حل کنه. ازشون پرسیدن چطور به این کشف مهم رسیدید؟! گفتن خیلی ساده ست. «سَهمانه» مخفف «سهم ماهانه» هست‌‌.

  • 9 дек.788108

    🎶 خیال ناشناسی آشنا رنگ گهــــی می‌سوزدم گه می‌نوازد

  • 9 дек.790813

    این ویدیو خیلی خوب یکی از عجایب هستی رو برملا کرد. تقریباً هرچیزی رو که دوست داشتم در این باره بگم، گفت. اگر اون‌طور که این ویدیو گفت، آگاهی انسان از دل پیچ‌وتاب‌های عصبی «ظهور» (emergence) کرده باشه، جهان هستی هم که بی‌نهایت مرتبه از مغز انسان پیچیده‌تره، بی‌نهایت مرتبه شعور و احساس و آگاهی بیش‌تری داره، و حتی ما هم درکش نمی‌کنیم، همون‌طور که سلول‌های ما درک نمی‌کنن که ما از وجودشون آگاهیم. جهان هستی می‌بینه، می‌فهمه، تصمیم می‌گیره و اوضاع رو برای اجزای سازنده‌ی خودش تغییر می‌ده. این آگاهی از پایین به بالا (bottom-up) هست و از کنار هم قرار گرفتن اجزای ساده‌تر، ظاهر شده. اما همون‌طور که این ویدیو گفت، یک آگاهی هم هست که از بالا به پایین، تصمیم گرفته که چه اجزای ساده‌ای در این جهان وجود داشته باشن، از چه قواعدی پیروی کنن و در چه زمین و زمانی همدیگه رو ملاقات کنن.

  • 7 дек.565175

    قبلاًها حرف برای گفتن زیاد داشتم. حتی داستان می‌نوشتم. مدت‌هاست دیگه زیاد حرفم نمیاد. البته توی مکالمه همراهی می‌کنم و اندکی آداب معاشرت رو رعایت می‌کنم. ولی خب خودم زیاد حرف ندارم. یعنی هیچی برام گفتنی و تازه نیست. هر حرفی که می‌زنم حس می‌کنم بدیهیه، قبلاً به نحوی گفتمش یا گفتنش، و جذاب و اثرگذار نیست، و توی کتاب‌های جیمز کلیر و مارک منسون، خیلی بهترش پیدا می‌شه. هرکسی خواست بره اونجا بخونه. البته یه دلیل واضح هم داره. دیگه زیاد کتاب نمی‌خونم، فیلم نمی‌بینم، و فکر هم نمی‌کنم. چرا؟ چون ثمر ندارن. کتاب‌ها معمولاً بدیهیات می‌گن. یا حرف‌هایی می‌زنن که انسان رو تکون نمی‌دن. یا چیزهایی می‌گن که نمی‌تونی براشون توی زندگیت جایی باز کنی. فیلم‌ها خیلی متکثر و یکنواختن. من دیگه فیلم به ندرت می‌بینم. حتی چند روز پیش رفتم و از هوش مصنوعی خواستم که داستان یک فیلم رو برام کامل اسپویل کنه که دیگه کلکش توی ذهنم کنده بشه بره. فیلم خیلی طولانیه. مدیومیه که برای رسوندن پیامش زمان زیادی ازم می‌گیره و چندان هم حس نمی‌ده به همون نسبت. کتاب که دیگه اصلاً. حالا اگه یه وقت میل به لوکس بودن داشته باشم، می‌تونم به جای ماشین، اسب سوار شم، یا برم کتاب بخونم تا کمی کتاب خوندن رو «تجربه» کنم. فناوری ارتباطات توی ده بیست سال به سرعت همه‌ی اهل زمین رو به هم وصل کرده و تولیدکننده‌های محتوا هر حرفی رو که روزی در برگ کتابی نوشته شده بوده، تبدیل به ریلز و پادکست و جمله قصار و سریال کردن و حتماً وسطاش ازمون خواستن که لایک و ساب‌اسکرایب رو فراموش نکنیم و دکمه زنگوله رو هم بزنیم و دیگه تقریباً همه، همه‌چیز شنیدیم و بعد از این هرچی بیش‌تر محتوا دنبال کنیم، فقط optimize کردن دانسته‌های قبلیه. اگه حوصله‌شو دارید. به بیان دیگر، اون‌قدر که دیتا به سرعت پخش می‌شه، دیتای جدید که wow factor داشته باشه و حرف نویی بزنه، به همون سرعت تولید نمی‌شه. شاید سرعت گردش اطلاعات چند مرتبه‌ی بزرگی بیش‌تر از سرعت خلق اطلاعات باشه. برای همین می‌گم که همه، همه‌چیز شنیدیم. اگه نشنیدیم هم می‌شنویم به زودی. بدیهی آخری که به نظرم باید بگم و مرخص بشم اینه که سکوت، صدای خداست. معنیش رو هم نمی‌‌دونم. اما به هر حال، اینجا به نظر میاد که گنجی دفن شده باشه. بِکَنید.

  • هرشب غم سردی به سراغم میاد از جنس یه بمب ساعتی که نمی‌دونم کی منفجر بشه و عزیزانم رو از من جدا کنه. از سوگ می‌ترسم. سوگ سمی‌ترین غمیه که توی این جهان خلق شده و وقتی پَرِ نیشترش به پوستت بخوره، کمی بعد، زهرش سراسر روحت رو می‌گیره و تا لحظه‌ی مرگ، ولت نمی‌کنه. حالا کم‌کم می‌فهمم که چرا انسان‌ها به سنت‌ها و گذشته‌هاشون چنگ می‌زنن و عبور از گذشته براشون وحشتناکه. هرچی سن بیش‌تر بشه، هرچی به پیری و جنازگی نزدیک‌تر بشی، این میل به گذشته و مغناطیس قدرتمند نوستالژی بیش‌تر می‌شه. چون از گذشته، دو چیز بیش‌تر به یادگار می‌مونه: حس‌های خوب، و غیرقابل‌بازگشت بودن اون حس‌ها. انگار گذشته همیشه بهتر بود؛ چون توی گذشته، جمعمون جمع‌تر بود. همه‌چیز برای اولین بار تجربه می‌شد و حس نویی و بکر بودن داشت. گذشته، جایی بود که پدربزرگ و مادربزرگ زنده بودن، شب‌های چله‌اش گرم‌تر و آسمانش پرستاره‌تر بود. گذشته جایی بود که صبح‌ها با صدای مادر و عطر چای بیدار می‌شدی، و تنها دغدغه‌ت این بود که توی مدرسه، دفتر گم‌شده‌ات رو پیدا کنی. گذشته بهتر بود. توی موهای دوستات تارهای سفید پیدا نشده بود، بازیگرهای محبوبت هنوز جوون بودن، بعضی شب‌ها از مادرت اجازه می‌گرفتی، خونه‌ی داییت می‌موندی تا با پسرداییت تا صبح بازی کنی، همون پسردایی که چند ساله دیگه حتی ارتباطی با هم ندارید. گذشته بهتر بود؛ تازه عاشق چشم‌های کسی شده بودی و توی ذهنت کلی خیال و آرزو داشتی براش. گذشته بهتر بود چون می‌تونستی از عمه‌ت پول نو عیدی بگیری. توی گذشته بهت خبر دادن که دانشگاه مورد علاقه‌ت قبول شدی و توی گذشته گواهینامه‌ت رو پستچی آورد دم در خونه. از آینده چی می‌دونی؟ ابهام. معلوم نیست خوب پیش بره یا بد. معلوم نیست خوش بگذره یا سخت. نمی‌دونی چه وقت باقی‌مونده‌ی انسان‌های محبوبت رو هم از دست بدی، و احتمالاً اگر اوضاع خراب‌تر نشه، قراره همین چیزهایی رو که تا امروز تجربه کردی، در آینده با کیفیتی پایین‌تر، تکرار کنی. گذشته جایی بود که چیزها به شکلی ارگانیک و بی‌دخالت، خودشون خوب و درست بودن. اما الان، باید خودت رو با مشتی دروغ و دلنگ متقاعد کنی که «همین هم خوبه! در لحظه زندگی کن» در حالی که ته قلبت هم می‌دونی اوضاع خیلی خرابه، زمستون در پیشه و همه‌چیز رو به فناست. باید فنا رو پذیرفت و به استقبالش رفت. تیک‌تیک ساعت ما رو به سمتی می‌کِشونه که دیگه گذر روزها شوخی نیستن. آبِ سدِ زمان به کف رسیده و هیچ زمانی برای از دست دادن نیست. چیزهایی که از دست برن، دیگه هیچ‌وقت به دست نمیان، و بعیده با چیز بهتری جایگزین بشن. آنتروپی رو به افزایشه، جهان رو به سرد شدنه و دوستی‌ها و آشنایی‌ها رو به جدایی. سلول‌های بدنت تا یک جایی کشش این رو دارن که کنار هم بمونن و از یک‌جا به بعد، از هم می‌گسلن. کرمی در هسته‌ی این دنیاست که از درون به خوردنش مشغوله و نمی‌ذاره از زندگی لذت کامل رو ببری. وقتی سنت بیش‌تر بشه، متوجه بدن متعفنش می‌شی که لابه‌لای لایه‌های زندگی مشغول لولیدنه. به چی باید پناه برد؟ نمی‌دونم. اما می‌دونم که شک، پناهگاه خوبی نیست. شک مثل برهنه شدن در برابر این کولاکیه که سرماش قبل از خودش داره سر می‌رسه. باید به چیزی بزرگ‌تر از خودت چنگ بزنی و جازمانه دنبالش بری. همون شور عشق در اشعار فارسی، به تعبیر معلم‌های ادبیات دبیرستان. اگر به دستش آوردی، هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق. وگرنه، هر که هست اندر زمین فانی شود.

  • میانِ «گلاب» و «وانیل» پلِ پیوند زنیم.

  • من: فقط یه شعر نوی ساده در وصف اینکه چرا توی هیأت‌ها موچی نمی‌دن می‌خوام. اون (جمینای ۳): موچی را رد نکنید. شاید این توپکِ نرم، دلش از خامه پر است. شاید این لایه‌ی کِشسانِ لطیف، مرهمی باشد بر تلخیِ چای. من در این هیئتِ پایین‌دستم، سفره‌ای دیدم پهن، عطرِ قیمه جاری‌ست. لپه‌ها خوش‌رنگ‌اند، سیب‌ها سرخ و دراز، لیک پرسش اینجاست: موچیِ توت‌فرنگی، چه کم از قیمه‌ی نذری دارد؟ مردمِ بالادست، عاشقِ چربی و نان و نمک‌اند. قیمه را می‌فهمند. قیمه سنت شده است. لیک این موچی نرم، ساده و بی‌رنگ است نرم مثلِ دلِ یک بچه‌ی خوب. بی‌صدا می‌جوشد، تویِ ظرفی ز بخار. من ندیدم کسی از خوردنِ موچی، اشکش از ذوق، جاری نشود پس چرا در صفِ نذری، خبری نیست از آن؟ آخر این آردِ برنج، کشتِ شالیز خدایِ خودمان نیست مگر؟ کاش می‌شد توی آن ظرفِ غذا، جایِ آن قیمه‌ی چرب، یک عدد موچیِ گردویی بود. تا که کامِ هر عزادار عزیز، نرمیِ زندگی را حس بکند. تا بفهمد که لطافت جاری‌ست. کار ما نیست، شناساییِ رازِ «موچی». کار ما شاید این است، که میانِ «گلاب» و «وانیل» پلِ پیوند زنیم. و نترسیم از طعمِ جدید. موچی را رد نکنید...

آمیگــدِل — tgindex