tgindex
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Статистика
@ba_ghalamперсидский

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
13
Всего постов
29
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
310
−5 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
48
29 постов
Вовлечённость
15,5%
к подписчикам
Постов в день
1,9
всего 29
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
12
1/48двое суток
13
1/72трое суток
14

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 авг.10из dafn_shodee

    📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید.🪭 -پناهگاهِ عاشقای وایب استتیک!🫕✨

  • 14 авг.1411из imCoralline

    🐈این پیام + این پست رو کامل فور کنید چنلتون تا منم یه پست ازتون فور کنم و با توجه به وایبتون بگم اگه یه میوه بودید، اون چی بود🍊. جوین باشید.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 14 авг.141из imCoralline

    без подписи

  • 13 авг.191из Maddnessa

    این پیام رو فوروارد کنید چنلاتون‌‌ تا بگم مردم چرا باید چنلاتون‌‌ رو چک‌ کنن‌. هرچی فور بشه همین الان میزارم *دوست داشتید جوین بدین.‌

  • 13 авг.131удалён 14 авг.

    درود چالش داریمم🌟 این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا من بر اساس وایب چنلتون، براتون نقاشی بکشم. ظرفیت : 15چنل اول

  • فور کنید تا بگم اگر یك پزشک قانونی بودید اسمتون چی بود و روی چه پرونده مرموزی کار می کردید. - جوین باشید، چك میشه عقیق های سیاه .

  • 13 авг.232удалён 15 авг.

    ساعت از نیمه‌شب گذر کرده بود ؛ رگبار بی‌امان باران از میان درز های باریک پنجره گذشته و به داخل اتاق ورود کرده بود. سوزِ سرمای هوای نیمه‌شب استخوان‌هایم را به لرزه واداشته بود. برای بارِ آخر نگاهی به لباس‌های پف‌دار رنگارنگ زیبایش انداختم و قفل در کمد کوچکش…

  • 13 авг.221удалён 15 авг.

    ساعت از نیمه‌شب گذر کرده بود ؛ رگبار بی‌امان باران از میان درز های باریک پنجره گذشته و به داخل اتاق ورود کرده بود. سوزِ سرمای هوای نیمه‌شب استخوان‌هایم را به لرزه واداشته بود. برای بارِ آخر نگاهی به لباس‌های پف‌دار رنگارنگ زیبایش انداختم و قفل در کمد کوچکش را انداختم. نیازی نبود که در کمدش باز بماند. نیاز بود؟! پرده های چرک‌گرفته را هم کشیدم که هنگام صبح نور زرّین خورشید ، چشمان اقیانوسیِ شفاف زیبایش را آزار ندهد. اما حالا او با همان چشمان دل‌فریبش به آرامی در گوشه‌ای از تخت کوچک کهنه‌ام خوابیده بود و تنها صدای نفس‌های گرمش به گوش میرسید. زیبایی او بیش‌از‌اندازه بود و گاهی این احساس را به من میداد که آیا من لایق این‌چنین فرشته‌ای هستم؟ او بی‌شک فرشته‌ای از سوی پروردگار بود. او الهه‌ای بود که برای من فرستاده شده بود و من آیا می‌توانستم دل از این زیبای‌خفته بَر‌کَنم؟ او برای من بود و باید برای من می‌ماند. برای من ؛ شاید حتی بعد از مرگ. 1

  • 12 авг.из dafn_shodeeудалён 13 авг.

    ‹همه‌ چی با یه وایب تابستونی و خنک› تکسای خاص برای فرستادن..💌✨🍸 عکسای قشنگ برای سیو کردن!

  • 12 авг.удалён 13 авг.

    درود دخترک! قبل از اینکه امروز تموم بشه فقط یه بار به خودت بابت تموم چیزایی که از پسشون براومدی آفرین بگی📒 با عشق از طرف غزل! https://t.me/ba_ghalam

  • 12 авг.из ghazlweoудалён 13 авг.

    درود دخترک! قبل از اینکه امروز تموم بشه فقط یه بار به خودت بابت تموم چیزایی که از پسشون براومدی آفرین بگی📒 با عشق از طرف غزل! https://t.me/ba_ghalam

  • اجازه بدید پارت بعدی رو تموم کنم، یه چالش باحال براتون میزارم:))✨🤝

  • این تمرینو خیلی دوست داشتممم؛)

  • گرمای اولین پرتو خورشید را که بر سنگ‌فرش‌های خیسم مهمان شده بود، حس می‌کنم. صبح بخیر، مردمِ سن‌پترزبورگ! باز هم هیاهو را در جای‌جای خودم حس می‌کردم؛ صدای قدم‌ها، خنده‌ی کودکان، زنگ کلیساها، چرخ‌های کالسکه‌ها و گفت‌وگوی آدم‌هایی که هر کدام به سویی می‌رفتند. اما هیچ‌کدام، آن صدایی نبود که من به دنبالش می‌گشتم. من صدای او را می‌شناختم. صدایی که هر صبح، پیش از آن‌که خورشید بر بام های خاکستری‌ام بنشیند، در کوچه‌هایم می‌پیچید. همیشه همان ساعت، صدای ویولنش کوچه‌هایم را در آغوش می‌گرفت؛ آرام و اندوهگین، اما آن‌قدر زیبا که حتی باد هم برای شنیدنش سکوت میکرد. من بارها او را دیده‌ام، تنها، در گوشه‌ای از خیابان، با ویولنی در آغوش و چشمانی که انگار جایی بسیار دور تر از این جهان را نگاه می‌کنند. او، مردی بود با پالتویی تیره و پوتین هایی کوتاه که همیشه آهسته قدم بر سنگ‌فرش‌هایم می‌گذاشت. هیچ‌وقت نفهمیدم برای چه می‌نوازد. شاید برای خاطره‌ای که هیچ‌گاه دست از سرش برنداشت. و یا شاید، فقط می‌نواخت چون بعضی دردها را نمی‌شود با کلمات گفت. #خطوط_بی‌هوا

  • اسم این تمرین هست"تعریف خاطره از زبان شهر" اینطوریه که، فرض کن خیابون‌ها حافظه دارن:) حالا، یک شهر رو انتخاب کن و بزار خودش درباره‌ی یکی از آدم‌هایی که سال‌ها اونجا زندگی کرده حرف بزنه✨

  • 10 авг.удалён 12 авг.

    کتابخانه ی نیمه شب