بانوی هامون🕊
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 16
- Всего постов
- 405
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
یادمان نرود؛ عطار میگفت: « نام اعظم خداوند؛ نان است»
این بار که ابرها در بیکرانگی خیال آسمان ، تجلی یابند دلتنگی ها را یکی یکی در سوره ای به نام باران ،خواهم سرود . می دانم این ترانه سهم گنجشگکان قصه ی مادر بزرگ خواهد شد همان مسافران پر جنب و جوشی که لب حوض نقاشی مقیم اند و بی خیال سایه ی رجزخوان گربه ی فراش باشی همسایه در #چکری_پکری های عصرانه ی خویش مدهوش... می گفت : پشت ابرهای پاییزی اشک هاییست که آمده اند تا تو را از ترانه سرشار سازند و من به یاد می آورم ، دشت هایی از تشنگی لبریز و چشمانی آکنده از ماسه را ... در اعصار نزیسته ی آدمی! راستی ! این بار که به سلامت از وادی استسقا گذشتی برای دل سودا زده ی من برای چشمان عطشناک مادربزرگ بلند بخوان: «باز باران ، با ترانه !» ✍:ملیحه عباسی مقدم
"جان سالک همدم خورشید شد.." (وادی حیرت) منطق الطیر فریدالدین عطار نیشابوری قسمت بیست و پنجم
⭕️ هفت شهر عشق را عطار گشت، ما هنوز اندر خم یک کوچهایم این ضربالمثل از آنجا آمده است که مسیر رسیدن به درگاه الهی و وصال محبوب، گذرگاههای فراوان دارد. عطار در اثر خویش "منطقالطیر" آنها را اینگونه بیان میکند: گفت ما را هفت وادی در ره است چون گذشتی هفت وادی، درگه است هست وادیِ طلب آغاز کار وادیِ عشق است از آن پس، بی کنار پس سیُم وادی است آن معرفت پس چهارم وادی، استغنا صفت هست پنجم، وادیِ توحیدِ پاک پس ششم، وادیِ حیرت صعبناک هفتمین، وادیِ فقر است و فنا بعد از این روی رَوش نبْوَد تو را در کشش افتی، رَوش گم گرددت گر بُوَد یک قطره قلزم گرددت 📕 #منطق_الطیر ✍ #عطار_نیشابوری 🔻 #شرح ۱. وادیِ طلب طلب، آتشی است که به اقتضای خواهش دل در جانِ طالب عشق شعلهور میشود و شوقی عظیم برای یافتن حقیقتی به نام معشوق، وجود عاشق را فرا میگیرد. در این وادی، سالک باید مردانه قدم در راه بگذارد، از خود بگذرد و همتی استوار داشته باشد. او باید در همه حال و همه جا یار را بجوید و به دنبال احساسی که در درونش پدید آمده، به جستجو و کاوش بپردازد. این وادی، وادی حساسی است و انتخاب درست در آن بسیار مهم است. سالک باید چنان بکوشد که معشوق را در پیدا و پنهان بهدرستی بیابد چرا که عاقبت جوینده، یابنده است. ۲. وادیِ عشق در این وادی، وجود طالب از عشق، شوق و مستی سرشار میشود. عشق چنان وجودش را پر میکند که یکسره به آتشی سوزان بدل میگردد و در تب و تاب میافتد. عشق به معشوق، در قالب عشق به همه مظاهر هستی که جلوهای از رخ دوست هستند، نمودار میشود و انسان سرتاسر خوبی، صفا، صلح و آشتی میگردد. به یاد دوست، همهکس و همهچیز را دوست میدارد و دیگر هیچ دلی را نمیآزارد، کسی را خوار و خفیف نمیشمارد و مورد تمسخر قرار نمیدهد. ۳. وادیِ معرفت اینجا وادی شناخت است. به نظر سالک، اصل معرفت در شناخت کامل ربالعالمین است. «معرفت، حیات دل است در میان سالکان و اعراض از معرفت جز در محضر حضور روا نیست. ارزش هر کس به معرفت اوست و هر که را معرفت نباشد، بیقیمت است.» در این وادی، عارف نسبت به نفس خویش و ذات عشق شناخت پیدا میکند و چشم دل و جان، چشم سر و چشم درونیاش به روی یکدیگر گشوده میشود. در محضر رندان، نامحرمان و مدعیانِ کذّاب نمیتوانند برقصند. مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد (حافظ) ۴. وادیِ استغنا در این مرحله، سالک چنان به معشوق متکی میگردد که از همه چیز و همه کس جز او بینیاز میشود. او خود را در کوی امن و رجا مستغنی مییابد و یکباره از مال و مقام و جلوههای وسوسهانگیز زندگی دل میکند و طمع میبرد. این وادی، پشت پا زدن به هوسها و جلوههای دنیوی است. نکتهٔ مهم، پا گذاشتن بر سر افلاک است، نه پا گذاشتن بر گنبد مینا. سالک واقعی تنها میتواند با افتخار احساس کند که گوشهای از صفات خداوندی در وجودش متجلی شده و به استغنا رسیده است. هر چه این صفات در او بیشتر جلوهگر شود، دیگران نیز از تشعشعات گرمابخش روح او بهرهمند و مستغنی میگردند. ۵. وادی توحید اکنون سالک به وادی توحید میرسد. در این وادی، چشم دل به سوی خدا گشوده میشود و سالک موحد میگردد و وحدت عالم را رؤیت میکند. او مشاهده میکند که در جهان «یکی هست و هیچ نیست جز او» و هرچه و هر که را مینگرد، خدا را در آن میبیند. در این حال، سالک همه چیز و همه جا را چون مظهر و آفریدهٔ خداست یگانه میبیند و میستاید و حتی جدایی حق را از عالم هستی که جلوهٔ رخ دوست است دوگانگی و دوئیت میداند. به دریا بنگرم دریا تو بینم به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم (باباطاهر) ۶. وادیِ حيرت در این مرحله، در دل سالک و اهل حق، هنگام تأمل، تفکر و حضور، حیرت و سرگشتگی راه مییابد. سالک چنان متحیر میشود که راه بیان بر او بسته میگردد. عاشق هر کجا از این عالم هستی را مینگرد، معرفتی تازه نصیبش میشود و از این همه عظمت، سرگشتهتر و حیرانتر از پیش میگردد. او در طوفان معرفت به رقص میآید و در وادی حیرت مقیم میگردد. چه کسی را دیدهاید که در حیرت و سرگردانی، لذتی مضاعف در وجودش خیمه بزند؟ برخی چون منصور حلاج، چنان مست سُکر الهی میشوند که از سرِ حیرت لب به شطح میگشایند و «أنا الحق» میگویند. ۷. وادیِ فنا از شگفتیهای طریق عرفانی، رسیدن به بقا در عین فناست. فنا به معنای نیست شدن از هر منظر است؛ به گونهای که جز ربالعالمین، همه را نیست ببینی. نیستی در عین هستی و هستی در عین نیستی. این مرحله، مرحلهی نیستی و محو شدن سالک است؛ جایی که از خود بیخود میشود و بقای خویش را در عشق به او میبیند. در این حال، منیّت و خودخواهی او همراه با همه صفات مذموم و ناپسند نابود میشود و وجودش به صفات پسندیده و محمود الهی زنده میگردد. @sarire_kelk
без подписи
без подписи
فر ایزدی - فر کیانی در زامیادیشت بند ۶۶، سیستان مرکز کیانیان دانسته شده است: فر کیانی از آن کسی است که در سرزمینی که آنجا دریای کیانسه (هامون) واقع است، شهریاری دارد؛ همان دریایی که رود هیرمند در آن فروریزد. منابع: ۱- یشتها، جلد دوم، پورداوود؛ ۲- شاهان کیانی و هخامنشی، محمد معین ۳- زامیاد یشت ۴- بندهش @TarikhSistan
без подписи
طفیل هستی عشق اند آدمیّ و پری ارادتی بنما تا سعادتی بِبَری بکوش خواجه و از عشق بینصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند؟ به عذر نیمشبی کوش و گریهٔ سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرینکار که در برابر چشمیّ و غایب از نظری؟ هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری ز من به حضرت آصف که میبرد پیغام که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری؟ بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی مِی خوریّ و غم نخوری کلاه سروریت کج مباد بر سر حُسن که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری به بوی زلف و رخت میروند و میآیند صبا به غالیه ساییّ و گل به جلوهگری چو مستعّد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بیبصری دعای گوشهنشینان بلا بگرداند چرا به گوشهٔ چشمی به ما نمینگری؟ بیا و سلطنت از ما بخر به مایهٔ حسن وَزین معامله غافل مشو که حیف خوری طریق عشق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری به یمن همّت #حافظ امید هست که باز اَریٰ اُسامِرُ لیلایَ لَیلةَ القَمَری درود و رحمت آدینه مبارک ! درسایه نگاه مهربانش، جان و جهانتان روشن
без подписи
تهی از سجدۀ شوقت سر مویی نمییابم سراپا در جبین میغلتم از یاد سراپایت #بیدل_دهلوی
تذکره الاولیاء عطار نیشابوری جلسه سی و هفتم در ذکر رابعه عَدویه رضی الله عنها بخش نهم #دکتر_سمیه_شکری #تذکره_اولیا_عطار #تذکرة_الاولیاء_عطار @fihemafih_shokri https://castbox.fm/va/5495367 @dr_s_shokri وب سایت من www.dr-s-shokri.ir
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم #کلیات_شمس/ غزل شماره ۱۴۲۷
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم #کلیات_شمس/ غزل شماره ۱۴۲۷ ساخته شده توسط هوش مصنوعی
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمیدارم اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمیدارم مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن مرا گفتهست لاتسکن تو را همدم نمیدارم مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پروردهست چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمیدارم در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد خرد خواهد که دریازد منش محرم نمیدارم ز شادیها چو بیزارم سر غم از کجا دارم به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمیدارم پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم که من آن سرو آزادم که برگ غم نمیدارم درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمیدارم پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم که من آن سرو آزادم که برگ غم نمیدارم تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم بر اشهب بر نمیشینم سر ادهم نمیدارم جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمیدارم به باغ عشق مرغانند سوی بیسویی پران من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمیدارم منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمیدارم ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم بگو عشقا که من با دوست، لا و لم نمیدارم #کلیات_شمس/ غزل شماره ۱۴۲۷
آه از آن روزی که استغنای غیرتزای عشق خاک صحرا بر سر دیوانه نشکست و نریخت #بیدل_دهلوی
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن میگویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همهجا زمزمۀ عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصۀ فردوس و تمنای بهشت گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچۀ عقل هر کجا نامۀ عشق است نشان من و توست سایه ز آتشکدۀ ماست فروغ مه و مهر وه از این آتش روشن که به جان من و توست #هوشنگ_ابتهاج آینه در آینه(برگزیدهٔ شعر) ه.ا.سایه، به انتخاب محمدرضا شفیعی کدکنی، تهران: نشر چشمه، ۱۳۹۲، صص ۳۹ـ۴۰ نوزدهم مرداد، سالمرگ هوشنگ ابتهاج @astanejanan
«زندگی زیباست ای زیبا پسند» آواز : شهرام ناظری سه تار : عطا جنگوک شعر : هوشنگ ابتهاج / سایه ساز و آواز در بیات ترک @banooye_hamoon
مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو ! درود و رحمت روز و روزگارتان بهترین !
خانم «جین لِویسون» زنی فهیم و دانشمند، چند سال از عمر خود را صرف جمعآوری مجموعه کامل برنامه «گلها» رادیوی ایران کردند. و با ابتکار خودشان توانستند 1388 برنامهی گلها که در طی 23 سال اجرا شده بود را از اقصینقاط جهان پیدا کنند و نسخهٔ ديجيتالی مجموعهٔ گلها به بایگانیِ صداهای جهانِ كتابخانهٔ بريتانيا (British Library’s World Sound Archive) سپرده شد.....تمامی برنامه گلها به همراه اطلاعات مربوط به هر برنامه در اینجا قابل شنیدن و دانلود است: https://digital.library.yorku.ca/node/125