Baraavaar | برآوار
Статистика🔻 برآوار نمیبینم، به یاد میآورم! حساب توئیتری: https://twitter.com/baraavaar
- Последний пост
- 4 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 48
- 1/48двое суток
- 55
- 1/72трое суток
- 59
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به همه روزگاری که گذشته نگاه میکنم! عمری که رفته، چون آبی است که از سر گذشته و آنچه پیشروست، بیش از آنچه تجربه کردهام مهآلود و نامعین است. زیستن چیزی جز رنج تصمیم نیست، چیزی جز پذیرش بیمعنایی همهچیز، چیزی جز معرفت فقدان، چیزی جز حضور بیوقفهی اضطراب! اما با این همه شادم، چرا که حس میکنم آزادم تا رنج ببرم، تا ببینم و به یاد آورم، و تا به یاد آورم و بر آیندهی هنوز نآمده شکل و هیئتی ببخشم. هرچیزی که هست چنانست که هست، و چیزی جز همین که هست نیست. در یک لحظه چشم میگشایی و گذشته ورقورق شکل میگیرد و آینده همانطور که خودرویی نیمهشب در جادهای غریب، پیچ عظیمی را رد میکند و گوشهگوشه نور به مسیر پیشرو میاندازد، برملا میشود. پس دست میگشایم به گوشهی پلکهام، به سایهای اندامم، و هرآنچه دیدنیست را از یاد میبرم. چرا که میدانم زیستن موظف است که بر من هویدا سازد و هر روز هر آنچه بوده و هست و خواهد بود را به یادم آورد! 🔻@Baraavaar | برآوار
روی بیلبوردها نوشتهاند: «میناب برای ایران جان داد.» همین جملهی بهظاهر ساده، با گروگانگیری معنا، یک فاجعه را به نوعی فداکاری بدل میکند؛ بهجای آنکه مسببان را نشانه بگیرد یا رنج قربانیان را به رسمیت بشناسد، مرگ را به فضیلت و جنگ را به امکانی برای فداکاری ترجمه میکند. دستگاههای ایدئولوژیک اینگونه عمل میکنند. اما مسئله در سطحی عمیقتر رخ میدهد؛ آنجا که خودِ امکان فهمیدن دچار اختلال میشود، واقعیت پیش از آنکه دیده شود، بازتفسیر میشود، و هر آنچه میتوانست آغاز تغییر باشد، به استمرار همان وضعیت پیشین کمک میکند. 🔻@Baraavaar | برآوار
«در بیرون پنجره، افسوس، بهار است. بهار با خودش چه خواهد آورد؟ میتوانم صدایی را در درون خودم بشنوم، میتوانم این صدا را بشنوم: هیچ چیز!» |دستنوشتهها نمیسوزند - بولگاکف| 🔻@Baraavaar | برآوار
چه خوشمان بیاید چه نه، نمیتوانیم با طرد یکسرهی آنچه در خیابان در جریان است، ژست موذیانهی اخلاقی بگیریم. جامعه هم مانند هر کلان ساختار و کلان روایت دیگری، از خرد برخوردار است. در تمام دفعاتی که جریانهای اجتماعی به بهای خون خود خیابان را تصرف کرد و حق بخش عمدهای از ایران را مطالبه کرد، همان روزهایی که ابلهان چپاندیش، برج عاجنشینان بیسواد دانشگاهی و دلواپسان اصلاحطلب در کنج عافیت خود بودند، این جامعه بود که درس میگرفت. البته که در این کلاس به روی همگان باز بود اما عافیتطلبان مزور مدعی، در مقابل فهم واقعیات مقاومت میکردند و لحاف عافیت را محکمتر از قبل روی سر خود میکشیدند. چه وقیح مردمی هستید که روند بلوغ جامعه را درک نمیکنید. مگر زاییدهی کدام مادرید و بالیده کدام دامن و آب و خاکید که چون ابلهان مکتب گیشا خودتان را تافتهی جدابافته میدانید؟ این راهبرد خرد اجتماعیست که از دهه هفتاد قدم به قدم و به بهای خون کسان بالید، و واژه به واژه هژمونی شرمطلق را به لرزه انداخت. حرکتی که با شعارهای تماتیک مذهبی آغاز شد، چرا که گمان میکرد باید گفتگویی همدلانه برای اصلاح شکل دهد، در ادامه به صندوق رای اشاره کرد و به قول کودکانهی شما خواست از دموکراسی بگوید؛ بعدتر به اقتصاد و احزاب دروغین حمله کرد و بعد که دید این خانه از پایبست ویران است، زندگی را طلب کرد و آزادی را؛ مرگ بر دیکتاتور و مرگ بر خامنهای گفت تا راس اژدها را هدف بگیرد، اما باز هم دید که شر مطلق چطور به همدستی خاموش شما، مطالبات مشروعش را مصادره کرد. شما به اشتباهات تاریخی و به سرمایهی گروههای راست نباختید، شما به نافهمی مردمان نباختید، شما از سر بیعملی خود به استراتژی صحیح، بخردانه و منطقی جامعه باختهاید. جامعه حالا قصد دارد که پس بگیرد، پس طوری زبان باز میکند که شرمطلق در مصادره کردن خواستههایش فلج شود. باید چیزی را صدا زد که شر توان مصادرهاش را ندارد. این یک عمل راهبردی است و همانقدر که برخلاف لحاف عافیت شمایان خطیر است، عملی و پویاست. آیا یکسر درست است؟ خیر! خرد جامعه دریافته که چیزی یکسر پاک و بری وجود ندارد. خرد اجتماعی قصد دارد دست از دامان مصلحتاندیشان بردارد و روی زانوی خود بگذارد. متاسفانه فهم هگلی از حرکت قدرتها، دید کسانی را که به ضرب و زور کتابهای ابتر ترجمهای و به عشق صندلیهای شورای شهر و مجلس شورا و به مدد پول رانت و فاند، صندلینشین هیئتهای علمی شدهاند کور کرده است. حتا در همان کتابهای کژوکوژش نخوانده که فهم استراتژیکی که فوکو معرفی میکند چطور میتواند درک از حرکات جریانهای قدرت را غنی کند. نمیتواند و نمیخواهد بفهمد که هر پیکرهی اجتماعی تاریخمندی همواره جمع اضداد است و صرفن در جهت یک بهینگی تعامل میسازد. خرد جامعه این صندلیها را از شما پس خواهد گرفت، دانشگاه را پس خواهد گرفت و بعد یکی یکی کلماتی را که از او مصادره شده بازپس خواهد گرفت، همانطور که زن، زندگی و آزادی را پس گرفت، رای و دموکراسی را هم از شما پس خواهد گرفت. مبارزه را پس خواهد گرفت، حقطلبی را پس خواهد گرفت، شهید و شهادت را پس خواهد گرفت، بسیج و سپاه را پس خواهد گرفت، اصول و اصلاح را پس خواهد گرفت، سوگ و شادی را پس خواهد گرفت و وطن را پس خواهد گرفت. وارثان وطن، وارثان کلامند و «کلمه» به صاحبان اصلی خود باز خواهد گشت. این کلمهبازی برخلاف اسمش، مناسب قهرهای لجوجانه و ژستهای دروغین اخلاقی شما نیست، این کلمه از خون کسان بالیده و بر مزار پهلوانان روییده و مثل خنجر آبدیده تیز است و خونخواهی خواهد کرد. جای نگرانی نیست، این از مسیرهای موردعلاقه ی شما نیست که انتهایی داشته باشد و حاصل آن انتها، شرمساری یا نگونساری شمایان باشد، این مسیری بی انتهاست که مبتنی بر راهبرد پیش میرود و میبالد و میسازد. پس اگر مزدور و حافظ وضع موجود نیستید، اگر گمان میکنید حرف شما چیزی از خیر در خود دارد و ادعای نگرانیتان برای ایران، درواقع نگرانی برای منافع شخصی خودتان و همپالکیهایتان نیست، چه میدانی بهتر از این و چه گویی مهیاتر؟ بفرمایید! 🔻@Baraavaar | برآوار
آسمان حالا از کیسهای سیاه پل میزند بر زبان بازماندگان 🔻@Baraavaar | برآوار
همه میدانیم خون به گردن چه کسی است. همه میدانیم «شر مطلق» در کار نابودگریست همانگونه که پیشتر از این بود. دوست و دشمن معترفند که اینبار جمعیت دور از تصور بود. حضور معترضان حتا در کوچکترین و دورترین شهرها نیز باورنکردنی بود. اما باز میپرسند چه کسی مسئول خونهای به ناحق ریخته شده است؟ واقعن میخواهید بدانید؟ «شما! شما که این سوال را میپرسید! شما که میبینید و نمیخواهید نگاه کنید! شما که عامدانه از یاد بردهاید.» عزیزان! عذرخواهی میکنم که باید در این فاصلهی نزدیک از فاجعهای که رخ داده، فجایع دیگری را یادآوری کنم: کشتنهای بیدلیل و شهرام-بهرامی از همان روزهای نخست تولد شر مطلق آغاز شد. کشتار دستهجمعی پیش از ده سالگی رخ داد. کشتار اعتراضهای گرسنگان مشهد و حواشی تهران کمی بعد از ده سالگی. ترور از اواخر دهه شصت شروع شد. به یاد ندارید پوینده را چطور کشتند؟ مختاری را چه؟ شما دلواپسهای تازه از راه رسیده فراموش کردید که چطور خودروها در سال ۸۸ از روی مردم گذشتند؟ یادتان نیست ۹۸ در نیزار ماهشهر چه خبر بود؟ در بیمارستانها با مجروحان چه کردند؟ هواپیما را چه؟ دیگر نادانترینها نیز ۱۴۰۱ را به یاد دارند. میبینید که پاسخ سوال به هیچوجه پوشیده و پنهان نیست چرا که هیچکدام از جنایات اخیر تازگی ندارند و همه میدانستیم قرار است چه بلاهایی سرمان بیاید. اینکه در میانهی چنین فاجعهای این سوال را میپرسید، فقط عمق حماقتتان را آشکار نمیکند، ذات رذل و حقیرتان را نیز برملا میسازد. فارغ از اینکه چه کس یا کسانی به اعتراض سراسری دعوت کردهاند، نتیجهی پرسیدن سوال یاد شده، که در حقیقت با ظرافت بیشرمانهای، آگاهی مردمی را که جان به کف دست گرفته بودند هدف میگیرد؛ جز غلطیدن به آغوش شر مطلق نیست. همه میدانیم و میدانستیم با چه هیولایی طرفیم، این شمایید که با ناداننمایی سعی در مصادرهی حقیقت، ساخت ژست پوچ و دروغین اخلاقی، کسب اعتبار با اشک تمساح، و تخفیف و تحقیر مردم ایران دارید. به یاد داشته باشید، چند ده هزار کشته، بیهیچ حرکت تودهای به سوی مرزها؛ چنددههزار کشته، بدون تحقیر و حمله به خانهنشینها؛ چنددههزار کشته و سرهای دوباره افراشته و دوباره زندگی از نو، نه فقط نشان قدرت که نشان آگاهی است، آگاهی به اینکه هیچ معجزهای قرار نیست رخ دهد و این کنش مسئولانهی ماست که آینده را خواهد ساخت. 🔻@Baraavaar | برآوار
«از این كه چنین نورانی یاد منی، باید بر خود می بالیدم؛ اما، عزیز من، من برای تو چه كردم؟ _ هیچ. _ من تنها نگاهت می كردم، چرا كه خود نگاه كردنی بودی. این تو بودی تو _ كه از نگاه من بوی دریا گرفتی و، حال، كه خود یك موجِ این كنارهیی، باری، دریغ مدار، شاكر باش برین همه چیزها كه از دست میدهی و میدهی _ تنها برای آن كه باز بغلتی و دوباره بغلتی و باز بغلتی و غٌلغٌلِ زنجیرِ تبسمِ زمان شوی._ زمانِ سپید، كه آرامشی بزرگ تواند بود.» | از نامهای به محمود شجاعی - بیژن الهی | 🔻@Baraavaar | برآوار
این که خودخواسته، مجبور شدیم برخی ارزشها را به خاطر برخی دیگر رها کنیم، جوهرهی تراژدی است. |«موطن» - چسواو میوش| 🔻@Baraavaar | برآوار
گفتم آهندلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دلبندی وآن که را دیده در دهان تو رفت هرگزش گوش نشنود پندی خاصه ما را که در ازل بوده است با تو آمیزشی و پیوندی به دلت، کز دلت به در نکنم سختتر زین مخواه سوگندی یک دم آخر حجاب یک سو نه تا برآساید آرزومندی همچنان پیر نیست مادر دهر که بیاورد چون تو فرزندی ریش فرهاد بهترک میبود گر نه شیرین نمک پراکندی کاشکی خاک بودمی در راه تا مگر سایه بر من افکندی چه کند بندهای که از دل و جان نکند خدمت خداوندی سعدیا دور نیکنامی رفت نوبت عاشقی است یک چندی |۱ اردیبهشت | 🔻@Baraavaar | برآوار
The shortest poem is a name. |Anne Michaels| 🔻@Baraavaar | برآوار
ما نیز روزگاری لحظهیی سالی قرنی هزارهیی ازاین پیشتَرَک هم در اینجای ایستاده بودیم، بر این سیّاره بر این خاک در مجالی تنگ ــ همازایندست ــ در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب در ایوانِ گستردهی مهتاب در تارهای باران در شادَرْوانِ بوران در حجلهی شادی در حصارِ اندوه تنها با خود تنها با دیگران یگانه در عشق یگانه در سرود سرشار از حیات سرشار از مرگ. □ ما نیز گذشتهایم چون تو بر این سیاره بر این خاک در مجالِ تنگِ سالی چند هم از اینجا که تو ایستادهای اکنون فروتن یا فرومایه خندان یا غمین سبکپای یا گرانبار آزاد یا گرفتار. □ ما نیز روزگاری آری. آری ما نیز روزگاری… |احمد شاملو| 🔻@Baraavaar | برآوار
از دفترِ شعر (Chant de delivrance) «آوازهای رهایی» •فریدون رهنما• انتشارات P. J. Oswald, 1968 من به هواپیمایی میاندیشم که تنم را بشکافد و بازگردانَدَم به شهابهای غریب و دوردست در دلم آنگاه هیچواره گلی میخندد به خانههای بیشمار مردمان مستقر. - ترجمه از فریده رهنما
ز بس راز تو را پنهان ازین نامحرمان دارم به جای مغز، مکتوب تو را در استخوان دارم |حزین لاهیجی| 🔻@Baraavaar | برآوار
دهشهایت را تنها به من ببخش! آه، ای بخشایشگر! تا بتوانم در گذار حیات بزیم... تاج گل ایزدان بر سرم نهادهاند دست راستم زیبا گشت از آن هنگام که نخل ناپژمردنی را فراز گرفت. <تو را> آواز سر دهم! پوست شیر را که اندامهایم را میپوشانده است فرافکندهام! جامهی <بشکوه> فرا پذیرفتهام! شکوهپاره در دهانم به پاس مهربانی سرشارت! از این همه فیض... در شگفتم! تو را آواز سر دهم! |زبور مانوی، سیآرسیالبری، برگردان فارسی ابوالقاسم اسماعیلپور| 🔻@Baraavaar | برآوار
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید روی زیبای تو دیدن در دولت بگشاید صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن نظری گر بربایی دلت از کف برباید 🔻@Baraavaar | برآوار
«دیگر از بندرعباس تا سواحل غربی، آب خاکسترست!» خوابیدهی کدام دریایی که همه دریایی؟ در دل آشوب! رفیق ِ یگانهی اقیانوس! گل خُرد و کوچکی بودی حالا مُشت خاکستری! 🔻@Baraavaar | برآوار
چهرهی انسان یک اقتدار پوچ است، میدان مرگ، ادعایی انقلابی و قدیمی برای شکلی که هرگز با بدنش تطابق ندارد، از دست میرود تا چیزی غیر از بدن شود. |آنتونن آرتو، از متن نوشته شده برای ارائهی پرترهها و طراحیهای خودش در گالری پیر، جولای ۱۹۴۷ - این متن همچنین در مقدمهی کتاب “The Human Face” and Other Writings on His Drawings چاپ شده است.| 🔻@Baraavaar | برآوار
«عشق» دوبار امشب بیدار شدم و سرگشته سوی پنجره گشتم. چراغهای خیابان، چون نقطههای کمرنگ از قلمافتاده، میخواستند اجزای جملهای ادا شده در خواب را کامل کنند. اما در تاریکی محو میشدند. خواب دیده بودم که تو آبستنی، و بهرغم سالهای بسیار جدا زیستن، هنوز احساس گناه میکردم و کف دستِ به شوق آمدهام. شکمت را مینواخت، همچنان که کنار تخت، دنبال شلوارم و کلید برق روی دیوار میگشت. و با روشن شدن چراغ دانستم که تنهایت گذاشتهام در تاریکی، در خواب، جایی که تو با شکیبایی چشم به راه بودی که شاید بازگردم، بیآنکه در پی اوقات تلخی یا سرزنشم باشی. به خاطر آن وقفهی غیرطبیعی. زیرا تاریکی بازمیسازد آنچه را روشنی نمیتواند بسامان کند. آنجا عروسی کردهایم، خوشبختیم، به بازی جانور دو پشته میپردازیم و بچهها بهانهی لطیف برهنگی مایند. شبی در آینده باز پدیدار خواهی شد. به سویم خواهی آمد فرسوده و لاغر، در پس اشیا، و پسر یا دختری هنوز بینام را خواهم دید. این بار دستم را از گشتن پی کلید برق باز خواهم داشت. از ترس و احساس اینکه حق ندارم واگذارمتان چون سایههایی کنار حصار سخت ایامی که دیدارتان را سد میکند، بیصدا، نفیشده با روشنای واقعی که مرا برای همیشه نایافتنی میدارد. |جوزف برودسکی - ترجمهی محمد مختاری| 🔻@Baraavaar | برآوار
|سارا قدیموا - ۱۹۲۲ تا ۲۰۰۵| 🔻@Baraavaar | برآوار
بیهیچ شفقتی و از دور بنگر بر زندگی و بر مرگ. ای سواره؛ عبور کن! 🔻@Baraavaar | برآوار