وقت ِ دیدن
Статистикаوقت دیدن، جایی است که با هم ادبیات امروز ایران و جهان را بازخوانی میکنیم. https://www.instagram.com/vaqte.didan/
- Последний пост
- 30 янв. 2025 г.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
وزن کلماتــــابوالحسن نجفی کارگردان: شبلی نجفی
شعر مشترک احمدرضا احمدی و یدالله رویایی احمدي: عشقي نهفته از سياهي رنگ چشم و خط دست رويايي: و صدا به روي اقاقيا ميرفت و خط دست تو فردا بود. و در اقاقيا فردا شن و كوير بود كه ميرفت احمدي: سخن از خط بود و كوير و تو كودكي را بپا داشتي و عزاداران رنگ اقاقیا داشتند و در انجام سفال رنگ سفال عشق بود و بوي اقاقيا رويايي: اي دوست مرا به ياد آر تا خويش را فراموش کنم احمدي: و راه را به سوی یک عطر يك جاده تهي از مسافت بگذرانم نه سفال را در راه نميتوان كاشت گندم رنگ سفال ندارد گندم رنگ عشق دارد رويايي: رنگ حالت دستههاي انساني و حالت رنگ و حالت تغيير و حالت رفتن و مزرعه حالت است و رفتن است رنگ ما و حالت ماست كه درو ميشويم احمدي: و صداي عطر صداي اقاقيا را بشنويم كه وقت عشق است و وقت مرگ رويايي: كه وقت همهمهي سايههاي تهيگاه تو است و روي تهيگاه تو فصلها بههم آمیختهاند و روی تهيگاه تو فردا شن است و كوير است احمدی: کویر و تو و همهي ناگفتنيها از سخن دور است و سخن تسميه است كه درسي از تو و كوير است رويايي: پرندههاي فراري كه همراه بازوي پرندهي من از شانههاي من مينگريستند مرا به سرزميني ميبردند كه جاي پاي مرا انتظار ميكشيد احمدي: و پاي من كه صدف بود و ماهي ماهي كه بوي رطوبت بود و فصلي كه در سخن جاي نميگرفت رويايي: و اقاقيا تنگ بود و در كنار اقاقيا من از سايهي كنار تو بودم احمدي: كه عشق بوي مرگ داشت و تصنيفهاي مردمان در كنار اقاقيا درختان ديگر را براي پاييز خوب ميشناخت و صداشان ميكرد رويايي: سخن از عطر كن تا فرار كنم دانلود فایل پیدیاف از مجله گوهران تابستان ۸۶ @ChantsDeDelivrence ~ آوازهای رهایی
...چند روز بعد به خانه دعوتم کرد تا با گربههایش «سنبلالطیب» و «بلبل آقا» آشنا شوم همان گربهای که پس از مردن برایش چنین سرود: «چه زود پیر شد این گربه». آن گربهها سالهاست که مُردهاند؛ اما آن عمارت کوچک نیمهویرانِ ته باغ سالهای سال شاهدِ خاموشِ خوردن بیشتر خرمالوهای پائیزیِ باغ و حرف زدنهای بیپایان من و بیژن بوده است؛ عمارتی که حالا با خالی شدن از کتابها و رفتن بیژن گمان نمیکنم آیندهای داشته باشد؛ چرا که آینده تنها از آنِ بیژن است. آن عمارت از کتاب خالی شد، باغ و خانهی شمارهی ۲۰ سابق، ۱۵ کنونی، از بیژن خالی شد، اما آینده تا زبان فارسی هست بیژن را مثل گنجینهای در کنار نیما با خود خواهد داشت. چلسال رفت و بیش... | محسن صبا | این شماره با تأخیر ۷
«روایت یحیی دهقانپور از مراسم تدفین فروغ فرخزاد (۱۳۴۵)—طاهباز، دریابندری، مسکوب، رویایی، آلاحمد، چوبک، شاملو، کیارستمی، احمدی و دیگران در ظهیرالدوله.» این ویدیو بخشی از برنامهی تماشاست که در سال ۱۳۹۳ ساخته شده است. تماشا از یحیی دهقانپور خواسته بود، خاطراتش را از مراسم تدفین فروغ که در آنجا به عکاسی پرداخته بود تعریف کند. کلیپ کوتاه حاضر و ویدیوی اصلی این برنامه را مریم عرفان ساخته و ویدیوی اصلی در صفحهی یوتیوبی زیر در دسترس است. 🔗https://www.youtube.com/watch?v=EuQLULpXw4U 🔸 @VaqteDidan | وقتِ دیدن
نوشتهی یداله رویائی در مرگ پرویز اسلامپور تابوتی که نام مهدی اسلامپور برخود داشت، و روز بیستم بهمن درگورستان "پرلاشز" بدرقه میشد، خاکستر پرویز را با خود میبُرد. مُشتی خاکستر. نام او در تهران پرویز و در پاریس مهدی بود. در کورهی آدمسوزیِ گورستان امّا، آنچه در آتش بود کالبدِ مهدی بود، و در کالبد مهدی آدمِ پرویز میسوخت. من زیر ضربتِ مرگ بودم. تنها میتوانستم خاکسترِ مهدی را در تورّق هفتادسنگ قبر بدرقه کنم: هنوز نمیدانم از کجا میآیم. پرندهای سر دربال، نشسته بر صفحهٔ ساعت، بر بالای سنگ بتراشند. و در پائین، طرحی برای منظری از آن که منتظر خویش است. با صدای مهدی که درخطابِ به خودگفت: ای غین، ای سین، ای همیشه همین! آثار تزئینی: شن، قطبنما، غیبت و سکوت کتاب را بستم، گفتم ای غین، ای سین، ای همیشه همین، و تکّه ابرِ سریع و سپیدی درآسمان گذشت. از شانهی من پریده بود، از شانهی من تا لانهی او: لغت. از لغت هم گذشت. دَرگذشت. به دوستیِ پرندهها میمانِست. پرید. و عمرش را در سرزمینی بیعمر جاگذاشت. که در قبیلهی لغت، آنچه بر کلمه میگذرد بر همه میگذرد: شاعری اینجا میمیرد، ما آنجا تنها میمانیم. پرویز اسلامپور (مرداد ۱۳۲۲ تهران – ۵ بهمن ۱۳۹۱ پاریس) از کتاب «نامهها» یداله رویائی و پرویز اسلامپور نشر آفتاب لینک خرید کتاب از سایت آمازون برای کسانی که امکان خرید دارند. ~آوازهای رهایی ~
دستهامان تهی بود اما قلبمان، چه بگوییم؟ تو ای تاریخ، قلب ما را به یاد آر و گنجینههای بزرگ پادشاهان را با دستهای تهی، قصرهای بلند اندیشههامان را ساختیم ای تاریخ، حفرههای پنجرههای قصرهامان را هرگز نوری آرایش نکرد جغد بود که بر بام قصرمان همیشه میگریست، ابری بود که بر باغ قصرمان سایهی غم میگسترد ای تاریخ، ما آنچنان زیستیم که امپراتوران مسلول در تبعیدگاههای دوردست تبعیدگاههایی که بر آن آفتاب غروب حکومتی غمانگیز داشت و پرندگانی دلگیر بر شاخههای باغچه اشک میریختند ای تاریخ ما را به یاد داشته باش ای تاریخ، تکدرختی بیمار در پهنهی کویری خشک چگونه است؟ تکدرختی بودیم که آسمانمان سایهی بالهای پیر لاشخوران بود نه مرواریدهای باران، نه طلاهای خورشید، نه فیروزههای آسمان تنها بر سرمان تگرگهایی از وحشت و هراس بارید ما چنان زیستیم ای تاریخ، که جغدی سالها در ویرانهای غمناک ای تاریخ ما را به یاد داشته باش. #هوشنگ_بادیه_نشین #وقت_دیدن_هوشنگ_بادیه_نشین از کتابِ ای تاریخ ما را به یاد داشته باش، #انتشارات_افراز #مهسا_امینی 🔸 @VaqteDidan | وقتِ دیدن
آنچه زبان میخورد همیشه همان چیزیست که زبان را میخورد: امیدِ آمدنِ لغتی لغتی که نمیآید تو آنسوتر آنجاتر برابر من ایستادهای برابر با من و چهرهام چیزی به آینه از من نمیدهد چیزی از آینه درمن میکاهد و انتظار صخرۀ سرخ – نوکِ زبانِ تو – امیدِ آمدنِ لغتیست لغتی که نمیآید . #یدالله_رویایی #امید_آمدن_لغتی 🔸 @VaqteDidan | وقتِ دیدن
خستگی بیخبر میآید. از کجا میآید؟ مقاومت میکنم به طوری که حالا دیگر نوشتن هم بخشی از خستگی شده است. میخواهم از سر کاغذ بلند شوم و سفیدِ خیره را رها کنم. به یاد یکی از مردههایم در «هفتاد سنگ قبر» میافتم که به زائرش میگفت: بنشین. باز هم کمی بنشین. – کمی؟ این همه بر سر کاغذ نشستهام بس نیست؟! نشستن ملال میآورد و انسان امروز ملالی کیهانی دارد (با ملال خودش آشناست). #وقت_دیدن_یدالله_رویایی #وقت_دیدن دفترهای شسته #نشرمشر
ساعت دوونیم پس نیمهشب است. با مترس فرنگیی پولدارم نشستهام توی ماکسیم و به یادت و افتخارت و شهامت دو کتاب دریاییها و دلتنگیهات بسیار نوشیدهام و نوشیده است و از همه بیشتر از شعرهای تو برایش خاندهام و او نفهمیدهست و گفته من خیلی خوب شعر میخوانم، غافل که خواندن یک شعر خوب طاقتفرسا و بیچارهکننده است و شعر بد وجود ندارد و شاملوها و اخوانها به پشیزی گرفته نمیشوند و تو شاعری. ۱۸ مارس ۶۹، پاریس از نامههای پرویز اسلامپور به یدالله رؤیایی #وقت_دیدن_یدالله_رویایی #وقت_دیدن_نامهها
اکنون ای برادران لحظهای فانوس را نگه دارید تا من از گریهی موعود خلاص یابم. —هوشنگ چالنگی در هشتادویک سالگی درگذشت.
من دریای تو را یافتم محمود نیکبخت یک بادی نیست برفی نیست رفرفهی دستی است که هزار پرنده را در سینهات پرواز میدهد. اما آسمان، هنوز هم بیشعله زبانه میکشد، سیاه میشود و فرو میریزد نه، من سوگند نخواهم خورد این دستها ازآن من نیست کاروان هنوز در میان راه بود در میان شب با این همه مرجان که در تنش خواب رفته است هر شب فراز میآید بر این دریای مرده میگذرد موجموج تنم را باز میکند تا مد دریا بر صخرهها کوبد اما در این جزیره شب نیست در این جزیره سنگ نیست تو میراث مرجانی دریایی سرزمینت را گم کردهای. هنوز آتش کاروان روشن بود هنوز بوی پیراهن یوسف در باد اما... چقدر تنم بوی خون میدهد ولی من یوسف نیستم من عزیز مصر نیستم من در کنار همین چاه من در همین بیابان کار را تمام میکنم. هنوز زنجره در کار بافتن شب بود مگو شب تو و این همه باد برای رفتن ما مگو که بادبانی نیست گاهی که بارانها بعد از هزار سال از راهها و سفرهای آسمانیشان بازمیگشتند دمی، خیمههای کوچکشان را برمیافراشتند ما تنها از تو میگفتیم گاهی که راه را از سمت ستاره میخواندیم به خواب میرفتیم و باد ما را به راه خود میبرد و تمام گلها با کودکان کوچکشان در باد میلرزیدند و تمام گلها بیکودکان کوچکشان در باد... شاید در انتهای سفر بودیم ولی تو، هنوز هم آنجا بودی در کورهراهها با گلی در دست یکی سرخ و یکی سپید تمام راه را آمده بودی در چهرهات هنوز هم سنبلهای میسوخت. دو نه این واحه نیست دشت نیست سایهای بلند است اندام کویری تو همینگونه که میلرزد سایهوار میگذرد دودی که بیشعله زبانه میکشد، میوزد پوستی که میسوزد لایهای از خاک لایهای از باد لایهای از آفتاب بستر رودی بیآب که بادها در آن جاری است سنگوارهی موجی که بازمانده سنگوارهی دریایی که بازمانده بود شاید در انتهای سفر بودیم که من دریای تو را یافتم دریای تو بود من سرزمین نیایم را یافتم دریای تو بود من سرزمین نیایم را میشناختم گاهی که بادها رفته بودند همان بیکرانه و آرام بود از خاک بود همان امواج دریا بود همان باد بود و خیزش امواج موجموج غباری که میوزید بر همین بیکرانهی خاک بر همین بیکرانهی موج بعد از هزار سال من دریای تو را یافتم همان دریای نیلی ما بود همان دریای باستانی ما بعد از هزار سال از آفتاب چهرهاش سوخته از باد پوستش خشکیده تنش خاک گشته بود. سه نام تو چیست؟ رودت کجاست؟ نخلهایت کو؟ این دنیای دیگری است که از پوست خیمه میبندد از گوشت شعله میگیرد از استخوان... مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟ این صدای کیست؟ این که هر شب از کورهراهها بازمیآید نخلهای تو را میجوید چهرهی نیایت را: با تمام خاک با تمام باد با تمام آفتاب با تمام آب نگاه کن: تو در آن سالها فقط سوختی صدایت را زنجرهها پنهان کرده بودند یادآر مادرت پیراهنت را در این نای نهان کرد چشمهایت را... اما، این صدای کیست؟ باد میآید این صدای کیست؟ موج میبالد ولی این نیزار هنوز هم میسوزد مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟ تا شب زنجره و شبتابش را بازآورد از نای شبانان شعله، از شعله دشتی فراز میآید یادآر در این سنگ آتشی پنهان بود در شعله رقص هزار قبیله بیدار میشود نگاه کن! سور شبانهی ما چطور آغاز میشود یکی دستش را در میان میگذارد به گرد دستهای خویش میرقصد یکی پایش را در میان میگذارد با دست به گرد شعلهی پاهای خویش میرقصد یکی تنش را در میان میگذارد با آسمان گرگرفتهی چشمهایش به گرد خویش میرقصد اما من چه کنم؟ کاروانها مرا همینگونه که میبینی گمشده یافتند از دریا همین غبار را به تن داشتم از تمام بیابان همین سراب را در چشم آنها تمام روز به هوای آب آمده بودند ولی از آسمانها تنها مرا یافتند که میبارم همینگونه که میبینی از خاک همین زخم را به تن داشتم که هر صبح میشکفت. من تنم را در باد وانهاده بودم چشمهایم را، نه من چشمهایم را در غبار وانهاده بودم دستهایم را، نه دستهایم را در رفرفهی شعله و بالی که دیگر نیست نگاه کن! تمام شب میلرزد، میوزد، میبارد پایآبله میگذرد راه را پرده در پرده در پس خاک میجوید نه گاه رفتن نیست نه، مرا راه رفتن نیست نه یعقوبی در پس و نه زلیخایی در پیش تا باد باز در شعلهام بدمد تا باد باز در شاخهام بوزد میمانم میدانم از یاد و دیار تنها او بازمانده است او که باد را دیده او که برگبرگ باد را روییده او که شعلهشعلهی باد را بالیده است میآید و مرا همینگونه که میبینی بازمییابد: بر طاق و رواق منظر شهر بر چارتاق دروازههای بلخ با پوستی که تمام روز شراع کشیده در باد میوزد با شرحهشرحهی گوشتی که میسوزد و شعلهبهشعله میشکوفد: ◾️کتاب شعر ۲ | تاریکجا |
♦️چرا شعر در خدمت آزادی و مخالف سانسور است؟ از زبان محمد مختاری «شعر گشایش یک افق است، یک طرز نگاه. این طرز نگاه، این جهانِ دیگری را طرح کردن، طبعن معطوف به تنوع و کثرت است...» 🔗https://soundcloud.com/baraavaar/mohamadmokhtari 🔻@Baraavaar | برآوار
🎥 «روایت سهراب مختاری از قتل پدرش» پیشانی از هجوم وقاحت کبود میشود وقتی که بر مزار شهیدان عبور میکنند وقتی که سینهٔ هوا را میشکافند و باد جامههاشان بر شعار دیوارها میدمد. اینان که جامههای عزا را بهعاریت پوشیدهاند از قعر چشم خلق میراث روشنای شهیدان را بیرون میکشند گـُل در نهیب تند گلوله شکفت و اکنون کنار سنبلهها اندامهای کاکتوسی سر بر کشیدهاند. کلپاسههای فربه از سوراخهای بیم در هرم انقلاب خلایق بیرون خزیدهاند وز شانههای مردم بالا میآیند. و موج میزنند در آفتاب پیروزی. خورشید در تلآلؤ اندامهای حمق سرافکنده میرود. بازارها که پارچههای بلند را حرّاج کردهاند فوج بلند جامگان را در چشم آفتاب میگردانند و روز بر انحنای تند شرارت افول میکند. بر چشمها سیاه میکشند. بر قلبها سیاه میکشند. بر شانهها قساوت را میگردانند. و سفرهها را بر گردهٔ خلایق پهن میکنند خونابهٔ فشردﻩٔ گنجشکها را در هاون سر میکشند تا باهشان بیفزاید. و سنگهای گورستان را آذین میبندند و نامهای شهیدان را بر تریج قبا میدوزند. - #محمدمختاری، کتاب جمعه، سال اول، شماره 27 🔸 @VaqteDidan | وقتِ دیدن
من دریای تو را یافتم محمود نیکبخت یک بادی نیست برفی نیست رفرفهی دستی است که هزار پرنده را در سینهات پرواز میدهد. اما آسمان، هنوز هم بیشعله زبانه میکشد، سیاه میشود و فرو میریزد نه، من سوگند نخواهم خورد این دستها ازآن من نیست کاروان هنوز در میان راه بود در میان شب با این همه مرجان که در تنش خواب رفته است هر شب فراز میآید بر این دریای مرده میگذرد موجموج تنم را باز میکند تا مد دریا بر صخرهها کوبد اما در این جزیره شب نیست در این جزیره سنگ نیست تو میراث مرجانی دریایی سرزمینت را گم کردهای. هنوز آتش کاروان روشن بود هنوز بوی پیراهن یوسف در باد اما... چقدر تنم بوی خون میدهد ولی من یوسف نیستم من عزیز مصر نیستم من در کنار همین چاه من در همین بیابان کار را تمام میکنم. هنوز زنجره در کار بافتن شب بود مگو شب تو و این همه باد برای رفتن ما مگو که بادبانی نیست گاهی که بارانها بعد از هزار سال از راهها و سفرهای آسمانیشان بازمیگشتند دمی، خیمههای کوچکشان را برمیافراشتند ما تنها از تو میگفتیم گاهی که راه را از سمت ستاره میخواندیم به خواب میرفتیم و باد ما را به راه خود میبرد و تمام گلها با کودکان کوچکشان در باد میلرزیدند و تمام گلها بیکودکان کوچکشان در باد... شاید در انتهای سفر بودیم ولی تو، هنوز هم آنجا بودی در کورهراهها با گلی در دست یکی سرخ و یکی سپید تمام راه را آمده بودی در چهرهات هنوز هم سنبلهای میسوخت. دو نه این واحه نیست دشت نیست سایهای بلند است اندام کویری تو همینگونه که میلرزد سایهوار میگذرد دودی که بیشعله زبانه میکشد، میوزد پوستی که میسوزد لایهای از خاک لایهای از باد لایهای از آفتاب بستر رودی بیآب که بادها در آن جاری است سنگوارهی موجی که بازمانده سنگوارهی دریایی که بازمانده بود شاید در انتهای سفر بودیم که من دریای تو را یافتم دریای تو بود من سرزمین نیایم را یافتم دریای تو بود من سرزمین نیایم را میشناختم گاهی که بادها رفته بودند همان بیکرانه و آرام بود از خاک بود همان امواج دریا بود همان باد بود و خیزش امواج موجموج غباری که میوزید بر همین بیکرانهی خاک بر همین بیکرانهی موج بعد از هزار سال من دریای تو را یافتم همان دریای نیلی ما بود همان دریای باستانی ما بعد از هزار سال از آفتاب چهرهاش سوخته از باد پوستش خشکیده تنش خاک گشته بود. سه نام تو چیست؟ رودت کجاست؟ نخلهایت کو؟ این دنیای دیگری است که از پوست خیمه میبندد از گوشت شعله میگیرد از استخوان... مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟ این صدای کیست؟ این که هر شب از کورهراهها بازمیآید نخلهای تو را میجوید چهرهی نیایت را: با تمام خاک با تمام باد با تمام آفتاب با تمام آب نگاه کن: تو در آن سالها فقط سوختی صدایت را زنجرهها پنهان کرده بودند یادآر مادرت پیراهنت را در این نای نهان کرد چشمهایت را... اما، این صدای کیست؟ باد میآید این صدای کیست؟ موج میبالد ولی این نیزار هنوز هم میسوزد مگر شبانان دشتستان هنوز بیدارند؟ تا شب زنجره و شبتابش را بازآورد از نای شبانان شعله، از شعله دشتی فراز میآید یادآر در این سنگ آتشی پنهان بود در شعله رقص هزار قبیله بیدار میشود نگاه کن! سور شبانهی ما چطور آغاز میشود یکی دستش را در میان میگذارد به گرد دستهای خویش میرقصد یکی پایش را در میان میگذارد با دست به گرد شعلهی پاهای خویش میرقصد یکی تنش را در میان میگذارد با آسمان گرگرفتهی چشمهایش به گرد خویش میرقصد اما من چه کنم؟ کاروانها مرا همینگونه که میبینی گمشده یافتند از دریا همین غبار را به تن داشتم از تمام بیابان همین سراب را در چشم آنها تمام روز به هوای آب آمده بودند ولی از آسمانها تنها مرا یافتند که میبارم همینگونه که میبینی از خاک همین زخم را به تن داشتم که هر صبح میشکفت. من تنم را در باد وانهاده بودم چشمهایم را، نه من چشمهایم را در غبار وانهاده بودم دستهایم را، نه دستهایم را در رفرفهی شعله و بالی که دیگر نیست نگاه کن! تمام شب میلرزد، میوزد، میبارد پایآبله میگذرد راه را پرده در پرده در پس خاک میجوید نه گاه رفتن نیست نه، مرا راه رفتن نیست نه یعقوبی در پس و نه زلیخایی در پیش تا باد باز در شعلهام بدمد تا باد باز در شاخهام بوزد میمانم میدانم از یاد و دیار تنها او بازمانده است او که باد را دیده او که برگبرگ باد را روییده او که شعلهشعلهی باد را بالیده است میآید و مرا همینگونه که میبینی بازمییابد: بر طاق و رواق منظر شهر بر چارتاق دروازههای بلخ با پوستی که تمام روز شراع کشیده در باد میوزد با شرحهشرحهی گوشتی که میسوزد و شعلهبهشعله میشکوفد: ◾️کتاب شعر ۲ | تاریکجا |
🔶برای مسعود کیمیایی که در آستانه بهار تا آستانه مرگ رفت اما بازگشت، که من در این جهان تنها نباشم! همیشه هراسم آن بود که صبح از خواب بیدار شوم با هراس به من بگویند فقط تو خواب بودی بهار آمد و رفت از خواب بیدار میشوم میپرسم بهار کجا رفت؟ کسی جواب مرا نمیدهد سکوت میکنند! در پشت اتاقم باران میبارد میپرسم شاید این باران ِ بهار است کسی جواب مرا نمیدهد سکوت میکنند! پنجره را که باز میکنم باران تمام میشود در آینه چهرهام را نگاه میکنم آرام آرام چهرهام پیر میشود از پنجره زمین را نگاه میکنم خیس است و ساکت بر تن لباس میکنم، به کوچه میآیم از نخستین عابر که در باران بدون چتر میدود میپرسم شما عبور بهار را در این کوچه ندیدید؟ عجله دارد، فقط میگوید نه! از همسایهها دلگیر هستم میگویم آیا این ستمگری نیست که هنگام عبور بهار از پشت پنجرهام مرا خبر نکردید؟ سکوت میکنند سکوت ِ همسایهها برای من دشنام است. کودکی در باران دست ِ مرا میگیرد به میدانی میبرد که انبوه از فوارههای رنگین است من و کودک به آبهای رنگین ِ فوارهها خیره میشویم اما از بهار خبری نیست! - احمدرضا احمدی 🔸 @VaqteDidan | وقتِ دیدن
«تشریفات» -به غزاله علیزاده- گربهی تو کجا باید گذاشته رفته باشد آخر؟ چه دور و برِ خودی! چه بگویم، دختر! با چشم او که روز را بهشب از خط به دایرهیی بردهست: چار اتاق، سه با یک. خالی. و جای اثاث، که در اتاق ِ بعدی ِ بعدی هم نیست، بوی زنبقْ تنگ میکند. شاید از ورود ِ بد ِ ما باشد که آن دوتا حلقهی نورانی ِ روی تاق لرز برمیدارد، و اوی تو، تُوی او ـــ او که بگویی که یک ملافهی در باد بود و، همانجور که وقت ِ جوانی، ملافهی نامرتبیست. بهاین سرازیری و سربالایی نگاه کنید، رفقا! بادْ همین شکلیست ـــ خواهرم، خواهرْ اَندرم، علف ِ اتاقهای من، هیچ ِ بِنْت ِ هیچ | مجله تماشا، شماره 204، 26 اسفند 1353، «تجربه شعر» - شعرهایی از سه دورهی دیروزین بیژن الهی، از «دورهی سیاه در سرایش پارسی» (49-50)| |عکس از کتاب نامهها، یدالله رویایی و پرویز اسلامپور، 1350 تا 1384 | 🔻@Baraavaar | برآوار
. #یادکرد یادکرد غزاله علیزاده در سالروز تولدش گزینش: گروه ادبی پیرنگ بیستوهفتم بهمن، سالروز تولد غزاله علیزاده نویسندهی معاصر ایرانی است. به همین مناسبت متن یکی از خاطرههای او را میخوانیم که پس از مرگش در مجلهی بوطیقای نو (یادبود غزاله علیزاده) به چاپ رسیده است. _ خاطرهی بهمن بهمن مرا به یاد گذشت سالی دیگر میاندازد. ماه تولدم است. یکی از کتابهایم، پانزده روزی میشود که پخش شده است. این قضیه برای من اصلا هیجانی نداشت. اگر این دلهرگی در من هست در دیگران چرا نباشد؟ انگار گردی از فراموشی روی شهر تهران پاشیدهاند. صبح و عصر، در راه اداره مردم را میبینم. همه با صبوری عجیبی ساعتها در راهبندان میمانیم. بین دود و مه به سرفه میافتیم. بیشتر مناظر به رویا میماند. کجدار و مریز کار میکنیم. کارهای مطلقا پوچ، حرفهای تباه. گرایشی شیطانی انگار ما را از این تباهی بنیادی خشنود میکند. درون هر یک از ما ساختاری خودویرانگرانه مدام در کارست که به پاس این تباهی لذتی عمیق ببخشدمان. گمان من این است که بنیاد هستی ما ملت بر نفرت استوار است. هر زیستن انگیزههایی برای خود دارد. ما از میان انگیزهها نفرت را برگزیدهایم. در دور باطل نفرت سرگردانیم. حاصل دیدنها و شنیدنهای ما نفرت است. حاصل تحمل حقیرانهی نفرت، باز نفرتی مضاعف است. الى آخر. فیلمی در تلویزیون میدیدم، موضوع پیشپاافتادهای داشت. فکر کردم در این زمینه داستانی بنویسم. دختری جوان عاشق مردی مسن است. پسری که تقریبا جای پسر مردک است عاشق دختر است. و سرانجام رابطهی مثلثی به این شکل تمام میشود که مرد پی میبرد دیگر از او گذشته و باید جای خود را به پسر جوان بدهد. دختر هم حس میکند در اصل تمایلات پنهانیاش طالب پسرک بوده است و همهچیز به خیر و خوشی تمام میشود. اول فکر کردم مضحک است این موضوع را بنویسم. بعد ناگهان شهر پیش چشمم شکفته شد. (در کار خلاقه هر وقت که به شهر اشاره میکنم منظور مشهد است. مشهد گذشته که در نوجوانی و کودکی دیده بودم و دیگر هیچوقت، مدتی طولانی، در آن سکونت نکردم.) کوچه پسکوچهها و خیابانها، خانوادههای پیوسته که هر یک به نوعی با هم ارتباط دارند، قشرهای گوناگون، روابط پیچیده، مناظر احساساتی، مثلا هر وقت که به کوچهها فکر میکنم، یک خانهی مخصوص یادم میآید. تمام خانه نه، تنها یک پنجره، که رو به کوچه باز میشود. کف کوچه سنگفرش است. پنجره نردهای بلند و مفتولی شکل دارد. به سقف نزدیک است. دست بزرگها هم مشکل به آن برسد. پشتدریهایی سفید دارد. پشتدری از بوی خاک کهنه پر است. نمیدانم کی مرا گذاشته بود آنجا. اول بار بود که چنین بویی میشنیدم. بوی خاک کهنه لابهلای پارتیشن سفید. از شکاف کنار شیشه سنگهای کوچه هم پیدا بود و مردم از آنجا عبور میکردند. این منظره تأثیری عجیب بر من داشت. خانه هم مطلقا ناشناس بود و جز همین صحنه هیچ اتفاقی آنجا نیفتاد. این شهر عزیز هیولایی، مثل یک عشق خفته از اعماق حافظهام بیدار میشود. با نوشتههایم در آن، چه گشتها خواهم زد. امروز که از اداره میآمدم، نظام گفت حسن گفته است، چیزی برای غزاله ننوشتند. بهتر است خودمان بنویسیم، گویا آشنایی در کیهان دارد. از این قضیه مهی از حقارت روی سرم نشست، پشتم تیر کشید، انگار به پوست یک خزنده دست کشیدم. گفتم که فکر میکنم این نوعی افتخار است برای من که در این مملکت دو کتاب منتشر کردم و یک کلمه هم دربارهاش ننوشتند. معادلهای است که دو صورت دارد. یک اجتماع بافرهنگ و متعالی در قبال یک اثر بد سکوت میکند و برعکس یک کار خوب در یک اجتماع بیفرهنگ با سکوت روبهرو میشود. به هر حال باید فهمید جامعهی ما کدام یک از این دو صفت را دارد. در این صورت تکلیف کار من هم روشن میشود. از پیشترش هم هیچ رویایی نداشتم. یک جوری انگار در خلاء مینویسم. قلم که روی کاغذ میگردانم، این کلمات هیچ مخاطبی ندارد. در ذهنم حتا تصور یک خواننده هم نیست. هر کاری را بهتر از این بلد بودم بیمعطلی میکردم. ولی این تنها کاری است که بلدم. در تمام وجوه دیگر زندگی یا خنگم یا برای سرپوش گذاشتن بر این بیگانگی نقش بازی میکنم. در کارمندی، در زنیت، در مادری، همهجا بیش و کم نقش بازی میکنم و چون از هوش بیبهره نیستم بعضی از نقشها را چنان خوب بازی میکنم که باورم میآید. ولی خود من، خود اصلی من، همان خود داستانسرا است. از ازل تا ابد، کاری که با اولین کلماتی که یاد گرفتم شروع کردم. تنهایی و اضطراب در آن جهان ستمگر آنقدر بود که برای ادامهی بقا باید برای خودم داستانهای تسلاگر میگفتم و این عادت در من مانده است. برای ادامهی بقا. منبع: بوطیقای نو، شمارهی دوم (یادبود غزاله علیزاده)، بهار ۱۳۷۷، ص ۱۵۲-۱۵۱ #غزاله_علیزاده @peyrang_dastan
بر کدام جنازه زار میزند این ساز؟ بر کدام مُردهی پنهان میگرید این سازِ بیزمان؟ در کدام غار بر کدام تاریخ میموید این سیم و زِه، این پنجهی نادان؟ بگذار برخیزد مردمِ بیلبخند بگذار برخیزد! زاری در باغچه بس تلخ است زاری بر چشمهی صافی زاری بر لقاحِ شکوفه بس تلخ است زاری بر شراعِ بلندِ نسیم زاری بر سپیدارِ سبزبالا بس تلخ است. بر برکهی لاجوردینِ ماهی و باد چه میکند این مدیحهگوی تباهی؟ مطربِ گورخانه به شهر اندر چه میکند زیرِ دریچههای بیگناهی؟ بگذار برخیزد مردمِ بیلبخند بگذار برخیزد! ۱۸ شهریور ۱۳۷۲ - #احمدشاملو ، بر کدام جنازه زار میزند؟، در آستانه، انتشارات نگاه، 1376 🔸 @VaqteDidan | وقتِ دیدن
به مناسبت 66اُمین سالگرد تولد فرهاد مهراد ___________________________________________ شبی تاریک در دشت تنها سفیر گلوله در جاده تنها نفیر باد در دوردست نور ستارهها به خاموشی میگراید شبی تاریک میدانم بیداری و در بستر جوانیت پنهانی اشکهایت را پاک میکنی چقدر…
به مناسبت 66اُمین سالگرد تولد فرهاد مهراد ___________________________________________ شبی تاریک در دشت تنها سفیر گلوله در جاده تنها نفیر باد در دوردست نور ستارهها به خاموشی میگراید شبی تاریک میدانم بیداری و در بستر جوانیت پنهانی اشکهایت را پاک میکنی چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم چقدر دوست دارم و می خواهم چشمانت را شب تیره ما را از هم جدا میکند و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده تو را باور میکنم و همین باور در بارانی از گلولهها جانم را نجات بخشیده در این نبرد مرگبار خوشحال و آرامم چون میدانم هر چه که مرا پیش آید تو با عشق استقبالم خواهی کرد از مرگ نمیهراسم بارها بس بسیار با آن روبرو شدهام و اکنون نیز گویی برابرم میرقصد و میرقصد تو به انتظارم هستی؛ همسرم و در بستر جوانیت بیدار برای همین میدانم که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد برای همین میدانم که هیچ اتفاقی برایم نخواهد افتاد. |فرهاد مهراد - 29 دی 1322 تا 9 شهریور 1381| 🔸 @VaqteDidan | وقتِ دیدن