tgindex
فصل تبخیر

فصل تبخیر

Статистика
@fasletabkhirперсидский

«ادبیات» ارتباط با ادمین‌ها: کیوان طالب‌خانی @kevtkh حجت دلگرم @hojih

Последний пост
11 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
276
+2 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
734
20 постов
Вовлечённость
265,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 11 июл.1284из howl_mag

    هر شب می‌آید این تاریکی دریای سُرمه در گلویم می‌گذاردو برمی‌دارد از من چیزی به آب می‌دهد. با پلک‌های بسته می‌شنوم سایشِ دستی را که سرد می‌چرخدو وجب به وجب پوکم می‌کند از تو تنها التهابِ ردّی سرخ بر پوست و شکافی در اعماق که فردا تمامِ تنم را می‌‌بلعد حالا شورم و در امتدادِ تنم شناورم حالا بالاتر از گلو، غرقم اما با پلک‌های بسته، خیال می‌کنم تارانده‌ام سیاهیِ دریا را و نمی‌دانم که باز می‌کنم پلک‌و می‌بینم: دیگر، آب از سرم گذشت. #شاهین_شیرزادی تیرماه ۱۴۰۵ @howl_mag

  • متن زیر را دو سال پیش نوشتم. یکی از آن صدها متنی بود که صرفا نوشته شده بود تا نوشته شود؛ و دیگر خوانده نشود. اما، دیروز خیلی اتفاقی بهش برخوردم. خواندمش و بدجوری با این متن همدلی کردم. خیلی به این روزهام شبیه بود. می‌گذارمش اینجا شاید کسی دیگر هم این احساسات شبیه به چیزی که من تجربه می‌کنم را بفهمد. مگر همین تفاهم بشر را به هم نزدیک نمی‌کند؟ الی الی لاما عزوتانی؟ * من با نقش‌های پیراهنم خاطره می‌ساختم وقتی قطره‌های باران تنم را بیشتر دوست می‌داشتند؛ اما حالا از انسان بودن خسته‌ام: از اینکه برگ‌ها را روی شاخه‌ی درخت و بر زمین دوست داشته باشم. ایمانم را از دست نداده‌ام، باور کن! از لای برگ‌های درختان منتظرم هنوز نور آفتاب بتابد به چشم‌هام و برگردم به تاریکی عطسه‌ای کنم و دوباره بنشینم به تماشای آدم‌ها –که محتاج آفتاب، محتاج نور محتاج اینند که ببینند!– همین قوم لجوج که می‌ترسند از تاریکی! هذیان نمی‌گویم باور کن! من هنوز چشم‌هام را دوست دارم چشم‌هام را از خودم بیشتر دوست دارم و گریستن را یاد گرفته‌ام! پیراهنم را بگیر از من… ایمانم را از دست نداده‌ام! گاهی هنوز با همین چشم‌ها دنبال جمجمه‌ام می‌گردم تا ببینم رویایی درونش باقی مانده یا نه! و با اینکه از انسان بودن خسته‌ام دست‌هام را باز می‌کنم به دو سو و دشت را جا می‌گذارم با رد سرخ پشت سرم تا پناه ببرم به تاریکی به کوچه‌های شبیه به هم تهران که ابرهاش گرد و غبارند. ایمان دارم! هذیان نمی‌گویم! موش‌ها آمده‌اند بالا روی زمین که گربه‌ها را نابود کنند! می‌دوم با خیال دشت توی سرم لاما عزوتانی! لاما عزوتانی! پیراهنم را بگیر! از این بودن خسته‌ام می‌شنوی صدام را؟ لاما عزوتانی؟ لاما عزوتانی؟ ایمانم را از دست نداده‌ام! باور کن! لاما عزوتانی؟ لاما عزوتانی؟ هذیان نمی‌گویم! از موش‌ها متنفرم چرا که گربه‌ها را دوست دارم می‌آیم بیرون از تاریکی می دوم دنبال موش‌ها می‌دوم دنبال موش‌ها می‌دوم دنبال موش‌ها لاما عزوتانی؟ می‌دوم دنبال موش‌ها با دست‌های باز به دو سو بی خیال دشت ایمان دارم تهرانی که من شناخته‌ام ده شب به بعد، خاموشی‌ست تنها، منم در خیابان و اندک مسافران تاریکی. حجت دلگرم * «ای خدای من، ای خدای من، چرا مرا واگذاشتی؟» آیه‌ی اول از مزمور ۲۲ زبور داوود؛ یکی از بخش‌های تنخ یهودی و عهد عتیق در کتاب مقدس است. بعدها عیسی بر صلیب، در ساعت نهم، به آن ارجاع می‌دهد: انجیل متی ۲۷:۴۶: حوالی ساعت نهم، مسیح با صدای بلند فریاد زد و گفت: «ایلی‌، ایلی‌، لِما سَبَقْتَنی؟» که یعنی «خدای من، خدای من، چرا مرا به‌حال خود رها کردی؟» انجیل مرقس ۱۵:۳۴: و در ساعت نهم با صدای بلند فریاد زد «اِلويی‌، اِلويی‌، لَما سَبَقْتَنی؟» که یعنی «خدای من، خدای من، ز چه رو مرا رها کردی؟»

  • 5 мар. 2024 г.9806из Kevtkh

    Listen to هزار سایه از دوزخ by keyvan talebkhani on #SoundCloud https://soundcloud.com/keyvan-talebkhani/tcb38kcqpsr2?p=a&c=1&si=51a5fbe7b4e043b287f0168fd72474a7&utm_source=other&utm_medium=text&utm_campaign=social_sharing

  • 11 июл. 2022 г.1 48026из Labyrinth_mag

    «آزادی و تو» ۱ به تصویر درختی که در حوض زیر یخ زندانی‌ست چه بگویم؟ من تنها سقف مطمئنم را پنداشته بودم خورشید است که چتر سرگیجه‌ام را همچنان که فرو نشستن فواره‌ها از ارتفاع گیج پیشانیم می‌کاهد ـــ در حریق باز می‌کند؛ اما بر خورشید هم برف نشست. چه بگویم به آوای دور شدن کشتی‌ها که کالاشان جز آب نیست ـــ آبی که می‌خواست باران باشد ـــ و بادبانهاشان را خدای تمام خداحافظی‌ها با کبوتران از شانه‌ی خود رم داده‌ست؟ ۲ خیش‌ها ـــ ببین! ـــ شیار آزادی می‌کنند در آن غروب که سربازان دل همه سوراخ گشته‌اند. آزادی: من این عید سروهای ناز را همه روزه تازه‌تر می‌یابم در چشمانی که انباشته از جمله‌های بی‌نقطه و از آسمان بی‌خدا آبی‌تر است. آزادی‌ی ماهیان نیمه شب آتش گرفته‌اند تا همچنان که هفته در قلب تو به پایان می‌رسد، دریا را چون شمعدانی هزارشاخه برداری آزادی که از حروف جدا جدا آفریده شده است. دو فرهاد، پس از مه، یکی انتحار کرد و یکی گریست. در بامدادِ فلج که حرکت صندلی‌ی چرخدار صدای خروس بود، و ماهیان حوض از فرط اندوه به روی آب آمدند. دو فرهاد هر یک با دلی چون عطر آب، حجیم لیک تنها با یک تیشه. ۳ زیر چراغ ـــ ببین! ـــ آخرین خالِ دل این‌چنین سنگ شد که چشمان بی‌بی و سرباز فرارِ شن را از روی نان توجیه می‌کند. روز چندان طولانی بود که همسایه‌ام چراغ را دوباره افروخت تا شاپرکان را بدان فریب دهد. همچنان که این پاییز فضایی ـــ این سقوطی را که از یک یک ستارگان گرفته‌اند ـــ زیر پرچمِ پوستش که تمامی‌ی رنگهایش را بهار سپید کرده بود، حس می‌کرد. ۴ همه‌ی آسمان روز با فقری زیبا چون کف یک دست مرا تاجگزاری کرده‌ست؛ چرا که بر دردی شاهی کردم که از آن جز پاره‌ای خرد نمی‌شناختم. دردی آمیخته با پروازی بی‌بال که میخاست به التهاب ناملفوظ چهار صد ملکه‌ی روستایی که مرصع به خون بودند، مهتاب را به ماه بیاموزد. تردید یک ستاره در شبی که با برف مست میکند. دردی که شما از من ذهنیتی خاستید که از فضای گرسنگیتان ملموس‌تر بود. تا خودی که مرگ، سکه‌های نقره را به صدا درمیآورد، یک درد فلس‌دار که دو رود را بر شرق، دو مو را بر بدن راست کرده بود. دو رود شور بر شانه‌های لخت تو که سرت میان ستارگان گیج میرود. ستارگان به سوی قلبت جاری‌ست تا قلبت را از بسیاری‌ی فلس بکشد. ۵ کبوتران در آخرین بندر گرسنگیت ـــ ای مرد! ـــ آبستن شدند؛ چرا که بی‌شک وصیت‌نامه‌ی تو پر از دانه بود. چاه‌های شرقی در چشمان تو ـــ ای مرد! ـــ به آب رسید؛ چرا که برف، قو را که از افق گردن میکشید تا مرگش را با آواز در بندرها پیاده کند با دو دست بارور که بی‌گناهی را مدام به هم تعارف می‌کردند ذفتح کردی. و زیباترین خمیازه را کبریت کشید به گاه افروختن تا سیمای تو حادثه‌یی باشد در میان تاریکی. آن گاه که برگریزان، این کف زدن شدید برمی‌خاست برای خضری به شکل پیری‌ی من که حتا مرگ خود را نیز باخته بود. در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند، تو می‌تازی هم‌تاختِ اسبانی که فرمان رهایی‌شان چون فرمان اسارتشان نوشته نیآمده. ۶ آه چرا می‌باید من تو را شگفت بدانم در این جریان که از شگفت بودن همه چیزی عادی می‌نماید؟ وگرنه تو عادی‌ترین موسمی که می‌باید به چار موسم افزود. و چشمان تو راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت. ۷ اینک خزانهای پی‌درپی از هم برگهای جوان می‌خواهند! می‌توانستیم توانستن را به برگها بیآموزیم تا افتادن نیز توانستن باشد. ۸ من کنار کره‌یی که سراسرِ آن دریاست به خاب رفته‌ام در خطوط سرگردان دست تو این گلّه‌هایی که از چرا بازمی‌گردد. ماهیان خاکستری، ماهیان زاغ دیوانه، ناشتا در سپیده‌ی سردسیر عزیمت کرده‌ند. اگر باز هم بگویند فردا از تمام خاکسترها نان خاهند پخت، من می‌پذیرم که مزرعه‌ها سوخته‌ست. در سرِ من ـــ آن جا که جواهر تب را بر اندیشه‌ی شن سنجاق می‌کند ـــ ماه با فشار رگبار به آخرین برج می‌غلتد. #بیژن_الهی #آزادی_و_تو #جوانی‌ها #نشر_بیدگل @Labyrinth_mag

  • 7 июл. 2022 г.1 07611из Labyrinth_mag

    ۶ به کجا رسیده بودیم که زمان را بر مثال اسطوره‌یی [می‌نگریستیم؟ از کف شعر که جزر کامل چشمان توست، گلهای ابدی‌ی اقاقیا، بهار را اعتراف می‌کنند. آن جا که عطش شاخصتر از شاخکهای عظمتی‌ست [حشره‌وار که سرگردانیم را در تیزترین واحد زمان میزان می‌کند و عقربه را به روی انفجار زرد گلهای ساعتی میکشد، آن جا که تفنگ یاغیان در پیچ و خم جنگل می‌تواند برق زند، پیشانی‌ی تو مقدارِ روشناست. ۷ ای نگفته‌های مخطط که در نقشه‌ی خونم شبه‌جزیره می‌شوید! به این مهتاب که به اندازه‌ی پرده‌ی خُناق کوچک شده‌ست مسعود سعد حصار گلویم بیگانه نیست. می‌دانم طیاره‌یی میان جنگل سقوط کرده‌ست و پرندگان زنده از دریچه‌های خُرد شده‌اش به درون می‌روند. چه شب خاموشی که زیباترینِ آوازها همه با سُمِ نمدپیچ از آن می‌گذرند! ۸ عطارهای حاشیه‌ی سرما که عامیانه بر ازلیتِ پیشانیم در تذکره‌های [پوست خورشید و آهو تکیه می‌دادند، رسوایی‌ی مرگبار طلا و شهادت را در چشم‌انداز داشتند. تو در پنجره‌ها چه می‌دیدی که برایت دلداری‌یی نداشتم؟ چراغ، تگرگ می‌شد و شقیقه‌هایت نیم‌شب را اعلام میکرد! سربازان ورق که خاج و دل خود را در درشکه‌های [عازم باران نهاده بودند، ماه سرخ را بر ماه سیاه می‌گرداندند تا دقایق دریایی‌ی چهره‌ی قابیل را در چشمان تو آرد کنند. یاخته‌های زره‌پوشِ جنون حصارها را هلهله کنان به سمت ماه می‌کشید؛ ساز در دست تو، چند چندان می‌شد. ۹ خوب من! های، خوب من! باور کن چراغهای خیابان همه روشن بود اگرچه با ارتعاش شرّابه‌ی الکل، آبی و مست [می‌سوختم. سرعت جنونی دیرتر از بزرگواری‌ی دستانت را در ماه می‌پخت تا همچنان که ترکه‌ی اندام ساقی، در نور سرگیجه‌ی [ما می‌شکست، مهتاب، یکباره خنجرها را زبانه‌ی خورشید کند. من توانستم ببینم یک شعر تازه را پیش پاهایم کُشته‌ام و دود از شب‌بوهایش می‌پیچد و جدا می‌شود. تمام شهر پیش روی من بود متروک‌تر از آوازی که به شب [می‌سپردم و خبر انتشار هیچ دستی کِشورهای فریاد را بیرون نکشیده بود. ۱۰ چراغ را آنقدر پایین می‌کشم که مه، کف کند، حشره‌ی آبی از ساقه‌ی ظریف لُغت آرام فروخزد، و تو بتوانی با دو میل نقره، بال فرشتگان دوزخ را ببافی. غروب، سال خورشیدی را از روی آفتابگردان‌ها برمی‌دارد؛ از دهانه‌ی شیپور ملاحان که خنجر را فدای خورشید می‌کنند تا بر خون خیش خونریزی را خالکوبی کنند، اندوه پری‌های ساحل سالامین، آتشفشان می‌شود؛ و این خدای اقلیمیاست که در پلکهای بنفش قابیل توت می‌تکاند... تو، در قالبِ زمان مسخ گشته‌یی آنچنان که مرا بمیرانی! #بیژن_الهی #جوانی‌ها #نشر_بیدگل #شعر_معاصر #مدیحه_و_مرثیه #بخش_دوم @Labyrinth_mag

  • 7 июл. 2022 г.7857из Labyrinth_mag

    «مدیحه و مرثیه» به خاطر موسمی که نمی‌توانم به شعر بیفزایم ۱ در مرگ موسمی که هیچ‌گاه نخاهم توانست به شعر بیفزایم، به گلوی آوازخان تو چندان آسمان می‌بری که من از تو می‌خواهم شانه‌ی خود را باران کنی. اگر مهتاب سوت سوتک گزمه را به گردن غوکها می‌آویزد، اگر عابر حق دارد در وجود اشک بر گونه‌ی هر آن که چتر [باز نکرده شک کند، من بر خان مفرغی‌ی شام، با هفت برادران فلک و [مسعود کیمیا، باران را تا غروب کبوترانی که کشیدگی‌ی تن‌هاشان عاشقانه‌ست می‌گذاریم تا خورشیدهای رسیده را در چشمان تو درو کنیم. ۲ در موسمی که هیچ‌گاه نخاهم توانست به شعر بیفزایم، من چندان آواز خانده‌ام که قلبم را با تمام دیوارها سپید کرده‌اند. چشمان آوازخان که یکی ماه و یکی سواری زخمی‌ست، هر دو با هم به آخر این فصل میرسند تا خاب رگبار را ـــ که در آن، وحشت با صدای طبل، تخمیر می‌شد به بیداری‌ی جنگل دهند و هجاهای مکرر قهقهه‌ام را ـــ که خود عبور سریعشان از کنار ردیفی درخت بود ـــ هر کدام اسطوره‌یی کنند که جاودانه مرگ فصل را انکار کند. ۳ من اینک شب را به شعر می‌افزایم که بدون چراغها جمله‌یی بی‌نقطه‌ست. و با گشایش نخستین فال با سه شاه دگر هجوم می‌آرم همچنان که خاج خیش را بر پشت حمل می‌کنم. ای نوازنده‌ی تارِ صوتی‌ی قوها! چمدانی که از دریا به دریا می‌بندی در وقت مرگ از خورشید ورم خاهد کرد. ۴ من اینک آب را به شعر می‌افزایم که یتیم‌خانه‌ها سواد شقایق سرراهی را با آن آغاز کنند؛ گرچه قزل‌آلای خون را کلاغی بر سر شیروانی می‌گذارد. که با ماه فکر می‌کند و سرخگلها را نقصی اصیل می‌داند؟ که هفت نعش نظامی را تشریح می‌کند؟ مرض ما را تا چقدر گران خریده‌اند که بی تازیانه ستم را به خانه میآوریم؟ که در اوج کبوترانی که کشیدگی‌ی تن‌هاشان عاشقانه‌ست، [بدرود میگوید و سه زبان گنجشک را در زمینه‌ی بی گنجشکی‌ی خود رها می‌کند؟ که با ظرافتِ خسته در شام عزیمت رنگین کمانداران عتیق آواز می‌خاند تا ماهِ دوساله را در چشمان همسرت خاب کند؟ ای شوهر! ظهر خجسته‌ی مُچ‌های من! چندان تنگ خفته‌اید که نیمی از خاب را تو [می‌بینی و نیمی را او و جمله‌ی عبرانیان از میان شما می‌گذرند بی آن که خیس شوند. آه! چه گرسنه‌یی اگر بنویسم: تو شعر را به شعر افزوده‌ام. ۵ در ۷ و ۲۵ دقیقه که بلندتر از سقف تبلور چهل عقیده‌ی کم بودم که تو از اعماق مُشتی همهمه را در آن می‌افشاندی، چیزی به محشر کبرا نمانده بود. من برق نومیدیم را از نوک نیزه‌های سپاه می‌گرفتم که صف بسته در کنار سرهای محقر خاتم و عشق کبود ما منظومه‌های کهن می‌شدند. اگر کوس بود و سری که نگین خون می‌شد خواب مرصع تو را می‌دیدم که ۱۲ هفته‌ی کبود را به ارابه‌ی خود [می‌بندی و خود موسمی می‌گردی که هیچ‌گاه نمی‌توانم به شعر بیفزایم. در ۷ و ۲۵ دقیقه چیزی به هیچکس به محشر کبرا نمانده بود؛ اما شب بود و تو شماره‌ی حق حق می‌کردی که شاید هر برگ که می‌افتد حقی باشد، و آبی‌ی مایل به درد چشمانت را من می‌شناختم. در ۷ و ۲۵ دقیقه‌ی دریایی، دشنه‌یی متروک را فروبردم و خدا جیغ کشید خم شد تاج یاسش از سر افتاد. #بیژن_الهی #جوانی‌ها #نشر_بیدگل #شعر_معاصر #مدیحه_و_مرثیه #بخش_اول @Labyrinth_mag

  • ماه‌ها تظاهر به کوری کردم. نمی‌خواستم پاریس را ببینم. به من چه! حالا نوستالژی چهره دیگرش را نشان می‌داد، چرا که تبعید مثل “جانوس” یونانی دو چهره بود. دیگر فاصله و مسافت نبود. من در فاصله بودم. حالا نوس بود، یعنی زادگاه بود که به زور وارد زندگی‌ام می‌شد. چند بار ایرانی‌ها وسط راه سفارت ایران غافلگیرم کردند که می‌خواستم بروم گذرنامه بگیرم تا به ایران برگردم. مست زادگاه بودم. حالا عشق به جایی بود که ترکش کرده بودم. بعد ناگهان دیگر تظاهر نمی‌کردم که کورم. کور بودم. به آدم‌هایی احتیاج داشتم که دستم را بگیرند و در شهر این ور و آن ور ببرندم. و نشستم در خانه، و منتظر مرگ شدم. برگشتن به ایران و یا ماندن در پاریس چه فایده‌ای داشت؟ فقط یک چیز برایم مانده بود، مشروب خوردن و فکر کردن به این که همه چیز را چه طور به صورت کلمه درآرم. نوستالژی جهت دیگر همه چیز بود. من هیچ جا نبودم، و جایی که بودم نه ناکجاآباد بود، نه عکسش برهوت، شاید این یک دیگرجا بود، یک ناجا، جای دیگر همه جا، خوب یا بد. من در پاریس در بیمارستان مردم. به سال ۱۹۸۵٫ از پسِ چهار سال زندگی در پاریس. در پرلاشز خوابیده‌ام، یازده قبر آن ورتر از مارسل پروست ـ که از او چیزی نخوانده‌ام ـ و شش قبر دورتر از قبر صادق هدایت، بنیانگذار قصه جدید فارسی که در سال ۱۹۵۱ خود را در پاریس کشت. و حالا یک فهرست: سیدمحمدعلی جمالزاده، بنیانگذار قصه فارسی، فوت، ژنو، جمعا هشتاد و یک سال در تبعید بزرگ علوی، رمان نویس و نویسنده قصه کوتاه، فوت، برلین، جمعاً پنجاه سال در تبعید صادق چوبک، رمان نویس برجسته ایرانی، فوت، لس آنجلس، جمعا بیست سال در تبعید تقی مدرسی، رمان نویس، فوت، بالتیمور: جمعا چهل سال در تبعید نادر نادرپور، شاعر برجسته، فوت، لس آنجلس، جمعا۲۰ سال در تبعید و بیش از صد شاعر، رمان نویس، منتقد، نمایشنامه نویس، سناریست از همه نسل‌ها در طول ۲۳ سال گذشته در تبعید، که به خانه آبا و اجدادی خود برنخواهند گشت و همگی در غربت خواهند مُرد، که خاک میهن‌شان هنوز آن‌ها را به حد کافی نمی‌طلبد. (#رضابراهنی ، ترجمه ی متن سخنرانی در "کنفرانس بین المللی تئاتر و تبعید"، دانشگاه تورنتو، مه 2002) @fasletabkhir

  • یک عمر به انتظار دیدارت در خاموشی و دریا به انتهای کوچه خیره شدیم در یک پاییز در انتهای شبی که آویخته به گل های یخ بود نقبی زدی و به انتهای زمین رفتی فرسنگ ها از خانه دور شدی در انتهای زمین ایستاده بودی و ساعت حرکت قطار را که به بهشت می رفت پرسیده بودی جواب تو در زیرزمین بخار می شد ملایم مُرده بودی از فرط چشمان تو از خواب بیدار می شدم زبان مادری را انکار می کنم سپس شاخه های درختان در پرواز کبوتران گرم می شوند و ما شاخه های گرم را در زمستان مهمان هستیم راستی بگویم آن هنگام که در زیر شاخه های درختان با یکدیگر گفتگو و حتا نجوا می کردیم شاخه های درختان در بهار می لرزیدند و در زمستان صدای ما را نمی شنیدند در همین فصل زمستان بود که در حضور ما و شاخه های عریان درختان جهلی اندک چراغان می شد ما از گرمای این جهل لختی گرم می شدیم و شاید سپس می سوختیم در یک بهار به خاطر دارم در زیر شاخه های درختان عروس هیچ عقیده ای درباره ی آینده نداشت پس فروریخت گل های ریخته به زیر درختان در آن سال ها در سزاواری فنا هیچ اشک می شدند آسمان آبی بود در کنار شاخ های گل یخ چنان حریق عظیم بود که ما یکدیگر را باغ صدا می کردیم چنان حریق عظیم بود که اساطیر طغیان می کردند و شکوفه های گیلاس در آن حریق میوه می شدند ما می دانستیم حریق در ابتدای تابستان رخ داده است ما در کنار حریق ابتدای تابستان ایستادیم ما می توانستیم ایستاده بمیریم اما صبر کردیم که پرسش های شما را درباره ی آن عروس در بهار که فروریخت پاسخ دهیم زمان از چشمان ما فرو ریخت نگریستم همه ی شما در پایان تابستان نگاه کردیم می دانستیم همه ی شما پرهیاهو اما غیرواقعی هستید پیر بودید و پروقار مزور بودید من از آن روز فقط آن پیرزن را به یاد دارم که در باغ سراغ آهنگران را می گرفت که با طوطی او به دریا رفته بودند و هنوز از دریا بیرون نیامده بودند مکث کردم شعله های آتش را نگاه کردم اقامت من در زیر شاخه های درختان در کنار حریق کوتاه بود اما کافی بود که بدانم دلباختگان در کنار حریق سبز می شوند و روشن می شوند دلباختگان را احترام داشتم که حریق دوباره جوانه زد و ما به دنبال دلیلی برای زنده ماندن بودیم کوتاه گفتم صبر کنید من شاید دوباره بازگردم و کفش ها را بپوشم جامه ی سفید را از خیاط بگیرید دوباره به دلباختگان خیره شوم و به آن ها رویایم را بسپارم تا برای فصلی دیگر رویا را در خانه ذخیره کنم آری چنین بود که روز حریق رخسار چهره های آدمی را که در دریا و روزهای تعطیل غرق می شد در تقویم خودم نوشتم ناگهان سکوت دریا محض شد در انتهای دریا جاده ای را دیدیم که شریف و دل انگیز در ابتدای انفجار میوه ها در سبد پایان داشت همسایه ها سبد میوه را در یک روز تعطیل گم کردند اما من می دانستم قلب من بسیار از خانه دور بود همه ی ما این درد را می دانستیم ما حتا می دانستیم در شب های سراسر آشکار وقتی سخن از مرگ می آید همه غایب می شوند و لباس های کهنه را به دریا می ریزند ما همچنان منتظر ایستاده بودیم لباس های کهنه بر تن ما بود قلب آواره ی من از کنار جمعیتی عبور کرده بود که به تشییع تابوت هایی در باران بهاری می رفتند من به گل و غم آغشته بودم ساعت اعلام مرگ را هم می دانستیم من و مرگ هر دو آمیخته به چهره ی بارانی تو بودیم تنها در آفتاب نشسته بودیم که باران آمد پس ما پنهان شدیم تمام روز را در باران بی پروا به دنبال تو رفتیم باران بود از روی پل که عبور می کردیم می گفتم مرا دل انگیز به خانه ات راه بده جاده ادامه دارد من راه را گم کرده ام هنوز باران می آمد جمعیت بسیار از کنار آن حریق عبور کرده بودند همه ی ما می دانستیم آن جمعیت بسیار این سوال ابدی را پرسیده بودند که حریق چگونه و در چه زمانی پایان می یابد و سبد دریا در چه زمانی به خانه ما می آید اما هنگامی که ما از آن ها می پرسیدیم آن ها با آهی کوتاه می گفتند شب چه پهناور است ما هم آموخته بودیم که بگوییم زمین خشک است و باران نمی بارد در کنار جاده ایستادیم حریق را دیدیم که در آغاز هر فصل شعله ور می شد و در پایان هر فصل فقط دود بود. #احمدرضا_احمدی @fasletabkhir

  • «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار» زمانه بر هر که از مادر بزاد پیروز است. بنا به مذهب، اسفندیار بی‌مرگ است، و بنا به افسانه‌ی پیروان همین مذهب، هیچ اسفندیاری را از مرگ رهایی نیست. چون زمان رفتن اسفندیار فرا می‌رسد، همچنان‌که جاماسپ گفته بود زمانه جان او را به دست رستم می‌ستاند. در این جنگ جاوید میان نیکی و بدی زمانه چیزی است جاویدتر و تواناتر از اهورا و اهریمن، زیرا آنگاه که نتواند چون اسفندیاری را در نبرد با بد دینان اهریمنی به هلاکت رساند، جان رستگاری جوی او را به دست مردی اهورایی می‌ستاند. تقدیر زمانه و آرزوی گشتاسپ، که در مرگ اسفندیار این هر دو یکی است، به دست بیگناه رستم به انجام می‌رسد. گشتاسپ مرد پیروز و رستم افزار دست این زمانه، جهان، روزگار، چرخ یا سپهر ناشناختنی و بیداد‌گر فردوسی است که راز رازها در نهانخانه‌ی او پنهان است. «زمانه چنین بود و بود آنچ بود» بیداد زمانه در آن است که مردی چون رستم را در جایی می‌نهد که ناچار و ناخواسته دست به خون اسفندیار بیالاید و خود را دردمند دو گیتی کند، تا در این میانه گردش سپهر کج رفتار به مراد دل گشتاسپ باشد. بدی را کزو هست گیتی را بدرد پر آزار از او جان آزاد مرد فراوان بر او بگذرد روزگار که هرگز نبیند بد کارزار شوم است، دردناک و شوم است. اما آن امیدی که چشمهای نزدیک بین ما را می‌فریبد و پاهای خسته‌مان را از بین رفتن باز می‌دارد، هرگز مباد! چنین امیدی سرچشمه‌ی نومیدی‌های تلخ و خاکستر نشین است، مرد آنست که چون رستم بی چشم داشت پاداشی شیرین و زود انسانیت خود را پاس دارد و نقش‌های زمانه‌ی دشمن خوی و محل را بر آب ریزد. مرد آنست که چون اسفندیار یارای دیدن حقیقت جانگزای را داشته باشد، اگر چه با این کار تمام زندگی خود را نفی کند، دست دوستی به سوی کشنده‌ی درست کار خود دراز کند و بدین‌سان دست جانشکار روزگار طرار را پس زند. مرد آنست که در زندگی و مرگ از پای ننشیند و اگر در زندگی نتوانست در مرگ دست از ستیزه باز ندارد که این موهبتی دردناک و سزاوار انسان است. زمانه بر آدمی پیروز است، اما امکانات انسان بی‌نهایت است و می‌تواند به بهای نفی خود بر آن چیره گردد، تا در مرگ تواناتر از زندگی باشد. «وشمشون گفت همراه فلسطینیان بمیرم. و با زور خم شده، خانه بر سروران و تمامی خلقی که در آن بودند افتاد پس مردگانی که در موت خود کشت از مردانی که در زندگیش کشته بود زیادتر بودند.» #شاهرخ_مسکوب @fasletabkhir

  • سخنرانی مقاله‌ای از بهرام بیضایی با عنوان «شاهنامه، روشنفکری و شاهرخ مسکوب» در بزرگداشت شاهرخ مسکوب. #بهرام_بیضایی @fasletabkhir

  • من اما اگر بودم به پرنده پیراهن می‌بخشیدم و شکوفه را تا برود تا که گل شود بدرقه می‌کردم که به تنهاییِ خود فکر می‌کند اول آن‌که به تنهایی می‌جوشد از این‌که ساعت‌ها به حرف من گوش می‌دهند یا نه فکر نمی‌کنم دیگر و به سنگ نیست که یادهایی را به سینه بفشاریم یا بمیریم برای کسی من اگر باشم مراعات انسان را مشروط نمی‌کنم. #هرمز_علیپور @fasletabkhir

  • و گوش ماهی بزرگی را به گوش چسبانده بود ناگاه سربرآورد و بی‌تحاشی چیزی گفت و گریخت. و من هنوز ایستاده بودم بین تمام جمعیت پژوا‌ک گام‌هایش را می شنیدم می شنوم غوغای استخوان‌هایش را می شنیدم می شنوم انگار آن صدف را بر گوشم نهاده‌‌‌‌ام می‌لرزد از طنینش لب‌هایم سنگینی زمین گویی در انگشتانم مانده باشد نزدیک می‌شود آن نیمهٔ گریخته گیسوی موج برداشته بر شانهٔ خیابان‌های تباه هردم هزار چهرهٔ مرگ از برابرت برود و آن ‌که چهره‌ها را آراسته است دیدار همزمان‌شان را هرگز احساس نکرده باشد آنگاه عشق مهیا شود تا چهره‌های غایب را تصدیق ‌کند! این غیبت از حضور من ا‌کنون واقعی تر است قانون این خیابان ساده‌ست از گوشه‌های پرت دنیا نیز هر‌کس می تواند به این زوال بگرود. عشق از ‌کنار این میدان ها چگونه گذشته است؟ وز خا‌کروبه‌های روان در جوی‌های تاریک ‌کدام گوش ماهی را می توان برداشت ‌که لحن ما را هنوز به یادمان آورد؟ برمی‌دارم از روی خا‌ک ساعت مچی را که روی صفحهٔ چر‌کش هنوز لکه‌ای سرخ می زند و هر دو عقربه اش افتاده است حتی شماره‌هایش نیز پا‌ک شده است برمی‌دارم می‌برم می‌آویزم از گیسوی سپیدی ‌که تاب می‌خورد بر سیم خاردار حس می‌‌کنم  ‌که انگشتانم به رنگ پستان‌هایی درآمده است که بوی شیر از آن همواره می‌دمید و قطره‌های سپید پیوسته بر ‌کسوف پوستش می‌چکید. این ساعت از ‌کدام جهت گشته است؟ معماری هراس فروخورده است آن سرخی و طراوت لب شور را ‌که از انگشتانت می‌تراوید انگشت‌های شیری و حلقه‌های سرخ نامزدی از تار گیسوانی مهتابی آویختند از ماه تا زمین موجی شد از صدف‌های ارغوان که حلقه حلقه گذر می‌‌کردند تا زاد روز تنهایی را چراغان ‌کنند داسی فرود آمده بود و صدای خا‌ک را می‌درود آن ‌کس ‌که صبح از خانه در می‌آمد رویای مردگان را با خود می‌برد آن ‌کس ‌که شب به خانه درمی‌آمد رویای مردگان را باز می‌گرداند و سرخی از لبان تو شیر از انگشتان من به یغما می‌رفت تا هردو خاموش شوند پیراهن سپید عروسان تاریک گردد و گیسوی جنین به سپیدی گراید… – «آغاز ‌کوچه‌های تنها و مدخل خیابان های دشوار..» شعری ‌که می وزد از دیوار نوشته آن نیمهٔ دیگر را سراغ می‌دهد الهام شاعران نفسم را باز می‌شناساند بر جا نهاده عشق نشان‌هایش را تا واژه واژه ردش را بگیرم و تمام دلم را باز جویم در شهری که در محاصرهٔ خویش مرگ را یاری ‌کرده است. «هجرانی» گیسو دورش بپیچم و دورم بپیچد افشان شود ترنم در سلول‌ها و خاک ذره‌ذره تنم را به گوش‌هاش بچسباند گاهی ستاره‌ای از آب برداردم گاهی جزیره‌ای خرسنگ‌های خود را بسنجد با وزن واژه‌هایی کز گلویم بر می‌آید آنگاه لب به شب بچسبانم و غریو بر آرم تا قعر این تاریکی بترکد و فواره‌ای خیز بردارد که نقطه‌های اتکای زمین را بیفشاند و بتاباند بر خلا شسته شود این سایه‌ی لزج کز دیری افتاده است یک پهلو بر زباله‌های خونین و تن برون زند از چاک هر گریبان سیاره‌های روح فراتر رسند و مردمک‌ها بتابند رقص جهان گرایش اندامت را بیاموزد زیبایی از اشاره‌ی پیراهنت بیاید بنشیند بر سنگ و سنگ از انتهای غار نزدیک شود تا چهره‌ی جدیدش را دریابد. #محمد_مختاری @fasletabkhir

  • «جستجو» دستی به نیمهٔ تن خود می‌‌کشم چشمهایم را می مالم اندامم را  به دشواری به یاد می‌آورم خنجی درون حنجره‌ام لرزشی خفیف به لب‌هایم می دهد نامم چه بود؟ این  جا  ‌کجاست؟ دستی  به  دور  گردن خود می‌لغزانم سیب گلویم را چیزی انگار می‌خواسته است له ‌کند له ‌کرده است؟ در ‌کپهٔ زباله به دنبال تکه‌ای آینه می‌گردم چشمم به روی دیواری زنگار بسته می‌ماند خطی سیاه ومحو نگاهم را می‌خواند: – «آغاز ‌کوچه‌های تنها و مدخل خیابان‌های دشوار تف ‌کرده است دنیا در این گوشهٔ خراب و شیب فاضلاب‌های هستی انگار این جا پایان گرفته است» باد عبور سال‌هایی ‌که از این جا گذشته است  اندامم را می‌برد و سایه‌ای ‌کرخت و شرجی درست روی سرم افتاده است. سنگینی پیاده رو از رفتن بازم می دارد می‌ایستم ‌کنار ساختمانی ‌که ناتمام ویران شده است خا‌کستر از ستون‌های سیمانی افشانده می‌شود بر اشیاء ‌کپک زده از زیر سقف سوراخی گاهی سایه‌ای بیرون می‌خزد خم می‌شود به سوی گودالی که در ‌کفش وول می‌خورند سایه‌های نمور گوش ماهی‌ها دستی به سوی سایه دیگر دراز می شود و محو می‌گردد در سایهٔ بلند جرثقیلی زنگ زده و حلقهٔ طنابی درست روی سرم ایستاده است در انقباض ناگهانی دردی ‌کشیده می‌گذرد از تشنج خون انگار چشم هایم آن جا به روی سیم‌های خاردار     پرتاب شده است. نیمی از این تن ا‌کنون آشناست. نیم دیگر آن سایهٔ شکسته است ‌که دوران انحلالش پایان  گرفته است. تنها نیاز تاریکی را به خاطر می‌آورم مثل پوستی هنوز بر استخوان ‌کشیده و چهره‌اش در نیمی از چهرهٔ زمین گم گشته است تا آدمی تنزل یابد به ناگزیرترین شکل خویش و نیمسایهٔ گرسنگی تنش را چون ‌کسوف دایم بپوشاند و هر زمان ‌که چشمانش فرو می‌افتد بر نیم آفتابی ذهنش چشم بندی بر تلالو خونش ببندند سرنگونش آویزند در چاه‌های شقاوت: حس ‌کبود غار ‌که تنهامان  نگذاشته است از سایه‌ای به سایه و چاهی به چاه و ریشه های ظلمت را گره زده ست به گیسوان‌مان – «گیسوی ‌کیست این ‌که به زنگار می زند؟ وز سیم خاردار آویخته است؟ » گام‌ها از پی هم می‌رسند تخت ‌کبود و قوس درد ‌ که تو در تو فرود می‌آید پر شتاب و کلاف عصب را برش می‌زند در ‌کف پا و زیر چشم بند فرو می‌رود خون و لعالب دندان‌های هم را حس می‌‌کنیم از ‌کهنه پاره‌‌ای خشکیده که راه‌های صدا را نوبت به نوبت در دهان هریکمان بسته است و جیغ ها برمی‌گردد تا سرازیر شود به درون آماس می‌‌کند روح و تاول بزرگ می تر‌کد در خون و ادرار از نیم سایه‌ای ‌که فرو افتاده است بر خاک دستی سپید ساق عفن را می برد و می اندازد در سطل زباله. گنجشک‌های سرگردان دیگر درنگ نمی‌‌کنند بر سیم‌ها ‌که رمز شقاوت را می‌برند و عابران – ‌که ا‌کنون ‌کم ‌کم می‌بینمشان –  می‌آیند و می‌روند نه هیچ یک نگاهی می‌اندازد نه هیچ یک دماغش را می‌گیرد و تکه‌ای از آفتاب انگار ‌کافی است تا از هم بپاشند هم ذاتی عفونت و وحشت ‌که سایه‌ای یگانه پیدا می‌‌کنند تابوت‌ها ‌که راه گورستان را تنها می پیمایند و این خیابان دراز ‌که غیبتش را تشییع می ‌کند. -«آن نیمه ام ‌کجاست؟ تا من چقدر گورستان باقی است؟» گودال ها چه زود پر شد از ما ‌که از طناب ها و آمبولانس‌ها یکدیگر را پایین می‌آوردیم حتی صدای گریهٔ هیچ‌کس را انگار نشنیدم تا آمدی و ایستادی روزی بر سینهٔ بیابانی و از تشنج خونت آوایی برخاست که یک روز در تنم پیچیده بود و تاول را تر‌کانده بود. آن شب ‌که شهر را از تابوت‌ها بیرون ‌کشیدند گودال دسته جمعی ما را ستاره‌ها نشان ‌کردند از زیر دب ا‌کبر یک شب پایین آمدند و رد پای‌شان بر خا‌ک ماند تا خانه ها نشانی‌مان را پیدا ‌کردند به راه افتادند آمدند تا رؤیاشان را پیدا ‌کنند. و بولدرزها، تان‌ک ها، از برابر رسیدند آنگاه آمدی و ایستادی و از تشنج خونت خا‌ک از صدای گمشدهٔ خویش آگاه شد دیدم ‌که استخوان‌هایم از گوشت تنت گویاتر شده است و ناله‌ای ‌که برمی‌آمد از درون‌شان پنهان‌ترین زوایای سنگ را به سنگ می‌شناساند. دیدم به روی خا‌ک می‌لغزد دست‌هایت و شکل می‌گیرد اندامم خط‌ها بروز می‌کند و سایه‌ها به هم می‌گرایند گیسویت از ‌کدام جهت پیچید در گیسوانم؟ دیدار خا‌ک هیچ پریشانش نکرد. انگار ریشه‌ای ‌که مدد گیرد از ریشه‌اش دیدم ‌که بید مجنون می‌روید می‌روید و ریشه در تنم آویخته است. – «پس عشق بود؟ گسترده بود نقشهٔ میدان مرگ و عشق بود؟» این واژه را چگونه به خاطر آوردم؟ باید ‌کسی دوباره آن را بر زبان آورده باشد که ا‌کنون پژوا‌کش را می‌شنوم. وقتی ‌که آیه‌های غیبت هرروز در محله‌ای‌ خوانده می‌شد یک روز ‌کود‌کی ‌که پای طناب ایستاده بود

  • من خویش را بر روی صفحه‌ها متلاشی کردم گاهی، چو خرده نانی، بر سفره‌های خالی کفترها بسیار بار اما چون شیشه‌ای شکسته، پراکنده بر روی ریگ‌های بیابان‌ها از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟ آزادی! آزادی! آزادی نه مجسمه آزادی که شیشکی درشت سرمایه به تاراج است نه، از آن دست نه! آزادی دو کرور ستاره بر آسمان بیابان طوری که بلند شوم ستاره‌ها را مثل تخمه بشکنم و هسته‌هاشان را رو نوک زبان پسرم بریزم احساساتی نشو، زنم می‌گوید اگر مردی کجا چالت می‌کنند؟ “هادسن” سرطانی از جگرگاه می‌گذرد “ویتمن”(۵) بدینجا آمد با ریشش گسترده به هر سوی جزیره و “لورکا”(۶) هم آمد با چشم‌های دربدرش و تمساح شعر بلندش در جیبش و “مایاکوفسکی”(۷) با کره‌ی تازه تیغ انداخته‌ی سرش که از فراز پل “بروکلین” آب را دید و در بازگشت گذرنامه‌ی روسی‌اش را با یک تیر باطل کرد جواب بده عزیزم اگه مردی کجا چالت می‌کنند؟ سبزه مرا اگر نپذیرفت ستاره اگر نخواستم و زمین اگر آهن شد منو در خودم چال کن عزیزم در خودم خودم که مال خودمم هرگز مباد که دوست آنچنان جفا کند که آدم به دشمنش پناه برد و آنگاه نوبت ما شد گذر پوست به راسته‌ی دباغان افتاد به “راسته‌ی آمریکاها” سرزمینی که در آن ستاره‌ی آزادی نیزه‌ای است که در جگرگاه تو فرو رفته نوکش چون تیغ اره‌ای از مهره‌ات برون خزیده “هادسن” سرطانی از جگرگاهم می‌گذرد ستارگان بی آسمانیم اینک ما یکی خاک زیر پامان را از ما به یغما گرفته دیگری آسمان بالا سرمان را دشنامت دهم آیا یا نفرینت کنم یا که گلوله‌های عالم را بر جگرگاهت سرریز کنم یا نُه نفر پیدا کنم گیوه به پا و تفنگ به دست و بالا سرشان سگمردی شوشکه به مشت و به کنار دیواری بایستم و بگذارم تیربارانم کنند جواب بده عزیزم اگه مردی کجا چالت می‌کنند؟ از مجموعه‌ی “در تبعید” نیویورک، هفته‌ی آخر سال ۱۳۵۵ شمسی حاشیه‌ها: ۱ـ رودی است در ایالت نیویورک و در کنار شهر نیویورک ۲ـ مرکز بورس نیویورک. ۳ـ جزیره‌ای که بخش اصلی نیویورک بر آن بنا شد. ۴ـ بزرگ‌ترین دانشگاه نظامی آمریکا. ۵ـ شاعر بزرگ آمریکا. ۶ـ شاعر بزرگ اسپانیا که کتابی دارد تحت عنوان “شاعر در نیویورک”. ۷ـ شاعر بزرگ روس که شعری دارد تحت عنوان “پل بروکلین”، پلی که دو بخش نیویورک را به یکدیگر متصل می‌کند. #رضا_براهنی @fasletabkhir

  • خوانندگان ارجمند، شعری که می خوانید در سال ۱۳۵۵ شمسی در نیویورک گفته شده، در جلسه‌ای در نیویورک در شعرخوانی مشترکی که کمیته آزادی هنر و اندیشه در ایران [CAIFI] برای احمد شاملو و من تشکیل داده بود قرائت شده، قبلا در مجله‌ای در نیویورک، و بعد در اوایل انقلاب در جُنگ شعری که جُنگ پردازی به نام احمد بهشتی منتشر می‌کرد، چاپ شده است. دوست بزرگم، سیمین بهبهانی، زمانی به من گفت این شعر را دوست دارد. حالا این شعر تقدیم به اوست. نویسنده‌ی محترم آقای دکتر مسعود نقره‌کار اخیرا مطالبی درباره تبعید و ادبیات تبعید چاپ کرده است. پرداختن به این نکته اهمیت دارد. و امیدوارم ایشان موفق شود. دو توصیه نیز دارم، یکی اینکه به نفی بلد زبانی در داخل کشور نیز از دیدگاه تبعید بنگرد که از این بابت قوانین عقب مانده و ارتجاعی و نژادپرستانه، سراسر ادبیات ملیت‌های ستم‌زده در ایران را در تبعید داخلی نگه داشته است. و ثانیا ادبیات تبعید در خارج از کشور را تنها در ارتباط با عصر پس از تشکیل جمهوری اسلامی نبیند، گرچه این ادبیات فوریت زمانی ویژه‌ای را در صدر برنامه قرار می دهد، و به حق. اما ادبیات تبعید دوره‌ی بلافصل پیش از انقلاب، که گاهی به چند زبان نوشته شده، جزو تاریخ ادبیات تبعید است. وقتی که شعر “تبعید” را در میان کاغذ پاره‌هایم یافتم، فکر کردم آن را یک بار دیگر به چاپ بسپارم، بویژه از این نظر که در آن پیش بینی‌هایی شده که تنها پس از انقلاب، باشدت بیشتر، نمایان شده است. رضا براهنی، تورنتو، چهارم ژانویه ۲۰۰۸ ۱ تا اینکه سر به کوه و بیابان گذاشتم به تبعید گردن نهادم و بدینجا آمدم که نمی‌شناسندم با باری از حسرت و عمری در پشت سرم سراسر خاکستر و دیدگان درونم یکسر تر دشنامت دهم آیا یا نفرینت کنم یا که گلوله‌های عالم را بر جگرگاهت سرریز کنم یا نُه نفر پیدا کنم گیوه به پا و تفنگ به دست و بالا سرشان سگمردی شوشکه به مشت و به کنار دیواری بایستم و بگذارم تیربارانم کنند تا اینکه فراق را پذیرا شدم از افق انس ـ با رنگ کاشی سرمه‌ای روشن و حروفی به رنگ ماهی و ماه رانده شدم و به شقاوت آسمانی یکسر بیگانه تن در دادم و سال در سال نخفتم غافل از اینکه اینجا را چندان فرقی با آنجا نیست دستی پلید در قفسم نشانده، می‌چرخاندم دستی که درخت را تکاند و عزیزانم را به خاک نشاند دشمنم توطئه می‌چیند و دوستم از حسد نمک بر زخمم می‌زند و آسمان چنان باژگونه جهنمی است که ستارگانش را انگار در همان بهشت زهرای خودمان چال کرده‌اند با باری از حسرت و عمری در پشت سرم سراسر خاکستر چون خرمن تازه سوخته‌ای که نم نم باران دودش را هنوز نخوابانده باشد بادبان کشیدم و بدینجا آمدم و تبعید و فراق را پذیرا شدم و صلا برداشتم تا تاریکی را رسوا کنم و سکوت را سرافکنده نگه دارم و تازه اگه دشمنت به حق فریاد می زند: مرگ بر تو! نمی دانم چرا دوستم بناحق می‌گوید: آخه شاعر هم شد آدم شعراشو بدین زیر بغلش تا بره گورشو گم کنه و در همین جاست که من پسرم را بر کف دستم بلند می‌کنم ـ چون خُنچه‌ی شیرین عروسان ـ تا از آن بالا نگاه کند و ببیند که پدرش چه تنهاست و می‌روم رازم را به رود می‌گویم ۲ “هادسن” (۱) سرطانی از جگرگاهم می‌گذرد پل‌ها همچون مهره‌های اژدها و کرجی‌ها در کنار رود نشسته در یخ و کشتی‌ها بی حرکت و قطار که سوتش را درست از بیخ شاهرگ آدم سر می‌دهد و آسمان شهرش یک جوری که انگار الانه از هوا به جای ساندویچ نارنجک خواهد بارید و صف‌های تکه تکه شده در بانک‌ها و هندسه‌ی بیقواره ی دلارهای مچاله و مردی پشت دخل “سوپرمارکت” چنان سر و صدایی با دخلش می‌کند که انگار خشاب مسلسل یا تفنگ خودکاری را عوض می‌کند تا دخل تو را درآورد آخه شاعر هم شد آدم شعراشو بدین زیر بغلش تا بره گورشو گم کنه بلندش می‌کنم بر کف دستم، بالا سرم تا ببیند که پدرش چه تنهاست “هادسن” سرطانی از جگرگاهم می‌گذرد جهت رود را هرگز ندانستم به آبش دست نزنید که یکشبه شقاقلوس می گیرید ـ حتی اگر معنی کلمه را هم ندانید ـ زیرا زهر ماشین های اتوماتیک “وال استریت” (۲) از هزار طرف در آب فواره می‌زند و جوان سیاه به جوان سرخ می‌گوید: جدم را در زیربنای جزیره ی “منهتن” (۳) چال کرده‌اند و جوان سرخ می‌گوید: گیسوان مادرم در زیربنای اردوگاه “وست پوینت” (۴) می پوسد وارقه های سفید بر روی استخوان های عمویم شب و روز شنو می‌روند و تازه تو کجای کاری زنم می‌گوید اگه فردا سرتو زمین بگذاری زمین هم قبولت نخواهد کرد یک وجب خاک به نام تو در زیر آسمان نیست اگه مردی کجا چالت می‌کنند؟ و من می‌ترسم، می‌ترسم نام زنم را حتی در وصیت‌نامه‌ام بگنجانم چون می‌ترسم جلادان امروز و آینده انتقام تُک کوتاه زبان و قلمم را از انگشتان بلند او بگیرند آزادی! آزادی! آزادی!

  • 25 мар. 2022 г.5094из vaqtedidan

    شهر «هَه» از رضا براهنی - بخشی از مستند «کیمیا و خاک» درباره‌ی زندگی شاعر، ساخته‌ی ارسلان براهنی 🔶 @VaqteDidan | وقتِ دیدن

  • "امضای یادگاری " زیر همین چند سطر گل سرخ را امضا کن و نام و نام خانوادگی‌ات را هم بنویس بیست و چند سال دیگر از این جا که می گذری من که نباشم/ تمام حیاط را پوشانده ست امضای یادگاری برای همینجور چیزهاست چشم‌هایت را در آینه امضا می‌کنی و دست هایت را در پنجره ای رو به غروب برای بیست و چند سال بعد من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهد اما نمی‌ایستد تو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شده/ پنهان می شوی هوا را امضا می کنی/ و به جای چند سطر گلِ سرخ دود و سوت و چرخ های قطار را باید دوباره زاده شوی حالا که بیست و چند سال گذشته ست در بیست و چند سال بعد/ باید دوباره اما افق های در سرعتِ قطار/ تعطیل است شماره تلفنی هم در کار نیست شخصاً مراجعه کن شماره پلاکی هم من برمی دارم/ تو شخصاً سکوت کن و نام و نام خانوادگی‌ات را هم و زیر چرخ های قطار قطار از سرعتش می کاهد/ اما تو باید پشت چند سطر گل سرخ پشت چشم های در آینه امضا شده امضا همین که خشک شود پشت سرِ عکس ها و عبارت ها از رودخانه بگیر تا قطار که از سرعتش از پنجره های رو به غروب تا هر چه نمی دانی از کجا را پیدا می کنی در بیست و چند سال بعد مرا پیدا می کنی شماره تلفنی در کار نیست/ افق های ناشناخته تعطیل است من برمی دارم تو شخصاً سکوت کن #علی_باباچاهی @fasletabkhir

  • پاییزِ سن‌هوزه برای منیژه قوامی   [آیدا با حیرت گفت: ــ درختِ لیموتُرش را ببین که این وقتِ سال غرقِ شکوفه شده! مگر پاییز نیست؟]   گرما و سرما در تعادلِ محض است و همه چیزی در خاموشیِ مطلق تا هیچ چیز پارسنگِ هم‌سنگیِ کفه‌ها نشود و شاهینَکِ میزان به وسواسِ تمام لحظاتِ شباروزی کامل را دادگرانه میانِ روز و شبی که یکی در گذر است و یکی در راه تقسیم کند و اکنون زمینِ مادر در مدارش سَبُک‌پای از دروازه‌ی پاییز می‌گذرد.   □   پگاه چون چشم می‌گشایم عطرِ شکوفه‌های چترِ بی‌ادعای لیموی تُرش یورتِ هم‌سایگان را به‌ناز با هم پیوسته است.   آنگاه در می‌یابم به یقین که ماه نیز شبِ دوش می‌باید بَدرِ تمام بوده باشد!   □   کنارِ جهانِ مهربان به مورمورِ اغواگرِ برکه می‌نگرم، چشم بر هم می‌نهم و برانگیخته از بلوغی رخوتناک به دعوتِ مقاومت‌ناپذیرِ آب محتاطانه به سایه‌ی سوزانِ اندامش انگشت فرومی‌برم.   احساسِ عمیقِ مشارکت.   #احمد_شاملو ۱۰ شهریورِ ۱۳۶۹ سن‌هوزه @fasletabkhir

  • «هست شب» هست شب. یک شب دم‌کرده و خاک، رنگ رخ باخته است. باد، نوباوه‌ی ابر، از بر کوه، سوی من تاخته است. هست شب همچو ورم‌کرده تنی، گرم در استاده هوا. هم از این روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را. با تنش گرم، بیابان دراز، مرده را ماند در گورش تنگ. بدل سوخته‌ی من ماند؛ بتنم خسته، که می‌سوزد از هیبت تب! هست شب، آری، شب. ۲۸ اردیبهشت ۱۳۳۴                                       #نیمایوشیج @fasletabkhir

  • 4 мар. 2022 г.5428из Poetica_project

    مجموعه شعر معلق در دوات از شاهین شیرزادی در وبسایت پروژه پوئتیکا: https://poetica-project.com/ebook-poetica/معلق-در-دوات/ شاهین شیرزادی (۱۳۶۸) فارغ التحصیل ادبیات فارسی از دانشگاه تهران و دانشجوی دکتری زبان‌شناسی در دانشگاه اصفهان است. از او دو مجموعه‌ی شعر با نام‌های «پلی تکنیک» (۱۳۹۲) و «جبر نباتی» (۱۳۹۶) منتشر شده است. . . . من سرزمین کوچکی بودم ای آفتاب سرزمینی که فروشده در سنگ‌های خودش، هرصبح سهم خودش را از تو برمی‌داشت و صخره‌هاش، هزار صخره هرکدام از کوه، سُفتِ سنگیِ غولی بود و قلبِ هرکدام از غول هزار لعلِ بدخشان . . . @shaahinshirzaadi #شاهین_شیرزادی #مجموعه_شعر #معلق_در_دوات https://www.instagram.com/p/CasXP93tNXc/?utm_medium=share_sheet