tgindex
با طعم لادن

با طعم لادن

Статистика
@batameladanКнигиперсидский

این روزهای زندگیم، اگر فصلی از یه کتاب بود، حتما اسمش می‌شد: کوله‌به‌دوش 🎒 بیوگرافی: https://t.me/batameladan/6545 راهنمای هشتگ‌های کانال: https://t.me/c/1357518105/1093 + لینک کانال‌هاتون رو به منم بدید. کانال‌خونیم از کانال‌نویسیم بهتره.

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
24
Всего постов
37
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
176
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
 
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
59
37 постов
Вовлечённость
33,5%
к подписчикам
Постов в день
3,4
всего 37
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
68
1/48двое суток
77
1/72трое суток
84

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • چند روز پیش گزارشی می‌خوندم درباره شاخص NEET (مخفف Not in Employment, Education or Training). این شاخص نشون‌دهنده جوانانی ه که هم‌زمان سه ویژگی دارن: نه شغلی دارن، نه در حال تحصیل‌ان و نه مهارتی یاد می‌گیرن. تفاوت این دسته با بیکاران معمولی اینه که بیکارِ رسمی، فعالانه دنبال کار می‌گرده؛ اما فردِ قرارگرفته در دسته NEET، به دلایل مختلف به کلی از چرخه آموزش، مهارت و بازار کار بیرون افتاده. طبق آماری که روزنامه دنیای اقتصاد منتشر کرده، در سال 1404 حدود 24 درصد از جوانان 15 تا 24 ساله کشور (یعنی بیش از 2.7 میلیون نفر) در دسته NEET قرار گرفته‌ان؛ اون هم در حالی که نرخ بیکاری این رده سنی حدود 20 درصد اعلام شده. این یعنی بخش قابل‌توجهی از نیروی جوان کشور، اصلاً در آمارهای رسمی بیکاری دیده نمیشن و رسماً «غیرفعال» شدن. نکته تأمل‌برانگیزتر گزارش این بود که حدود 66 درصد (نزدیک به 1.8 میلیون نفر) از این جمعیت را زنان تشکیل میدن. محدودیت‌های ساختاری، مسئولیت‌های خانوادگی و نبود فرصت‌های شغلی مناسب بخشی از این شکاف را توضیح میدن. نویسنده مقاله علت اصلی را ناهماهنگی نظام آموزشی با بازار کار و دستمزدهای تحقیرکننده میدونه.. اما چیزی که ذهن من را بیشتر درگیر کرده، احساسی ه که پشت این اعداد پنهان شده: ناامیدی. ناامیدی از آینده‌ای که در آن حتی اگر تمام توانت را هم صرف کنی، مطمئن نیستی تلاشت به نتیجه‌ای شایسته برسه. انگار فاصله " تلاش کردن" و " امید داشتن به نتیجه" هر روز بیشتر میشه... و شاید به همین خاطره که این روزها، خودِ " امید داشتن" تبدیل شده به کاری که باید براش به آدم‌ها دست‌مریزاد گفت.

  • شاید اگر بشینم و متمرکز فکر کنم یا کمی توی کانال مرضیه ذهن‌نوشته‌ها بچرخم، حتی لابه‌لای پست‌های #بر_دل_نشسته کانال خودم، بتونم پیدا کنم کجاها و چه‌روزهایی ذهن‌نوشته‌های مرضیه نور شده و تابیده به کلاف بی‌سروته ذهنم و کمک کرده یه گره دیگه رو بدون چنگ و دندون و صبورانه باز کنم. اما اینو نمی‌خوام. از من نپرسید من کی‌ام؟ کِی، چی گفتم و بعد چی شد؟ یادم نمیاد شرمنده‌تون می‌شم. من فقط می‌دونم خیلی روزها ته یه کوچه‌ای گیر افتادم که فکر کردم بن‌بسته؛ ولی شما نشونم دادید که نیست. یه کلاف توی سرم داشتم که فکر کردم تا ابد نمی‌تونم سرش رو پیدا کنم و ازش چیزی ببافم که به تن رویاهام بشینه. شما نشونم دادید که می‌شه درستش کرد. روزهایی بود که فکر کردم دارم گند می‌زنم. مگه می‌شه با یه دست چندتا هندونه برداشت؟ شما داشتید برمی‌داشتید. منم خواستم امتحان کنم. برداشتم و گاهی تونستم و شد، گاهی هم نشد. خیلی نوشته‌ها، نور روزهای تاریکن. خیلی حرف‌ها تلنگرن؛ به‌جا و دقیق. ماها روزهای تاریک زیادی رو کنار هم گذروندیم. حرف‌ها چه توی پست بوده، چه کامنت، چه چت پی‌وی، شده که نمک روی زخم هم بشه؛ ولی بیشتر وقت‌ها تسکین‌دهنده و راهنما بودن. یه جا آدم‌ باید بایسته. راهی که اومده رو ببینه. منبع نور راه مبهمی که ازش گذر کرده رو بشناسه تا درک کنه چرا الان این‌جاست. تا جرات کنه قدم بعدی رو برداره. باید ببینه که می‌شه نور بود برای بقیه، تا باور کنه که می‌تونه منبع این نور باشه توی زندگی دیگری. آخ که چقدر قشنگه نوربودن!

  • ولی زندگی ادامه پیدا کرد... آدم‌ها و خاطراتشون از دنیا رفتن. خونه‌های خشتی با گنبدهای گرد، جاشون رو به سازه‌های بزرگ چندطبقه‌ای داد که سرپناه چندتا خانواده شدن. سبک زندگی آدم‌ها تغییر کرد. به‌جای بوی نون گرم و اشکنه، از فر آشپزخونه بوی لازانیا می‌پیچه. خانم خونه از یه روز کاری شلوغ برگشته و توی آشپزخونه کوچکش داره کار می‌کنه. آقای خونه داره از ماشینی که توی پارکینگ پارک کرده، کیسه‌های خرید رو بیرون می‌کشه. بچه‌ها مشق کلاس زبانشون رو تموم کردن. دور مبل‌ها می‌چرخن و هم‌صدا با صدای خواننده‌ای که موزیک ویدیوش از تلویزیون پخش می‌شه آواز می‌خونن. همه توی خونه منتظرن پدر از راه برسه تا سر میز شام بشینن‌ و از اتفاق‌های امروزشون بگن. چند تا عضو خانواده توی کشور دیگه‌ای کیلومترها دورتر زندگی می‌کنن. قراره آخر شب همه دور هم جمع بشن و با تماس تصویری با همدیگه صحبت کنن‌. حالا آدم‌ها به‌جای اینکه بشینن از ماجرای خر مش‌باقر و کولی دورگردی که این هفته به روستا اومده یا عروسی دختر کل‌حسن با پسر فلان‌التجار حرف بزنن، درباره چیزهای دیگه‌ای صحبت می‌کنن. یکی از کسب‌وکارش می‌گه، یکی از پروژه‌ای که تازه به اتمام رسونده، اون یکی از نتیجه مقاله‌ای که تازه منتشر شده، یکی دیگه از قسط‌های بانکی که باید تموم بشه تا بتونن برای سفر بعدی برنامه‌ریزی کنن. زندگی توی همه این حال‌واحوال جریان داره. آدم‌ها و قصه‌هاشون تمومی ندارن. خاطره می‌سازن. می‌گذرن. هر چی جمع کردن رو می‌ذارن و می‌رن تا نوبت به بعدی‌ها می‌رسه. اینه رسم زندگی. اصلا #زندگی_شاید_همین_باشد #بر_دل_نشسته

  • این دو سه روز، دیدم چقدر روز طولانیه. روز از چند بخش صبح، ظهر، عصر، شب و آخرشب تشکیل می‌شه.😁 برای من زندگی همه‌ش شده سرِکار، بعد از سرِکار. به این استراحت سه‌روزه و اینکه همزمان که همه تمرکزم روی مسیر شخصی خودمه ولی اوقاتی رو کنار خونواده باشم نیاز داشتم. #زندگی_شاید_همین_باشد

  • بین کتاب‌هایی که از چندتا اسباب‌کشی جون سالم به در بردن، امروز این یکی رو پیدا کردم. یه بار تا نصفه خونده رهاش کردم. الان فقط یادمه اون روزهایی که می‌خوندم خیلی برام جذاب بود. با اینکه می‌خواستم سبک برگردم؛ ولی برش می‌دارم و با خودم می‌برمش‌. به امید اینکه این‌بار دیگه بخونمش‌. #زندگی_شاید_همین_باشد

  • - نه نه نه! لالا بده. #فسقلیا

  • اووووف! شرجی! 😌 #جنوبمون

  • حالا پسربچه‌ش داره فیلم‌های تولدشون رو با صدای بلند تماشا می‌کنه. ظاهرا سوژه این قسمت از برنامه همین خانواده‌ن. #آناناس_بیا_منو_بخور

  • خانمه داره پشت تلفن با صدای بلند به یکی می‌گه: نه! راحت باش. من ریلکسم. کسی نیست پیشم. من و ۲۰ تا همسفر دیگه‌مون پس چی‌ایم‌؟ #آناناس_بیا_منو_بخور

  • آقای راننده اسنپ همت کرده منو برسونه به اتوبوس. ولی زمان خیلی ریسکیه. 😭 #زندگی_شاید_همین_باشد

  • آقای راننده اسنپ همت کرده منو برسونه به اتوبوس. ولی زمان خیلی ریسکیه. 😭 #زندگی_شاید_همین_باشد

  • یادم نیست اینو تعریف کردم اینجا یا نه. الان سرچ کردم دیدم اثری ازش نیست. حالا یه مقدار زمان گذشته و جزئیات دقیقش یادم نیست ولی کلیت ماجرا رو می‌نویسم. چند ماه پیش، یه دکتر اومده بود داروخونه. داشت با دکترمون صحبت می‌کرد، راجع به همین واکسن‌ها. تعریف می‌کرد که کشور ما از نظر آمار ابتلا به هپاتیت نسبت به کشورهای همسایه، مثل کشورهای عربی در جایگاه بهتری هستیم. همه‌ش هم به لطف دکتر فلانیه که توی دوره وزارتشون، این واکسیناسیون هپاتیت رو جدی گرفتن و طرح‌هایی ارائه دادن که مردم، مثلا کارمندها و ... آگاه بشن و بخش خوبی از جمعیت واکسینه شد و الان داریم پیامد این اقدام درست و به‌موقع رو توی آمار می‌بینیم. حالا اون آقای وزیر چی شد که واکسیناسیون هپاتیت رو جدی گرفت؟ نه یه بیماری دیگه رو؟ تقربیا اتفاقی. چون خودشون تخصص مرتبط داشتن و بیشمار کیس‌هایی رو دیده بودن که می‌شد با واکسن از شدت بیماریشون کم کرد. حالا شما همین رو بگیر، ببر توی بقیه موارد و زمینه‌های دیگه. وقتی می‌گم ما مردم طفلکی، تنها و بدبختی هستیم برای این چيزهاست. بعضی چیزها دست مردم نیست. کار یکیه که واقعا دستش به جایی بند باشه. #زندگی_شاید_همین_باشد

  • ولی من بچه داشتم احتمالا براش این واکسن‌ها رو می‌زدم. خودمم می‌گم دم بابام گرم‌ که توی همون نوجوونی، برد به همه بچه‌هاش واکسن‌های هپاتیت رو زد. کلا خوشحالم دید خانواده‌م به این موضوع مثبته. یکی رو ببینم حرف غیرعلمی چرت می‌زنه لجم می‌گیره. #زندگی_شاید_همین_باشد

  • چند روز پیش، یه خانم جوون اومده بود درباره واکسن گارداسیل سوال بپرسه. اولش من تا جایی که بلد بودم به سوال‌هاش جواب دادم. اما گفتم برای واکسن باید برید پیش دکتر متخصص تا تشخیص بدن که باید بزنید یا نه و ... اصلا فروشش فقط با نسخه الکترونیک دکتر زنان یا غدده. بعد شروع کرد توی یه سطح دیگه اطلاعات دادن‌. منم دیدم همین‌جور لحظه به لحظه داره اطلاعات دارک‌تری می‌ده. گفتم دست نگه دار بذار دکتر بیاد. کار من نیست. خلاصه رفتم دکتر رو گفتم بیا ببین این بنده خدا چی می‌گه. طرف می‌گفت من چند سال پیش این ویروس رو گرفتم. آزمایش دادم، دکتر گفته از نوع خطرناکش نیست. شوهرم هم داره. شوهرم از مجردی داشته. الان هم دیگه شرایط زندگیمون جوری شده که من به شوهرم اعتماد کامل دارم.... بعد هی می‌گفت‌، می‌گفت‌، می‌گفت. داروخونه هم شلوغ بود. دکتر هم خواست ببردش یه گوشه که خصوصی مشاوره بده نمی‌رفت. من دیگه اعصابم ریخته بود بهم. اعتماد کامل چیه؟ اعتماد چی‌؟ عزیزم شما توی یه کشور سالم زندگی می‌کردید، مجبورتون می‌کردن واکسن بزنید و چک‌آپ بدید، با این سبک زندگی مسخره‌تون. به چی چی اعتماد دارید شما؟ خودتون تهدیدی هستید برای اجتماع. آخر شبی بد چیزهایی یادم افتاد. #کد_ملی_بیمار_لطفا #آناناس_بیا_منو_بخور می‌دونی بدی این چیزها اینه که آدم‌هایی که اتفاقا پایبندی بیشتری به بعضی از اصول دارن می‌رن سمت واکسیناسیون و اون‌هایی که واقعا باید این واکسن‌ها رو بزنن با کلی ناز فقط درباره‌ش حرف می‌زنن.

  • امروز یکی از قدیمی‌‌های بازار که فقط سه شعبه فروشگاه بزرگ توی خیابون‌های خوب شیراز داره، اومده بود نسخه‌ش رو بگیره. قیمت تک‌تک اقلام نسخه‌ش رو پرسید. بعد هر کدوم که بیمه‌ای نمی‌شد رو می‌گفت نذارید. بعد برگشت به دکتر گفت: یادتونه؟ من کسی نبودم که بگم این رو بذار، اون رو نذار. الان قیمت‌ها یه جوریه که نمی‌شه نپرسید. دیگه من حرفی ندارم. یکی مثل من که تازه می‌خواد شروع کنه به پول‌درآوردن و پس‌انداز واقعا توی این اوضاع چی می‌تونه بگه؟ نه تنها #جوکار_زخمیه که یه ملت زخمی‌اند. پ.ن: الان یکی می‌آد کامنت می‌ذاره حالا دو ساعت بی‌برقی و گرونی دارو که چیزی نیست شما بزرگش می‌کنید. همه جای دنیا از این مشکلات هست.

  • امروز یکی از موسسین این شرکته اومده بود داروخونه ما. داشتن با دکتر درباره مکمل‌ها و پروتئین و این‌جور چیزها صحبت می‌کردن. بعد آقای دکتر داشت می‌گفت: پروتئین گیاهی، بدی‌ای که داره اینه که جذب خوبی نداره. نمی‌تونه جایگزین پروتئین جانوری باشه. توی سفر فلان…

  • امروز یکی از موسسین این شرکته اومده بود داروخونه ما. داشتن با دکتر درباره مکمل‌ها و پروتئین و این‌جور چیزها صحبت می‌کردن. بعد آقای دکتر داشت می‌گفت: پروتئین گیاهی، بدی‌ای که داره اینه که جذب خوبی نداره. نمی‌تونه جایگزین پروتئین جانوری باشه. توی سفر فلان کشور دیدم توی فروشگاه‌ها، پروتئین‌هایی رو می‌فروشن که از موجوداتی مثل ملخ گرفته شده. تعریف می‌کنن حدود ۴۰-۵۰ سال پیش، توی ایران هم حمله ملخ‌ها بوده. بعد مردم جمع می‌کردن، می‌پختن و به عنوان غذا می‌خوردن. اتفاقا پروتئین خوبی هم داره. یکی از بچه‌هام ( دانشجوها) درباره همین تحقیق کرده و برای پژوهشش پودر خالص پروتئین از ملخ گرفته. از نظر طعم و ظاهر هم اصلا تفاوتی با پروتئین‌های دیگه نداره. گفتم: این جریان ملخ و خوردنش رو منم از نسل‌های قبلی شنیدم. زویا پیرزاد هم توی یکی از کتاب‌هاش به این داستان اشاره کرده. خلاصه آقای دکتر معتقد بود که نسل بعدی پروتئین‌ها همین چيزهاست و اتفاقا فرصت خوبی هم برای انسان‌ها فراهم می‌کنه که خوراک مغذی‌تری داشته باشن. #کد_ملی_بیمار_لطفا #زندگی_شاید_همین_باشد

  • #کد_ملی_بیمار_لطفا امروز صبح داروخونه تنها بودم. یه آقایی پدر سالمندش رو آورده بود بیمارستان و بعد داروخونه ما. وقتی داروها رو تحویل گرفت، گفت: ماشین رو خیابون پشتی پارک کردم. اشکال نداره پدرم اینجا بمونه تا من برم و بیام؟ گفتم: خواهش می‌کنم. بفرمایید. …

  • #کد_ملی_بیمار_لطفا امروز صبح داروخونه تنها بودم. یه آقایی پدر سالمندش رو آورده بود بیمارستان و بعد داروخونه ما. وقتی داروها رو تحویل گرفت، گفت: ماشین رو خیابون پشتی پارک کردم. اشکال نداره پدرم اینجا بمونه تا من برم و بیام؟ گفتم: خواهش می‌کنم. بفرمایید. گفت: زحمت نشه براتون؟ گفتم: خواهش می‌کنم. مثل پدر خودم هستم. آقاهه رفت. حالا پدر، روی صندلی که نشسته بود، اصلا جز حرکات آرام قفسه سینه که نشانه تنفس آهسته بود هیچ علائم حیاتی دیگه‌ای نداشت. موقع اومدن هم پسرش زیر بغلش رو گرفته بود اون‌جا نشوند. یادم نمی‌آد صدای سلامش رو هم شنیده باشم. پیر پیر رو شما تصور کنید. سمعک توی گوش، بدن کج، چشم‌ها بسته و سکوت کامل. من اول مشغول کارهام شدم. بعد حس کردم خوابش برده، سعی کردم آروم کار کنم که صدایی تولید نشه. بعد گفتم نکنه جلوی باد کولر نشسته، سردش بشه، کولر رو کم کردم. هی هم چند دقیقه یک‌بار بهش نگاه می‌کردم. می‌دیدم همون حالتیه. تکون نمی‌خورد‌. زمان گذشت. ۵ دقیقه، ۱۰ دقیقه، ۱۵ دقیقه. به تاریخ فیش نگاه کردم، دیدم ۳۰ دقیقه گذشته، دیگه نگران شدم. هزاااار تا فکر اومد توی سرم: نکنه پسرش نیاد دنبالش؟ نکنه حالش بد بشه؟ نکنه دور از جونش مرده باشه؟ نکنه توی خواب سکته کنه؟ نکنه پسره بیاد بگه چرا مراقبش نبودی؟ نکنه یهو شلوغ بشه یادم بره حواسم بهش باشه؟ نکنه دامی چیزی باشه؟ نکنه دوربین مخفیه‌؟ نکنه پسرش تصادف کرده؟ نکنه پسره مرده کسی نمی‌دونه این آقا اینجاست؟ به کی‌ زنگ بزنم؟ چه جوری به پلیس توضیح بدم؟ دکتر کی می‌آد فیلم دوربین رو نشون بده؟ چرا آقاهه نمیاد؟ واقعا دیگه مضطرب شده بودم. وسط پیچیدن یه نسخه بودم که آقای پسر اومد. عذرخواهی و تشکر کرد و رفتن. تازه دم در، آقای پدر، تشکر کرد و من فهمیدم هوشیار بوده. 🥲 مُردم و زنده شدم. 😭

  • هزااااار ساله عروسی دعوت نشدم. آخرین عروسی که رفتم، دختر خانم فلانی، همکار مامانم بود. عروس همزمان با من آزمون معلمی داده بود، رقیبم محسوب می‌شد حال نداشتم توی عروسیش برقصم. کلا نشد توی جو شادمانی فرو برم. 😕 بعدش که نتایج اومد، دیدم اونم قبول نشده. هر دو هم از اون دیار کوچ کردیم. 🚶🏻‍♀ #زندگی_شاید_همین_باشد

با طعم لادن — tgindex