tgindex
دریا دُخت

دریا دُخت

Статистика
@darya_dookhtперсидский

سوار بر قایق زندگی ... در تار و پود عقل و جان، آب است و آتش، توأمان یک روز عاقل می‌شوم، یک روز طغیان می‌کنم ... 🐳 ناشناس : http://t.me/HidenChat_Bot?start=240103562

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
20
Всего постов
28
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
84
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
47
28 постов
Вовлечённость
56,0%
к подписчикам
Постов в день
2,9
всего 28
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
40
1/48двое суток
45
1/72трое суток
49

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • کتاب در مورد زندگی محمد کوچولوی ده ساله است، پسرک عرب مسلمانی که توی یک پرورشگاه غیر قانونی، توی کوچه‌ی بل‌ویل پاریس، با رُزا خانم جهود، موسی کوچولو و چندتا بچه‌ی یک شبه یا گاهی چند روزه و حتی چند ماهه زندگی میکنه. اما طی اتفاقاتی دست زندگی مومو کوچولو رو یهویی و توی یک شب چندسال‌ بزرگ‌تر میکنه! اگه بخوام دقیق‌تر بگم چهار سال! کتاب رو بهتون پیشنهاد میکنم؟ اگه از خوندن در مورد روی سیاه زندگی و ناعادلانه بودنش بدتون نمیاد و میتونید کتاب‌های غمناک رو تحمل کنید، حتما. کتاب انقدر خوب، روون، خوش‌خوان و جذابه که به راحتی پیش می‌ره.

  • کتاب زندگی در پیش رو از رومن گاری رو تموم کردم. بعد از مدت‌ها کتابی تا این حد جذبم کرد که صفحات پیوسته پیش می‌رفتن بدون اینکه من زحمتی برای پیش بردنشون تحمل کنم! بدون اغراق به سختی می‌شد کتاب رو کنار گذاشت. اما در عین حال که عمیقا دوستش داشتم، عمیقا هم باهاش غمگین می‌شدم. عجیبه نه؟ اینکه همزمان با چیزی هم غمگین بشی، هم ازش لذت ببری. برای صفحات آخر کتاب میتونستم تا چند دقیقه زار بزنم، البته اگر سرکار نبودم و مجبور نبودم جلوی مردم آبروداری کنم.

  • چرا عصر جمعه داره مثل پنیر پیتزا کش میاد؟

  • همه چی گرونه، همه جا رو هوش مصنوعی گرفته، هوا گرمه، همه دارن شبیه همدیگه میشن و برده ترندها شدن، وقتی یکی حرف میزنه کاملا متوجه میشی کدوم ریل اینستا رو دیده، همه با همدیگه‌ دعوا دارن و این زیادی خسته کننده شده.... 🌿 @Herochnl | 𝗥

  • جمعه باشه و معین هم بخونه « پی آرزوهای بعد از منی ...». 🚶‍♀ مناسب برای قاب پایانی.🚶‍♀

  • ولی جدی من هیچ‌وقت به خیاطی علاقه نداشتم، همیشه در مقابل اصرار برادر و مامانم که برو یاد بگیر مقاومت کردم. تا اینکه نمیدونم چی شد به خودم گفتم عه، چه کار جالبیه، میتونی با یک متر پارچه کلی چیز میز کوچولو بدوزی، اصلا اگه بلد باشی میتونی کلی لباس جالب بدوزی و بعد دلم خواست یاد بگیرم. خلاصه امیدوارم کائنات اجازه بده از این علاقه کمی بهره ببرم.🥲 + توی خانم‌های خونه‌ی ما تنها کسی که هیچی از خیاطی نمیدونه منم.😂

  • خروجی اولین استفاده‌ام از چرخ خیاطی. 😌 دارم کم‌کم شکوفا میشم.😌 + میخواستم برای دستگیره‌هام بند اتصال هم بذارم که گم نشه، خواهرم گفت نذار، بلکه گم بشه این فاجعه رو فراموش کنیم.😂 ++ اگه فکر می‌کنید اندازه‌ی هم نیستن مشکل از چشم شماست.😌

  • اگر عقیده‌ی مرا بخواهید، می‌گویم اگر جوانک‌ها تفنگ به دست دارند به خاطر این است که وقتی بچه بوده‌اند کسی بهشان محل نگذاشته؛ نه کسی آن‌ها را دیده، نه کسی آن‌ها را شناخته. 📚 زندگی در پیش رو | رومن گاری #Book

  • به خواهرم میگم دلم یه پول باد آورده‌ی خیلی زیاد میخواد که بی‌دغدغه زندگی کنم‌. میگه چرا باد آورده؟ پول باد اورده رو باد میبره‌.😐 گفتم ببره، باهاش خوش بگذرونم، کیف کنم، ببره.😒 نمیذارن حتی توی خیالاتمون هم دو دقیقه بی‌دغدغه و نگرانی پولدار بشیم.😒

  • نوشته بود: « در من بُزی‌ست که هیچ علفی به دهانش شیرین نمی‌آید». گمونم وصف حال خیلی‌هامونه.😁

  • توصیه‌ام به خودم : عزیزم! سعی کن مقطوع النسل باشی. همین چندتا کره‌‌جن‌ برای اعصاب تو کافی بودن.

  • من، هم‌اکنون : خونه‌ی همه لیوو + لیوه : دیوانه

  • دو، سه روز پیش در مورد یه موضوعی بهم گفتن اگه تونستم با کسی صحبت کنم، یعنی یه جوری سر حرف رو باز کنم و بگم. گفتم خودتون بگید بهتره ولی اگه شد باشه. راستش امروز ۲ بار فرصت شد ولی هیچی نگفتم. یعنی هر بار اومدم بگم دیدم روحم برای حرف زدن خسته است. از نظر روانی دچار یه فرسایش وحشتناکم که تحمل باز کردن سر صحبت و بعد شنیدن توضیحات الکی و تکراری، وعده‌های الکی، قول‌های مسخره و یه سری توهمات دیگه رو ندارم. الان عذاب وجدان دارم که نتونستم لااقل کمکی کنم و یا باری رو بردارم ولی واقعا انگار توان و ظرفیتم برای ورود به موضوعات طولانی ته کشیده. شاید هم از نشونه‌های پیریه، نمیدونم.

  • کشور مورد علاقه‌تون کجاست؟ و چرا؟ چیش براتون از همه جذاب‌تره؟ + حالا رگ‌ وطن‌پرستی همه‌تون گل نکنه هی ایران ایران‌ها، غیر از ایران منظورمه.😁

  • حالا مشکلات و بدبختی‌های زندگیم کمه مردهای چهل ساله هم تصمیم گرفتن بیان خواستگاریم. دفعه‌ی اول و دومی گفتم حتما از این سنتی‌هان که ننه‌‌هاشون گفته دختر زود پیر میشه، بهتره یه دختر جوون برات بگیرم. ولی دیگه واقعا دارم عصبی میشم. دلم میخواد بهش بگم مرد حسابی دختری که ۱۱ـ۱۲ سال ازت کوچیک‌تره برای چیته اخه؟ من میخوام خانه‌ی سالمندان بزنم یا تو میخوای کودکستان بزنی؟ واقعا مردها چشون شده؟ برو یه دختر ۳۵ـ۳۶ ساله بگیر، یکی که سنش بهت بخوره، نه منی که همسن بچه‌اتم اخه. اه.

  • چند روزه دارم از شدت غصه ترک میخورم و هی این ترک‌ها به گسل شدن نزدیک‌تر میشن، این وسط دلمم نمیخواد به ننه‌ام در موردش چیزی بگم‌. در عوض اونم این روزها خصوصا امروز تصمیم گرفته تمام موضوعات بی‌اهمیت جهان رو برای بررسی و صحبت با من پیدا کنه. در حالی که من اصلا متوجه نمیشم چی میگه دائم ازم میپرسه میفهمی چی میگم؟ گوش میکنی؟ امروز فعلا داره جایگذاری کابینت‌ها رو بررسی میکنه و ایده‌های جدید میده.🚶‍♀ کاش میتونستم یه مدت به غاری، کلبه‌ای چیزی کوچ کنم تا کسی دور و برم نباشه. بشینم یه دل سیر غصه‌ی غصه‌هام رو بخورم. البته خب بعدش احتمالا احتمال اینکه بخوام مجدد برگردم خیلی کمتر می‌شد.

  • میدونستید «میکادو» اسمی بوده که غربی‌ها به امپراطور ژاپن می‌گفتن؟

  • تازه بهتون نگفتم، ولی اون روز هم ثریا بهم گفت بیبی فیسم.🥹😌

  • دم رفتن اسمم رو روی کارت دید، گفت اسممون هم مشترکه، منم فرشته‌ام. حقیقتا به چهره‌اش هم میخورد فرشته باشه. 💚

  • رفتم از یه مغازه خرید کنم سر یه موضوعی دختره سال تولدم رو پرسید. وقتی گفتم گفت بهتون نمیخوره.🥹 گفتم واقعا؟ چقدر میخوره؟ گفت دهه‌ی هشتادی مثلا.🥹 الان حس میکنم یه چندسال جوون‌تر شدم.😌

دریا دُخت — tgindex