بدون مرز
СтатистикаBedoonemarz اینجا قرار است از آنسوی مرزهایمان بنویسیم؛ از داستان بیداری ملتهای جهان.
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 70
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 9
- 1/48двое суток
- 10
- 1/72трое суток
- 11
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
#مرزوبوم 🔹کتاب «خاطراتی از پدرم»؛ روایتی متفاوت از چهرۀ عاطفی و صمیمی شهید سیدحسن نصرالله 🔻کتاب «خاطراتی از پدرم» (با عنوان اصلی عربی ذکریاتی مع أبی)، اثری است که به قلم حجتالاسلام والمسلمین سیدمحمدمهدی نصرالله، فرزند شهید سیدحسن نصرالله، به رشته تحریر…
#مرزوبوم 🔹کتاب «خاطراتی از پدرم»؛ روایتی متفاوت از چهرۀ عاطفی و صمیمی شهید سیدحسن نصرالله 🔻کتاب «خاطراتی از پدرم» (با عنوان اصلی عربی ذکریاتی مع أبی)، اثری است که به قلم حجتالاسلام والمسلمین سیدمحمدمهدی نصرالله، فرزند شهید سیدحسن نصرالله، به رشته تحریر درآمده است. این کتاب برای نخستینبار دریچهای نو و صمیمانه به زندگی خصوصی دبیرکل فقید حزبالله لبنان میگشاید؛ شخصیتی که جهان عمدتاً او را با صلابت سیاسی و فرماندهی نظامیاش میشناسد، اما در این اثر، به عنوان یک پدر، همسر و انسانی با لطافتهای روحیِ کمنظیر معرفی میشود. 🔻این اثر که با ترجمه #بشری_صاحبی توسط #انتشارات_امیرکبیر(@amirkabirpubco) منتشر شده، تلاشی است برای زدودن غباری که سالها مبارزه سیاسی بر ابعاد فردی و خانوادگی زندگی سیدحسن نصرالله کشیده بود. 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/bedun_e_marz
#خط_مرز 🔻 روایتهای کتاب «صمود»، گزیدهٔ میلیونها روایتی است که مردم غزه از زندگی با آن دارند اما اغلب زیر آتش جنگ و اشغال و محاصرهٔ دشمن فرصتی برای تعریف کردنشان پیدا نکردهاند. 🔻 برشی از متن کتاب «صمود»: بعد از عملیات اسرائیلی «سرب گداخته» که در بیست و سه روز جان بیش از هزار و چهارصد فلسطینی را گرفت، زندگی در غزه دیگر تحملناپذیر بود. اسرائیل دستانش را دور گردن غزه گره کرده بود و با تمام توان فشار میداد اسرائیل رسماً میزان کالری کالاهایی را که وارد غزه میشد، حساب میکرد. برنامه آنها این بود که فلسطینیها را گرسنه نگه دارند نه آن قدر که از نبود غذا بمیرند. ارسال یا دریافت نامه کتاب، هیزم، شکلات و خیلی چیزهای دیگر ممنوع شده بود. جنگ باعث شده بود هزاران نفر بیخانمان شوند. 📚| کتاب صُمود ✍️| بهکوشش مهدی صدرالدین 📍| انتشارات سوره مهر 🔸با بدون مرز همراه باشید؛
#رزق_صبحگاهی 🌙سوره حشر، آیه ۲۴ «يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» آنچه در آسمانها و زمين است همواره براى او تسبيح مىگويند. #بدونمرز t.me/bedun_e_marz
#بدون_مرز 🔹راز پیوند ناگسستنی شیرین ابوعاقله با جنین، در شهری نهفته بود که او را دوباره به پرواز درمیآورد در اوایل آوریل 2002، ابوعاقله در اردوگاه پناهندگان جنین در کرانۀ باختری اشغالی مستقر شد و نبرد بین مدافعان اردوگاه فلسطینی را به مدت یازده روز متوالی پوشش داد. تقریبا بیست سال بعد، در مقالهای برای ماهنامۀ «این هفته در فلسطین» از اهمیت آن تجربهای که زندگیاش را تغییر داده بود، نوشت: «در سال 2002 جنین در ذهن بسیاری تبدیل به یک افسانه شد. نبردی که در آوریل آن سال در اردوگاه با نیروهای اشغالگر صورت گرفت، هنوز در ذهن ساکنان آن زنده است حتی در ذهن کسانی که در آن زمان به دنیا نیامده بودند. در جنین، ما با مردمانی روبهرو بودیم که هرگز امید خود را از دست نداده بودند. ترس، راه نفوذی به قلب آنها نداشت و نیروهای اشغالگر اسرائیلی هم نتوانسته بودند دل انها را به لرزه در بیاورند. جای تعجب نیست که آن شش زندانی که توانسته بودند فرار کنند اهل جنین بودند. جنین برای من، یک داستان زودگذر در حرفهام یا در زندگی شخصیام نیست. این شهر، روحیۀ مرا تقویت میکند و مرا به پرواز در میآورد. این شهر تجسم، روح فلسطینیهاست که گاهی میلرزد و سقوط میکند، اما ماورای همۀ تصورات، دوباره برای پرواز کردن از جای برمیخیزد. این تجربۀ من بهعنوان روزنامهنگار بوده است: لحظهای که از نظر جسمی و روحی خسته میشدم، ناگهان با یک افشانۀ شگفتآور جدید روبهرو میشدم و آن اتفاق شگفت، ممکن بود از یک حفرۀ کوچک یا تونل زیرزمینی بیرون بیاید.» 📚من شیرین ابوعاقله هستم مترجم: شهریار شفیعی 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛
حق با سیدحسن نصرالله بود؛ #اسرائیل سستتر از خانه عنکبوت است. #مقاومت #سیدحسن_نصرالله 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/bedun_e_marz
#رزق_صبحگاهی 🌙سوره الزمر, آيه 46 «قُلِ اللَّهُمَّ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ عَالِمَ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ أَنْتَ تَحْكُمُ بَيْنَ عِبَادِكَ فِي مَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» بگو بار الها... اى پديدآورنده آسمانها و زمين. ای نهان و آشكار، تو خود در ميان بندگانت بر سر آنچه اختلاف میکردند، داورى مىكنى... #بدون_مرز t.me/bedun_e_marz
#خط_مرز برشی از کتاب پایی در غزه 🔹آنها که خلق نکردهاند... وقتی میفهمم جماعتی برای کشتن و مرگ انسان احساس رضایت و شادی میکنند، بهت زده و انگشت به دهان میمانم. فرقی هم نمیکند به کدام جریان سیاسی مربوط میشوند. دیندار نشان میدهند یا دینگریز یا طرفدار هر کس و ناکسی که هستند. تنها میدانم که اگر شادی میکنند برای این است که خلق نکردهاند. مزه خالق و مادر بودن را نچشیدهاند. پس چرا دلشان بسوزد؟! مثل آن بچه در داستان کودکانه که کار نمیکرد، اما در عوض یواشکی از مادرش سکه میگرفت و پدرش هر شب سکه را در آتش میانداخت. دلش نسوخته بود که دست توی آتش کند و درش بیاورد. اینها هم دلشان نمیسوزد چون بیهنرند. چون خدای هیچ قصهای نبودهاند که بفهمند خالق، دلبسته مخلوق است؛ هر چقدر خوب باشد یا بد. 📚| پایی در غزه ؛ صفحه240 📝 | به قلم ابراهیم اکبری دیزگاه 📍| انتشارات سوره مهر 🔸با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/bedun_e_marz
❤️ بدون خبرنگار لحظهها ماندگار نمیشود. رهبر شهیدمان دربارهٔ اهمیت کار خبرنگاران در 23 آبان 1380 فرمودهاند: «اگر زحمات شما نباشد این لحظهها هرگز ماندگار نمیشود. شما هستید که این لحظههای گذرنده را با تلاش و دلسوزی زیاد، برجسته و ماندگار میکنید. اگر خیر و فایدهای در گذران این ساعتها و لحظهها باشد شما در واقع آن را حفظ میکنید و در اختیار افکار و اذهان مردم قرار میدهید. بدون این دوربینها، قلمها و دلسوزیهای شما برای تهیه و تنظیم اخبار و مطالب، این کارهای ما مثل یک چیزهای تثبیت نشده است.» 🔸 ۱۷ مرداد، سالروز شهادت محمود صارمی و روز خبرنگار را به تمامی مجاهدان عرصه خبر تبریک میگوییم. 🔸دفتر هنر و ادبیات بیداری حوزه هنری #بدون_مرز t.me/bedun_e_marz
#خط_مرز برشی از کتاب جمال 🔹حتماً بهشت جایی شبیه اینجاست. مواقعی که حاج قاسم به عراق میآمد، تمام برنامههای حاج ابومهدی حتی همین چند ساعتی که جمعهها کنار ما بود تغییر میکرد و پر میشد از جلسه و دیدار با شخصیتها. اما از آنجا که شخصیت و رأفت این دو نفر خیلی به هم نزدیک بود، هر دو با بچههای گروه همراهشان خیلی صمیمی بودند و گاهی پیش میآمد که همه داخل حیاط جمع شويم و مثلاً واليبال بازی کنیم. اگر کسی با کمی فاصله به صدای خندهها و شادی جمع ما توجه میکرد، حتماً به ذهنش میرسید که دو برادر، برادرزادههایشان را دور خودشان جمع کردهاند و بازی میکنند و از تمام دنیا و مشکلاتش فارغاند. گاهی که بازی کردن یا شوخیهای حاج ابومهدی و حاج قاسم را میدیدم پیش خودم میگفتم که حتماً بهشت جایی شبیه اینجاست که همه فارغ از اسم و عنوان و جایگاه از کنار هم بودن لذت میبرند و شادند. 📚 | جمال؛ صفحه ۸۵ 📝 | به قلم شهلا پناهی 📍| انتشارات سوره مهر 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/bedun_e_marz
#برون_مرز 🔹رویای زندگی بهتر همیشه همراه ماست! یک افتتاح خونین ▫️سال ۲۰۰۸ تصمیم خودم را عملی کردم. پدرم و برادرم محمد برای این کار کمک من بودند. وسیلهها و ابزارها را خریدم. یک مغازه کوچک اجاره کردیم. آن را تجهیز کردیم. منو و قیمتها را تنظیم کردیم و برای…
#خط_مرز برشی از کتاب عطر فلفل 🔹مهمانِ تهران میگوید سر ماجراهای مربوط به ایران، کلی نیشوکنایه میشنود. نمونه داغش ترور اسماعیل هنیه. _یکی از مفتیهای پاکستان، به ایران انتقاد کرد نمیتاند مهمانش رِ نگه داره، او باید پاسخ دهد!... من جواب دادم از او. لبخند عشوهگر کلانمردی میزند. _گفتم پاکستان جرئت کرد او را دعوت کنه؟ او سیسال در تهران بود! خانه اونها استن! همه نهضت مقاومت اونجا استن! شما که اینطور مهربان استین، وقتی آمریکا در پاکستان فعالیت نظامی کردن، عسکری آمد، اسامه بنلادن را ترور کرد، شما چی گفتی؟ او که پیشوای شما بود! خنده میکند. به اونا گفتم: در لاهور مرکز فحشا استن، چهلهزار خانم با اجازه دولت فحشا میکنن. برای این فکری بردارین. نمیخواد برای تهران نظر بدید! کف دست جلو میگیرد. 📚 | عطر فلفل، صفحه 112 📝 | به قلم محمدعلی جعفری 📍| انتشارات سوره مهر 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/bedun_e_marz
#بدون_مرز 🔹سرو ایستادۀ غزه؛ از آوارگیِ «شاطی» تا معراج «تهران» «اُولٰئِکَ عَلَیهِم صَلَواتٌ مِن رَبِّهِم وَ رَحمَة» زندگی اسماعیل هنیه، پیوند ناگسستنی رنج و ایستادگی بود؛ روایتی از مردی که در اردوگاه «شاطی» چشم به جهان گشود، ۱۵ سال پس از آنکه پدر و مادرش طعم تلخ کوچ اجباری از خاک مادریشان، عسقلان، را چشیده بودند. او زادۀ رنج بود، اما هرگز در برابر رنج زانو نزد. روزگار دانشجوییاش در رشته ادبیات عرب دانشگاه اسلامی غزه، با طوفان سهمگین «انتفاضه اول» گره خورد. اسماعیل جوان، قلم را با سلاح مقاومت پیوند زد و راهی میدان شد. بهای این ایستادگی، سالها بند و زنجیر در زندانهای تاریک رژیم صهیونیستی و پس از آن، طعم تلخ تبعید در مرزهای جنوب لبنان بود. ترور سالها بود که سایهبهسایه در پی او میدوید. از اولین سوءقصد نافرجام در پاییز ۱۳۸۲ در کنار مرشد و پیر مقاومت، «شیخ احمد یاسین»، تا جوخههای اسرائیلی که سرانجام در حریم امن تهران او را به آرزوی دیرینهاش رساندند. اما شکنجهی صهیونیستها برای ابوالعبد، تنها در بند و تبعید خلاصه نمیشد؛ تازیانههای داغ بر پیکر خانوادهاش فرود میآمد. پاییز ۱۴۰۲، داغ ۱۴ تن از بستگان نزدیک بر دلش نشست. بهار ۱۴۰۳، در روز عید فطر، سه پسر و چهار نوه شیرینزبانش در خون غلتیدند و چندی بعد، خواهر و اعضای خانوادهاش در بمباران آوار آشیانهشان پر کشیدند. جهان هرگز قامت خمنشده و کلام استوار او را در لحظه شنیدن خبر شهادت فرزندانش فراموش نخواهد کرد؛ آنجا که با آرامشی الهی گفت: «همه فرزندان غزه، فرزندان من هستند...» او سالها بود که با چمدانی بسته و دلی بیقرار، در ایستگاه شهادت منتظر ایستاده بود. مردی که ادبیات عرب خوانده بود، سرانجام زیباترین واژه از دفتر مقاومت را با خون خویش معنا کرد. هنیئاً لک یا هنیه... گوارای وجودت باد جام شیرین شهادت.
#برون_مرز 🔹رویای زندگی بهتر همیشه همراه ماست! یک افتتاح خونین ▫️سال ۲۰۰۸ تصمیم خودم را عملی کردم. پدرم و برادرم محمد برای این کار کمک من بودند. وسیلهها و ابزارها را خریدم. یک مغازه کوچک اجاره کردیم. آن را تجهیز کردیم. منو و قیمتها را تنظیم کردیم و برای یک افتتاح شیرین آماده شدیم. روزی که قرار بود رستوران را افتتاح کنیم، انگار روز من بود اما به روز نامیدی من تبدیل شد. اشغالگران این بار هم مرا از رویایم دور کردند. وقتی در حال تعقیب چند جوان فلسطینی بودند به برادرم محمد شلیک کردند و محمد شهید شد. آنها گفتند محمد به آن جوان تحت تعقیب کمک کرده است. همه چیز نابود شد. ویران شدم. غم محمد و اندوه شهادت او همه چیز را از من گرفت. رویایم، آیندهام، عشق خواهر برادری، شادابی و طراوت زندگیام و جوانیام را. در خانه نشستم. یک سال تمام جز عزاداری برای محمد کاری نکردم. ▫️پدر و مادر و برادرم محمود، همه کار می کردند تا مرا به زندگی برگردانند. پدرم تشویقم کرد که آرزویم را از زیر خروارها غم و اندوه و شکست بیرون بکشم و دوباره یک رستوران باز کنم. قبول کردم و دوباره برای گرفتن مجوزها رفتم اما موافقت نکردند و هیچ مجوزی ندادند. هرچه تلاش کردم متقاعدشان کنم آنها به هیچ وجه قبول نکردند. ▫️تصمیم گرفتم به السعاده برگردم تا به مرور زمان بتوانم راه حلی برای خودم پیدا کنم. یک سال دیگر هم گذشت. روزها و شبهای زیادی رفت و من باز هم نتوانستم مجوز بگیرم. سال 2010 پدرم فوت کرد. در خانه من ماندم و مادرم و محمود. ▫️همه راهها به رویم بسته بود، چه باید می کردم؟ فقط یک راه باقی مانده بود. خارج شدن از کرانه باختری و رفتن به یک کشور دیگر. دو مشکل بزرگ داشتم، اول رضایت مادرم و محمود و دوم خروج از کرانۀ باختری. سختی دومی را حتی نمی توانید تصور کنید. اصلاً نمیتوانید بفهمید خارج شدن از فلسطین و خروج از کرانه باختری یعنی چه. 📚 روایت انسان فلسطینی 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/bedun_e_marz
#خط_مرز 🔹شفای چشم نابینا به عنایت حضرت عباس(علیهالسلام) سیدعلی پسر بزرگم که امروز طلبه است. وقتی دبیرستانی بود موقع بازی، فوتبال میلگردی روی صورتش افتاد و استخوانهای صورتش خُرد شد. در بیمارستان خاتم الانبیا صورتش را جراحی کردند. بعد از شش ساعت عمل جراحی مشکل صورت حل شد؛ اما یک چشمش را از دست داد و چشم دیگر هم نابینا شد، نابینای مطلق. دست پسرم را گرفتم و به کربلا آوردم و دوسه روز بعد، او را به حرم حضرت عباس(ع) بردم و گفتم: «من مراقبت هستم چشمت رو روی ضریح بذار!» به ایران برگشتیم و او را پیش دکتر بردم دکتر پرهیزگار پانسمان چشمش را باز کرد و با تعجب گفت: «این که چشمش خوب شده. راستش رو بگین چی کار کردین؟» گفتم: «ناامید شده بودیم. به کربلا رفتیم و نذر حضرت عباس کردیم و خوب شد. همین.» با تعجب گفت: «واقعاً؟! والا این چشم از نظر قوانین پزشکی قابل درمان نبود. رحمت خاص الهی شامل حال شما شده.» 📚 | مسافر پاراچنار، صفحه 148 📝 | به قلم حسنیهسادات مهدوی 📍| انتشارات سوره مهر 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/bedun_e_marz
اپیزود ششم: #هند_رجب کاری از حوزه هنری انقلاب اسلامی گوینده و سرپرست نویسندگان: محمدرضا ابوالحسنی طراحی و ترکیب صدا: علی سادات نویسنده و تهیه کننده: امیر مهریزدان 🌱 با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛ تلگرام | شنوتو | بله
#هند_رجب دانشجوهای کلمبیا وقتی ساختمان قدیمی دانشگاه را گرفتند، اسمش را گذاشتند «تالار هند»؛ به یاد دختر پنجسالهای از تلالهوای غزه که از یک خانواده هفتنفره تنها بازمانده بود و زیر صندلیِ ماشین، میان پیکر عموزادههایش، با صدای لرزان به هلال احمر زنگ زد: «من میترسم… بیایید من را ببرید.» این اپیزود، روایت همان مکالمه است؛ گفتوگوی یک اپراتور با دختربچهای که در محاصره، برای آرام شدن پشت تلفن سوره کوثر میخواند. 🌱 با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛ t.me/ZeytoonTalkh
#هند_رجب دانشجوهای دانشگاه کلمبیا وقتی ساختمان قدیمی دانشگاه را گرفتند، اسمش را گذاشتند «تالار هند». *اما هند که بود؟* دختر پنجسالهای از محله تلالهوای غزه با موهای خرمایی فر. تا قبل از آن روز، تمام سهم او از جنگ، قصههای مادرش بود برای آرام کردنش؛ قصههایی که میگفتند صدای انفجارها بخشی از یک بازی موشکبازی بزرگ است و قرمزی روی لباسها، لکههای مربای تمشک… تا روزی که هند با خانواده عمویش سوار ماشین شدند تا از محله خارج شوند. یک ماشین غیرنظامی که در چند قدمی یک تانک متوقف شد. بعد، صدای رگبار آمد. از آن خانواده هفت نفره، فقط هند زنده ماند. او زیر صندلی، میان پیکر بیجان عموزادههایش پناه گرفته بود و با گوشی عمویش به هلال احمر زنگ زد: «من میترسم… بیایید من را ببرید.» این اپیزود، روایت مکالمه سه ساعته اپراتور هلال احمر است با دختری پنج ساله که در محاصره تانکها، برای آرام شدن پشت تلفن سوره کوثر میخواند. 🌱 با ما در کانال پادکست «زیتون تلخ» همراه باشید؛ /t.me/ZeytoonTalkh
#نمامرز 🎥 با هم ببینیم... ۹ ژانویهٔ ۲۰۲۴، داوطلبان نهضت بینالمللی صلیب سرخ و هلال احمر یک تماس اضطراری دریافت میکنند: دختری پنجساله از غزه، «هند رجب»، در یک خودرو گیر افتاده و کمک میخواهد. این فیلم روایت همان تماس و سرنوشت تلخ پسِ آن است. 📺 نام فیلم: #صدای_هند_رجب 🎬 به کارگردانی: #کوثر_بن_هنیه 🔸️با بدونمرز همراه باشید؛ t.me/ZeytoonTalkh
؛ صدای زنگِ گوشی بخش نیروهای داوطلب هلال احمر میآید… یکبار، دو بار… بعد یک مکث کوتاه. آن طرف خط، کسی نفسش تند است. خیلی آرام حرف میزند؛ انگار میترسد صدایش بلند شود که کسی بشنود. میگوید: «من… میترسم.»💔 او یک کودک است، گیر افتاده و ترسیده در میان عزیزانش که بر اثر گلوله باران از دنیا رفتهاند. چند دقیقه بعد، این تماس تبدیل میشود به چیزی که از یک خبر معمولی بزرگتر است؛ چیزی که اگر بشنوی، سخت میتوانی بیتفاوت بمانی.😭 این روایت از همان لحظه شروع میشود؛ از یک تماس کوتاه… و از جهانی که باید زودتر جواب میداد.