تاریخ و فرهنگ بهبهان
Статистикаارتباط با ادمین @bahrammotamedii @majidbalalii
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 40
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 105
- 1/48двое суток
- 120
- 1/72трое суток
- 129
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
*✅املای فحش!* *📝عباداریان ۰۵۰۵۲۳* *🔹بهبهان سال ۱۳۵۴* *🔵دوران مدرسه راهنمایی فخرجدبابایی* سال دوم راهنمایی بودیم و زنگ اول، املای فارسی داشتیم. تازه معلم شروع به گفتن متن کرده بود که رضا داستار (شهید رضا داستار که پسر پرجنب و جوش، شوخ طبع و خوش برخورد)سراسیمه و نفسنفسزنان از راه رسید. دیر کرده بود و معلم جمله اول را گفته بود جرات هم نمیکرد کاملاً وارد کلاس شود. همانجا جلوی درِ بازِ کلاس ایستاد، دفترِ بلندبالای املایش(دفتر املا عرض مثل بقیه دفترها بود ولی طولش درازتر شبیه دفاتر گزارش درون ادارات ) را روی طاقچهی پنجره گذاشت و از همانجا که رسیده بود شروع کرد به نوشتن. از شانس بد، درست همان موقع، مرحوم خرسند—مدیرِ سختگیر مدرسهمان—وسط حیاطِ پر از ریگ و شن، یکی از بچهها را روی زمین خوابانده بود. دو پای دانشآموز بینوا را بالا گرفته بود و با چوبِ ترکه که اغلب چوبها را در آب میگذاشتند و خیس بود به حسابش میرسید! تمام این صحنهی تنبیه، دقیقاً از پنجرهی کلاس ما پیدا بود و صدای داد و بیدادشان توی حیاط میپیچید. املای معلم تمام شد. بچهها دفترها را روی میز معلم چیدند. طبق معمول، آقای معلم دو سه نفر از بچههای زرنگ کلاس را صدا زد تا در تصحیح دفترها کمکش کنند؛ اینطوری کارها سریعتر پیش میرفت و خودش هم چندتایی را تصحيح می کرد. از قضا، دفترِ رضا افتاد دست یکی از همین بچههای همکلاسی. چند ثانیهای نگذشته بود که شوکه شد و دستش را بالا برد: > «آقا اجازه؟ آقای داستار معلوم نیست چی نوشته!» > معلم با بیحوصلگی گفت: «بیارش ببینم.» دفتر را گرفت. همینطور که چشمش روی خطوط میچرخید، رنگ صورتش عوض میشد؛ اول سرخ شد و بعد از عصبانیت به کبودی زد! سرش را بالا آورد و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «رضا داستار! بیا اینجا!» رضا به آرامی پیش رفت. معلم دفتر را جلویش گرفت: «املای خودت رو بخون ببینم!» رضا زل زد به صفحه و دم نزد. سکوتِ سنگینی کلاس را گرفت. قضیه برای همهمان مشکوک شده بود؛ مگر میشود آدم نتواند املای درسی را که خوانده، بخواند؟! معلم فریاد زد: «این خزعبلات چیه نوشتی؟!» رضا با همان سادگی و مظلومیتِ خاص خودش گفت: «آقا خب خودتون گفتید!» معلم که انگار شاخ درآورده بود، رو به کلاس کرد و با داد گفت: «من موقع املا فحش دادم که تو بنویسی؟!» هاج و واج مانده بودیم که جریان چیست! رضا اما پای حرفش ایستاده بود و اصرار میکرد که: «به خدا خودتون گفتید!» توی آن شلوغی و گیرودار، اصل ماجرا رو شد: رضا که جلوی پنجره ایستاده بود، تمرکزش رفته بود روی حیاط! مرحوم خرسند همگام با هر ضربهی چوبی که به کف پای دانشآموز بیچاره میزد، یک فحش آبدار حوالهاش میکرد! رضای ساده هم به جای کلماتِ معلم، تمام فحشهای مدیر را کلمه به کلمه و با دقت توی دفتر املایش قطار کرده بود! آن روز کلاس از خنده منفجر شد، اما رضا از دست معلم تنبیه حسابی شد گرچه رضا زیر بار نمیرفت و بعدش هم قبول نکرد از روی عمد اینکار را کرده چون طبق معمول شلوغ کردن در ذاتش بود و سربه سر گذاشتن هم برایش همیشه عادی بود قصه تنبیه همیشه برای هر موردی برقرار بود که هیچگاه از یاد نمیرود،هرچند داستان تنبیه بچهها توی آن سالها قصه سرِ درازی دارد که بعدا خواهم نوشت.
چه زود دیر میشود کیا اینارو به یاد دارن و ازشون خاطره دارن یادش بخیر تقدیم به شما بزرگواران 😢😢
ارزوی موفقیت برای تیم ملی جوانان و کادرفنی خصوصا استادفرشید فرزان افتخار ورزش استان گروه تاریخ و فرهنگ بهبهان
без подписи
یادداشت کتاب «آن روزهای خاکی و روشن؛ خاطرات دبستان سیروس بهبهان»، خاطرات من از سالهای تحصیلی ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۶ است. نگارش آن را که از آبان ماه ۱۴۰۲ شروع کرده بودم، این هفته به پایان بردم. اکنون گفتو گوهایی درباره انتشار آن توسط ناشری در تهران در حال انجام است. امیدوارم این گفتوگوها نتیجهبخش باشد و کتاب در دسترس علاقهمندان قرار گیرد. این نخستین خبر از کتابی است که برای نوشتن آن به سالهای کودکی برگشتم. 📌تصویر بالا، کاوری است که همراه با پستهای مربوط به این کتاب در کانال ماهروز منتشر خواهد شد. لطفاً روی آن کلیک کنید. عبدالرحیم قنوات ۲۱ مرداد ۱۴۰۵ 🔸 برای علاقهمندان به کتاب و کتابخوانی بفرستید.
без подписи
без подписи
без подписи
آقای عبدالرسول قنواتی، ملقب به بهادرالسلطان،کلانترقنوات وپدر آنصرت وجد اشاهرخ وپسرخاله آحمدالله. مادر آنصرت عمه عبدالله خان ضرغامپور بویراحمدی است. عیال دوم بهادر اختر الملک (حوراء) دختر آسیدکاظم ملک الاشراف(خواهرزاده و داماد آقای آقااحمد و پدر آقای طه لبیب) که عموی آمحمدجواد(پدر گلی) جد بابایی، وپسر عمه آشیخ حبیب و پدر عیال اولی اشرف احمدی است وساکن شیرازبوده است. دکتر حسن پزشکزاد داماد علیخان امیرالامراءوباجناق مرحوم آشیخ اسحق خان آقازاده ابراهیمی است ، پدر ایرج نویسنده کتاب دایی جان ناپلئون و پسر آمشهدی قندهاری (طبیب ) همسایه دیوار به دیوار آحمدالله(خانه خورشید اکبر) بوده است. سلام بر دوحسن، یک دبیر ویک دکتر یکی چو جره عقاب ویکی چو کره شتر. که حسن دبیرخواهرزاده مرحوم شیخ الاسلام وحسن دکتر همین است که از دبیرستان دارالفنون تهران است. گروه تاریخ و فرهنگ بهبهان 📲 لینک «کانال تاریخ و فرهنگ بهبهان» در اپیکیشن « بله » 👇 🆔 شناسه: https://ble.ir/behbahan_tarikh_farhang ✅واتساپ تاريخ و فرهنگ بهبهان https://whatsapp.com/channel/0029VakilFE72WTsOX3hW22V ✅ تلگرام تاريخ و فرهنگ بيبهو https://t.me/behbahofar ✅ اينستاگرام تاريخ و فرهنگ بهبهو https://instagram.com/behbahan_tarikh?igshid=MzRlODBiNWFlZA
без подписи
📸 *بقایای آسیاب گراب (گوگرد آب) منتسب به معمار مسیح عباسی* *خاندان معمار ها؛ چون پیشه ی گذشتگان آنان میرآبی قنات های کشاورزی و ساخت آسیاب بود با این نام نامبردار شده اند.* https://chat.whatsapp.com/GlHNHmWM3Vf5JLrRwfftQB?s=cl&p=i&mlu=2
без подписи
مخفیگاه خانه ای در بافت تاریخی بهبهان گزارش : لاله قربانی
без подписи
*✅ شیشهبُری و سردار اِسابراهیم* *✳️ قصههای محله مِلهو –۵* *📝 عباداریان |۱۴۰۵/۰۵/۱۴* پاییز سال ۱۳۵۷، روزهای پایانی حکومت پهلوی بود. تظاهرات هر روز گستردهتر میشد و در جریان آن، شیشههای بانکها و برخی ادارات دولتی شکسته میشد. از سوی دیگر، بارندگیهای پیاپی و رطوبت هوا کار لحافدوزی را بسیار دشوار کرده بود. عروسیها نیز به حداقل رسیده بود و همین باعث شده بود بازار کار آقای نظری، معروف به «سردار اِسابراهیم»، بهشدت کساد شود. پیش از ظهر یکی از همان روزها، در حالی که شهر درگیر تظاهرات بود، سردار با کت و پالتو در کوچه قدم میزد. کمی بعد، چند نفر از بچههای محل که از تظاهرات برمیگشتند از راه رسیدند. سردار از آنها پرسید: «چه خبر؟» بچهها با هیجان گفتند: «رفتیم تظاهرات، شیشههای بانکها را شکستیم!» سردار بیدرنگ رو به تنگاره روبهرو ــ جایی که منزل حاج جواد امینی و استاد محمد امینی، شیشهبرهای معروف شهر، قرار داشت ــ کرد و با همان شوخطبعی همیشگی گفت: *خدای روز کرده سی ای تنگاریه* « با توجه به شکستن شیشه های بانکها خدا برای این کوچه روزی را رسانده! *صبا اول صبح رئیس بانک میتی ولاشو و میگو بهی و شیشه ها بندوزی* فردا اول صبح رئیس بانک میاد پیش اونا که بیایند شیشههای شکسته رو نصب کنن.» بعد با خنده ادامه داد: *«اونوقت من و مَمَد ( پسر سردار) هی آسمو سیل و دعا کنیم: بنی ا خدا، کی هوا شرتو ومبو و افتو درمی تا دو گه بزنیم!»* اون وقت من و محمد هی آسمون نگاه و دعا بکنیم ببینیم خدا کی بخواد هوا صاف و آفتابی بشه تا بتوانیم کار لحاف دوزی بکنیم «دوگه زدن» در گویش محلی همان سوزن زدن و دوختن لحاف و تشک است. ناگفته نماند که هر زمان هوا بارانی یا بسیار مرطوب میشد، سوزن بهسختی در پارچههای ضخیم لحاف و تشک فرو میرفت و همین کار لحافدوزها را بسیار طاقتفرسا میکرد.
без подписи
без подписи
خانه سید ابوطالب حجازی در بهبهان . . . سید ابوطالب حجازی رابط تجاری بین دولت جنوب ایران و انگلیس بوده است. ایشان با بمبئی و آفریقا معامله داشته است و خلاصه معاملات نیز در دسترس است. خلاصه اختلاف مالی یکسال جنوب ایران و هند ۱۵ ریال بوده است. در زیر زمین مربوط به خانه حجازی که به زیر زمین های خانه های دیگر این عمارت نیز متصل است چاهی وجود دارد که در آن چاه پناهگاهی موجود است. در پناهگاه کانال هوا وجود دارد و هوا کش آن در قسمت پنجره بنا وجود دارد و دیگری در بادگیر خانه همسایه قرار دارد به گونه ای که اگر خانه بر سر صاحب خانه خراب شود تا زمانی که نیروی کمکی برسد و مهاجمین دور شوند در هم آذوقه داشته باشندو هم آب و هم راهی برای نفس کشیدن. دختر سید ابوطالب به فامیل حجازی نیست بلکه به فامیلی شوهرشان یعنی سیادت است. شناسنامه ایشان به نام شوهرشان است. اولین بانک ملی بهبهان نیز جنب خانه آقای حجازی تاسیس می شود.