بهرنگ قاسمى
Статистикаکتاب ها: ۱:نهنگها بیگذرنامه عبور میکنند ۲:مهمانهای نامرئی ۳:تلسکوپی که تو را رصد میکرد شکست ۴:از صدایم عکس انداختهام ۵: در صدای تو میدانی چیست(عاشقانههای جمال ثریا) ۶: مردمان غمگین ژاپن(اشعار تورگوت اویار) ۷: پنجرههای معلق، در دست انتشار..
- Последний пост
- 9 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 153
- 1/48двое суток
- 175
- 1/72трое суток
- 189
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گفتم بغض میکنی اگر، دستکم باهم بغض کنیم منی که تهران را از یاد بردهام و اردبیل، طعمِ خوابهایم را گس نمیکند. آنجایی که ایستادهام گلوی گرامافون با نامِ رشید بهبودف آشناست با «کوچهلره سو سَپمیشم» و من زبان آذریام را قورت داده بودم با اسبهای ترکمن سمت خانهات آمدم تا دستکم با هم گریه کنیم که این بازتابِ اندوه غبار از قلب هیچکسی نخواهد شست! برشی از شعر/ بهرنگ قاسمی
بهرنگ قاسمى pinned «بین مردم و خاندانِ پهلوی حس عجیب و رابطهی ناشناختهای وجود ندارد. هرچه هست بر اساس یک واقعیت عینیِ ملموس و احساس دِینی تاریخی به این خانواده است. این مردم (جدا از اجماعِ جهانیِ سرخ و سیاه) یکبار بر پهلوی پیروز شدهاند و البته که خود و ایران را شکست دادهاند!…»
بین مردم و خاندانِ پهلوی حس عجیب و رابطهی ناشناختهای وجود ندارد. هرچه هست بر اساس یک واقعیت عینیِ ملموس و احساس دِینی تاریخی به این خانواده است. این مردم (جدا از اجماعِ جهانیِ سرخ و سیاه) یکبار بر پهلوی پیروز شدهاند و البته که خود و ایران را شکست دادهاند! پیروزی آنها اما ناشی از قدرتشان نبود، اساساً این پهلوی بود که به دنبال پیروزی بر مردمِ خود نبود. بدین واسطه احساس قدرت کاذبی هم داشتند، چرا که برای اولین بار در طول تاریخِ این کشور، یک پادشاه (هرچند خیرخواه) را نخواستهاند و عجیب آنکه او هم بدون خونریزی ترکِ قدرت کرده است. حالا هم چند سالی است که دریافتهاند اتفاقاً باید چراغبهدست به دنبال کسی میدویدند که بشود هر لحظه بر او پیروز شد، بدونِ اینکه او به دنبال پیروزی بر مردم باشد. حالا بگردید و ببینید که معنای دموکراسی چیزی جز این خواستهی مردم است یا نه!؟ #جاوید_شاه
без подписи
حكومتى كه زندگى مردم را با فقر ارزان كرد، اکنون مرگ ديكتاتور خود را با گرانترين قيمت به رخ دنيا مىكشد! هزينهی نزديک به يک ميليارد دلارى تشييع لاشهی على خامنهاى در حالى از سفرهی مردم تأمين مىشود كه ميليونها ايرانى زير خط فقر مطلق هستند اين ضجههاى فرمايشى و نمايشهاى گرانقيمت، نه مشروعيت رفته را برمىگرداند و نه خونهاى پاک ريخته شده را پاک مىكند.
без подписи
без подписи
ما در تلخترین بزنگاهها، به ایران به چشمِ خاکی از دست رفته نگاه نمیکنیم. در نگاهِ ما، ایران همیشه نجات خواهد یافت. این یک امید واهی نیست. این نگاه، ریشه در آنجا دارد که ایران هم هیچگاه نگذاشته ما از دست برویم و همیشه ما را نجات داده. ایران تمام آن چیزی است که اگر دنیا را هزار تکه کنند، به ما میرسد. ما را مادرمان با شیری پرورده که گندمِ نانَش روی خونِ پیشینیانمان رُسته. روی شانهی کسانی نشستهایم که پیش از ما و قبل از اینکه پیشانی بر خاک وطن بگذارند، بلندتر فریاد زدهاند: «جانم فدای ایران!» مایی که شجاعت مجیدرضا را درک میکنیم، جانفشانیِ حمید مهدوی را میفهمیم، ما روزی وظیفهی خود را در حق وطن ایفا میکنیم. ما با کمری زخمی ایران را از پیچاپیچِ این کورهراه خارج میکنیم و دوباره با ایران و در ایران بالنده خواهیم شد. حتی اگر آن روز خود بخشی از خاکِ ایران باشیم.
بهزاد فراهانی آنچه را که شایستهاش بود دریافت کرد آنهم از این جوان رعنا، هرچند که چپ هرگز نمیفهمد!
«رهبرانِ مُرده، بیانیههای زنده!» شعارِ بالا معنایی کِنایی در پاراگوئه دارد که امروز با ۱۴۰ سال اختلافِ تاریخی، ایرانیان دارند آن را زندگی میکنند. معادل اسپانیولیِ این شعار که امروز ضربالمثلی تاریخی است این است: «Líderes muertos, comunicados vivos» این یک توصیفِ کمدی-تراژیک در ادبیاتِ فولکورِ پاراگوئه است که برگرفته از رفتار حاکمی چپگرا و دیوانه بود؛ فرانسیسکو سولانو لوپز. در سال ۱۸۶۵ بر اثر منازعات مرزی، درگیری شدیدی بین پاراگوئه از یکسو، و آرژانتین، اروگوئه و برزیل(اتحاد سهگانه/Triple Alliance) از سویی دیگر اتفاق افتاد و طی دو سال پاراگوئه به معنای واقعی کلمه نابود شد. بین ۶۰-۷۰ درصد از جمعیت پاراگوئه کشته شد. بیشتر ژنرالها، افسران ارشد و حتی بسیاری از سربازان حرفهای کشته شده بودند و لوپز با بقایای بسیار کوچک (عمدتاً غیرنظامیان، زنان، کودکان و سالمندان) به جنگ چریکی در شمال شرقی کشور ادامه میداد! با این حجم از کشتار و بر اساس ارتباطات ضعیف، لوپز اما تصمیمی گرفت که تنها از یک ذهن شیطانی برمیآید؛ پنهان نگهداشتن مرگ رهبران و ژنرالها از مردم تا روحیهٔ باقیماندهها حفظ شود و مقاومت ادامه یابد! او بیانیهها را با نامِ «partes de guerra» یا گزارشهای جنگی به نام ژنرالها یا رهبران کشتهشده صادر میکرد. تو گویی که انگار هنوز زندهاند و در میدان فرماندهی میکنند! این تاکتیک باعث میشد گاهی ماهها بعد از مرگ واقعی یک ژنرال، هنوز بیانیههای «او» منتشر شود. مردم و تاریخدانانِ پاراگوئهای که اندکی بر اوضاع واقف بودند این وضعیت را با طنزی تلخ «رهبران مرده اما بیانیههای زنده» توصیف میکنند. نمادی از مقاومتی پوچ، همزمان با فاجعه انسانی و پنهانکاری نظامی. تا در اول مارس ۱۸۷۰، در نبردی به نام (سِرو کورا) در جنگلی به همین نام، لوپز تنها گرفتار و کشته شد... اما ضربالمثلی که مردم برایش ساخته بودند دقیقاً خلاصهکنندهی آن فاز آخر جنگ بود: رهبری که عملاً «مرده» بود، اما ماشین تبلیغاتی و نظامیاش هنوز «زنده» به نظر میرسید! داستانی آشنا که لازم دیدم با شرایط حال به مقایسه بگذارم به طوری که اگر امروز این شعار را به اسپانیولی در گوگل سرچ کنید نتایج چیزی جز تصاویر خامنهای نیست.
آه.. همهچیز گویی اندازهی چشمانداز پنجرهای کوچک از چشمهایمان عبور میکند، جهانِ هرکسی پنجرهایست که از آن بهنظاره نشسته است جهانی که چون کارتپستالِ خاکگرفته در گوشهی گیشهی کتابفروشی از آن گذشتهایم آه… قلبم چون کودکیست نابینا افتان و خیزان… آتایول بهراماوغلو/ بهرنگ قاسمی
هگل تمدن ایرانی را بنیانگذار و پدر تمدن غرب میداند هنگامی که هگل در اثر خود درسگفتارهایی دربارهی فلسفهی تاریخ به بررسی گسترهی عظیم تاریخ جهان پرداخت، در ایران به پدیدهای شگفتانگیز برخورد. از نظر او، ایران تنها یکی از امپراتوریهای بزرگ نبود؛ بلکه آستانهای بود که در آن، تاریخ گویی از خواب بیزمانِ شرق بیدار میشود. در دیالکتیک فراگیر «روح» نزد هگل، ایران نقطهی آغاز تاریخ جهانی و «سپیدهدمی» است که غرب از آن سر برمیآورد. هگل اغلب از ایران با زبان «نور» سخن میگوید: «با ایرانیان است که برای نخستین بار نور در تاریخ پدیدار میشود. اصلِ تکامل از آنان آغاز میگردد.» او معتقد است که پیش از ایران، تمدنهای بزرگ چین و هند در آنچه «شرقِ غیرتاریخی» مینامد، گرفتار بودند؛ وابسته به سنت و طبیعت، و در نظمی چرخهای و بیزمان میچرخیدند. اما ایران این الگو را میشکند و حرکت را وارد تاریخ میکند. نورِ آن، در استعارهی هگل، بر سراسر جهان میتابد و دیگر محدود به یک قبیله، مکان یا سنت خاص نیست. از این منظر، ایران نخستین گام از شرق باستان به سوی روحِ تاریخی و جهانشمولِ غرب بهشمار میآید. بخشی از این جایگاه ویژهی ایران، از نگاه هگل، به جهانشمولی آن بازمیگردد. برخلاف ساختارهای بسته و ارگانیک اجتماعی در هند و چین، یا قبیلهگرایی محدود در میان عبرانیان، امپراتوری ایران صرفاً پادشاهی یک قوم نبود؛ بلکه در نیت، پادشاهیِ جهان بهشمار میرفت. فرمانروایی آن از مرزهای قومی و قبیلهای فراتر رفت و مجموعهای گسترده از سرزمینها و فرهنگها را در چارچوبی سیاسی واحد دربر گرفت. این امر، از نظر هگل، نخستین نشانههای «تاریخ جهانی» است؛ جایی که «روح» خود را نه فقط در آینهی یک قوم، بلکه در نظمی وسیعتر و فراگیرتر بازمیشناسد. دین نیز در این میان نقش مهمی ایفا میکند. آیین زرتشتی، با تقابل آشکار میان نور و تاریکی و خیر و شر، نوعی درام اخلاقی را وارد تاریخ میکند که در کیهانشناسیهای ایستای هند و چین دیده نمیشود. در این دیدگاه، زمان دیگر چرخهای ابدی نیست، بلکه میدان نبردی است که به سوی سرانجامی نهایی پیش میرود. از نظر هگل، این نخستین نمودِ نگاه پویا و رو به جلو به تاریخ است که بعدها در غرب به کمال میرسد. با اینحال، هگل تأکید میکند که ایران، با همهی عظمتش، هنوز آغازی انتزاعی است. به گفتهی او، «نور» ایران بر همهچیز میتابد، اما در چیزی نفوذ نمیکند؛ امر کلی را نمایان میسازد، اما هنوز به صورت جزئی و مشخص تجسم نیافته است. این وظیفه بر عهدهی یونان است که افق جهانشمولی را که ایران گشوده بود، در قالب آزادیِ خودآگاهِ فرد متحقق سازد. با اینهمه، بدون ایران، یونانی نیز در کار نبود. هگل میگوید: «اصل امپراتوری ایران، گذار از شرق به غرب است.» از این رو، ایران در فلسفهی تاریخ هگل جایگاهی یگانه و درعینحال پارادوکسیکال دارد: هم آخرین امپراتوری بزرگ «شرقی» است و هم نخستین گامی که از نظم بیزمان شرق فراتر میرود. ایران سرزمینی میانی و گذار است؛ لولایی که تاریخ بر آن میچرخد. در ایران، «روح» همچون خورشید در سپیدهدم سر برمیآورد—هنوز در افق پایین است و سایهها بلندند، اما طلوع روز را نوید میدهد. @behrang_ghasemi
. آنچه بر احمد خدایی، کوهنورد اردبیلی و همسرش گذشته است قلبِ سنگدلترین موجود روی کرهی خاکی را به لرزه درمیآورد! زخمزبان، کامگرفتن از روی کینه و ضربهی «ناموسی» در فرهنگِ ما تُرکها عمیقترین و بیمتر و معیارترین جنایتیست که طرفِ مقابل بهکار میگیرد تا هیمنه، شرف، حیثیت، آبرو، غیرت و بهزبانِ عامیانه «مردانگی» یک شخص را ساتوری میکند. ترکها، مخصوصا در خطهی اردبیل این ننگ را با مرگ و پایان دادن به زندگی پاسخ میدهند احمد خدایی بهمانند هزارانِ مردِ شریفِ ایرانی توسطِ عوامل جنایتکارترین حکومت شیعی جهان تحقیر شد و تلاش کرد ادامهی حیات را با طناب دار از خود محروم کرد تا بلکه آسوده بخوابد. او خوابِ همیشگی را بر بیداری توام با عذاب ترجیح داد اما خوشبختانه خانوادهاش بهموقع بالای سرش رسیدند با شکستنِ درب منزل(بههمراه تیم آتشنشانی) او را به بیمارستان منتقل کرده و نجاتش دادند. اما آیا آهِ این مظلوم بر زمین خواهد ماند!؟ آیا دستهای ناپاک و کثیفِ آن مامور از عدلِ الهی مصون خواهد ماند؟!
بهرنگ قاسمى pinned Deleted message
آخرین مصاحبهی آریامهر محمدرضا شاه است که سالها سانسور شده بود.
این یک ویدئوی ساده نیست بلکه تلنگریست برای نسلهای اکنون و فردایمان تا پیوندِ عرفانی و عقلانی توام با عشق را میانِ ایران و ایرانیات عمیقتر درک کنند! دوستان! اگر تاریخ را جدیتر بگیریم، فردایی باشکوهتر از همیشه، فردایی عاری از انگل و انگلزادههای انیرانی برای نسلهای آینده بهجا خواهیم گذاشت. سخنی از استاد دکتر عزتالله همایونفر #پاینده_ایران #جاویدشاه
با کیفیتترین تصویر از ماه که توسط آرتیمیس گرفته شده است! اما هنوز خبری از عکسِ خمینی یافت نشده!
. در سال ۱۲۵۸ میلادی، خلافت عباسی در بغداد به بنبست رسیده بود؛ حکومتی که قرنها هویت و ثروت ایرانیان را به گروگان گرفته بود. اما خلیفه تصور میکرد «قداست دینی»اش او را از هر لشکری مصون میدارد. در این میان، نخبگان ایرانی متوجه شدند که این دملِ چرکین جز با یک «جراحیِ بیرونی» باز نمیشود. خواجه نصیرالدین طوسی، دانشمند و استراتژیست بزرگ ایرانی، در کنار هولاکوخان قرار گرفت. او نه به عنوان خائن (مغولزده یا شرق زده )، بلکه به عنوان «معمارِ نظمِ نوین»، مغولها را متقاعد کرد که خلافت عباسی دیگر یک قدرتِ مقدس نیست، بلکه یک ساختارِ پوسیده است. او به هولاکو اطمینان داد که با کشتن خلیفه، آسمان به زمین نمیآید و خشم الهی نازل نمیشود. ایرانیانِ آن زمان (از جمله ابنعلقمی) به درستی درک کرده بودند که برای نجاتِ تمدنِ ایران از چنگالِ خلافت، باید از «طوفانِ مغول» استفاده کرد. آنها مغولها را به قلب بغداد هدایت کردند تا «مرکزِ سرکوب» را منهدم کنند. نتیجه؟ خلافت ۵۰۰ ساله فرو ریخت و راه برای درخشش دوباره فرهنگ و دیوانسالاری ایرانی (ایلخانیان) باز شد. امروز در ۶ آوریل ۲۰۲۶، تاریخ در حال بازخوانی همان سناریوست. اگر در قرن ۱۳، «عقلِ ایرانی» هولاکو را به سمت بغداد سوق داد، امروز «ارادهی ملی ایرانیان» است که اسرائیل و آمریکا را به سمتِ جراحیِ دقیقِ مرکزِ فتنه در تهران هدایت کرده است. همانطور که خواجه نصیرالدین طوسی میدانست برای تولدِ دوباره ایران، «نهادِ خلافت» باید بمیرد، امروز هم مردم ایران فهمیدهاند که بدونِ انهدامِ «ماشینِ جنگی و ایدئولوژیکِ ج.ا»، زندگی در این سرزمین جاری نخواهد شد. تشویقِ ائتلاف برای ضرباتِ نهایی به زیرساختهای سرکوب، نه از سرِ کینه به وطن، بلکه از سرِ «عقلانیتِ میتراگونه» برای پایان دادن به اشغالگری است. منتقدان میگویند «شما دشمن را دعوت کردید»! وقتی حکومتی تبدیل به «اشغالگرِ داخلی» شود، ملت برای رهایی، از هر اهرمی (حتی طوفانِ مغول یا بمبهای ائتلاف) برای بازپسگیریِ خانهاش استفاده میکند. ما نه به دنبالِ ویرانی، که به دنبالِ «سقوطِ خلافتِ زمانه» هستیم تا ایران را به دستِ صاحبانِ اصلیاش، یعنی ملت، برگردانیم. پس از سقوطِ خلیفه، ایران نابود نشد، بلکه از خاکسترِ آن، دورانِ شکوهِ علمی و فرهنگیِ جدیدی زاده شد. ایران ۲۵۸۵ هم همین مسیر را طی خواهد کرد. خورشیدِ ایران از پسِ این دود و آتش، درخشانتر از همیشه طلوع میکند. جاوید شاه پاینده ایران
. در تواريخ سيستان آمده است: وقتی که سپاهيان عرب به فرماندهی قُتيبه، سيستان را به خاک و خون کشيدند، و سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفهی مسلمان آرام کرده بودند، مردی چنگنواز، در کوی و برزنِ شهرها که غرقِ خون و آتش بود، از کشتارها و جنايات « قُتيبه » قصهها میگفت و اشکِ خونين از ديدگان آنانی که بازمانده بودند، جاری میساخت و خود نيز، خون میگريست ... و آنگاه بر چنگ مینواخت و میخواند: “با اين همه غم در خانهی دل اندکی شادی بايد که گـاهِ نوروز است.” ققنوسِ ایرانزمین از آتشی که جمهوری جنون و جنایتکارِ اسلامی در قلبِ مادران و پدرانمان گداخت، بار دیگر برخواست تا دامنِ ایران را از جانی و جانیان بزداید. انقلابِ ننگین ۵۷ با تمامی یال و کوپالش همچون پدرانِ معنویشان قتیبه و علیبن ابیطالب و دیگرِ جاهلانِ خونخوارِ اسلامی بارِ دیگر ثمرهی عناد و کینه از فرهنگ و اصالتِ ایرانمان را در ۱۸ و ۱۹ دی برداشتند. آنهم چه برداشتی! از میانِ میلیونها گل و غنچه دست بر بهترینها گذاشته و هر لالهای را در خوناش غرق کردند! اما زهی خیال باطل! ایران از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب از خزر تا خلیج فارس مادرانی پرورانده چون گردآفرید تا از سینهی سترگشان رستم و سهراب بنوشانند یل بسازند و آرش تقدیم کنند. آری، نوروز آمد از لابلای خون و جنون از چهارگوشِ کهریزک و آبدانان، از اصفهان و شیراز و تبریز تا طومارِ اسلام و صوتِ خبیثِ اللهاکبر را بروبد. من ایستاده درود میفرستم به سپهرِ بابا به هزاران جاویدنامان و جانفدائیانِ وطن که شرافت از دم و بازدمشان چکه میکند و شهدِ وطندوستی و رادمردی خمیرمایهی سرشتشان است. شما جوان دادید تا ایران جوانه بزند نوروزِ ۲۵۸۵ شاهنشاهی بر شما فرزندانِ غیور و دلیر شادباش میگویم باشد که در چندماه آینده بر گورهایشان برقصیم و با بربط و چنگ در کوی و برزن هلهله سر دهیم که آری، ایران را پس گرفتیم. با احترام بهرنگ قاسمی
اگر میخواهید بدانید که چرا میان دوگانهی «سرنگونی رژیم به بهای جنگ و زیرساخت» و «بقای رژیم و ساختار سرکوب و ویرانی تدریجی»، گزینهی «سرنگونی رژیم به هر قیمتی» تنها انتخاب صحیح است، این کلیپ تهدید مستقیم ملت ایران از صداوسیمای رژیم جمهوری جانیان و وحوش اسلامی را ببینید! این سطح از خشونت و تهدید عریان، چشم در چشم دوربین و خطاب به میلیونها انسان، حتی توسط کارتلهای مواد مخدر و تشکیلات مافیایی هم آنلاک نشده بود. برای همین است که این رژیم به هر قیمتی باید سرنگون شود.