آبیِ دوردست
Статистикаآبی باش و همیشگی.مثل قلب پرندهها. باشد که حقیقت را پیدا کنیم.
- Последний пост
- 24 окт.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
تو امیدی.
آن را که غمی چون غم من نیست چه داند کز دردِ تواَم دیده چه شب میگذراند سعدی
ذات بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
ویرانشده را حوصلهیِ منتِ معمار نباشد ویرانهیِ ما را بگذارید که ویرانه بماند
بهترین کار فکر نکردن بود؛ فرار کردن بود. فرار به جایی در درون خودم. اما آیا این درون در من وجود داشت؟ اصلا از من چیزی باقی مانده بود؟
«باز شب افتاد و ما را دل همان جا شد که بود»
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
یکی یه آهنگ بخونه به اسم پاییزتایم سدنس. چون این چیزی که من میبینم فقط توی سامر نیست.
مردمِ دیدهی ما جز به رُخت ناظر نیست. حافظ
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را گر این وضع است میترسم که با چندین وفاداری شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه میداری نمیبایست کرد اول به این حرف آشنا خود را ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را وحشی بافقی
پُشتِ جهان دیدهای رویِ جَهان را ببین پُشت به خود کن که تا روی نَماید جَهان ای قمرِ زیر میغ! خویش نَدیدی، دریغ! چند چو سایه دَوی، در پیِ این دیگران؟ مولانا
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی تو همایی و من خسته بیچاره گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی تا بدان ساعد سیمینْشْ به چوگان بزنی مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی سعدی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی سعدی