tgindex
شهر کتاب و داستان

شهر کتاب و داستان

Статистика
@bookcity5Книгиперсидский

مجموعه ای از آثار بزرگان ادبیات @bookcity5 جهت تبلیغات @Hichism0 کانال های پیشنهادی @TvOnline7 فیلم و سریال @Ingmar_Bergman_7 اینگمار برگمان @Philosophy3 فلسفه @Philosophers2 ادبیات و فلسفه @audio_books4 کتاب صوتی @Philosophicalthinking فلسفه خوانی

Последний пост
9 дек.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
10 607
−9 за 3 дн.
Сутки
−2
−0,02%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
17,5 тыс
20 постов
Вовлечённость
164,8%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 9 дек.8 11419

    ‍ ▪️#نظامی_گنجوی -‌ #خسرو_و_شیرین 🔹بخش 31 - آگاهی خسرو از مرگ پدر         نشسته شاه روزی نیم هشیار به امیدی که گردد بخت بیدار در آمد قاصدی از ره به تعجیل ز هندستان حکایت کرد با پیل مژه چون کاس چینی نم گرفته میان چون موی زنگی خم گرفته به خط چین و زنگ آورد منشور که شاه چین و زنگ از تخت شد دور گشاد این ترک‌خو چرخ کیانی ز هندوی دو چشمش پاسبانی دو مرواریدش از مینا بریدند به جای رشته در سوزن کشیدند دو لعبت باز را بی‌پرده کردند ره سرمه به میل آزرده کردند چو یوسف گم شد از دیوان دادش زمانه داغ یعقوبی نهادش جهان چشم جهان بینش ترا داد بجای نیزه در دستش عصا داد چو سالار جهان چشم از جهان بست به سالاری ترا باید میان بست ز نزدیکان تخت خسروانی نبشته هر یکی حرفی نهانی که زنهار آمدن را کار فرمای جهان از دست شد تعجیل بنمای گرت سر در گلست آنجا مشویش و گر لب بر سخن با کس مگویش چو خسرو دید که ایام آن عمل کرد کمند افزود و شادروان بدل کرد درستش شد که این دوران بدعهد بقم با نیل دارد سرکه با شهد هوای خانه خاکی چنین است گهی زنبور و گاهی انگبین است عمل با عزل دارد مهر با کین ترش تلخیست با هر چرب و شیرین ز ریگش نیست ایمن هیچ جوئی مسلم نیست از سنگش سبوئی چو دربند وجودی راه غم گیر فراغت بایدت راه عدم گیر بنه چون جان به باد پاک بربند در زندان سرای خاک بربند جهان هندوست تا رختت نگیرد مگیرش سست تا سختت نگیرد در این دکان نیابی رشته تائی که نبود سوزنیش اندر قفائی که آشامد کدوئی آب ازو سرد کز استسقا نگردد چون کدو زرد درخت آنگه برون آرد بهاری که بشکافد سر هر شاخساری فلک تا نشکند پشت دوتائی به کس ندهد یکی جو مومیائی چو بی‌مردن کفن در کس نپوشند به ار مردم چو کرم اطلس نپوشند چو باید شد بدان گلگونه محتاج که گردد بر در گرمابه تاراج لباسی پوش چون خورشید و چون ماه که باشد تا تو باشی با تو همراه برافشان دامن از هر خوان که داری قناعت کن بدین یک نان که داری جهانا چند ازین بیداد کردن مرا غمگین و خود را شاد کردن غمین داری مرا شادت نخواهم خرابم خواهی آبادت نخواهم تو آن گندم‌نمای جوفروشی که در گندم جو پوسیده پوشی چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو جوی ناخورده گندم خوردم از تو تو را بس باد ازین گندم‌نمائی مرا زین دعوی سنگ آسیائی همان بهتر که شب تا شب درین چاه به قرصی جو گشایم روزه چون ماه نظامی چون مسیحا شو طرفدار جهان بگذار بر مشتی علف‌خوار علف‌خواری کنی و خرسواری پس آنگه نزل عیسی چشم داری چو خر تا زنده باشی بار می‌کش که باشد گوشت خر در زندگی خوش 👤 #نظامی_گنجوی 📚 #خسرو_و_شیرین ▪️بخش 31 join us | شهر کتاب @bookcity5

  • 7 дек.7 0098

    ▪️کیکاووس 15 چنین داد پاسخ به کاووس کی که گر آب دریا بود نیز می مرا بارگه زان تو برترست هزاران هزارم فزون لشکرست به هر سو که بنهند بر جنگ روی نماند به سنگ اندرون رنگ و بوی بیارم کنون لشکری شیرفش برآرم شما را سر از خواب خوش ز پیلان جنگی هزار و دویست…

  • The owner of this channel has been inactive for the last 11 months. If they remain inactive for the next 8 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.

  • The owner of this channel has been inactive for the last 11 months. If they remain inactive for the next 29 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.

  • 28 сент. 2023 г.56,2 тыс125

    💒 #داستانهای_کتاب_مقدس - بخش 79 🔹 قربانی سوختنی 1 خداوند از خیمهٔ مقدّس، موسی را فراخوانده به او فرمود: 2 به قوم اسرائیل بگو که وقتی کسی برای خداوند قربانی می‌کند، قربانی او باید گاو، گوسفند یا بُز باشد. 3 اگر برای قربانی سوختنی، گاو می‌آورد، آن گاو باید…

  • 28 сент. 2023 г.44,3 тыс49

    💒 #داستانهای_کتاب_مقدس - بخش 78 🔹 تهیّه لباس کاهنان 1 با پشم ارغوانی، بنفش و قرمز جامه‌های فاخری برای كاهنانی كه باید آنها را به هنگام خدمت در مكان مقدّس می‌پوشیدند، دوختند. آنها جامه‌های كهانت را برای هارون آن‌چنان كه خداوند به موسی فرموده بود دوختند. …

  • 26 сент. 2023 г.33,6 тыс34

    ▪️کیکاووس‌ 14 یکی نامه‌ای بر حریر سپید بدو اندرون چند بیم و امید دبیری خرمند بنوشت خوب پدید آورید اندرو زشت و خوب نخست آفرین کرد بر دادگر کزو دید پیدا به گیتی هنر خرد داد و گردان سپهر آفرید درشتی و تندی و مهر آفرید به نیک و به بد دادمان دستگاه خداوند…

  • 26 сент. 2023 г.25,1 тыс65

    📚 #غزل_خوانی_دیوان_شمس ✍ #مولانا - غزل شماره 34 🎙 با صدای #پرویز_شهبازی join us | شهر کتاب @bookcity5

  • 26 сент. 2023 г.25,2 тыс44

    ‍ ▪️#مولانا - #دیوان_شمس - #غزلیات 🔹 غزل شماره 34 ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهره‌ای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می‌جنبان جرس ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا بار دگر آغاز کن آن پرده‌ها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا 🔹 غزل شمارهٔ 35   ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما سر درمکش منکر مشو تو برده‌ای دستار ما واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما ✍ #مولانا 📚 #دیوان_شمس - #غزلیات ▪️غزل شماره 34 و 35 join us | شهر کتاب @bookcity5

  • 25 сент. 2023 г.20,8 тыс46

    ‍ ▪️#نظامی_گنجوی - #لیلی_و_مجنون 🔹 بخش 36 - نامه مجنون در پاسخ لیلی بود اول آن خجسته پرگار نام ملکی که نیستش یار دانای نهان و آشکارا کو داد گهر به سنگ خارا دارای سپهر و اخترانش دارنده نعش و دخترانش بینا کن دل به آشنائی روز آور شب به روشنائی سیراب کن بهار خندان فریادرس نیازمندان وانگه ز جگر کبابی خویش گفته سخن خرابی خویش کاین نامه ز من که بی‌قرارم نزدیک تو ای قرار کارم نی نی غلطم ز خون بجوشی وانگه به کجا به خون فروشی یعنی ز من کلید در سنگ نزدیک تو ای خزینه در چنگ من خاک توام بدین خرابی تو آب کیی که روشن آیی؟ من در قدم تو می‌شوم پست تو در کمر که می‌زنی دست؟ من درد ستان تو نهانی تو درد دل که می‌ستانی؟ من غاشیه تو بسته بر دوش تو حلقه کی نهاده در گوش؟ ای کعبه من جمال رویت محراب من آستان کویت ای مرهم صد هزار سینه درد من و می در آبگینه ای تاج ولی نه بر سر من تاراج تو لیک در بر من ای گنج ولی به دست اغیار زان گنج به دست دوستان مار ای باغ ارم به بی کلیدی فردوس فلک به ناپدیدی ای بند مرا مفتح از تو سودای مرا مفرح از تو این چوب که عود بیشه تست مشکن که هلاک تیشه تست بنواز مرا مزن که خاکم افروخته کن که گردناکم گر بنوازی بهارت آرم ور زخم زنی غبارت آرم لطفست به جای خاک در خورد کز لطف گل آید از جفا گرد در پای توام به سرفشانی همسر مکنم به سرگرانی چون برخیزد طریق آزرم گردد همه شرمناک بی‌شرم هستم به غلامی تو مشهور خصمم کنی ار کنی ز خود دور من در ره بندگی کشم بار تو پایه خواجگی نگه‌دار با تو سپرم میفکنم زیر چون بفکنیم شوم به شمشیر بر آلت خویشتن مزن سنگ با لشگر خویشتن مکن جنگ چون بر تن خویشتن زنی نیش اندام درست را کنی ریش آن کن که به رفق و دلنوازی آزادان را به بنده سازی آن به که درم خریده تو سرمه نبرد ز دیده تو هر خواجه که این کفایتش نیست بر بنده خود ولایتش نیست وان کس که بدین هنر تمامست نخریده ورا بسی غلامست هستم چو غلام حلقه در گوش می‌دار به بندگیم و مفروش ای در کنف دگر خزیده جفتی به مراد خود گزیده نگشاده فقاعی از سلامم بر تخته یخ نوشته نامم یک نعل بر ابرشم ندادی صد نعل در آتشم نهادی روزم چو شب سیاه کردی هم زخم زدی هم آه کردی در دل ستدن ندادیم داد گر جان ببری کی آریم یاد زخمی به زبان همی فروشی من سوختم و تو بر نجوشی نه هر که زبان دراز دارد زخم از تن خویش باز دارد سوسن ز سر زبان درازی شد در سر تیغ و تیغ بازی یاری که بود مرا خریدار هم بر رخ او بود پدیدار آنچ از تو مرا در این مقامست بنمای مرا که تا کدامست این است که عهد من شکستی؟ در عهده دیگری نشستی؟ با من به زبان فریب سازی با او به مراد عشق بازی گر عاشقی آه صادقت کو؟ با من نفس موافقت کو؟ در عشق تو چون موافقی نیست این سلطنت است عاشقی نیست تو فارغ از آنکه بی دلی هست و اندوه ترا معاملی هست من دیده به روی تو گشاده سر بر سر کوی تو نهاده بر قرعه چار حد کویت فالی زنم از برای رویت آسوده کسی که در تو بیند نه آنکه بروز من نشیند خرم نه مرا توانگری را کو دارد چون تو گوهری را باغ ارچه ز بلبلان پر آبست انجیر نواله غرابست آب از دل باغبان خورد نار باشد که خورد چو نقل بیمار دیریست که تا جهان چنین است محتاج تو گنج در زمین است کی می‌بینم که لعل گلرنگ بیرون جهد از شکنجه سنگ؟ وآنماه کز اوست دیده را نور گردد ز دهان اژدها دور زنبور پریده شهد مانده خازن شده ماه و مهد مانده بگشاده خزینه وز حصارش افتاده به در خزینه دارش ز آیینه غبار زنگ برده گنجینه به جای و مار مرده دز بانوی من ز دز گشاده دزبان وی از دز اوفتاده گر من شدم از چراغ تو دور پروانه تو مباد بی‌نور گر کشت مرا غم ملامت باد ابن‌سلام را سلامت ای نیک و بد مزاجم از تو دردم ز تو و علاجم از تو هرچند حصارت آهنین است لؤلؤی ترت صدف نشین است وز حلقه زلف پر شکنجت در دامن اژدهاست گنجت دانی که ز دوستاری خویش باشد دل دوستان بداندیش بر من ز تو صد هوس نشیند گر بر تو یکی مگس نشیند زان عاشق کورتر کسی نیست کورا مگسی چو کرکسی نیست چون مورچه بی‌قرار از آنم تا آن مگس از شکر برانم این آن مثل است کان جوانمرد بی‌مایه حساب سود می‌کرد اندوه گل نچیده می‌داشت پاس در ناخریده می‌داشت بگذشت ز عشقت ای سمنبر کار از لب خشک و دیده تر شوریده‌ترم از آنچه دیدی مجنون‌تر از آنکه می‌شنیدی با تو خودی من از میان رفت و این راه به بی‌خودی توان رفت عشقی که دل اینچنین نورزد در مذهب عشق جو نیرزد چون عشق تو روی می‌نماید گر روی تو غایب است شاید عشق تو رقیب راز من باد زخم تو جگر نواز من باد با زخم من ارچه مرهمی نیست چون تو به سلامتی غمی نیست 👤 #نظامی_گنجوی 📚 #لیلی_و_مجنون ▪️بخش 36 join us | شهر کتاب @bookcity5

  • ‍ ▪️#نظامی_گنجوی -‌ #خسرو_و_شیرین 🔹بخش 30 - رفتن شاپور دیگر بار به طلب شیرین خوشا ملکا که ملک زندگانی است بها روزا که آن روز جوانی است نه هست از زندگی خوشتر شماری نه از روز جوانی روزگاری جهان خسرو که سالار جهان بود جوان بود و عجب خوشدل جوان بود نخوردی بی‌غنا یک جرعه باده نه بی‌مطرب شدی طبعش گشاده مغنی را که پارنجی ندادی به هر دستان کم از گنجی ندادی به عشرت بود روزی باده در دست مهین بانو در آمد شاد و بنشست ملک تشریف خاص خویش دادش ز دیگر وقت‌ها دل بیش دادش چو آمد وقت خوان دارای عالم ز موبد خواست رسم باج برسم به هر خوردی که خسرو دستگه داشت حدیث باج برسم را نگه داشت حساب باج برسم آنچنان است که او بر چاشنی‌گیری نشان است اجازت باشد از فرمان موبد خورش‌ها را که این نیک است و آن بد به می خوردن نشاند آن گه مهان را همان فرخنده بانوی جهان را به جام خاص می می‌خورد با او سخن از هر دری می‌کرد با او چو از جام نبید تلخ شد مست حکایت را به شیرین باز پیوست ز شیرین قصه آوارگی کرد به دل شادی به لب غمخوارگی کرد که بانو را برادر زاده‌ای بود چو گل خندان چو سرو آزاده‌ای بود شنیدم کادهم توسن کشیدش چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش مرا از خانه پیکی آمد امروز خبر آورد از آن ماه دل‌افروز گر اینجا یک دو هفته باز مانم بر آن عزمم که جایش باز دانم فرستم قاصدی تا بازش آرد بسان مرغ در پروازش آرد مهین بانو چو کرد این قصه را گوش فرو ماند از سخن بی‌صبر و بیهوش به خدمت بر زمین غلطید چون خاک خروشی بر کشید از دل شغبناک که آن در کو که گر بینم به خوابش نه در دامن که در دریای آبش به نوک چشمش از دریا برآرم به جان بسپارمش پس جان سپارم پس آنگه بوسه زد بر مسند شاه که مسند بوس بادت زهره و ماه ز ماهی تا به ماه افسر پرستت ز مشرق تا به مغرب زیر دستت من آنگه گفتم او آید فرادست که اقبال ملک در بنده پیوست چو اقبال تو با ما سر در آرد چنین بسیار صید از در درآرد اگر قاصد فرستد سوی او شاه مرا باید ز قاصد کردن آگاه به حکم آنکه گلگون سبک‌خیز بدو بخشم ز همزادان شبدیز که با شبدیز کس هم‌تگ نباشد جز این گلگون اگر بدرگ نباشد اگر شبدیز با ماه تمامست به همراهیش گلگون تیز گامست و گر شبدیز نبود مانده بر جای به جز گلگون که دارد زیر او پای ملک فرمود تا آن رخش منظور برند از آخور او سوی شاپور وز آنجا یک تنه شاپور برخاست دو اسبه راه رفتن را بیاراست سوی ملک مداین رفت پویان گرامی ماه را یک ماه جویان به مشگو در نبود آن ماه رخسار مع‌القصه به قصر آمد دگر بار در قصر نگارین زد زمانی کس آمد دادش از خسرو نشانی درون بردندش از در شادمانه به خلوتگاه آن شمع زمانه چو سر در قصر شیرین کرد شاپور عقوبت باره‌ای دید از جهان دور نشسته گوهری در بیضه سنگ بهشتی پیکری در دوزخ تنگ رخش چون لعل شد زان گوهر پاک نمازش برد و رخ مالید بر خاک ثناها کرد بر روی چو ماهش بپرسید از غم و تیمار راهش که چون بودی و چون رستی ز بیداد که از بندت نبود این بنده آزاد امیدم هست کاین سختی پسین است دلم زین پس به شادی بر یقین است یقین می‌دان که گر سختی کشیدی از آن سختی به آسانی رسیدی چه جایست این که بس دلگیر جایست که زد رایت که بس شوریده رایست در این ظلمت ولایت چون دهد نور بدین دوزخ قناعت چون کند حور مگر یک عذر هست آن نیز هم لنگ که تو لعلی و باشد لعل در سنگ چو نقش چین در آن نقاش چین دید کلید کام خود در آستین دید نهاد از شرمناکی دست بر رخ سپاسش برد و بازش داد پاسخ که گر غمهای دیده بر تو خوانم ستم‌های کشیده بر تو رانم نه در گفت آید و نه در شنیدن قلم باید به حرفش در کشیدن بدان مشگو که فرمودی رسیدم در او مشتی ملالت دیده دیدم بهم کرده کنیزی چند جماش غلام وقت خود کای خواجه خوش باش چو زهره بر گشاده دست و بازو بهای خویش دیده در ترازو چو من بودم عروسی پارسائی از آن مشتی جلب جستم جدائی دل خود بر جدائی راست کردم وز ایشان کوشکی درخواست کردم دلم از رشک پر خوناب کردند بدین عبرت‌گهم پرتاب کردند صبور آباد من گشت این سیه سنگ که از تلخی چو صبر آمد سیه رنگ چو کردند اختیار این جای دلگیر ضرورت ساخت می‌باید چه تدبیر پس آنگه گفت شاپورش که برخیز که فرمان این چنین داده‌است پرویز وز آن گلخن بر آن گلگون نشاندش به گلزار مراد شاه راندش چو زین بر پشت گلگون بست شیرین به پویه دستبرد از ماه و پروین بدان پرندگی زیرش همائی پری می‌بست در هر زیر پائی وز آن سو خسرو اندر کار مانده دلش در انتظار یار مانده اگر چه آفت عمر انتظار است چو سر با وصل دارد سهل کار است چو خوشتر زانکه بعد از انتظاری به امیدی رسد امیدواری 👤 #نظامی_گنجوی 📚 #خسرو_و_شیرین ▪️بخش 30 join us | شهر کتاب @bookcity5

  • 11 сент. 2023 г.14,9 тыс38

    ‍ ▪️#عطار - #منطق_الطیر 🔹 حکایت خونیی که به بهشت رفت خونیی را کشت شاهی در عقاب دید آن صوفی مگر او را به خواب در بهشت عدن خندان می‌گذشت گاه خرم گه خرامان می‌گذشت صوفیش گفتا تو خونی بوده‌ای دایما در سرنگونی بوده‌ای از کجا این منزلت آمد پدید زانچ تو کردی بدین نتوان رسید گفت چون خونم روان شد بر زمی می‌گذشت آنجا حبیب اعجمی در نهان در زیرچشم آن پیر راه کرد درمن طرفة العینی نگاه این همه تشریف و صد چندین دگر یافتم از عزت آن یک نظر هرک چشم دولتی بر وی فتاد جانش در یک دم به صد سر پی فتاد تانیفتد بر تو مردی را نظر از وجود خویش کی یابی خبر گر تو بنشینی به تنهایی بسی ره بنتوانی بریدن بی‌کسی پیر باید، راه را تنها مرو از سر عمیا درین دریا مرو پیر ما لابد راه آمد ترا در همه کاری پناه آمد ترا چون تو هرگز راه نشناسی ز چاه بی عصا کش کی توانی برد راه نه ترا چشمست و نه ره کوته است پیر در راهت قلاوز ره است هرک شد درظل صاحب دولتی نبودش در راه هرگز خجلتی هرک او در دولتی پیوسته شد خار در دستش همه گل دسته شد 👤 #عطار 📚 #منطق_الطیر ▪️حکایت خونیی که به بهشت رفت join us | شهر کتاب @bookcity5

  • ▪️کیکاووس 13 وزان جایگه تنگ بسته کمر بیامد پر از کینه و جنگ سر چو رخش اندر آمد بران هفت کوه بران نره دیوان گشته گروه به نزدیکی غار بی‌بن رسید به گرد اندرون لشکر دیو دید به اولاد گفت آنچ پرسیدمت همه بر ره راستی دیدمت کنون چون گه رفتن آمد فراز مرا…

  • 💒 #داستانهای_کتاب_مقدس - بخش 78 🔹 تهیّه لباس کاهنان 1 با پشم ارغوانی، بنفش و قرمز جامه‌های فاخری برای كاهنانی كه باید آنها را به هنگام خدمت در مكان مقدّس می‌پوشیدند، دوختند. آنها جامه‌های كهانت را برای هارون آن‌چنان كه خداوند به موسی فرموده بود دوختند. …

  • 3 сент. 2023 г.14,3 тыс12

    💒 #داستانهای_کتاب_مقدس - بخش 77 🔹 ساختن قربانگاه برای قربانی سوختنی 1 قربانگاه قربانی سوختنی را از چوب اقاقیا ساختند که ارتفاع آن یک متر و سی سانتیمتر و طول آن دو متر و بیست سانتیمتر بود. 2 شاخهایی هم در چهار گوشهٔ خود داشت که شاخها و قربانگاه یک تکه بودند…

  • می خوردن و شاد بودن آیین منست فارغ بودن ز کفر و دین دین منست گفتم به عروس دهر کابین تو چیست گفتا دل خرم تو کابین منست 👤 #خیام 📚 #رباعیات - بخش 45 join us | شهر کتاب @bookcity5

  • ▪️کیکاووس 12 یکی مغفری خسروی بر سرش خوی آلوده ببر بیان در برش به ارژنگ سالار بنهاد روی چو آمد بر لشکر نامجوی یکی نعره زد در میان گروه تو گفتی بدرید دریا و کوه برون آمد از خیمه ارژنگ دیو چو آمد به گوش اندرش آن غریو چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ بیامد…

  • ▪️کیکاووس 11 چو شیر اندر آمد میان بره همه رزمگه شد ز کشته خره به یک زخم دو دو سرافگند خوار همی یافت از تن به یک تن چهار سران را ز زخمش به خاک آورید سر سرکشان زیر پی گسترید در و دشت شد پر ز گرد سوار پراگنده گشتند بر کوه و غار همی گشت رستم چو پیل دژم…

  • 28 авг. 2023 г.22,1 тыс4

    💒 #داستانهای_کتاب_مقدس - بخش 76 🔹 ساختن صندوق پیمان 1 بصلئیل صندوق پیمان را از چوب اقاقیا ساخت که طول آن یک متر و ده سانتیمتر، عرض آن شصت و شش سانتیمتر و ارتفاع آن نیز شصت و شش سانتیمتر بود. 2 آن را از درون و بیرون با طلای خالص پوشانید و نواری از طلا به…

  • 📚 #فایل_صوتی_غزلیات_حافظ ▪️بخش 66 join us | شهر کتاب @bookcity5