tgindex
کانال| بشیر احمد عالمیار

کانال| بشیر احمد عالمیار

Статистика
@bshiralimyarперсидский

نشر یادداشت‌های دینی و فکری، ترجمه متون عربی، اشعار و نکته‌های ادبی؛ از نوشته و ترجمه‌های ناقابل خودم و نیز گزیده‌ای از آثار ارزشمند اهل علم و ادب.

Последний пост
10 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
242
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
78
21 постов
Вовлечённость
32,2%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
60
1/48двое суток
68
1/72трое суток
74

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • مسئله‌ای که مسلمانان در اواخر قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم میلادی با آن مواجه بودند، شبهاتی بود که از سوی برخی نویسندگان سکولار بر عقیده و تراث اسلامی، با استناد به دستاوردهای علوم تجربی، وارد می‌شد؛ علومی که در آن مرحله، آنها را به‌طور کلی در تعارض با اندیشه دینی می‌دانستند. اما این مرحله ـ هرچند برخی آثار آن همچنان باقی مانده است ـ سپری شده است. پس از آن، مرحله‌ای جدید با سازوکاری جدید پدید آمد؛ زیرا اکنون خصوم به دنبال فضای دیگری هستند تا از طریق آن دست به یورش بزنند. بنابراین، متون وحی ـ یعنی قرآن و سنت ـ به عرصه پژوهش آنان تبدیل شد؛ تا از این طریق، مدخلی جدید برای ایجاد تردید در امور ثابت و پلی برای گسترش افکار سکولاریستی، مدرنیستی و سایر افکار باطل فراهم شود. کتاب: التوظیف العلماني للمضامین التراثية. نویسنده: دکتر السعید صبحی العيسوي. ص: ١٩

  • سکولاریسم نظام فکری فراگیری است که ابعاد مختلف دارد و خلاصه‌سازی آن به «جدایی نهاد دین از نهاد سیاست» امر ناصوابی است که برای ساده‌سازی این مفهوم و زود پذیرفته شدنش بیان می‌شود. در حقیقت، این نظم فکری، نگرش مخصوص خودش را در موارد الهیات، معرفت، نهاد خانواده، زن، حاکمیت، اقتصاد و سایر بخش‌های زندگی بشر دارد. چنانچه دیده شده است، پذیرش سکولاریسم در یکی از بخش ها زمینه ساز پذیرش آن در ابعاد مختلف زندگی می شود و افرادی بسیاری بوده اند که تحول فکری شان از سکولاریسم سیاسی شروع شد و به سکولاریسم فلسفی اختتام یافت‌.

  • صد دریغ که وضعیت روحی عموم ما آدمیان چنان است که همواره به نداشته‌های خود می‌دوزیم و کمتر توجه و التفاتی به دارایی‌های خود داریم. بسیار کم اتفاق می‌افتد که برای نعمت سلامتی، برخورداری از تن و اندام سالم، نعمت علم و دانشی که به دست آورده‌ایم، محبت خانواده و دوستان محترم، شغل و درآمد نسبی، برخورداری از آبرو و اعتبار اجتماعی و امکانات اولیه زندگی، ولو مختصر و ساده، سپاسگزار خداوند و انسان‌های عزیزی باشیم که در به‌دست‌آوردن آن‌ها به ما کمک کرده‌اند و ما را از این همه نعمت برخوردار ساخته‌اند. به گفته برخی فیلسوفان رواقی، کافی است که یکی از همین نداشته‌هایی را که روز و شب با ماست و بدان توجه و التفات نداریم، از ما بستانند؛ آن‌گاه معلوم می‌شود که چه اندازه بیچاره و ناتوان هستیم. تصور کنید ناگهان بینایی خود را از دست بدهیم، یا ضربان قلبمان نامنظم شود، یکی از اعضای بسیار عزیز خانواده را از دست بدهیم، و یا به هیچ دلیلی شغل و یا همین آبروی گران‌بهایمان به خطر افتد. آیا در این صورت خود را درمانده و مصیبت‌زده احساس نمی‌کنیم؟ اگر پاسخ مثبت است، پس بهتر است دوباره چشمان خود را باز کنیم و با خود بگوییم که با داشتن چنین نعمت‌های فراوانی، که تصور از دست دادن آن‌ها وحشتناک است، چه انسان خوشبختی هستیم. در چنین وضعیتی است که می‌توانیم با روحیه‌ای بهتر و شاداب‌تر و با درایت و بلندنظری بیشتر، به‌سوی تحقق آرزوهای معقول خویش قدم برداریم و نداشته‌های زندگی خود را آهسته‌آهسته به دست آوریم. برخورداری از چنین خصلتی، زندگی را شیرین‌تر می‌کند و آدمی را در رسیدن به مراحل بالاتر هستی تواناتر می‌سازد. کتاب: حافظ معلم بزرگ زندگی. ص: ۸۶

  • مرا براه طلب بار در گل است هنوز که دل به قافله و رخت و منزل است هنوز کجا ست برق نگاهی که خانمان سوزد مرا معامله با کشت و حاصل است هنوز یکی سفینهٔ این خام را به طوفان ده ز ترس موج نگاهم بساحل است هنوز تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد خوشا کسی که بدنبال محمل است هنوز کسی که از دو جهان خویش را برون نشناخت فریب خوردهٔ این نقش باطل است هنوز نگاه شوق تسلی به جلوه ئی نشود کجا برم خلشی را که در دل است هنوز حضور یار حکایت دراز تر گردید چنانکه این همه نا گفته در دل است هنوز علامه اقبال لاهوری.

  • در مواجهه با برخی نظریات ناصوابی که در میدان فکر و اندیشه رواج یافته‌اند، عده‌ای از دوستان پیشنهاد می‌کنند که نخست باید این اندیشه‌ها را از منابع اصلی‌شان خواند و شنید و سپس به نقدهای پیرامون آن‌ها مراجعه کرد. این روش، هرچند در ظاهر علمی و پسندیده به نظر می‌رسد، اما برای کسانی که از پشتوانه مطالعاتی عمیق و قدرت تحلیل کافی برخوردار نیستند، می‌تواند خطرناک باشد. احتمال فراوان دارد که چنین افرادی در دام این افکار گرفتار شوند و اسیر زهر شیرینی گردند که در لابه‌لای این اندیشه‌های به ظاهر زرین نهفته است. راه درست برای این دسته از مخاطبان آن است که ابتدا برای شناخت این افکار و خطاهای بنیادین موجود در آن‌ها، به آثار منتقدان منصف و اندیشمندان صاحب‌نظر که به نقد همین دیدگاه‌ها پرداخته‌اند مراجعه کنند. بدین ترتیب، خواننده ضمن آشنایی با اصل آن اندیشه، هم‌زمان با اشکالات و نقدهای اساسی آن نیز آشنا می‌شود و ذهن او از همان آغاز به پادزهر لازم مجهز می‌گردد تا در برابر جذابیت‌های ظاهری آن مصون بماند. پس از آنکه خواننده مبتدی شیوه درستِ خوانش انتقادی این نظریات را آموخت و قدرت تشخیص و ارزیابی پیدا کرد، می‌تواند با اطمینان بیشتری به منابع اصلی مراجعه کند. در این صورت، احتمال اثرپذیری از آن اندیشه‌ها به حداقل خواهد رسید. بشیر احمد عالمیار.

  • یکی از أقوال عمیق که به علی عزت بگویچ منسوب است: "میان اندوه و بی‌تفاوتی، اندوه را برمی‌گزینم" منظور او از اندوه، شکست یا تسلیم شدن نبود؛ بلکه اندوه را نشانهٔ زنده بودن دل و نمردن وجدان می‌دانست. اندوه بهایی است که انسان وقتی می‌پردازد که ستم را می‌بیند، رنج دیگران را احساس می‌کند و عمق کوتاهی‌ها را درمی‌یابد. چنین انسانی همچنان بیدار، مسئول و در تلاش برای خیر و اصلاح باقی می‌ماند. اما بی‌تفاوتی، مرگ تدریجی روح است. آتش وجدان را خاموش می‌کند و انسان را به موجودی تبدیل می‌سازد که مصیبت‌ها را می‌بیند اما اندوهگین نمی‌شود، شاهد ظلم است اما واکنشی نشان نمی‌دهد، و آن‌قدر به باطل خو می‌گیرد که توان انکار آن را از دست می‌دهد. بی‌تفاوتی آسایش نیست، بلکه سقوطی اخلاقی است که انسان را از انسانیتش تهی می‌کند. از همین رو، انتخاب اندوه راستین‌تر از انتخاب بی‌تفاوتی است؛ زیرا اندوه، قلب انسان را زنده نگه می‌دارد، اما بی‌تفاوتی، قلب او را از او می‌گیرد. اندوه هرچند دردناک است، انسان را زنده نگه می‌دارد؛ اما بی‌تفاوتی درد ندارد، زیرا دیگر چیزی در وجود انسان باقی نمانده است که بتواند درد را احساس کند. احمد قحیف.

  • 2 авг.5621из tafakkurislami

    ماوراءالنهر؛ جایی که عقل، وحی و تمدن به هم رسید ✍️ لطف الله زاهد

  • 30 июл.772из AdnanFallahi

    قطعا یکی از دلایل قدرت تأثیرگذاری سید جمال الدین روی اندیشمندان و توده‌ها ـ در مراحل گوناگون زندگی‌اش ـ این بود که او حقیقتا می‌توانست افکار و نیازهای جدید را با زبان سنتی و اسلامی بیان کند. نیاز به آموختن از غرب چیز جدیدی نبود اما یکی از اقدامات پرشمار و جدید وی، ایجاد هماهنگی بین این خواسته و بین نظام فکری‌ای بود که سازوکارهای سنتی برای حفظ یک تصویر راست‌کیش و هدایت‌یافته در اختیار داشتند؛ هرچند که خود سید جمال از نظر بیشتر فقهای اهل سنت، راست‌کیش و هدایت‌یافته نبود... نیکي کيدي، جمال الدین الأفغاني؛ سیرة سیاسیة، ص105، ترجمة معين الإمام ومجاب الإمام، قطر: منتدی العلاقات العربیة والدولية، 2021. @AdnanFallahi

  • نقد و بررسی کتاب انسان دوم. «انسان دوم»، نخستین اثر نویسنده در حوزه ادبیات داستانی، تلاشی است در جهت نگرش درست به هویت، ریشه‌های فرهنگی و دیار آدمی. در این اثر می‌توان تقابل میان دو نوع نگرش را مشاهده کرد: نخست، نگرشی که نسبت به اصل و مبدأ خویش بی‌تفاوت است و می‌کوشد خود را با هر شرایطی سازگار سازد؛ حتی اگر آن شرایط هیچ‌گونه سنخیتی با فطرت و روح انسان نداشته باشد. در برابر آن، نگرشی قرار دارد که انسان را به سوی زیستن فطری و توجه به اصالت خویش فرامی‌خواند. این داستان را می‌توان از چند جهت مورد بررسی قرار داد: نخست: از لحاظ محتوا داستان از نظر درون‌مایه، اثری قابل توجه است؛ زیرا به معضلی می‌پردازد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است. در این اثر، خودکم‌بینی، فراموشی هویت، نادیده گرفتن دستاوردهای مردم خویش و انسان‌زدایی از انسان مدرن به نقد گرفته شده است. همچنین زیبایی‌های سرزمینی محروم که کمتر در رسانه‌ها بازتاب می‌یابد، به تصویر کشیده شده است. با این همه، می‌توان گفت اگر «متستان» را نمادی از کشور خودمان بدانیم، از دیدگاه نگارنده، در بیان زیبایی‌ها و خصال نیک مردم آن، گاه نوعی مبالغه عاشقانه دیده می‌شود؛ زیرا در زندگی واقعی و تجربه زیسته ما، کمتر با چنین جلوه‌های گسترده‌ای روبه‌رو می‌شویم. دوم: از لحاظ ادبیات داستانی چنان‌که اشاره شد، «انسان دوم» نخستین تجربه نویسنده در عرصه داستان‌نویسی است و طبیعی است که کاستی‌هایی نیز داشته باشد؛ اما زیبایی‌های اثر به اندازه‌ای است که خواننده می‌تواند از کنار بسیاری از این کاستی‌ها بگذرد. نثر سلیس و روان، احساس فراوان ـ به‌ویژه در صحنه‌های عاشقانه داستان ـ از نقاط قوت این اثر است. با این حال، اگر نویسنده در روند روایت، بیشتر به درون ماجراها می‌رفت و مطابق اقتضای داستان‌نویسی، جزئیات رویدادها را با دقت بیشتری بازگو می‌کرد، می‌توانست بر جذابیت اثر بیفزاید. همچنین در مواردی، اگر به جای بیان مستقیم وضعیت‌ها، به روایت و نمایش آن‌ها می‌پرداخت تا خواننده خود بتواند صحنه‌ها را در ذهن خویش تصور کند، ارتباط مخاطب با داستان عمیق‌تر می‌شد و ذهن او بیشتر درگیر اثر می‌گردید. در مجموع، «انسان دوم» در ادبیات داستانی ما ـ که در بسیاری از موارد متأثر از اندیشه‌های وارداتی بوده است ـ اثری متفاوت و تازه به شمار می‌آید. نویسنده با نگاهی انتقادی به برخی جریان‌های فکری وارداتی پرداخته است و این ویژگی، از امتیازات مهم کتاب محسوب می‌شود. برجسته‌ترین نکته درباره این اثر آن است که داستان صرفاً روایتی عاشقانه و احساسی نیست، بلکه حامل یک اندیشه و پیام فکری نیز هست.

  • без подписи

  • 28 июл.681из bashirfekrat

    استقلال: از تجلیـل تا تحلیـل هر کتلۀ انسانی اعم از: ملت، قوم، قبیله، نژاد و… در گسترۀ تاریخ (گذشته) خویش دست‌آوردها و ارزش‌هایی دارد که تقریباً مورد اتفاق‌ است و آن‌ها پیوسته بدان مباهات می‌ورزند و از آن نکوداشت می‌گیرند. ارزش‌ها ممکن است گاهی از جنس پیروزی در جنگ باشد، یا سرآمدی در دانش و یا هم پاره‌یی از امور و ارزش‌های اخلاقی و قس علی‌هذا. از این میان، پیروزی در نبرد علیه بیگانه‌گان بخش عظیمی از افتخاراتِ تاریخ معاصر افغانستان را شکل می‌دهد که مال مشترکِ همۀ اقوام و گروه‌های ساکن در این کشور است و از این‌رو، بی‌مناسبت نیست اگر از آن جمعاً بزرگداشت صورت گیرد و این بزرگداشت به یک معنا کار نیک و دوراندیشانه‌یی است؛ زیرا می‌تواند هنوز هم روحِ استقلال‌طلبی و شور آزادی‌خواهی را در ناخودآگاهِ نسل‌های آینده زنده نگه دارد و اتصالِ ما را با گذشته مستدام بدارد. از این بابت، بایستی از چنین مناسبت‌هایی – ولو به صورت نمادین- تجلیل کرد. جالب است این‌که بدانیم، مردم افغانستان – برخلاف بسیار ی از ملت‌های دیگر – پی‌هم در سه نبرد خونین با فرنگی‌ها به پیروزی رسیده‌اند و از این‌رو، بازخوانی این‌گونه خاطره‌ها می‌تواند بر تحفظ و تکثیر غرور ملیِ ما اثرگذار باشد. با این وجود، ناکامی تاریخی دستگاه‌های سیاسی در امر تأمین عدالت اجتماعی، دولت-ملت‌سازی و توسعۀ دانش – در گذشته – بسیار عبرت‌انگیزند. فی‌المثل کافی‌ست بدانیم در دورۀ عبدالرحمن‌خان، در کُل جغرافیای این کشور سه دبیرِ چیره‌دست یافت نمی‌شد که امور اداری دربار را برعهده گیرد. این‌گونه می‌توان به اعماق فاجعۀ فکری و فرهنگیِ نهادینه‌شده در این سرزمین اشراف پیدا کرد. این در حالی‌ست که همزمان با عصر عبدالرحمن خان، از صدها فیلسوف و نویسنده و دانشمند، شاعر و مخترع و… می‌توان در جاهای دیگر دنیا، فی‌المثل اروپا سراغ گرفت که حتا فهم اندیشه‌های آن‌ها بر حافظۀ روشنفکرانِ ما سنگینی می‌کند. با این گفته، اگر «زمان» را پیوسته فرض کنیم و «حال» را برآیندِ ضروری «گذشته» بینگاریم، آنگاه اگر کنون در چنین وضع اسف‌باری نمی‌بودیم، بایستی تعجب می‌کردیم. بودن در وضع کنونی به یک معنا، تحمیلِ گذشته است، گذشته‌یی عمدتاً تاریک و ظلمانی که سایۀ سنگینش را تا «اکنونِ» ما گسترانده است. این نکته را برای آن گفتم تا نشان دهم «گذشته»‌یی که گاه پنج‌هزارساله خوانده می‌شود، غالباً درخشان و پُررونق نبوده است، هر چند استثنائاً گاهی به سمتی حرکت کرده که امیدبخش بوده است. با این بیان، گذشته‌یی با این وصف را نمی‌توان صرفاً ستایش کرد، بل نیاز به تحلیل بی‌طرفانه و سنانِ فکر نقاد نیز دارد. تبجیلِ صرف و تکریمِ نابه‌جای «گذشته»، ما را از درک واقعیّتِ آن بازمی‌دارد و مانعی در برابر فهمِ «گذشته» بنیاد می‌نهد. این‌گونه برخورد با گذشته از نگاه علمی کاملاً بی‌وجه است و صرفاً می‌تواند تسکینِ کاذبانه‌یی باشد که به درد سیاست‌مداری منفعت‌خواه یا ناسیونالیستی متصلب می‌خورد. با این وجود، در رویکردی جامعه‌شناسانه، بسیار مهم است این‌که بدانیم ما در چه وضعی قرار داریم و از یک مناسبت‌ِ تاریخی، در چه شرایطی تجلیل می‌کنیم. تجلیل از استقلال در اوضاع و احوالی که بتوان واقعاً مستقلانه تصمیم گرفت و عمل کرد، بسیار شایسته و ستودنی‌ست. برخلاف، تجلیل از آن در کشوری که همواره وضعیت آن تابعِ معادلاتِ قدرت‌های منطقه‌یی و جهانی بوده و مهم‌تر از آن، بالفعل تحت‌‌ حمایتِ کشورهای خارجی – اگر نگوییم اشغال – قرار دارد، بسیار مُضحک و حزن‌انگیز است. از آن بدتر، هزینه‌سازیِ هنگفت برای تدویر یک‌چنین محافلی، آن‌هم در وضعیتی که میلیون‌ها تن زیر خط فقر مطلق قرار دارند و شهروندان با هزارویک مشکلِ حاد اقتصادی دست‌به‌گریبان‌اند، تراژدی خنده‌داری‌ست که آدمی را به «تأملِ دشوار» و «پُرفاجعه» فرو می‌برد.

  • 23 июл.8231из R_Rohani28

    وقتی که سقوط اخلاقی روی می‌دهد می‌بینی که مردم در ابتدا با آن مقابله می‌کنند، سپس با گذر زمان از اعتراض به آن خسته می‌شوند و بعد از آن به تدریج، آن را می‌پذیرند و سپس به فرهنگی عمومی در جامعه تبدیل می‌شود و بعد از آن، هر کس که به این سقوط اخلاقی اعتراض کند عقب‌افتاده بشمار می‌رود پس باید این اشتباه را از همان ابتدا متوقف کرد قبل از اینکه به فرهنگی رایج تبدیل شود که از اعتراض به آن خجالت می‌کشیم". استاد نایف بن نهار

  • می‌خواهی موفق شوی؟ بخوان. می‌خواهی بفهمی؟ بخوان. می‌خواهی خلاق و نوآور باشی؟ بخوان. می‌خواهی آگاهی، وسعتِ خیال و تواناییِ روبه‌رو شدن با مسائل دشوار، مبهم و پیچیده را به دست آوری؟ بخوان. خلاصه اینکه: اگر می‌خواهی زندگی‌ات معنا پیدا کند، بخوان. عبدالله شهري.

  • ابن خلدون نخستین اندیشمندی بود که تاریخ را با نگاهی متفاوت خواند. پیش از او، تاریخ عمدتاً مجموعه‌ای از رویدادهای پراکنده و پی‌درپی تلقی می‌شد؛ اما ابن خلدون تاریخ را به عرصه‌ای برای استقرا، تحلیل و استنتاج تبدیل کرد. او می‌کوشید قوانینی را که بر حرکت و تحول تاریخ حاکم‌اند کشف کند تا بتوان از آن‌ها در حوزه‌های دیگر نیز بهره برد. از دیدگاه او، ثبت وقایع تاریخی، بررسی اسناد و تحقیق درباره درستی رخدادها، تنها مرحله تولید «ماده خام» تاریخ است؛ اما وظیفه اصلی اندیشمند، استفاده از این ماده خام و استخراج قوانین و سنت‌های حاکم بر آن است. دکتر جاسم سلطان.

  • اصل در شریعت اسلامی، تک‌همسری است؛ زیرا همسر، رازدار، مونسِ قلب و صاحب صلاحیت در خانهٔ شوهر خویش است. از همین‌رو، برخی از دانشمندان اسلامی گفته‌اند: کسی که همسری نیکو سرشت دارد، همسری که به‌خوبی از او مراقبت می‌کند و سبب عفت و پاکدامنی او می‌شود، شایسته نیست که دوباره ازدواج کند؛ زیرا در چنین شرایطی، ازدواج مجدد می‌تواند زمینهٔ بی‌عدالتی را فراهم سازد. همچنین باید یادآور شد که اسلام بنیان‌گذار چندهمسری نبوده است؛ بلکه آن را در چارچوبی مشخص تنظیم کرده و در شرایط و موارد خاص، با رعایت عدالت و مسئولیت‌پذیری، مشروع دانسته است. دکتر حذیفه عکاش‌.

  • غمت مباد که دنیا ز هم جدا نکند رفیق‌های در آغوش هم گریسته را. وقتی به کابل رفته بودم، تصمیم داشتم کتاب «عروسی صوری» اثر نویسندهٔ نام‌آشنای کشورمان، استاد سیامک، را بخرم؛ اما نشد که نشد و مصروفیت های پیهم و تنبلی های بسیار مجال نداد تا کتاب را تهیه کنم. امروز عصر، در تنهایی خود مشغول خواندن کتاب «حافظ معلم بزرگ زندگی » بودم که ناگهان تلفنم زنگ خورد. شماره‌ای خارجی بود و صاحب صدا را نمی‌شناختم. پس از احوال‌پرسی کوتاهی گفت: «شما کجای مزار هستید؟ کسی برایتان چیزی فرستاده است.» در ذهنم هیچ‌کس نبود که از بیرون کشور چیزی برایم فرستاده باشد. بی‌اختیار پرسیدم: «چه کسی؟» گفت: «سهراب از ترکیه برایتان کتاب فرستاده است.» همین که نام سهراب را شنیدم، دلم زیر و رو شد؛ درست مثل عاشقی که با شنیدن نام محبوبش، تمام وجودش به تپش می‌افتد. آدرس را گرفتم و شتابان به دنبال هدیه‌ام رفتم. تا رسیدن به آنجا، هزار حس خوب و هیجانی وصف‌ناشدنی در وجودم موج می‌زد و تمام راه به سهراب فکر می‌کردم. وقتی کتاب را دیدم همان کتاب «عروسی صوری» بود ؛ که دنبالش بودم. از آن بزرگوار بابت رساندن کتاب سپاسگزاری کردم و شروع به ورق زدن کتاب نمودم. در پشت صفحهٔ نخست، سهراب با دست‌خط عزیز و آشنایش چند سطری از دلتنگی‌هایش نوشته بود؛ از روزهایی که کنار هم زندگی می‌کردیم و خاطره می‌ساختیم. در پایان نوشته بود: «نمی‌دانم چگونه و کی، اما امیدوارم دوباره آن روزها را کنار هم زندگی کنیم. به امید دیدار.» همین جمله را که خواندم، کنار همان جاده ایستادم و گریستم؛ سخت گریستم. برای همهٔ روزهای خوبمان، برای تک‌تک لحظه‌هایی که کنار هم بودیم برای خواب ها آروز های و اهداف که داشتیم و هیچ شد و برای این روزهایی که از هم دور افتاده‌ایم. می‌خواهم بگویم: در تمام این مدت نبودت، این نخستین بار نیست که برای نبودنت بغض می‌کنم. در هر جمعی که قامت بلندت را نمی‌بینم، بی‌صدا بغض می‌کنم. در هر تفریحی که همیشه تو و دو سه رفیق جان‌برابر دیگر حضور داشتید و امروز جای تو خالی است، چیزی در دلم فرو می‌ریزد. آخرین بار، وقتی در عکس دسته‌جمعی عروسی قادر لالا، چهره‌ات را میان بچه‌ها ندیدم و با خود فکر کردم آن شب چه اندازه حس غربت کرده‌ای، دلم سخت گرفت؛ آن‌قدر که حس کردم آسمان با وسعتش بر من فرو می ریزد. آه، جانِ برادر! چه اندازه مشتاق دیدارت هستم. چه روزگار تلخی است که دست‌خط مبارکت را از آن‌سوی فاصله‌ها می‌خوانم، نه خودت را. اما یقین دارم دوباره همدیگر را خواهیم دید؛ دوباره کنار هم زندگی خواهیم کرد، دوباره خواهیم خندید و خاطره خواهیم ساخت. به امید آن دیدار.

  • روز سوم که از کازرگاه به طرف خانه حرکت کردیم؛ گفتی بیا خودت پشت فرمان بشین که خانه برویم. کمی استرس داشتم. هیچ چیز نگفتم و حرکت کردم. از کازرگاه آمدیم طرف شهر، از مسیر باغ آزادی وارد جاده کج شدم. هنوز به لیسه ی انقلاب نرسیده بودم که یک پیرمرد با گاری پر از انار از میخواست از سرک تیر شود. بعد من نتوانستم به وقت بریک بگیرم. موتور خورد به گاری انار و انارها روی زمین ریخت. دانه های پاشان انار روی سرک … من خیره شدم به این تصویر! گاری، پیرمرد و انارها… آمدی و گفتی؛ بیرون شو از موتر ، مه پشت اشترینگ بودم؛ فهمیدی؟ اگر گپی شد،مه پشت اشترینگ بودم! تازه فهمیدم چه میگویی. از موتر پایین شدم و باهم رفتیم پیش پیرمرد. گفتم؛ ماما جان ؛ جور هستید. پیرمرد به من و تو نگاهی کرد و با مهربانی گفت؛ صدقه سرتان. چرا اینقدر ترسیدید. صدقه ی سر شما… هی ری نزدید. هیچ گپی نیست. میخواستم پول انارهای ریخته شده را بدهم ،اما از من اصرار و از پیرمرد انکار! کمک کردیم انارهای سالم دوباره روی گاری جای بگیرند. بقیه را هم از سرک جمع کردیم. پیرمرد رفت و فقط گفت ؛ خیر و خیریت است … بروید ری نزنید! سالها از این موضوع گذشت و من و تو همیشه از انارها و از مهربانی و کاکه گی پیرمرد قصه میکردیم و میخندیدم. حالا هم پشت صفحه ی کامپیوتر نشسته ام و با تو حرف میزنم. هنوز باور کرده نمیتوانم تو دیگر نیستی ... تمام روزهایی که در شفاخانه بودی ؛ فقط گفتم خدا نکند! خدا نکند… خدا نکند... به خدای خودت رجوع کردم. به خدایی که تو خیلی محکم از او حرف میزدی .مگر ممکن است جان جوانت به این زودی ...خدا نکند! دردا که زندگی عبث است. کوتاه ، تلخ و بی رحم. دردا که مرگ فرمانروا است و در لحظه یی اتفاق می افتد و من چقدر مرگ را نمی فهمم. من در مواجهه با مرگ کوچک میشوم. مثل بچه یی که از ترس رعدو‌برق پشت دامن مادرش پنهان میشود. من حالا کجا پنهان شوم که مرگ ترا نبینم ، که نشنوم و باور نکنم. سرطان است. جهان در تب می‌سوزد. سرطان ماه بدی بود. سرطان برای همیشه ترا از ما گرفت.سرطان چنگ انداخت به زندگی ات و رهایت نکرد. از مرگ فرار میکنم به خاطرات ، به عکس هایت نگاه میکنم. به جوانی ات فکر میکنم. به آخرین صدایی که برایم فرستادی برای هزارمین بار گوش میکنم و این آخرین صدا...و زار میزنم! انارها روی سرک میریزند و کوچه سرخ است. دلم ترک برداشته ، استخوان هایم میسوزند وقتی به سنگی نگاه میکنم که نام ترا بر آن حک کرده اند. میگویند؛ پسرت معراج روی خاک مزارت از توت های درخت باغچه گذاشته و گفته ؛ بابایم توت دوست دارد. حالا چند روز است، چند هفته است ، چند هزار ساعت سربی ، داغ است که تو نیستی … درخت توت باغچه ، کلاس های ریاضی ، اتاقی که به اعتکاف مینشتی، گاری انار، بادگیر خانه ی تان ، علف ها و ناتوانی دستان و دعاهای ما همه پر از خاک است. از همه جا خاک میریزد ، خاک همه جا را گرفته، خاک‌، خاک‌ حسرت ! نویسنده: سمیه رامش. پ.ن: قدر کسانی که دوست شان داریم و کسانی که مارا دوست دارند و اصلا قدر محبت و مهر آدم ها را در برابر خودمان بدانیم که مرگ ناگه دچار آدم می شود.

  • اولین بار که دیدمت هفت یا هشت ساله بودی. تابستان بود و از بادگیر خانه ی تان شمال سردی به داخل دهلیز می آمد که پر از خنکی و تازه گی بود. من سیزده ساله بودم، تازه از ایران برگشته بودم و همه ی چیزها در قریه ی کوچک مان کبابیان برای من زیبا و کشف کردنی بود. زیر بادگیر یک تاق بود. تو با کتابچه هایت آنجا نشسته بودی و ریاضی کار می‌کردی … آمدم کنارت نشستم. با نگاهی جستجو گر پرسیدی : تو ریاضی یاد داری؟ گفتم : ها. مکث کردی و گفتی؛ دخترها اینجا ریاضی یاد ندارند، چون مکاتب دخترانه را طالبان بسته کرده بودند. کمی باهم ریاضی کار کردیم ، چشمانت برق میزد و دوست داشتی بیشتر و بیشتر سوالات را حل کنی و چیزهای نو یاد بگیری. هنوز سرگرم نوشتن بودی که صدایت کردند. محبوب … محبوب بیا که به باغچه برویم. وقت علف است! وقت علف است! زمان به وقت علف یعنی چه؟ داسچه ی خوردی را به دستت گرفتی .از کمر کوچه های باریک؛ با دیوارهای کاهگلی که جوی آبی از وسط اش میگذشت، عبور کردی. این جوی آب و کوچه یی که آخرش به باغچه ی خانواده گی ما میرسید، بعد ها محل بازی ها و شیطنت های من و دختران فامیل بود. ما چاشت های داغ که آفتاب مستقیم به فرق سر ما میتابید و هیچ وسیله یی برای فرار از گرما نبود ؛ پنهان از چشم همه تن خود را به آب میزدیم. یکی یکی خود را داخل جوی آب می انداختیم تا آب از پوست ما عبور کند… تا تن گرم ما که باید زیر لباس های آستین دار و پوشیده می ماند، کمی خنک شود! وقتی از باغچه برگشتی بوی علف تازه می دادی. سبزی علف بریده انگار روی پوست داستانت جا خوش کرده بود. با انگشت زدم روی دستت! گفتی ؛ دستانم تاب ندارد. تاب علف زدن و داس گرفتن. نزن روی دستم! بعد ها که کلان تر شدیم ؛ همیشه این را یاد می‌کردم. میگفتم ؛ محبوب هنوز دستانت تاب ندارد… قریه ی کوچک ما کبابیان … جاییکه هروقت من از شهر به آنجا می آمدم ِ محل دیدار ما بود. روزها و ساعت های فراوانی آنجا با تو و دختر و بچه های ماما و خاله بازی میکردیم. روی بام خانه ها میرفتیم. از این گنبد به آن گنبد. بعد خود را به باغچه میزدیم. توت و شاه توت میخوردیم. لای جلنگ های خیار و بادنجان رومی میگشتیم تا تازه ترین و خوردترین بادرنگ ها را پیدا کنیم، همه چیز بوی تازگی میداد. زمین را با چوب حفر میکردیم تا حشرات جدیدی کشف کنیم. فصل توت که بود تو میرفتی روی بلندترین شاخه ی درخت توت و ما دخترها پایین چادری را از چهار / پنج گوشه محکم میگرفتیم. سرهای ما بالا بود. بعد تو به شاخه لگد میزدی و ما توت باران میشدیم. تا تو از شاخه ی بلند توت پایین میشدی، ما مشت مشت توت رسیده برایت میدادیم، به رسم تشکری! دنیای زیبایی بود. کم کم ما بزرگ و بزرگ تر شدیم. تو دیگر جوان شده بودی ؛ محبوب! دانشگاه خواندی و از دانشگاه فارغ شدی. هنوز عاشق ریاضی بودی و کلاس های ریاضی را برای بچه های کانکور در هرات برگزار میکردی. سخت کوش بودی. من و تو اگر چه دو آدم متفاوت با دنیاهای متفاوت بودیم اما تو خیلی انعطاف داشتی و از شنیدن نمی ترسیدی . از اینکه مثل خودت فکر نمیکردم،نمی هراسیدی! تو اعتقادت به خدا کامل بود، همیشه امیدوار بودی ، مومن و سخت کوش... بعد ها وقتی بهار از ایران آمد. تو عاشق شدی. در عاشقی هم وفادار ،با ایمان و پاک بودی. داستان دوست داشتنت را همیشه برای من میگفتی . یادم هست که گفتی ؛ من از خدا برای ادامه ی زندگی فقط بهار را میخواهم! من عشقی را در چشمان هر دوی شما دیدم که قبل از آن بیش تر در رمان ها میخواندم. که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها… سالهای سختی بود. اما نه به سختی حالا! هر کدام از ما دغدغه ها و مشکلاتی داشتیم. میان دخترها و بچه های فامیل خیلی ها درس خواندند، از دانشگاه فارغ شدند، کسب و کاری شروع کردند یاهم ازدواج کردند. تو هم از دانشگاه فارغ شدی و ازدواج کردی. شاهد ازدواج و ادامه ی عشق باشکوه شما بودن برای من بخش زیبایی از زندگی در هرات بود. ما همیشه همدیگر را میدیدیم، از همه جا حرف میزدیم، گاهی از زندگی گلایه داشتی، گاهی از برنامه هایت میگفتی، از کارهایت ، از کورس ها … من هم هر وقت جایی میتوانستم حامی و همفکر و همراهت میشدم ، تو جای خالی داشتن برادر کوچکتر را در زندگی ام پر کردی بودی ! محبوب یادت می آید، وقتی میخواستم گواهی رانندگی بگیرم و در ریاست ترافیک هرات جایی برای برگزاری کلاس های رانندگی برای دختران نبود؛ تو کمک کردی تا در بیرون از اداره ی ترافیک رانندگی یاد بگیرم؟ وقتی در دشت کازرگاه پشت فرمان موتر نشستم. گفتی؛ تو دل و جرات اش را داری و فقط نباید بترسی.

  • اگر دیدی کسی در مباحث فکری به دشنام‌گویی، تندی و عبور از مرزهای ادب روی می‌آورد، بدان که یا ضعیف است، یا هراس دارد، یا هم هر دو.» دکتر طارق سرحان.

  • «ما به استادان و دانشجویانی نیاز داریم که از دانش شادمان شوند، از پژوهش لذت ببرند، به کتاب احترام بگذارند، درس خواندن را عبادت بدانند، شب‌زنده‌داری برای فراگیری علم را همچون تهجّد بشمارند، و خدمت به امت را با فراگیری هر نوع علم، وسیله‌ای برای تقرب به خداوند بدانند.» شیخ محمد غزالی.