𝑏𝑢𝑏𝑏𝑙𝑒
Статистика𝑴𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒊𝒏 𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝒍𝒊𝒇𝒆. 𝑯𝒖𝒎? @ARTHKooK_bot ناشناس ❀ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1833471017
- Последний пост
- 22 февр.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آنها را کشتند و ما از شرم زنده بودن جان دادیم از غصه نگاههایی که ناتمام ماند از بغض اسمهایی که دیگر صدا زده نمیشوند بعضی روی خاک ماندند و بعضی زیر خاک اما حقیقت این است که همهی ما در این زمستان دفن شدیم.
شما فقط قلم رو ببینید...
دستش را به گلویش میزند و میگوید: « اینجاست، رد نمیشود.»
عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست که نیست. پیدا نیست و حس میشود. میشوراند، منقلب میکند. به رقص وامیدارد. میگریاند. میچزاند، میکوباند و میدواند. گاه آدم، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا درتو پیدا شده. روییده، شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی، نتوانی که بدانی. عشق گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است.. جای خالی سلوچ.
کودکی ناپخته بودم در آن سال های دور، میپنداشتم غصه، جزئی از قصه های شب است. زنگِ زمان در گوشم نواخت و آنگاه که به خود آمدم دریافتم: در محفلِ رنگینِ زندگی، غصه همان بیرنگیِ تارهای سفیدِ مادر بود.
مهم تر از بهدست آوردن، نگه داشتنِ.
در ایستگاهی بینام نشسته ام؛ نه مسافر قطاری ام، نه مقصد کسی. فقط نشسته ام.. با نگاههایی به شیشه بخارگرفته ای که آن سویشان زندگی با شتاب میگذرد. آدم ها میآیند، میروند، میدوند قرارهایی دارند، مقصدهایی، اشتیاقهایی. اما من در این سکوتِ خود، تنها.. کسی انتظارم را نمیکشد، و خودم را برای جایی یا کسی آماده نکرده ام. فقط نشسته ام.. و نمیدانم این منتظر بودن معنایی دارد یا فقط نام دیگرِ فراموش شدن است.
چندبار شده آدمها دست به قلم، یا قلمو برده اند چون نمیتوانستند ماشه را بکشند؟
و هنگامی که طوفان به پایان برسد، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی، یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعا تمام شده است یا نه. اما یک چیز قطعی است: وقتی از طوفان بیرون بیایی، همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است. کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی
آمارانتا آهی میکشید، میخندید و به وطن دیگری میاندیشید که در آن مردان و زنان زیبا به زبان بچهگانهای صحبت میکنند و از عظمت گذشته شهرهای باستانی آن حالا دیگر گربه در میان خرابه هایش باقی مانده است. صدسال تنهایی.
بهش نگو دیگه دوستِ ندارم بگو: شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خِشت خِشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد با همین نیمه…
بهش نگو دیگه دوستِ ندارم بگو: شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خِشت خِشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه عاشقترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
مردِ غمگینی بود در هالهای از اندوه که گویی نگاهِ شرقی اش در پسِ هر چیزی را میدانست. صدسال تنهایی.
اولین کتاب تابستون رو با قدرت شروع کردم: « صدسال تنهایی از گابریل گارسیا مارکز » منتظر تیکه های قشنگش باشید. 🙂↔️
https://t.me/nime_tarik0 بچه ها من اینجارو زدم واسه تابستون قراره کلی کتاب بخونیم و متنای قشنگ بنویسیم، اگه نویسنده اید یا بهش علاقه دارید اینجا بهترین جاست.. چون قراره کلی بحثای جذاب داشته باشیم بنظرم همگی نیاز داریم یکم از فضای به وجود اومده دور باشیم(= هنوز اول راهه پس کاش با قدماتون خوشحالم کنید🥹🫶🏻 https://t.me/nime_tarik0
عادت داشت نوک خودکار را بین لبهایش بگیرد یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.. وقتی بابا آمد خانه، ازم پرسید چرا لبهایم آبی شده؟ میخواستم بگویم برای اینکه او آبی مینویسد، همیشه آبی.
و آیا کسی به لرد تُنگ من نگریست؟ به آن قایق های کوچک کاغذی که در خیال دریا لنگرِ عبث انداخته بودند؟
با خودکشی درد از بین نمیره فقط از تو انتقال پیدا میکنه به کسایی که دوستت داشتن..
برای آخرین بار نگاهش کردیو برای اولین بار فهمیدی که چقدر نمیارزید...
انگار آسمانش بلندتر بود آبی و پر پرنده تر دشتهایش سبز تر و نگاهش سرزنده تر درمیان چشمانش نسیم شادی میوزید غم در دلش جایی نداشت آن دور ها، کمی آن سوی ماورا غصه را درمیان گودالی چال کرده بود و آواز خوش زندگی را سر میداد خوابهایش هم بوی تازگی میداد بوی مهر، بوی عشق بعد از جداییمان انگار دنیا برایش عادلانه تر بود گفت: همهی دردم تو بودی غم تو بودی بغض تو بودی اشک تو بودی آه تو بودی گفت بعد تو نفسم آسوده در رفت و آمد است. مگر من که بودم؟ باخود گفتم پس آن آغوش پر مهرم از یاد رفت؟ آن شانه های قطور و آن چشم های صبور؟ حافظه ات را به باد دادی یا باد قلب خسته از عشق نافرجامم را از یادت برد؟ اما با تمام این درد ها و رنج ها و دوری ها با تمام این رها شدن ها و رها نکردن ها باز هم اگر روزی غصه بر بام دلت لانه کرد بدان رنج تو رنج من است. خیالِخاکخوردهمن.