tgindex
𝑏𝑢𝑏𝑏𝑙𝑒

𝑏𝑢𝑏𝑏𝑙𝑒

Статистика

𝑴𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒊𝒏 𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝒍𝒊𝒇𝒆. 𝑯𝒖𝒎? @ARTHKooK_bot ناشناس ❀ http://t.me/HidenChat_Bot?start=1833471017

Последний пост
22 февр.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Новости и СМИ (по похожим)
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
227
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
264
20 постов
Вовлечённость
116,3%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 22 февр.909из busegah

    آن‌ها را کشتند و ما از شرم زنده بودن جان دادیم از غصه نگاه‌هایی که ناتمام ماند از بغض اسم‌هایی که دیگر صدا زده نمی‌شوند بعضی روی خاک ماندند و بعضی زیر خاک اما حقیقت این است که همه‌ی ما در این زمستان دفن شدیم.

  • 7 февр.144из nime_tarik0

    شما فقط قلم رو ببینید...

  • 4 февр.1544из busegah

    دستش را به گلویش میزند و میگوید: « اینجاست، رد نمی‌شود.»

  • 25 нояб.2412из busegah

    عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست که نیست. پیدا نیست و حس می‌شود. می‌شوراند، منقلب میکند. به رقص وامیدارد. می‌گریاند. می‌چزاند، می‌کوباند و می‌دواند. گاه آدم، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می‌جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا درتو پیدا شده. روییده، شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی، نتوانی که بدانی. عشق گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است.. جای خالی سلوچ.

  • 26 авг. 2025 г.2892из busegah

    کودکی ناپخته بودم در آن سال های دور، می‌پنداشتم غصه، جزئی از قصه های شب است. زنگِ زمان در گوشم نواخت و آنگاه که به خود آمدم دریافتم: در محفلِ رنگینِ زندگی، غصه همان بی‌رنگیِ تارهای سفیدِ مادر بود.

  • 20 июл. 2025 г.3334из nime_tarik0

    مهم تر از به‌دست آوردن، نگه داشتنِ.

  • 13 июл. 2025 г.3333из nime_tarik0

    در ایستگاهی بی‌نام نشسته ام؛ نه مسافر قطاری ام، نه مقصد کسی. فقط نشسته ام.. با نگاه‌هایی به شیشه بخارگرفته ای که آن سوی‌شان زندگی با شتاب می‌گذرد. آدم ها می‌آیند، می‌روند، می‌دوند قرارهایی دارند، مقصدهایی، اشتیاق‌هایی. اما من در این سکوتِ خود، تنها.. کسی انتظارم را نمی‌کشد، و خودم را برای جایی یا کسی آماده نکرده ام. فقط نشسته ام.. و نمی‌دانم این منتظر بودن معنایی دارد یا فقط نام دیگرِ فراموش شدن است.

  • 1 июл. 2025 г.3076из nime_tarik0

    چندبار شده آدم‌ها دست به قلم، یا قلمو برده اند چون نمی‌توانستند ماشه را بکشند؟

  • 28 июн. 2025 г.3011из nime_tarik0

    و هنگامی که طوفان به پایان برسد، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی، یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعا تمام شده است یا نه. اما یک چیز قطعی است: وقتی از طوفان بیرون بیایی، همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است. کافکا در کرانه/هاروکی موراکامی

  • 25 июн. 2025 г.249из nime_tarik0

    آمارانتا آهی میکشید، می‌خندید و به وطن دیگری می‌اندیشید که در آن مردان و زنان زیبا به زبان بچه‌گانه‌ای صحبت میکنند و از عظمت گذشته شهرهای باستانی آن حالا دیگر گربه در میان خرابه هایش باقی مانده است. صدسال تنهایی.

  • بهش نگو دیگه دوستِ ندارم بگو: شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد خِشت خِشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت‌های روشن و شعله‌ورم را باد برد با همین نیمه…

  • 25 июн. 2025 г.2301из nime_tarik0

    بهش نگو دیگه دوستِ ندارم بگو: شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد خِشت خِشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت‌های روشن و شعله‌ورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه عاشق‌ترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد

  • 18 июн. 2025 г.2122из nime_tarik0

    مردِ غمگینی بود در هاله‌ای از اندوه که گویی نگاهِ شرقی اش در پسِ هر چیزی را می‌دانست. صدسال تنهایی.

  • 18 июн. 2025 г.200из nime_tarik0

    اولین کتاب تابستون رو با قدرت شروع کردم: « صدسال تنهایی از گابریل گارسیا مارکز » منتظر تیکه های قشنگش باشید. 🙂‍↔️

  • https://t.me/nime_tarik0 بچه ها من اینجارو زدم واسه تابستون قراره کلی کتاب بخونیم و متنای قشنگ بنویسیم، اگه نویسنده اید یا بهش علاقه دارید اینجا بهترین جاست.. چون قراره کلی بحثای جذاب داشته باشیم بنظرم همگی نیاز داریم یکم از فضای به وجود اومده دور باشیم(= هنوز اول راهه پس کاش با قدماتون خوشحالم کنید🥹🫶🏻 https://t.me/nime_tarik0

  • 19 мая 2025 г.2244из busegah

    عادت داشت نوک خودکار را بین لب‌هایش بگیرد یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم.. وقتی بابا آمد خانه، ازم پرسید چرا لب‌هایم آبی شده؟ میخواستم بگویم برای اینکه او آبی می‌نویسد، همیشه آبی.

  • 15 мая 2025 г.2442из busegah

    و آیا کسی به لرد تُنگ من نگریست؟ به آن قایق های کوچک کاغذی که در خیال دریا لنگرِ عبث انداخته بودند؟

  • با خودکشی درد از بین نمیره فقط از تو انتقال پیدا میکنه به کسایی که دوستت داشتن..

  • برای آخرین بار نگاهش کردی‌و برای اولین بار فهمیدی که چقدر نمیارزید...

  • 17 мар. 2025 г.4142из busegah

    انگار آسمانش بلندتر بود آبی و پر پرنده تر دشتهایش سبز تر و نگاهش سرزنده تر درمیان چشمانش نسیم شادی میوزید غم در دلش جایی نداشت آن دور ها، کمی آن سوی ماورا غصه را درمیان گودالی چال کرده بود و آواز خوش زندگی را سر میداد خوابهایش هم بوی تازگی میداد بوی مهر، بوی عشق بعد از جداییمان انگار دنیا برایش عادلانه تر بود گفت: همه‌ی دردم تو بودی غم تو بودی بغض تو بودی اشک تو بودی آه تو بودی گفت بعد تو نفسم آسوده در رفت و آمد است. مگر من که بودم؟ باخود گفتم پس آن آغوش پر مهرم از یاد رفت؟ آن شانه های قطور و آن چشم های صبور؟ حافظه ات را به باد دادی یا باد قلب خسته از عشق نافرجامم را از یادت برد؟ اما با تمام این درد ها و رنج ها و دوری ها با تمام این رها شدن ها و رها نکردن ها باز هم اگر روزی غصه بر بام دلت لانه کرد بدان رنج تو رنج من است. خیالِ‌خاک‌خورده‌من.