𝑆𝑒𝑎𝑠𝑖𝑑𝑒
СтатистикаMedical Academic bookworm vibes✨ Learning to save lives and to hardly grow=) به قول مرهم،اینجا مینویسم شاید تا “چراغی روشن کنم”.
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 86
- 1/48двое суток
- 98
- 1/72трое суток
- 106
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Maksym Rzemiński & Radom Chamber Orchestra & Dawid Runtz – On the Nature of Daylight (From "Arrival") (feat. Max Richter)
без подписи
Latte cause Americano can‘t handle the good moods 🙂↔️🌱
ابرها را چه هراسی است از سقوط در دریا که نه افتادن توانند و نه غرق گشتن. لیک آزادنند بر این باور که میتوانند، و شاید حتی از این باور بهراسند. ریچارد باخ
I just love this song
без подписи
تیپیکال پزشکی اینه که هر دو ترم یکبار مبحث آب و الکترولیت رو از اول بخونیم-
یه بار از تیلور پرسیدن که لاین موردعلاقش توی آهنگهایی که تا حالا شنیده چیه؛ و تیلور این لاین رو انتخاب کرد: “I had some dreams; they were clouds in my coffee.” و من هربار که لاته درست میکنم، به ابرهای روش نگاه میکنم و یاد این لاین میوفتم.
без подписи
без подписи
پیشی امروز وقتی منتظر اسنپ بودم، برای دقایق طولانی اینطوری بهم خیره شده بود. 🥺 انگار چیز عجیبی دیده بود یا درحال تفکر بود. 🥺
«من یک روز گرم تابستان، دقیقاً سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر دوازدهم یا چهاردهم مرداد بود شاید اینطور نمی شد…» دایی جان ناپلئون(ایرج پزشکزاد)
«من یک روز گرم تابستان، دقیقاً سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر دوازدهم یا چهاردهم مرداد بود شاید اینطور نمی شد…» دایی جان ناپلئون(ایرج پزشکزاد)
پرامپت دوستداشتنیای بود: Based on our chats, generate a clean 3x3 picture showing how you see me as a color, a song, a weather, a season, a book, a scent, a place, a flower, and a food.
اما از تاکید ترویات روی رنگ چشمای نیکولا نگم، هر ده صفحه یکبار، چشمهای سبز و خوشرنگ نیکولا با رگههای طلایی و انعکاس آبیرنگش توصیف میشه. علاقه ترویات به رنگ چشمهای نیکولا، شبیه علاقه تولستوی به کرک روی لبهای زنان در جنگ و صلحه. If you know, you know!😂
без подписи
در جنگ و صلح، صحنهای وجود داره که کماکان در ذهنم شبیه سکانسی از یک فیلم ماندگار شده؛ جایی که ناتاشا، سونیا و نیکولای جوان به دیدار موژیکهاشون میرن و در خانهای روستایی در سرمای زمستان برای شبی ماندگار میشن؛ روستاییها بالالایکا مینوازن و اربابهاشون شبیه…
در جنگ و صلح، صحنهای وجود داره که کماکان در ذهنم شبیه سکانسی از یک فیلم ماندگار شده؛ جایی که ناتاشا، سونیا و نیکولای جوان به دیدار موژیکهاشون میرن و در خانهای روستایی در سرمای زمستان برای شبی ماندگار میشن؛ روستاییها بالالایکا مینوازن و اربابهاشون شبیه دختران و پسران روستایی و رعیت روی میز میرقصن؛ نجیبزاده و دهقان در کنارهم جانی تازه در روح روسیشون میدمند و بعد از اون سال نو رو باهم جشن میگیرند. این صحنه در میان تمام هلهله و تشویش جنگ، و مشکلات بزرگتر، شبیه یک نمای حقیقی از زندگیه، جایی که حتی وقتی جنگ بزرگی در جریانه، زندگی در جریانه.
без подписи
без подписи