tgindex
04.5743 s
@byun_willageперсидский

t.me/PrivateLocus

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
33
20 постов
Вовлечённость
3300,0%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
27
1/48двое суток
30
1/72трое суток
33

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 0316 خواب دیدم تمام شهر یک روز صبح تصمیم گرفته بود نفس نکشد. نه اینکه آدم‌ها مرده باشند، نه. همه زنده بودند، راه می‌رفتند، حرف می‌زدند، خرید می‌کردند، اتوبوس‌ها حرکت می‌کردند و مغازه‌ها باز بودند، اما هیچ‌کس نفس نمی‌کشید. من اولین کسی بودم که متوجهش شدم. در ایستگاه اتوبوس، زنی کنارم ایستاده بود و داشت با تلفن حرف می‌زد. صدایش کاملاً طبیعی بود، اما قفسه‌ی سینه‌اش اصلاً حرکت نمی‌کرد. گفتم: «شما نفس نمی‌کشید.» زن تلفن را از گوشش پایین آورد و خیلی معمولی جواب داد: «امروز نه.» بعد اتوبوس رسید. سوار شدم. راننده گفت: «مقصد؟» گفتم: «مرکز شهر.» راننده گفت: «مرکز شهر دیگر وجود ندارد.» پرسیدم: «پس این اتوبوس کجا می‌رود؟» گفت: «جایی که هنوز نفس می‌کشد.» اتوبوس حرکت کرد. از پنجره بیرون را نگاه کردم. ساختمان‌ها یکی‌یکی کوچک‌تر می‌شدند، خیابان‌ها باریک می‌شدند و چراغ‌های راهنمایی دیگر قرمز و سبز نبودند. همه فقط سفید بودند. بعد متوجه شدم تمام مغازه‌ها یک چیز می‌فروشند: شیشه. نه شیشه‌ی پنجره، شیشه‌های کوچک مربعی، مثل ظرف‌های آزمایشگاهی. روی هرکدام یک برچسب بود؛ «خنده‌ی یک کودک»، «آخرین نفس یک پیرمرد»، «بوی خانه‌ای که دیگر وجود ندارد»، «صدای کسی که تو را فراموش کرده». من پیاده شدم. خیابان کاملاً خالی بود و عجیب‌ترین چیز این بود که سایه‌ی من روی زمین نبود. چند قدم جلوتر رفتم. سایه‌ام ناگهان از دیوار یک ساختمان بیرون آمد، اما خودش حرکت می‌کرد. از من جدا شد و وارد یک مغازه شد. دنبالش رفتم. داخل مغازه، مردی پشت پیشخوان نشسته بود و هزاران شیشه روی قفسه‌ها داشت. سایه‌ام پشت پیشخوان ایستاده بود. مرد گفت: «بالاخره آوردیش.» گفتم: «چی رو؟» به من نگاه کرد و گفت: «خودت.» سایه‌ام برگشت و به من نگاه کرد. برای اولین بار دیدم که سایه می‌تواند لبخند بزند. مرد یکی از شیشه‌ها را برداشت. روی برچسبش نوشته بود: «اولین باری که ترسیدی.» گفت: «این مال توست.» گفتم: «من اینو نمی‌خوام.» گفت: «مهم نیست. ما چیزهایی را که آدم‌ها نمی‌خواهند نگه می‌داریم.» در شیشه را باز کرد. ناگهان بوی خاک خیس آمد، بعد صدای کودکی که گریه می‌کرد، بعد صدای خودم، اما خیلی کوچک‌تر. و بعد چیزی را شنیدم که نباید می‌شنیدم. صدای خودم که در کودکی می‌گفت: «من می‌دونم یه روز همه‌چی رو یادم می‌ره.» مرد شیشه را بست. گفتم: «چرا اینجا این چیزها رو جمع می‌کنید؟» لبخند زد و گفت: «چون شهر باید سبک بماند.» آن وقت فهمیدم مردم شهر نفس نمی‌کشیدند چون تمام چیزهایی که باعث می‌شد انسان باشند، داخل این شیشه‌ها نگهداری می‌شد؛ خاطرات، ترس‌ها، بوها، دلتنگی‌ها، صداها و حتی رؤیاها. هرکس چیزی را فراموش می‌کرد، آن چیز به اینجا می‌آمد. مرد گفت: «تو هنوز خیلی سنگینی.» پرسیدم: «یعنی چی؟» گفت: «هنوز همه‌چیزت یادت هست.» بعد به قفسه‌ای در انتهای مغازه اشاره کرد. آن‌جا فقط یک شیشه بود. برچسب نداشت. پرسیدم: «اون چیه؟» مرد جواب نداد. نزدیک شدم. داخل شیشه چیزی نبود، فقط یک صدای خیلی آرام از آن می‌آمد. صدای نفس کشیدن. یک نفس، دو نفس، سه نفس. بعد صدای من از داخل شیشه گفت: «لطفاً منو بیرون بیار.» خشکم زد. مرد آرام گفت: «اون تویی، بعد از اینکه همه‌چیزت رو فراموش کردی.» گفتم: «ولی من که اینجام.» مرد سرش را کج کرد و گفت: «نه.» همان لحظه فهمیدم چرا سایه‌ام از من جدا شده بود. چون من اصلاً بدن اصلی نبودم. من چیزی بودم که شهر از خاطرات یک نفر ساخته بود. مرد در شیشه را باز کرد. همه‌چیز سفید شد. با صدای وحشتناکی از خواب پریدم. صبح بود. اتاقم واقعی بود. پنجره واقعی بود. صدای شهر می‌آمد. نفس کشیدم. یک نفس عمیق. بعد دوباره. اما چیزی درست نبود. من نمی‌توانستم یادم بیاورم چرا نفس کشیدن را بلد بودم. و بدتر از آن، روی میز کنار تختم یک شیشه‌ی کوچک قرار داشت. داخلش چیزی نبود، اما روی برچسبش با دست‌خط خودم نوشته شده بود: «امروز، ساعت ۳:۱۷، چیزی را که هنوز یادت مانده از دست خواهی داد.» ساعت را نگاه کردم. ۳:۱۶ بود. و از داخل شیشه، صدای اولین نفس من آمد.

  • nvrlndexist ساعت سه بود، اما نه روی ساعت. داخل هوا. می‌شد حسش کرد، مثل دمایی که عدد ندارد ولی پوستت را قانع می‌کند. من در یک باغ بودم. نه سبز، نه خشک. رنگ‌ها انگار هنوز تصمیم نگرفته بودند که چه باشند. درخت‌ها ایستاده بودند، اما ریشه‌هایشان بیرون از خاک بود، مثل پاهایی که جا به جا شده باشند و جای جدید را هنوز قبول نکرده باشند. هیچ بادی نمی‌آمد، اما همه‌چیز آرام تکان می‌خورد. نه از بیرون، از داخل خودشان. شاخه‌ها نفس می‌کشیدند. زمین زیر پایم نرم نبود، اما وقتی قدم برمی‌داشتم، کمی فرو می‌رفت، مثل چیزی که نمی‌خواهد صدای قدم‌ها را لو بدهد. درختی جلوی من بود که میوه داشت. نزدیک شدم. میوه‌ها قلب بودند. نه استعاره، نه شبیه. دقیقاً قلب. قرمز، گرم، با ضربان‌های نامنظم. یکی‌شان را لمس کردم. تپش ایستاد. و همزمان، چیزی درون سینه‌ام مکث کرد. کوتاه، اما کافی که بفهمم اشتباه کرده‌ام. صدایی از پشت سرم گفت: «اینجا هر چیزی جاش مشخصه.» برگشتم. کسی نبود. اما سایه‌ای روی زمین افتاده بود که به من وصل نبود. سایه‌ای که کمی دیرتر حرکت می‌کرد، مثل اینکه تازه یاد گرفته باشد چطور از من تقلید کند. راه افتادم، سریع‌تر. باغ کش می‌آمد، انگار هر قدمم فاصله را بیشتر می‌کرد. درخت‌ها کم‌کم خم شدند، شاخه‌هایشان پایین‌تر آمد، تا جایی که باید از میانشان رد می‌شدم. هر شاخه‌ای که کنار می‌زدم، چیزی زیر پوستم حرکت می‌کرد. انگار لمس‌شان از بیرون نبود. به یک حوض رسیدم. آبش شفاف نبود، اما تیره هم نبود. مثل حافظه‌ای که نصفش پاک شده. سطحش آرام بود، اما تصویرم رویش کامل نمی‌افتاد. هر بار که نگاه می‌کردم، صورت دیگری جای من می‌نشست. یکی پیر، یکی کودک، یکی… بدون چشم. خم شدم. این‌بار تصویر ثابت ماند. اما من نبودم. او لبخند زد، و من حس کردم لب‌هایم هنوز بی‌حرکت‌اند. دستش را از داخل آب بالا آورد. آب خیسش نکرده بود. انگار آب از او می‌ترسید. گفت: «بالاخره رسیدی.» خواستم عقب بروم، اما پایم در زمین گیر کرد. نه در گل. در چیزی زنده. نگاه کردم پایین. ریشه‌ها دور مچ پایم پیچیده بودند. آهسته، صبور، مثل کسی که عجله ندارد چون می‌داند آخرش موفق می‌شود. باغ ناگهان ساکت شد. آن‌قدر ساکت که صدای درون بدنم بلند شد. خون، تپش، حتی حرکت چشم‌هایم. و بعد… صدای دیگری آمد. از زیر زمین. آهسته، اما زیاد. مثل هزاران نجوا که روی هم افتاده باشند. گفتند: «کم شد.» همزمان، یکی از درخت‌ها خم شد. شاخه‌هایش باز شدند، مثل دست. یکی از قلب‌ها افتاد زمین، بی‌صدا. تپش نداشت. ریشه‌ها دور پایم سفت‌تر شدند. فهمیدم. این باغ زنده می‌ماند چون چیزی کم می‌شود. و حالا، چیزی که کم بود… من بودم. تصویر داخل آب آرام بالا آمد، تا نیمه‌ی بدن. دقیقاً شبیه من، فقط کمی «درست‌تر». انگار نسخه‌ای که اشتباهاتم را ندارد. گفت: «نگران نباش. تو هنوز استفاده می‌شی.» ریشه‌ها شروع کردند به بالا آمدن. از پاهایم، به زانو، به شکم. سرد نبودند. گرم بودند. زیادی گرم. و هرجا که رد می‌شدند، حس می‌کردم چیزی ازم جدا می‌شود، بدون درد. مثل خاطره‌ای که ناگهان یادت نمی‌آید. دستم را بالا بردم تا چیزی را نگه دارم… هرچیزی. اما یادم نمی‌آمد چه. چند ثانیه بعد، حتی یادم نیامد چرا دستم بالا بوده. آخرین چیزی که فهمیدم، این بود که درختی که جلویم بود، حالا یک قلب بیشتر دارد. و تپشش… دقیقاً با من یکی است. یا شاید… بود.

  • cherryxarchive خواب از جایی شروع شد که «بیدار» شدم نه از خواب، از چیزی عمیق‌تر. چشم‌هام باز بود ولی حس نمی‌کردم تازه بیدار شدم بیشتر شبیه این بود که خیلی وقته اینجام و تازه فهمیدم اولین چیزی که دیدم سقف نبود آسمون بود اما خیلی نزدیک اونقدر نزدیک که حس می‌کردم اگه دست دراز کنم می‌تونم لمسش کنم و آسمون… نفس می‌کشید ابرها مثل ریه جمع و باز می‌شدن خیلی آهسته خیلی سنگین و هر بار که جمع می‌شدن یه صدای خیلی خفه ازشون می‌اومد مثل ناله‌ای که سعی می‌کنه شنیده نشه نشستم یا فکر کردم نشستم چون وقتی پایین رو نگاه کردم بدنم اونجا نبود هیچ بدنی نبود فقط یه «نقطه دید» بودم معلق بدون دست بدون پا بدون وزن ولی حس داشتم و اون حس… اشتباه بود یه چیزی زیرم حرکت کرد نه زمین چون زمینی وجود نداشت یه سطح نرم و بی‌شکل که مدام تغییر می‌کرد مثل اینکه روی چیزی ایستادم که نمی‌دونه باید چی باشه و ناگهان یه ترک باز شد نه روی زمین روی «واقعیت» مثل شکافی که به زور نگه داشته شده از داخلش نور نیومد صدا اومد هزاران صدا روی هم در هم اما همه‌شون یک جمله رو تکرار می‌کردن «دیر شد دیر شد دیر شد» خواستم دور بشم اما فهمیدم «حرکت» معنی نداره هر جا که می‌خواستم برم همون‌جا بودم شکاف بزرگ‌تر شد و چیزی از داخلش بیرون نیومد بلکه «درون»ش به بیرون نشت کرد فضا شروع کرد تغییر شکل دادن خط‌ها خم شدن فاصله‌ها جمع شدن و بعد دیدمش یه صورت نبود یه بدن نبود یه «چیدمان اشتباه از آشناها» بود چندتا چشم اما هیچ‌کدوم جای درست نبودن چندتا دهان که همزمان باز می‌شدن اما هیچ صدایی مستقیم ازشون نمی‌اومد صداها هنوز از شکاف می‌اومدن اما اون چیز داشت به من نگاه می‌کرد یا حداقل چیزی که به جاش بود بعد یه اتفاق بدتر افتاد اون منو «شناخت» همه صداها ناگهان قطع شدن سکوتی که از صدا بدتر بود و بعد فقط یک صدا باقی موند خیلی واضح خیلی نزدیک «بالاخره پیدات کردم» اون لحظه یه چیزو فهمیدم من اینو برای اولین بار نمی‌دیدم من داشتم «یادش می‌اومد» همه‌چی این مکان اون شکاف اون چیز و بدتر از همه اینکه قبلاً هم اینجا بودم و هر بار فراموش کردم چون اگه یادم می‌موند دیگه نمی‌تونستم برگردم خواستم چشم‌هامو ببندم ولی چشم نداشتم خواستم بیدار شم ولی «بیدار شدن» وجود نداشت اون چیز نزدیک‌تر شد و هرچی نزدیک‌تر می‌شد حس می‌کردم دارم «کامل‌تر» می‌شم نه بهتر نه سالم‌تر کامل‌تر مثل اینکه یه تیکه گمشده از من بوده و حالا داره برمی‌گرده سر جاش و این وحشتناک‌ترین قسمت بود چون وقتی کاملاً نزدیک شد فهمیدم اون چیزی که از شکاف اومده من نیستم که دارم اونو می‌بینم اونِ که داره «من رو به یاد میاره» و ناگهان همه‌چی متوقف شد ابرها نفس کشیدن رو قطع کردن فضا بی‌حرکت شد صداها مردن و فقط یک فکر باقی موند که نمی‌دونستم مال منه یا مال اون «این بار نذار فرار کنه» و بعد برای اولین بار احساس کردم «پلک زدم» و بیدار شدم توی تخت توی اتاقم همه‌چی عادی بود تا وقتی که نفس کشیدم و آسمون پشت پنجره همزمان با من دم و بازدم کرد

  • azfanduk اولش با یک صدا بیدار شدم نه بلند، نه ناگهانی مثل وقتی که یکی خیلی آروم اسمتو صدا می‌کنه، اما مطمئنی هیچ‌کس اونجا نیست چشم‌هامو باز نکردم چون یه چیزی ته دلم گفت اگه بازشون کنم، چیزی می‌بینم که نباید چند ثانیه گذشت یا شاید چند دقیقه زمان اونجا شکل نداشت بعد دوباره صدا اومد این بار واضح‌تر «دیدمت» چشم‌هامو باز کردم اتاقم بود همه‌چیز عادی سقف، دیوار، کمد، پنجره نیمه‌باز همون نوری که همیشه قبل از طلوع میاد ولی یه چیز درست نبود من روی تخت نشسته بودم نه اینکه حس کنم نشستم واقعاً نشسته بودم و همزمان هنوز دراز کشیده بودم برای چند ثانیه هر دو حالت رو حس می‌کردم بدنم روی تخت بود ولی یه نسخه از من نشسته بود و داشت به خودش نگاه می‌کرد نمی‌تونستم تکون بخورم هیچ‌کدوم از ما اون یکی من آروم سرشو کج کرد و لبخند زد اما نه به من به چیزی پشت سرم اون لحظه فهمیدم بدترین اشتباه اینه که برگردم ولی برگشتم هیچی نبود وقتی دوباره جلو رو نگاه کردم اون یکی من دیگه روی تخت نبود و این بار فقط یک «من» وجود داشت ولی یه چیز عوض شده بود نفس کشیدم حسش کردم اما صداش از داخل خودم نمی‌اومد مثل اینکه یکی دیگه داشت از درونم نفس می‌کشید آروم از تخت بلند شدم پا‌هام زمین رو لمس کردن ولی حس نکردم خودم دارم راه می‌رم بیشتر شبیه این بود که دارم «هدایت» می‌شم رفتم سمت آینه و ایستادم چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چی اشتباهه تصویرم توی آینه نیم ثانیه دیرتر حرکت می‌کرد نه خیلی واضح اما اونقدر که مغزت نتونه نادیده بگیره دستمو بالا آوردم تصویرم هم بالا آورد اما… یه لحظه مکث کرد و توی اون مکث کوتاه لبخند زد در حالی که من نزده بودم یخ کردم تصویرم آروم‌تر شد مثل اینکه فهمیده لو رفته بعد لب‌هاش تکون خورد اما صدایی از آینه نیومد صدا از پشت سرم اومد «الان دیگه جابه‌جا شدیم» نفس کشیدم ولی این بار مطمئن شدم اون نفس مال من نبود با وحشت برگشتم هیچ‌کس نبود دوباره به آینه نگاه کردم این بار تصویرم دقیقاً همزمان با من حرکت می‌کرد کاملاً عادی کاملاً درست جز یه چیز چشم‌هاش اون چشم‌ها داشتن به چیزی پشت سر من نگاه می‌کردن آروم… خیلی آروم… سرمو برنگردوندم فقط زیر لب گفتم «چی اونجاست» چند ثانیه سکوت بعد همون صدا خیلی نزدیک گوشم این بار با خنده‌ای که انگار از داخل گلوم می‌اومد «من اونجام» و همون لحظه تصویرم توی آینه چشم‌هاشو بست در حالی که من هنوز داشتم نگاه می‌کردم

  • blwnil ساعت سه بود اما این بار نه تاریکی بود نه نور فقط یک روشنایی بی منبع که هیچ سایه ای تولید نمی کرد من وسط یک اتاق ایستاده بودم که دیوار نداشت اما حس بسته بودنش از هر اتاقی شدیدتر بود انگار مرزها دیده نمی شدند ولی وجود داشتند نفس کشیدن سخت نبود اما هر نفس حس می شد انگار کسی دارد آن را برایم انجام می دهد نه خودم صداها وجود نداشتند تا وقتی که بهشان فکر می کردم و همان لحظه که به صدایی فکر می کردم همان صدا از جایی نامعلوم تکرار می شد اما کمی اشتباه تر کمی نزدیک تر به چیزی که نباید باشد جلوی من یک صندلی بود و روی آن کسی نشسته بود که پشتش به من بود موهایش آشنا بود فرم شانه هایش آشنا بود حتی نحوه نشستن اما چیزی در این آشنایی غلط بود مثل عکسی که خیلی خوب فتوشاپ شده اما هنوز یک نقص کوچک دارد که مغزت را می خراشد نزدیک تر شدم صندلی آرام چرخید نه کامل فقط چند درجه کافی بود که ببینم صورت ندارد نه اینکه تار باشد نه اینکه پنهان باشد فقط اصلا وجود نداشت یک سطح صاف که نور را اشتباه منعکس می کرد گفت تو دیر کردی صدا از جلویش نیامد از پشت سرم آمد اما هیچ کس پشت سرم نبود برگشتم و برای یک لحظه دیدم که خودم آنجا ایستاده ام دقیقاً همان لباس همان حالت همان نگاه اما او زودتر از من برگشت سمت من و لبخند زد لبخندی که من هنوز نزده بودم وقتی دوباره رو به صندلی کردم کسی که رویش نشسته بود دیگر بی صورت نبود صورت داشت اما نه یک صورت ثابت چند صورت که روی هم افتاده بودند و مدام جابه جا می شدند مثل لایه هایی که همدیگر را نمی خواستند چشم ها هر بار جای دیگری قرار می گرفتند دهان گاهی بالاتر گاهی پایین تر و وقتی حرف زد همه آن دهان ها با هم حرکت کردند گفت باید یکی از ما بماند زمین زیر پایم کمی نرم شد پایین را نگاه کردم چیزی شبیه کف نبود شبیه سطحی بود که زیرش حرکت می کرد مثل پوست چیزی که زنده است و دارد خودش را نگه می دارد تا فرو نریزم اما می دانستم اگر بخواهد می تواند آن یکی من هنوز پشت سرم ایستاده بود حسش می کردم حتی بدون دیدن نفسش را نزدیک گوشم حس می کردم گفت اگر برگردی من می مانم اگر بمانی او نمی دانستم او کیست اما صندلی خودش جلو آمد بدون اینکه حرکت کند فاصله کمتر شد صورت های روی آن آرام آرام هماهنگ شدند تا جایی که فقط یک صورت باقی ماند و آن صورت دقیقاً صورت من بود اما بدون هیچ احساسی بدون هیچ خطی فقط یک نسخه کامل اما خالی دستش را بالا آورد و فهمیدم دست من هم بالا رفته بدون اینکه تصمیم بگیرم انگار بدنم دارد تمرین می کند که چطور مال کس دیگری باشد گفت انتخاب کن خواستم حرف بزنم اما صدایی نیامد چون همزمان دو صدا از دهانم خارج شد یکی گفت می مانم یکی گفت برمی گردم و هیچکدام مال من نبودند ناگهان نور تغییر کرد نه خاموش نه روشن فقط زاویه اش عوض شد و برای اولین بار سایه افتاد سایه من روی زمین نبود دو تا بود یکی کنارم یکی روبه رویم و هیچ کدام دقیقاً مطابق حرکت من نبودند آن که روی صندلی بود ایستاد و قدمی برداشت به سمت من و همان لحظه چیزی درونم عقب کشید انگار جایم را به او دادم بدون اینکه بفهمم کی این اتفاق افتاد چشم بستم فقط برای یک لحظه کوتاه وقتی بازشان کردم من روی صندلی نشسته بودم و چیزی مقابلم ایستاده بود که داشت سعی می کرد مثل من نفس بکشد

  • miFurusato ساعت سه بود، اما این‌بار صدا نداشت. نه تیک‌تاک، نه نفس. فقط یک سکوت صاف، مثل کاغذی که هنوز چیزی روش نوشته نشده. من داخل یک کتابخانه بودم. نه بزرگ، نه کوچک. فقط بی‌انتها. قفسه‌ها تا جایی که می‌دیدم ادامه داشتند، اما هیچ کتابی رویشان نبود. همه‌شان خالی، تمیز، منتظر. روی یکی از میزها، یک دفترچه بود. تنها چیزِ موجود. جلدش نرم بود، مثل پوست. وقتی لمسش کردم، کمی گرم شد، انگار از قبل من را می‌شناخت. بازش کردم. صفحه‌ی اول، یک جمله داشت: «لطفاً چیزی ننویس.» همین. بقیه‌ی صفحه‌ها سفید بودند. اما نه سفیدِ معمولی. سفیدِ عمیق، طوری که حس می‌کردی اگر زیاد نگاه کنی، می‌افتی داخلش. دفتر را بستم. صدای بسته شدنش کمی طول کشید تا به گوشم برسد، انگار صدا هم باید راهش را پیدا می‌کرد. خواستم از میز دور شوم، اما وقتی برگشتم، قفسه‌ها دیگر خالی نبودند. همه‌شان پر شده بودند. کتاب‌ها بی‌نام، بی‌رنگ، دقیقاً شبیه هم. بدون عنوان، بدون نشانه. یکی را برداشتم. سبک نبود. زیادی سنگین بود، انگار داخلش فقط کاغذ نبود. بازش کردم. داخلش متن بود. اما نه نوشته. خاطره. صحنه‌ای از کودکی‌ام، با جزئیاتی که حتی خودم هم یادم نمی‌آمد. بوی هوا، صدای دور، حتی حسی که آن لحظه داشتم. همه‌چیز دقیق، بی‌رحم. کتاب را بستم. یکی دیگر را برداشتم. این‌بار چیزی دیدم که هیچ‌وقت اتفاق نیفتاده بود. من در جایی بودم که هرگز نرفته‌ام، با کسی که هرگز ندیده‌ام. اما حسش واقعی بود. زیادی واقعی. کم‌کم فهمیدم. این کتابخانه، پر از «ممکن‌ها» بود. چیزهایی که بوده‌اند… و چیزهایی که می‌توانستند باشند. دستم لرزید. دفترچه روی میز هنوز آنجا بود. «لطفاً چیزی ننویس.» صدایی از بین قفسه‌ها آمد. آرام، کش‌دار: «یکی باید بنویسه.» برگشتم. هیچ‌کس نبود. اما یکی از کتاب‌ها خودش از قفسه بیرون آمد و افتاد روی زمین. باز شد. صفحه‌ها خالی بودند. و در بالای صفحه، اسم من نوشته شده بود. قلمی روی میز ظاهر شد. نه افتاد، نه گذاشته شد. فقط «بود». انگار همیشه همان‌جا بوده و من تازه متوجهش شده‌ام. دستم خودش جلو رفت. انگشت‌هایم دور قلم بسته شدند، بدون اجازه‌ی من. دفترچه آرام باز شد، این‌بار خودش. صفحه‌ی سفید. و جمله هنوز آنجا بود: «لطفاً چیزی ننویس.» اما کلمه‌ی «لطفاً» خط خورده بود. نفس کشیدم. یا چیزی داخل من نفس کشید. قلم نوک کاغذ را لمس کرد. و همان لحظه، قفسه‌ها شروع کردند به لرزیدن. نه از ترس، از انتظار. مثل چیزی که می‌داند قرار است بالاخره اتفاق بیفتد. بدون اینکه بخواهم، نوشتم: «من—» و همان لحظه، یک کتاب از قفسه افتاد. باز شد. داخلش، من روی همین صندلی نشسته بودم، در همین لحظه، در حال نوشتن همین کلمه. خواستم دستم را عقب بکشم. نشد. نوشتم: «من اینجام.» ده‌ها کتاب افتادند. یکی‌یکی، پشت سر هم. همه باز شدند. همه یک صحنه را نشان می‌دادند. من. در حال نوشتن. اما در هرکدام، یک چیز فرق داشت. در یکی، سرم بالا آمد و مستقیم به «منِ واقعی» نگاه کرد. در یکی، لبخند زدم، اما دهانم زیادی باز شد. در یکی، اصلاً چشم نداشتم. قفسه‌ها نزدیک‌تر شدند. نه با حرکت، با تصمیم. صدایی دوباره گفت: «ادامه بده.» قلم سنگین‌تر شد. انگار حالا فقط مال من نبود. نوشتم: «و من—» دستم ایستاد. چیزی درونم فهمید اگر جمله کامل شود، چیزی بسته می‌شود. یا باز. نمی‌دانستم کدام بدتر است. صدای ورق خوردن آمد. پشت سرم. آرام برگشتم. کتابی باز بود، بدون اینکه لمسش کنم. آخرین صفحه‌اش. و جمله‌ای که هنوز کامل نشده بود. اما پایانش نوشته شده بود. من آن را ننوشته بودم. اما با خط من بود. و نوشته بود: «و من دیگر بیرون از این کتابخانه نبودم.» چراغ‌ها خاموش شدند. وقتی دوباره روشن شدند، قفسه‌ها خالی بودند. هیچ کتابی نبود. هیچ میز و هیچ دفتری. فقط یک قفسه‌ی تنها. و روی آن، یک کتاب. بی‌نام. بازش کردم. صفحه‌ی اولش خالی بود. اما وقتی پلک زدم، کلمه‌ای رویش ظاهر، اسم من. و زیرش، جمله‌ای که تازه داشت نوشته می‌شد.

  • LoeyDiary ساعت سه نبود، اما همه‌چیز داشت تلاش می‌کرد قانعم کند که هست. نورها خاموش و روشن می‌شدند، نه با قطع برق، بلکه با تأخیر در فهمیدن. انگار جهان چند ثانیه عقب‌تر از خودش حرکت می‌کرد. من در ایستگاهی ایستاده بودم که هیچ قطاری نداشت، اما بلندگو مدام اعلام رسیدنشان را می‌کرد. اسم مقصدها عجیب بود. یکی از آن‌ها «قبل از تو» بود. یکی دیگر «بعد از اینکه یادت رفت». و آخرینش، با صدایی کش‌دار و خراب، فقط گفت: «همین‌جا.» هیچ‌کس اطرافم نبود. یا شاید بودند، ولی دیده نمی‌شدند. نیمکت‌ها فرورفته بودند، انگار چیزی رویشان نشسته، و زمین پر از ردپاهایی بود که به هیچ‌جا نمی‌رفتند. فقط دور خودشان می‌چرخیدند. روی یکی از ستون‌ها، آگهی‌ای چسبانده شده بود. یک عکس داشت. عکس من بود. زیرش نوشته بود: «گمشده.» اما تاریخش فردا بود. خواستم پاره‌اش کنم، اما کاغذ گرم بود. مثل پوست. و وقتی انگشتم را فشار دادم، حس کردم چیزی زیرش تکان خورد، آهسته، مثل موجودی که بیدار نشود اگر آرام رفتار کنی. بلندگو دوباره روشن شد. این‌بار صدایش شبیه خودم بود. گفت: «مسافر مربوطه، لطفاً از فکر کردن خودداری کنید.» و من دقیقاً همان لحظه فهمیدم که دارم زیادی فکر می‌کنم. ناگهان ریل‌ها شروع کردند به نفس کشیدن. بالا و پایین می‌رفتند، مثل موجودی بزرگ زیر زمین. صدای فلز کش آمد، و از دل تاریکی، چیزی شبیه قطار نزدیک شد. اما چرخ نداشت. روی چیزی که دیده نمی‌شد می‌لغزید، بی‌صدا، غیرطبیعی. درهایش باز شد. داخلش خالی نبود. پر از «من» بود. نسخه‌های مختلفی از من، در سن‌های مختلف، با حالت‌های مختلف. یکی گریه می‌کرد، یکی می‌خندید، یکی فقط خیره بود. اما هیچ‌کدام به من نگاه نمی‌کردند. انگار من هنوز آن‌قدر واقعی نشده بودم که دیده شوم. یکی‌شان ناگهان سرش را بالا آورد. مستقیم نگاهم کرد. لب زد: «جا نیست.» درها شروع کردند به بسته شدن، اما پایم خودش جلو رفت. نه با تصمیم من. مثل اینکه زمین مرا هل داده باشد. دستم به بدنه‌ی قطار خورد. و همان لحظه، همه‌ی آن «من»ها سرشان را برگرداندند. با هم. چشم‌هایشان یکی شد. دقیقاً یکی. و گفتند: «دیر کردی.» در بسته شد، اما دستم هنوز داخل بود. یا شاید دیگر دست من نبود. چیزی از درون قطار، خیلی آرام، انگشت‌هایم را گرفت. نه محکم. مطمئن. و من فهمیدم اگر بکشم، کنده می‌شود. پس نکشیدم. قطار حرکت کرد، اما نه جلو. به داخل. انگار جهان را تا می‌کرد و داخل خودش می‌برد. ایستگاه کش آمد، صداها کش آمدند، و اسمم روی آگهی شروع کرد به پاک شدن، حرف به حرف. آخرین چیزی که دیدم، خودم بودم که هنوز روی سکو ایستاده بود. همان منی که تازه وارد ایستگاه شده بود. و داشت به آگهی نگاه می‌کرد. بلندگو آرام گفت: «مسافر جدید، خوش آمدید.» و این‌بار، صدا مال من نبود. صدای تو بود.

  • pacficar اولش فقط یک لکه بود. کوچک، قرمز، گوشه‌ی دیوار. فکر کردم رنگه، یا شاید نور چراغی از بیرون. اما وقتی پلک زدم، جابه‌جا شد. نه با سرعت، با قصد. انگار خودش می‌دانست کجا باید باشد. ساعت سه و چند دقیقه. عددها روی ساعت هر بار که نگاه می‌کردم عوض می‌شدند، ولی همیشه با سه شروع می‌شدند. نفس کشیدم و بوی آهن آمد. بوی خون، اما خیلی تمیز، خیلی تازه، طوری که انگار هنوز تصمیم نگرفته بمیرد. لکه بزرگ‌تر شد. آرام، بی‌صدا، مثل چیزی که از درون دیوار رشد می‌کند. دست کشیدم روش. گرم بود. و نرم. نه مثل رنگ. مثل پوست. سریع دستم را کشیدم عقب، اما رد انگشتم ماند. لکه همان رد را گرفت و کشید، طولانی‌ترش کرد، تبدیلش کرد به چیزی شبیه یک خط، بعد یک شکل… شبیه لبخند. پشتم صدا آمد. نه صدا، یک حسِ چرخیدن. وقتی برگشتم، دیدم اتاق دیگر سفید نیست. همه‌چیز ته‌رنگ قرمز گرفته، مثل وقتی که از پشت پلک به نور نگاه می‌کنی. حتی هوا هم سنگین‌تر شده بود، انگار می‌توانستم آن را بجوم. روی زمین چیزی افتاده بود. یک نخ. قرمز. خیلی باریک. اما وقتی خم شدم بردارمش، دیدم به جایی وصل است. کشیدمش. از زیر تخت آمد. بیشتر کشیدم. تمام نشد. نخ داشت از تاریکی زیر تخت بیرون می‌آمد، بی‌وقفه، بی‌انتها. یک‌هو نخ کشیده شد. از آن طرف. ایستادم. نخ در دستم سفت شد، مثل اینکه کسی آن سرش را گرفته. آرام، خیلی آرام، شروع کرد به کشیدن. من هم کشیده شدم جلو، بی‌اینکه قدم بردارم. انگار زمین دیگر مال من نبود. خم شدم و به زیر تخت نگاه کردم. هیچ‌چیز نبود… جز یک چشم. قرمز. باز. مستقیم به من خیره. و نخ از وسط مردمکش بیرون آمده بود. دستم را ول کردم، اما نخ ول نشد. دور مچم پیچید، خودش، بی‌اجازه. حس کردم چیزی دارد از طریقش بالا می‌آید. نه جسم، حس. سرد، خیس، و بیش از حد آگاه. اتاق شروع کرد به تپیدن. دیوارها مثل قلب می‌زدند. هر تپش، نور قرمز را تیره‌تر می‌کرد. نفس کشیدن سخت شد. هر نفس مثل فرو بردن شیشه بود. از گوشه‌ی اتاق، همان لکه حالا روی زمین افتاده بود. دیگر لکه نبود. یک جور… دهان بود. بدون صورت. فقط دهان. باز شد و صدایی بیرون آمد که شبیه صدای خودم بود وقتی خیلی آرام حرف می‌زنم. گفت: «تو انتخاب شدی.» نخ دور دستم سفت‌تر شد. نگاه کردم. پوست مچم داشت به همان رنگ درمی‌آمد. قرمز، اما نه روی سطح. از زیر. مثل اینکه خون داشت راه خودش را عوض می‌کرد. خواستم داد بزنم، اما صدام از دهان آن چیز روی زمین بیرون آمد. نه از من. و آن چیز خندید. خنده‌ای که دندان نداشت، ولی حس می‌شد. گفتم: «برای چی؟» اتاق یک لحظه کاملاً ساکت شد. حتی تپش هم ایستاد. بعد صدایی از زیر تخت، از داخل نخ، از داخل دیوار، از داخل خودم، همزمان گفت: «برای اینکه قرمز، فقط یک رنگ نیست. یک حافظه‌ست.» و همان لحظه، همه‌چیز ریخت توی سرم. تصویرهایی که مال من نبودند. آدم‌هایی که نمی‌شناختم. دردهایی که تجربه نکرده بودم. خون‌هایی که از بدن‌های دیگر آمده بودند. همه از طریق همان نخ، داشت وارد من می‌شد. می‌خواستم دستم را قطع کنم. واقعاً. حسش آن‌قدر واقعی بود. اما قبلش، نخ شل شد. همه‌چیز ایستاد. اتاق دوباره سفید شد. دیوارها آرام گرفتند. هوا سبک شد. فقط یک چیز ماند. روی مچم، یک خط باریک قرمز. مثل یک نخ که حالا زیر پوستم خوابیده. رفتم سمت آینه. لبخند زدم. و برای یک لحظه کوتاه، خیلی کوتاه… دیدم که لبخندم کمی بیشتر از حد معمول کشیده شده.

  • theelixtter ساعت سه و هفده دقیقه بود. زمان مثل یک حیوان مریض روی زمین افتاده بود و نفس می‌کشید، کند، بریده، با صدایی که شبیه جویدن استخوان بود. من بیدار شدم، اما مطمئن نبودم که قبلش خواب بوده‌ام یا نه. اتاقم بزرگ‌تر شده بود، آن‌قدر بزرگ که دیوارها دیگر به هم نمی‌رسیدند و سقف مثل آسمانی خفه و کوتاه بالای سرم آویزان بود. از گوشه‌ی اتاق، صدای قطره آمد. نه آب. چیزی غلیظ‌تر. وقتی نزدیک شدم، دیدم از سقف چشم می‌چکد. چشم‌های کوچک، نیمه‌باز، که یکی‌یکی جدا می‌شدند و می‌افتادند روی زمین و قبل از اینکه بشکنند، پلک می‌زدند. یکی‌شان به من نگاه کرد و زیر لب گفت: «بالا رو نگاه نکن.» و من دقیقاً همان لحظه بالا را نگاه کردم. سقف دیگر سقف نبود. یک صورت بود. خیلی بزرگ، بی‌احساس، با دهانی که باز نمی‌شد ولی صدا از داخلش می‌آمد. گفت: «تو دیر رسیدی.» و من خواستم بپرسم به کجا، اما زبانم در دهانم نبود. انگار کسی قبلاً آن را برداشته و جایی جا گذاشته بود. دست بردم داخل دهانم و فقط تاریکی را لمس کردم. تاریکی گرم بود، زنده. در اتاق شروع به راه رفتن کردم، ولی هر قدمی که برمی‌داشتم، زمین عقب می‌رفت. مثل اینکه اتاق نمی‌خواست من به جایی برسم. بعد ناگهان در باز شد. نه با صدا، بلکه با یک حس. مثل وقتی که کسی از پشت سرت بهت نگاه می‌کند. پشت در، یک راهرو بود که بوی خاک خیس و چیزی سوخته می‌داد. دیوارهایش نفس می‌کشیدند. می‌دیدم که بالا و پایین می‌روند، آرام، مثل قفسه‌ی سینه‌ی کسی که خوابیده ولی کابوس می‌بیند. راهرو پر از در بود. روی هر در، اسم من نوشته شده بود، اما هر بار با دست‌خطی متفاوت. یکی بچگانه، یکی لرزان، یکی مثل خط کسی که عجله داشته. یکی از درها خودش باز شد. داخلش اتاقی بود که دقیقاً شبیه همین اتاق بود، با یک تفاوت: من روی تخت خوابیده بودم. نزدیک رفتم. خودم را دیدم که نفس می‌کشم، ولی چشم‌هایم باز بود. آن «من» روی تخت آرام گفت: «اگه برگردی، فراموش می‌کنی.» و من نمی‌دانستم از چی حرف می‌زند. خواستم لمسش کنم، اما دستم از میانش رد شد، مثل بخار. بعد آن «من» لبخند زد. لبخندی که مال من نبود. گفت: «ولی اگه بمونی… اون می‌فهمه.» همان لحظه، چراغ‌ها خاموش شد. نه فقط این اتاق، همه‌چیز. حتی داخل سرم. و در تاریکی، صدایی آمد. خیلی نزدیک. نه از بیرون، از پشت چشم‌هایم. گفت: «بالاخره دیدمت.» دوباره نور آمد، اما این‌بار اتاق نبود. من روی صندلی نشسته بودم، روبه‌روی آینه‌ای که کمی موج داشت. در آینه، صورتم نبود. یک چیز دیگر بود که سعی می‌کرد شبیه من شود، اما هر بار اشتباه می‌کرد. چشم‌ها را کمی بالاتر می‌گذاشت، دهان را بیش از حد بزرگ می‌کشید، و وقتی لبخند می‌زد، دندان‌ها زیادی زیاد بودند. آن چیز از داخل آینه گفت: «تو فقط وقتی واقعی هستی که من نگاهت می‌کنم.» و من حس کردم که پشت سرم کسی ایستاده. نفسش سرد بود، اما نه مثل هوا، مثل چیزی که مدت‌ها مرده بوده. جرأت نکردم برگردم. فقط پرسیدم: «الان ساعت چنده؟» صدا خندید. نه بلند، نه کوتاه، فقط طوری که بفهمی اشتباه پرسیدی. گفت: «همیشه سه‌ست.» و بعد… همه‌چیز شروع کرد به تکرار شدن. قطره‌ها. چشم‌ها. راهرو. آن «من» روی تخت. اما هر بار یک جزئیات عوض می‌شد. یک بار اسمم روی در نبود. یک بار آن «من» نفس نمی‌کشید. یک بار آینه خالی بود. و هر بار، آن صدا نزدیک‌تر می‌شد. آخرین بار، وقتی خواستم بیدار شوم، فهمیدم که قبلاً بیدار شده‌ام. و هنوز هم، یک چیزی از سقف دارد می‌چکد.

  • thinking of you always ساعت سه صبح بود. عقربه‌های ساعت روی دیوار اتاق، که همیشه دقیق کار می‌کرد، ناگهان یخ زدند روی سه. نه تیک می‌زدند، نه جلو می‌رفتند. فقط سه. سکوت مطلق. حتی صدای نفس خودم هم نبود. من در تخت بودم، اما بدنم دیگر مال من نبود. سنگینی‌اش از بین رفته بود. انگار پوست و گوشت و استخوانم را کسی آرام از روی اسکلت روحم کشیده بود و فقط پوسته‌ای توخالی روی تشک مانده بود. بلند شدم. پاهایم زمین را حس نمی‌کردند. کف اتاق مثل آب راکد و سیاه بود؛ هر قدم که برمی‌داشتم، موجی بی‌صدا پخش می‌شد و بعد ناپدید می‌گشت، انگار اتاق داشت مرا می‌بلعید و فراموش می‌کرد. راهرو تاریک‌تر از همیشه بود. نور نبود. فقط چیزی شبیه نور؛ خاکستری، خیس و لزج که از هیچ‌جا نمی‌آمد و همه‌جا را می‌پوشاند. درِ حمام نیمه‌باز بود. از داخل صدای چکه‌چکه‌ی آب می‌آمد، آهسته و منظم، مثل ضربان قلب کسی که دارد می‌میرد. شیر آب بسته بود. چکه از سقف می‌آمد. قطره‌ها وقتی به کاشی‌های سرد می‌رسیدند، به جای پخش شدن، به شکل حروف درمی‌آمدند. حروفی که الفبای هیچ زبانی نبود. حروفی زنده. روی کاشی‌ها می‌خزیدند، به هم می‌پیوستند و جمله‌هایی می‌ساختند که نمی‌توانستم بخوانم، اما مغزم آن‌ها را می‌فهمید. چیزی شبیه: «تو هنوز اینجایی؟» و بعد: «ما خیلی وقته منتظرت بودیم.» برگشتم به اتاق. تخت خالی بود. سایه‌ام هنوز آنجا دراز کشیده بود. چشم‌هایش باز. کاملاً باز. و لبخند می‌زد. لبخندی که مال من نبود؛ خیلی پهن‌تر، خیلی بی‌صدا، خیلی گرسنه. وقتی به او نگاه کردم، لبخندش کمی بیشتر شد، انگار از اینکه مرا دیده خوشحال است. ساعت هنوز روی سه مانده بود. از پنجره بیرون را نگاه کردم. خیابان نبود. شهر نبود. فقط یک دشت بی‌پایان از تخت‌خواب‌های سفید و کهنه که تا افق ادامه داشت. روی هر تخت، کسی شبیه من خوابیده بود. موهایم، صورت‌ام، حتی جای خال کوچک روی مچ دست چپم. همه چشم‌هایشان باز بود. همه همان لبخند را داشتند. بعضی‌ها آرام نفس می‌کشیدند. بعضی‌ها نه. یکی از آن‌ها بلند شد. خیلی آرام. پاهای برهنه‌اش روی زمین نبود؛ روی هوا راه می‌رفت، انگار گرانش برای او تعریف نشده. آمد سمت پنجره. دستش را روی شیشه گذاشت. شیشه سرد نبود. گرم بود. مثل پوست زنده. و از زیر انگشتانش، رگ‌های نازک و سیاه شروع کردند به خزیدن روی شیشه، به سمت داخل اتاق. سایه‌ام از روی تخت بلند شد. پشت سرم ایستاد. نفسش را روی گردنم حس کردم؛ سرد و مرطوب، مثل نفس کسی که سال‌ها زیر خاک بوده. چیزی نجوا کرد. صدا نبود. مستقیم داخل سرم ریخت: «تو فکر می‌کنی خوابیدی… اما ما بیداریم. و تو داری دیر می‌رسی.» بدنم شروع کرد به لرزیدن. نه از سرما. از چیزی عمیق‌تر. انگار تک‌تک سلول‌هایم داشتند چیزی را به یاد می‌آوردند که نباید به یاد می‌آوردند. خاطراتی که مال من نبودند. خاطراتی از شب‌هایی که ساعت سه می‌ایستاد و من هنوز نمی‌دانستم. نگاه کردم به سایه‌ام. حالا دیگر سایه نبود. پوست داشت. گوشت داشت. و چشم‌هایش دقیقاً مثل چشم‌های من بود، فقط خالی‌تر. خالی‌تر از هر چیزی که تا به حال دیده بودم. ساعت هنوز سه بود. عقربه‌ها حتی تکان هم نمی‌خوردند. انگار زمان خودش هم ترسیده بود و فرار کرده بود. و من دیگر مطمئن نبودم کدام‌یک از ما باید بیدار شود… و کدام‌یک باید برای همیشه این‌جا بماند.

  • soufrisefawtle از جایی شروع می‌شود که انگار همیشه در حال اتفاق افتادن بوده، نه آغاز دارد نه پایان، فقط تو هستی و راه‌پله‌ای مارپیچ که در هوا معلق است، بدون دیوار، بدون ساختمان، فقط پله‌هایی که بالا می‌روند و پایین هم می‌روند، همزمان، طوری که نمی‌فهمی در حال صعودی یا سقوط. هوا سرد نیست، اما خالی‌ست، مثل جایی که هنوز تصمیم نگرفته واقعاً وجود داشته باشد. شروع به بالا رفتن می‌کنی، یا شاید پایین آمدن، و هر قدمی که برمی‌داری، صدایی نمی‌دهد، انگار وزن نداری، یا شاید پله‌ها دیگر به صدا واکنش نشان نمی‌دهند. کنار پله‌ها چیزی شبیه پرده‌های نازک آویزان است، اما از جنس پارچه نیستند، بیشتر شبیه تکه‌هایی از زمان‌اند، و وقتی از کنارشان رد می‌شوی، تصاویر کوتاهی در آن‌ها شکل می‌گیرد—نه خاطره، نه خیال، چیزهایی که انگار می‌توانستند اتفاق بیفتند اما هرگز فرصت پیدا نکردند. یکی از این پرده‌ها ناگهان واضح‌تر می‌شود؛ خودت را می‌بینی، در سنی که هنوز به آن نرسیده‌ای، در اتاقی که نمی‌شناسی، در حال گفتن جمله‌ای که هنوز هرگز به ذهنت نرسیده. می‌ایستی، خیره می‌شوی، و همان لحظه تصویر مکث می‌کند، انگار منتظر واکنش توست. دستت را جلو می‌بری تا لمسش کنی، اما تصویر کمی عقب می‌کشد، نه از ترس، از فاصله‌ای که انگار باید همیشه بین شما بماند. ادامه می‌دهی، اما حالا حس می‌کنی پله‌ها دیگر مستقیم نیستند، کمی پیچ خورده‌اند، کمی غیرممکن شده‌اند، زاویه‌ها درست نیست، و گاهی برای یک قدم باید از میان خودت رد شوی چون نسخه‌ای از تو روی همان پله ایستاده، بی‌حرکت، خیره، انگار سال‌هاست همان‌جا مانده. هر بار که از کنار یکی از آن‌ها رد می‌شوی، حس می‌کنی چیزی از تو جا می‌ماند، یا شاید چیزی به تو اضافه می‌شود، اما نمی‌توانی تشخیص بدهی کدام. بالاخره به جایی می‌رسی که پله‌ها قطع می‌شوند. نه پایان دارند، فقط دیگر ادامه نمی‌دهند. جلویت فضایی باز است، پر از ساعت‌هایی که در هوا معلق‌اند، اما هیچ‌کدام عدد ندارند، فقط صفحه‌های خالی، و عقربه‌هایی که در جهت‌های مختلف گیر کرده‌اند. بعضی سریع می‌لرزند، بعضی کاملاً بی‌حرکت‌اند، و بعضی اصلاً عقربه ندارند، فقط یک مرکز خالی. وسط این فضا چیزی هست، شبیه یک صندلی، یا شاید بیشتر شبیه جای خالی نشستن. نزدیک‌تر که می‌شوی، متوجه می‌شوی آن «چیز» دقیقاً به اندازه توست، انگار برای تو ساخته شده. صدایی نمی‌شنوی، اما می‌فهمی که باید بنشینی، نه از اجبار، از نوعی آشنایی که توضیح ندارد. می‌نشینی. و همان لحظه همه ساعت‌ها شروع می‌کنند به حرکت کردن، اما نه هماهنگ، نه قابل فهم، هرکدام در ریتم خودش، و با هر حرکتشان، یکی از آن پرده‌ها پایین می‌افتد، یکی از آن نسخه‌های دیگر تو محو می‌شود، یکی از آن احتمالات ناپدید می‌شود. حس می‌کنی چیزی دارد انتخاب می‌شود، یا شاید حذف. می‌خواهی بلند شوی، اما نمی‌توانی. نه چون چیزی نگهت داشته، بلکه چون دیگر «بلند شدن» معنایی ندارد. به دست‌هایت نگاه می‌کنی. کمی شفاف شده‌اند، اما نه به شکل ناپدید شدن، بیشتر شبیه تبدیل شدن به چیزی که هنوز تعریف نشده. ناگهان یکی از ساعت‌ها جلویت می‌ایستد، نزدیک‌تر از بقیه. صفحه‌اش خالی نیست. فقط یک نقطه‌ی کوچک در وسطش هست، سیاه، بی‌حرکت. هرچه بیشتر نگاه می‌کنی، آن نقطه بزرگ‌تر می‌شود، نه در فضا، در درک تو، انگار دارد تمام چیزهای دیگر را به خودش می‌کشد. و همان لحظه می‌فهمی. این پله‌ها، این پرده‌ها، این نسخه‌ها، همه فقط راهی بودند برای رسیدن به اینجا. جایی که فقط یک «حالت» باقی می‌ماند. نه بهترین، نه درست‌ترین، فقط… آنی که اتفاق افتاده. ساعت آخرین حرکتش را می‌کند. نقطه کامل صفحه را می‌پوشاند. و قبل از اینکه همه‌چیز خاموش شود، یک فکر کوتاه از ذهنت عبور می‌کند نه ترسناک، نه آرام، فقط سنگین: شاید مشکل این نیست که زمان می‌گذرد، شاید این است که همه چیز، در نهایت، مجبور می‌شود یکی شود… و بقیه برای همیشه ناتمام بمانند.

  • feluracastle شب انگار سال‌هاست که تمام نشده، و تو مطمئن نیستی خوابیده‌ای یا فقط در نسخه‌ای کندتر از بیداری گیر افتاده‌ای. خودت را در عمارتی قدیمی می‌بینی، با دیوارهایی پوشیده از کاغذدیواری‌های گل‌دارِ محو، که نقش‌هایشان آن‌قدر تکرار شده که دیگر شبیه گل نیستند، بیشتر شبیه چشم‌هایی‌اند که نگاه می‌کنند. نور کم‌رنگی از چلچراغی بلند می‌تابد، اما شمع‌ها نمی‌سوزند، فقط هستند، بی‌حرکت، بی‌گرما. در راهرویی قدم می‌زنی که طولش منطقی ندارد، هرچه جلوتر می‌روی، انگار عقب‌تر هم می‌مانی. کف چوبی زیر پایت صدا نمی‌دهد، و همین سکوت از هر صدایی بلندتر است. قاب‌های عکس دو طرف دیوار آویزانند، اما وقتی نگاهشان می‌کنی، تصاویر داخلشان کامل نیستند؛ صورت‌ها پاک شده‌اند، یا نیمه‌اند، یا پشت به تو ایستاده‌اند. یکی از قاب‌ها ناگهان تصویرت را نشان می‌دهد، اما تو در آن قاب ایستاده‌ای و به بیرون نگاه می‌کنی، نه به داخل، و این یعنی جایی از این عمارت، نسخه‌ای از تو هست که دارد بیرون را تماشا می‌کند. در انتهای راهرو دری نیمه‌باز است. بدون اینکه تصمیم بگیری، واردش می‌شوی. اتاقی‌ست با یک پیانو، قدیمی، سیاه، کمی ترک‌خورده، و رویش گرد نشسته، اما صدای نواختن می‌آید، آرام، اشتباه‌دار، انگار کسی دارد قطعه‌ای را تمرین می‌کند که هیچ‌وقت کامل یاد نگرفته. نزدیک‌تر که می‌روی، می‌بینی هیچ‌کس پشت پیانو نیست، اما کلیدها خودشان پایین می‌روند، با مکث‌هایی که بیش از حد انسانی‌اند. روی صندلی می‌نشینی، و همان لحظه صدا قطع می‌شود. سکوت برمی‌گردد، اما این‌بار سنگین‌تر، مثل چیزی که منتظر است. دستت را روی کلیدها می‌گذاری، اما قبل از اینکه چیزی بزنی، صدایی از پشت سرت می‌گوید: «تو قبلاً اینو زدی.» برمی‌گردی، اما هیچ‌کس نیست. فقط آینه‌ای قدی در گوشه اتاق، که تصویرت را نشان نمی‌دهد، بلکه تأخیری دارد، چند ثانیه عقب‌تر، و در آن تأخیر، می‌بینی که خودت در آینه هنوز پشتت به پیانوست، هنوز نچرخیده. ناگهان می‌فهمی که هر حرکتی که می‌کنی، اینجا قبلاً اتفاق افتاده، نه به شکل خاطره، بلکه به شکل اجبار. بلند می‌شوی، اما حس می‌کنی این بلند شدن، تکرار چیزی‌ست که قبلاً انجام داده‌ای. به سمت در می‌روی، اما دستت روی دستگیره مکث می‌کند، نه به خاطر تردید، بلکه چون می‌دانی پشت این در هم همان اتفاق خواهد افتاد، فقط با جزئیاتی متفاوت‌تر، آزاردهنده‌تر. صدای پیانو دوباره شروع می‌شود، این‌بار از جایی که نباید باشد، از داخل دیوارها، از زیر زمین، از خودِ هوا. و بعد آن صدا، همان صدا، نزدیک‌تر، واضح‌تر: «این خواب نیست، این چیزی‌ه که هر بار بیدار می‌شی، جا می‌ذاریش اینجا.» می‌خواهی بیدار شوی. واقعاً تلاش می‌کنی. پلک‌هایت را می‌بندی، نفس عمیق می‌کشی، حتی سعی می‌کنی خودت را قانع کنی که این فقط یک رویاست. اما وقتی چشم باز می‌کنی، هنوز همان‌جایی. حتی بدتر—اتاق کمی تغییر کرده، پیانو حالا کمی نزدیک‌تر است، آینه کمی بزرگ‌تر، و در بسته شده. زمان کش می‌آید، نه جلو می‌رود، نه عقب، فقط تو را نگه می‌دارد. می‌نشینی، یا شاید همیشه نشسته بودی. دستت دوباره روی کلیدها می‌رود، این‌بار بدون مقاومت. اولین نت را می‌زنی، و همان لحظه می‌فهمی که این قطعه را بلدی، کامل، دقیق، بدون اشتباه—چون این همان قطعه‌ای‌ست که این مکان از تو می‌خواهد. و در حالی که می‌نوازی، آرام، بی‌وقفه، یک فکر کوتاه از ذهنت رد می‌شود، مثل آخرین چیزی که قبل از غرق شدن به یاد می‌آوری: شاید مشکل این نیست که نمی‌توانی از این خواب بیدار شوی، شاید این است که اینجا جایی‌ست که بیدار بودن هیچ معنایی ندارد.

  • HavenofWanderingWinds باد از جایی شروع نمی‌شود، انگار همیشه بوده، فقط ناگهان تصمیم گرفته خودش را نشان بدهد. خودت را وسط دشتی می‌بینی که مرز ندارد، علف‌ها خم شده‌اند اما در جهت‌های متفاوت، انگار هر کدام به بادی جداگانه گوش می‌دهند. آسمان پایین آمده، نه به شکل باران، بلکه مثل سقفی سنگین که هر لحظه ممکن است فرو بریزد. نور خاکستری است، اما تهش یک نارنجی محو پنهان شده، مثل خاطره‌ی غروبی که کامل اتفاق نیفتاده. قدم برمی‌داری و صدای پاهایت را نمی‌شنوی، چون باد همه‌چیز را می‌بلعد. ناگهان متوجه می‌شوی چیزهایی در هوا شناورند، اول فکر می‌کنی برگ‌اند، اما نزدیک‌تر که می‌شوند می‌بینی تکه‌هایی از اشیاء آشنا هستند؛ یک کلید، یک تکه کاغذ خط‌خورده، یک عکس نصفه، حتی یک دکمه از پیراهنی که یادت نمی‌آید کی گم شده. همه‌شان در باد گیر افتاده‌اند، نه می‌افتند، نه دور می‌شوند، فقط می‌چرخند، مثل حافظه‌ای که نمی‌تواند تصمیم بگیرد چیزی را نگه دارد یا رها کند. باد ناگهان جهتش عوض می‌شود و چیزی را از دور می‌آورد، یک خانه، اما نه به شکل عادی، خانه روی زمین نیست، کمی بالاتر شناور است، با پنجره‌هایی که یکی‌یکی باز و بسته می‌شوند، انگار نفس می‌کشد. نزدیک‌تر که می‌روی، درِ خانه خودش باز می‌شود، نه با صدا، بلکه با نوعی سکوت سنگین که از صدا هم بلندتر است. داخلش تاریک نیست، اما روشن هم نیست، نورش شبیه نور روزی‌ست که هیچ‌وقت شروع نشده. وارد می‌شوی و بلافاصله می‌فهمی این خانه نقشه ندارد، راهروها خودشان را عوض می‌کنند، درها به جاهایی باز می‌شوند که نباید. یک در را باز می‌کنی و به همان دشت برمی‌گردی، اما باد شدیدتر شده، چیزهای بیشتری در هوا هستند، حتی چیزهایی که مطمئنی هیچ‌وقت نداشته‌ای. یک در دیگر را باز می‌کنی و به اتاقی می‌رسی که وسطش یک صندلی خالی است، رو به پنجره‌ای که بیرونش چیزی جز همان باد بی‌پایان نیست. صدایی می‌شنوی، اما از کجا نمی‌فهمی، انگار خودِ باد حرف می‌زند، کش‌دار و بی‌عجله: «هر چیزی که رها می‌کنی، جایی می‌ره که باد بتونه پیداش کنه.» می‌خواهی بپرسی چرا، اما همان لحظه درها شروع می‌کنند به کوبیده شدن، نه با خشونت، بلکه با ریتمی منظم، مثل تپش قلبی که متعلق به این خانه نیست. پنجره ناگهان باز می‌شود و باد به داخل هجوم می‌آورد، اما چیزی را خراب نمی‌کند، فقط چیزها را جابه‌جا می‌کند، جای صندلی عوض می‌شود، دیوارها کمی کج می‌شوند، و تو حس می‌کنی اگر یک ثانیه دیگر بمانی، خودت هم سبک می‌شوی، کنده می‌شوی از زمین و به همان تکه‌های شناور تبدیل می‌شوی. دستت را به چارچوب در می‌گیری، اما چوب زیر انگشتانت مثل آب نرم می‌شود. در آخرین لحظه، وقتی حس می‌کنی دیگر وزنی نداری، باد ناگهان قطع می‌شود. نه آرام می‌شود، قطع می‌شود، مثل خاموش کردن یک صدا. همه‌چیز می‌افتد، تکه‌ها، صداها، حتی نفس خودت. خانه دیگر شناور نیست، روی زمین است، کاملاً معمولی، کاملاً بی‌جان. اما قبل از اینکه بیدار شوی، یک چیز را می‌فهمی: چیزی از تو در آن باد جا مانده، و حالا هر وقت بادی بوزد، هرجا، حتی پشت یک پنجره بسته، ممکن است برای یک لحظه کوتاه، صدای خودت را بشنوی که هنوز آنجا، بین چیزهای رهاشده، معلق مانده.

  • uariat ساعت معلوم نیست چند است، اما حس می‌کنی زمان از کار افتاده، مثل ساعتی که عقربه‌هایش تصمیم گرفته‌اند دیگر جلو نروند. خودت را وسط جایی می‌بینی که نه کاملاً بیابان است، نه کاملاً شهر؛ زمین ترک خورده، اما زیر بعضی ترک‌ها نور می‌زند، انگار چیزی زنده در زیر سطح نفس می‌کشد. هوا بوی فلز می‌دهد، بوی بارانی که هیچ‌وقت نیامده. جلوتر که می‌روی، می‌بینی چیزی روی زمین افتاده، اول فکر می‌کنی یک تکه سنگ است، اما نزدیک‌تر که می‌شوی، متوجه می‌شوی یک لاشه است، نه حیوان، نه انسان، چیزی میان این دو، انگار شکلش هر لحظه عوض می‌شود تا نتوانی دقیق تشخیصش بدهی. عجیب اینجاست که ترس نداری، فقط یک حس سنگین از آشنا بودن، مثل دیدن چیزی که سال‌ها پیش در خواب دیگری دیده بودی و حالا برگشته تا کامل شود. کنار لاشه می‌نشینی، بدون اینکه بدانی چرا، و ناگهان صدایی می‌شنوی، نه از بیرون، از داخل سرت، آرام و بی‌احساس می‌گوید: «این، چیزی است که جا گذاشتی.» می‌خواهی بپرسی کِی، کجا، اما کلمات در دهنت حل می‌شوند، مثل قند در آب. دستت را جلو می‌بری و به سطحش لمس می‌کنی، سرد نیست، گرم هم نیست، فقط… زنده است، اما نه به شکل طبیعی، بیشتر شبیه خاطره‌ای که هنوز نمی‌خواهد بمیرد. همان لحظه زمین زیر پایت کمی فرو می‌رود و نور از ترک‌ها شدیدتر می‌شود، مثل اینکه چیزی دارد بیدار می‌شود. لاشه شروع می‌کند به تغییر شکل دادن، آرام، بی‌صدا، تبدیل می‌شود به چیزهایی که نیمه‌کاره رها کرده‌ای؛ یک دفتر نیمه‌نوشته، یک ملودی که هیچ‌وقت کامل نشده، یک جمله‌ای که قرار بود به کسی بگویی و نگفتی، همه‌شان به‌هم چسبیده‌اند، یک توده زنده از «ناتمام‌ها». نفس کشیدنش را حس می‌کنی، با ریتمی که به شکل عجیبی شبیه نفس خودت است. صدای داخل سرت دوباره می‌گوید: «هیچ‌چیز از بین نمی‌ره، فقط شکلش عوض میشه تا دوباره پیدات کنه.» می‌خواهی بلند شوی و دور شوی، اما زمین مثل حافظه عمل می‌کند، هر قدمی که برمی‌داری، به جای جلو رفتن، تو را به همان نقطه برمی‌گرداند، مثل اینکه اینجا نه یک مکان، بلکه یک فکر است که گیر افتاده‌ای در آن. آسمان بالا ساکت نیست، ابرها حرکت نمی‌کنند، بلکه تماشا می‌کنند، سنگین و بی‌قضاوت. ناگهان متوجه می‌شوی سایه‌ای که روی زمین افتاده مال تو نیست، کمی دیرتر حرکت می‌کند، انگار نسخه‌ای از تو که هنوز تصمیم نگرفته چه کار کند. لاشه حالا آرام آرام شبیه خودت می‌شود، اما نه کامل، فقط بخش‌هایی از صورت، بخش‌هایی از دست، چیزی ناتمام و در حال شکل‌گیری. چشم ندارد، اما حس می‌کنی دارد نگاهت می‌کند. صدای درونت آخرین بار زمزمه می‌کند: «یا برش می‌داری، یا همیشه اینجا منتظرت می‌مونه.» نمی‌فهمی منظورش چیست، اما می‌دانی که انتخابی وجود دارد، حتی اگر ندانی انتخاب دقیقاً چیست. خم می‌شوی، دستت را روی آن می‌گذاری، و همان لحظه همه‌چیز ساکت می‌شود، نه به شکل آرامش، بلکه به شکل قطع شدن. نور زیر زمین خاموش می‌شود، آسمان تیره‌تر می‌شود، و ناگهان حس می‌کنی چیزی از درونت کم شده، یا شاید اضافه شده، نمی‌توانی تشخیص بدهی. وقتی چشم باز می‌کنی، اتاقت همان است، همه‌چیز سر جایش، اما یک حس مبهم با تو مانده، مثل اینکه چیزی را با خودت آورده‌ای که نباید می‌آوردی، یا چیزی را جا گذاشته‌ای که قرار نبود جا بگذاری، و بدتر از همه این است که نمی‌دانی کدامش حقیقت دارد.

  • wtermelonsugr شب است، اما از آن شب‌های تمیز و تاریک نیست، یک نور آبیِ کثیف مثل صفحه‌ی تلویزیون‌های قدیمی روی همه‌چیز پخش شده، انگار دنیا دارد از پشت یک نوار VHS پخش می‌شود که کمی خراب است. خودت را در یک خیابان حومه‌ای می‌بینی، خانه‌ها همه شبیه هم‌اند، با چمن‌های بیش از حد مرتب و ماشین‌هایی که انگار سال‌هاست حرکت نکرده‌اند، هوا بوی پلاستیک گرم و بارانِ نیامده می‌دهد. هیچ‌کس بیرون نیست، اما حسِ دیده شدن، مثل یک صدای پس‌زمینه، قطع نمی‌شود. یک لامپ خیابانی بالای سرت سوسو می‌زند، و هر بار که خاموش و روشن می‌شود، جزئیات عوض می‌شوند؛ یک‌بار پنجره‌ی خانه‌ی روبه‌رو باز است، بار بعد بسته، یک‌بار پرده‌ها تکان می‌خورند، بار بعد کاملاً بی‌حرکت‌اند. راه می‌روی، کف آسفالت زیر پایت کمی نرم است، نه آن‌قدر که فرو بروی، اما آن‌قدر که مطمئن شوی واقعی نیست. از کنار یک خانه رد می‌شوی و صدای خنده‌ی ضبط‌شده می‌شنوی، همان خنده‌های مصنوعی سیتکام‌های قدیمی، اما هیچ تلویزیونی روشن نیست. ناگهان یک دوچرخه از وسط خیابان رد می‌شود، بدون راکب، آرام، دقیق، انگار مسیرش را حفظ کرده. می‌ایستد جلوی یک خانه با درِ قرمز. در نیمه‌باز است، و نور داخل خانه بیش از حد گرم، تقریباً نارنجیِ سوخته، مثل عکس‌هایی که بیش از حد نور دیده‌اند. وارد می‌شوی، نه از روی کنجکاوی، بلکه چون حس می‌کنی قبلاً این کار را کرده‌ای. داخل خانه همه‌چیز خیلی مرتب است، اما نه به شکلی انسانی، بیشتر شبیه صحنه‌ای که برای فیلم‌برداری آماده شده. روی میز شام، بشقاب‌ها چیده شده‌اند، غذا هنوز گرم است، اما هیچ‌کس نیست. یک تلویزیون گوشه‌ی اتاق روشن است و تصویرش فقط نویز است، اما از داخل همان نویز، گاهی شکل‌هایی شبیه چهره ظاهر می‌شوند، خیلی کوتاه، آن‌قدر کوتاه که مطمئن نیستی واقعاً دیده‌ای یا نه. به سمت تلویزیون نزدیک می‌شوی، و ناگهان تصویر ثابت می‌شود. یک اتاق را نشان می‌دهد. همین اتاق. از زاویه‌ای که تو ایستاده‌ای. چند ثانیه طول می‌کشد تا بفهمی که تصویر زنده نیست. چیزی در آن چند فریم عقب‌تر است. در تصویر، «تو» وارد اتاق می‌شوی. چند قدم جلوتر از جایی که الان ایستاده‌ای. بدنت یخ می‌کند، اما نمی‌توانی نگاهت را برداری. نسخه‌ی داخل تلویزیون می‌ایستد، سرش را کمی کج می‌کند، و مستقیم به دوربین نگاه می‌کند. بعد… لبخند می‌زند. در همان لحظه، صدای خنده‌ی ضبط‌شده دوباره پخش می‌شود، اما این بار بلندتر، کش‌دارتر، ناهماهنگ‌تر، انگار نوارش کش آمده. نور خانه شروع می‌کند به تغییر رنگ دادن، از نارنجی به سبزِ بیمارگونه، و بعد به همان آبیِ تلویزیونی. می‌خواهی از خانه بیرون بروی، اما در دیگر پشت سرت نیست. یا شاید هیچ‌وقت نبوده. تلویزیون یک‌بار دیگر سوسو می‌زند، و تصویر جلو می‌رود. این‌بار، «تو»ی داخل صفحه یک قدم به دوربین نزدیک‌تر می‌شود. آن‌قدر نزدیک که صورتش جزئیات ندارد، فقط سایه و نور. و قبل از اینکه تصویر قطع شود، لب‌هایش تکان می‌خورند: «الان نوبت منه.» صفحه سیاه می‌شود. و ناگهان همه‌چیز عادی‌ست. خانه خالی، بی‌صدا، سرد. اما وقتی از پنجره به خیابان نگاه می‌کنی، یک نفر را می‌بینی که دارد از دور نزدیک می‌شود. راه رفتنش… دقیقاً مثل توست.

  • atlaswraitet غروب بود، اما نه از آن غروب‌هایی که آرام می‌میرند، این یکی انگار داشت تقلا می‌کرد زنده بماند، نور نارنجی غلیظ و سنگین مثل لایه‌ای از گرد و غبار روی همه‌چیز نشسته بود و آسمان آن‌قدر پایین آمده بود که حس می‌کردی اگر دستت را بالا ببری انگشت‌هایت در ابر فرو می‌رود. خودت را وسط یک مزرعه می‌بینی، زمین ترک‌خورده اما خیس است، انگار هم‌زمان باران آمده و نیامده، ساقه‌های خشک گندم به سمتی خم شده‌اند که باد هنوز از آنجا نرسیده. باد شروع می‌شود، نه با صدا بلکه با تغییر جهت سایه‌ها، و ناگهان می‌فهمی سایه‌ها از اشیا جدا شده‌اند، سایه‌ی درخت‌ها چند قدم جلوتر ایستاده، سایه‌ی حصار آرام راه می‌رود و سایه‌ی خودت هنوز پشت سرت مانده. می‌خواهی برگردی اما چیزی در هوا هست که اجازه نمی‌دهد کامل بچرخی، انگار زمان از یک زاویه خاص گیر کرده باشد. از دور خانه‌ای چوبی دیده می‌شود، کج و فرسوده، با پنجره‌هایی که نور نارنجی را پس نمی‌زنند بلکه می‌بلعند، درِ خانه باز است، نه با حرکت، بلکه انگار از اول همین‌طور بوده. به سمتش راه می‌روی اما هر قدمی که برمی‌داری فاصله تغییر نمی‌کند، فقط زمین زیر پایت عوض می‌شود، یک لحظه خاک است، یک لحظه آب، یک لحظه چیزی نرم مثل حافظه‌ای که هنوز شکل نگرفته. باد شدیدتر می‌شود و حالا صدا دارد، نه صدای هوا بلکه زمزمه‌هایی که انگار از دل زمین می‌آیند، یکی از ساقه‌های گندم می‌شکند و وقتی به زمین می‌افتد صدای شکستن نمی‌دهد بلکه صدای یک جمله نیمه‌کاره، «تو قرار نبود اینجا باشی…». قلبت تند می‌زند اما نه از ترس، از یک آشنایی اشتباه، ناگهان سایه‌ات از پشت سرت حرکت می‌کند، از کنارت رد می‌شود و جلوتر از تو به سمت خانه می‌رود، می‌ایستی، برای اولین‌بار تو ثابت می‌مانی و چیزی از «تو» حرکت می‌کند. سایه وارد خانه می‌شود و در همان لحظه باد قطع می‌شود، همه‌چیز ساکت، آن‌قدر ساکت که می‌توانی صدای نور را بشنوی، نوری که حالا دیگر نارنجی نیست بلکه به رنگ چیزی‌ست که اسم ندارد. چند ثانیه یا شاید چند سال می‌گذرد، بعد درِ خانه آرام بسته می‌شود، نه با صدا، نه با حرکت، فقط دیگر باز نیست، و تو می‌فهمی که چیزی اشتباه شده، نه در اینجا بلکه در جایی که قرار بود «تو» باشی. به دست‌هایت نگاه می‌کنی، سبک شده‌اند، خیلی سبک، و وقتی سرت را بالا می‌آوری می‌بینی دیگر سایه‌ای نداری، و آن خانه در آن مزرعه طوفانی حالا تنها جایی‌ست که هنوز «تو» در آن زندگی می‌کنی.

  • Symphonynofive ساعت سه صبح بود؛ نه آن‌قدر دیر که شب تمام شده باشد و نه آن‌قدر زود که صبح جرئت آمدن داشته باشد، همه‌چیز در حالتی معلق مانده بود، مثل نفسِ کسی که نمی‌داند باید بماند یا برود. خودت را در یک ایستگاه قطار می‌بینی، اما هیچ ریل واقعی‌ای وجود ندارد، فقط خطوطی باریک از نور، مثل یادگاری از چیزی که زمانی واقعی بوده. قطاری می‌رسد، بی‌صدا و بی‌وزن، و درهایش قبل از اینکه کاملاً متوقف شود باز می‌شوند. داخلش می‌روی و ناگهان متوجه می‌شوی که مسافرها همه خودت هستند، نه نسخه‌های آینه‌ای و نه دوقلوها، بلکه «تو»هایی که هرگز زندگی نکرده‌ای؛ یکی از آن‌ها پیانو می‌زند، آرام، با انگشت‌هایی که انگار هیچ‌وقت اشتباه نکرده‌اند، یکی دیگر کتابی در دست دارد که عنوانش پاک شده، یکی فقط به پنجره خیره شده و اشک‌هایش بی‌دلیل می‌ریزند، انگار چیزی را به خاطر می‌آورد که هنوز اتفاق نیفتاده. قطار حرکت می‌کند اما منظره بیرون تغییر نمی‌کند، همان خیابان خیس، همان چراغی که سوسو می‌زند، همان مردی که هر بار از جلوی مغازه‌ای عبور می‌کند و هرگز وارد نمی‌شود. ناگهان می‌فهمی که زمان در این قطار جلو نمی‌رود، فقط تکرار می‌شود، با تغییرات کوچکی که بیشتر شبیه اشتباهات حافظه‌اند تا واقعیت. یکی از «تو»ها بلند می‌شود و کنارت می‌نشیند، بدون اینکه نگاهت کند می‌گوید: «اگر یک‌بار دیگر فرصت داشتی، واقعاً فرق می‌کرد؟» می‌خواهی جواب بدهی اما صدایت بیرون نمی‌آید، در عوض صدای پیانو بلندتر می‌شود، نه زیباتر، فقط نزدیک‌تر، مثل چیزی که دارد تو را به یاد آوردن مجبور می‌کند. چراغ‌های قطار یکی‌یکی خاموش می‌شوند و تنها چیزی که باقی می‌ماند انعکاس صورتت روی شیشه است، اما صورت تو نیست، چیزی‌ست میان تو و کسی که می‌توانستی باشی. قطار ناگهان می‌ایستد، هیچ ایستگاهی نیست و هیچ دری باز نمی‌شود، و آن «تو»ی کنار دستت آرام زمزمه می‌کند: «بعضی از زندگی‌ها فقط خواب دیده می‌شن، چون اگر واقعی بشن، همه‌چیز فرو می‌ریزه.» ساعتت را نگاه می‌کنی، هنوز سه است، همیشه سه، و وقتی چشم باز می‌کنی حس می‌کنی چیزی را جا گذاشته‌ای، نه در رویا، بلکه در نسخه‌ای از خودت که هنوز در آن قطار نشسته و منتظر جواب توست.

  • видео или голосовое, без подписи

  • siifuerasmiia ساعت سه صبح بود، وقتی که خواب شروع شد. نه از اون خواب‌های معمولی. از اونایی که انگار یه نفر درون سرت نشسته و داره یه فیلم کارگردانی می‌کنه. آسمون مثل یه زخم باز قرمز بود. خورشید پایین نمی‌رفت، فقط ثابت مونده بود، انگار کسی همه چیز رو متوقف کرده بود. اون وسط ایستاده بودی. دستت توی دست یه نفر بود ولی هر بار که نگاه می‌کردی، صورت اون آدم عوض می‌شد. یه لحظه یه اشنای قدیمی، لحظه‌ی بعد یه غریبه، و بعد… خودت. زمین زیر پاهات شبیه شطرنج بود، اما هر خونه‌اش مثل قفسه سینه کسی که خوابیده نفس می‌کشید. وقتی قدم برمی‌داشتی، صداش مثل تپش قلب می‌پیچید توی فضا. یه خرگوش از کنارت رد شد اما نه سفید. سیاه بود. و ساعت توی دستش برعکس حرکت می‌کرد. گفت: «دیر کردی.» ولی معلوم نبود برای چی. تو شروع کردی به دویدن، از میان درهایی که هرکدوم به یه صحنه باز می‌شدن. یه خیابون خالی، یه خونه‌ی نیمه‌سوخته، یه اتاق پر از آدم‌هایی که حرف می‌زدن ولی صداشون شنیده نمی‌شد. هر جا می‌رفتی، یه چیز مشترک بود: همه داشتن نگاهت می‌کردن، بدون اینکه پلک بزنن. آخرش رسیدی به یک میز بلند مثل مهمونی چای ولی فنجون‌ها پر از خاکستر بودن. یه مرد با لبخند خیلی کشیده گفت: «اینجا همه چی قشنگه، اگه نگاه نکنی.» نشستی. دستت هنوز توی دست اون آدم بود ولی وقتی نگاه کردی، دید دست خودت رو گرفتی. بالای سرت رو نگاه کردی. خورشید بالاخره تکون خورد. نه پایین، بلکه افتاد و همه‌چی تاریک شد. در آخرین لحظه قبل از بیدار شدن، یه صدا شنیدی: «تو هنوز انتخاب نکردی که توی کدوم دنیا بمونی.» و مسئله این بود، توی تمام این مدت تو سعی نکرده بودی فرار کنی. وقتی چشم‌هاتو باز کرد،‌ اتاقت همون بود. ولی یه چیز فرق داشت..دستت هنوز گرم بود

  • 𝚨𝗋ꫀꪀ رویای خاکستری ساعت هنوز نه بیدار شده بود و نه مرده. آسمان مثل یک پارچه‌ی خیسِ کهنه روی سر دریا افتاده بود. همه چیز خاکستری بود؛ نه آبی، نه سیاه، نه سفید. فقط خاکستریِ سنگین، مثل دودی که از ریه‌ی یک نهنگِ خسته‌ی قدیمی بیرون می‌آید. من پشت فرمان بودم. جاده موازی ساحل می‌دوید، باریک و خیس. برف‌پاک‌کن‌ها مثل دو انگشت لرزان روی شیشه می‌رقصیدند. بوی دریا از درزهای ماشین می‌آمد؛ بوی نمک، بوی جلبک‌های لهیده، بوی چیزی که مدام می‌میرد و دوباره زنده می‌شود. بوی ساحلِ صبحگاهی که هنوز کسی آن را ندیده. امواج بلند بودند. نه مثل موج‌های معمولی. مثل دست‌هایی که از زیر آب بیرون می‌آیند و ساحل را می‌کشند پایین. کفِ سفیدشان روی سنگ‌ها می‌ترکید و صدا می‌داد؛ صدایی شبیه به ناله‌ی آدمی که دارد چیزی را فراموش می‌کند. و من رانندگی می‌کردم. فرمان سرد بود. انگشتانم روی آن عرق کرده بودند. جاده گاهی صاف می‌شد و گاهی مثل یک مارِ خواب‌آلود پیچ می‌خورد. در آینه عقب، چیزی نبود. فقط همان خاکستری که پشت سرم دنبال می‌کرد. ناگهان ساحل نزدیک‌تر شد. نه اینکه جاده بپیچد؛ ساحل خودش آمد جلو. شن‌های خیس زیر لاستیک‌ها خزیدند. ماشین هنوز جلو می‌رفت، اما حالا روی آب بود. چرخ‌ها در موج فرو می‌رفتند و بیرون می‌آمدند. آب شور از زیر درها بالا می‌آمد و پاهایم را خیس می‌کرد. سرد بود. خیلی سرد. و بعد دیدمش. او روی کاپوت ماشین نشسته بود. لباس نداشت. پوستش مثل خود دریا بود؛ خاکستریِ مایل به آبی، خیس، و پر از نمک‌دانه‌های ریز که روی شانه‌هایش برق می‌زدند. موهایش بلند بود و مثل جلبک‌های تیره روی سینه‌اش ریخته بود. چشم‌هایش باز بودند، اما مردمک نداشتند. فقط دو سطح صاف و خاکستری که آسمان را منعکس می‌کردند. لبخند زد. دندان‌هایش سفید نبودند. شفاف بودند، مثل شیشه‌ی شکسته. گفت چیزی. صدایش شبیه به صدای موجی بود که به صخره می‌خورد و می‌شکند: «برگرد.» من گاز دادم. ماشین عمیق‌تر رفت توی آب. آب تا کمرم آمد. بعد تا سینه‌ام. بعد تا گردنم. او هنوز روی کاپوت نشسته بود و به من نگاه می‌کرد. دستش را دراز کرد و شیشه‌ی جلو را لمس کرد. شیشه مثل یخ ترک خورد، اما نشکست. فقط ترک‌های نازک مثل رگ‌های آبی روی آن دویدند. بوی دریا حالا قوی‌تر شده بود. بوی چیزی کهنه و زنده. بوی بدن خیس او که از لای ترک‌ها می‌آمد تو. بوی دهانش وقتی نزدیک‌تر شد و پیشانی‌اش را به شیشه چسباند. من هنوز رانندگی می‌کردم. حتی وقتی آب از دهانم بالا آمد و ریه‌هایم را پر کرد. حتی وقتی چرخ‌ها دیگر زمین را لمس نمی‌کردند و ماشین مثل یک لاشه‌ی فلزی در عمق معلق شد. او از کاپوت بلند شد و از میان ترک‌های شیشه رد شد تو. بدن خیسش روی صندلی کنارم نشست. دست سردش را گذاشت روی رانم. انگشتانش زیر پوستم خزیدند، نه روی پوست؛ زیر آن. مثل اینکه پوستم فقط یک لایه نازک بود و او می‌خواست چیزی را از زیر آن بیرون بکشد. لب‌هایش را نزدیک گوشم آورد و زمزمه کرد: «تو همیشه اینجا بودی. فقط فراموش کرده بودی که چطور نفس نکشی.» و بعد ماشین کامل فرو رفت. آسمان خاکستری هنوز بالای سرم بود، حتی زیر آب. امواج بالای سرم می‌رقصیدند مثل پرده‌ای که کسی آن را از پشت تکان می‌دهد. او کنارم بود و دستش هنوز زیر پوستم حرکت می‌کرد، آرام، عمیق، مثل موجی که ساحل را برای همیشه می‌شوید. من گاز را فشار دادم. حتی وقتی دیگر گاز وجود نداشت. حتی وقتی دیگر من وجود نداشتم. فقط رانندگی بود. و دریا. و بوی نمک که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.

04.5743 s — tgindex