💋دلنوازان💋
Статистика↶↯ ✿ رقص رقصان آمدی با دامن رنگین کمان ✿ ❉ باز هم چرخی بزن ای دلبر زرخیز من ✧╖صدای پیانو ✰ رقص موهایت ✧ و من همراه با نُت ها میخوانم ✰ دو ✧ رِ ✰ تو ✧ میگردم╔ ✫دلتـ.ـ.ون شـاد لبتون خندون✫ ジ
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 101
- Всего постов
- 193
- Тип
- открытый
- Язык
- mg
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 132
- 1/48двое суток
- 151
- 1/72трое суток
- 163
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
ترنج قسمت صدو پنجاه _سلام صبح بخیر . پقی زدم زیر خنده گفتم :یه نگاهی به ساعت بکن الان سر ظهره خلیل:تو چطوری صبح به این زودی اومدی اینجا و همه جا رو برق انداختی و حتی برای منم صبحانه آورده بودی ! همینجوری که مشغول بودم گفتم :من وقتی میخواستم بیام در هم زدم، ولی ماشاالله شما خیلی خوابت سنگینه! خلیل :دیشب وقتی تورو رسوندم با رفیقام رفتیم لب رودخونه ، خیلی دیر خوابیدم به خاطر همین بود پوزخندی زدم گفتم منظورت از رفیقات مراد هم بود دیگه ن؟ پوفی کشید گفت :تنها دوست من همون مراد هست خودش هی دعوتم میکنه .... گفتم : لازم نیست با هر آدمی دوست بشی ! خلیل گفت :ببین حق با توئه،مراد آدم طمع کاری هست ،اون میخاست به زور میخاست دخترشو بده به من ... ابرویی بالا انداختم.... خلیل گفت:به خدا راستشو میگم باور کن .... خنده ای کردم گفتم :خیلی خب فهمیدم ... خلیل رفت ...سمت سلیم و شروع کرد با اون بازی کردن ،ذهنم درگیر شده بود... ابروهامو بردم بالا گفتم:نه ترنج تو حق نداری به یکی علاقمند بشی، آخرین بار بدون هیچ حرفی گذاشت رفت و حتی پیداش هم نشد، تو فقط سلیم رو داری باید بزرگش کنی و به موفقیت برسه... به سرعت برق باد عصر شد... من شام هم پختم، میخواستم زودتر برسم خونم ،اما مگه این نجات دست از سر من برمیداشت، یه لیوان آب که میخاست بخوره منو صدا میکرد... شامو بهشون دادم همه چیزو مرتب کردم گفتم :با اجازتون من دیگه برم ... خلیل گفت :ترنج صبر کن برسونمت ... نجات با اخم گفت :کجااا صبر کن خودش میره! خلیل :دایی این موقع شب هیچ کس نیست، بزار برسونمش .... نجات :توچیکارشی آخه، نمیخواد دختر زرنگی هست خودش میره... خلیل :باشه دایی، تو بخواب من نمیرم و جای نجات رو پهن کردیم اومدیم بیرون ... خداحافظی کردم خاستم در حیاطو باز کنم که خلیل پشت سرم اومد گفتم : کجا ؟ گفت :تو فک کردی من حرف این پیر مرد رو گوش میدم ! طبق معمول هیچ کس توی کوچه ها نبود، توی راه خلیل سلیم رو بغل گرفت، گفت خسته میشی ... حرف زیادی بینمون رد بدل نشد، اما وقتی نزدیک خونمون شدیم ماشینی رو کنار در خونم دیدم... خلیل :ترنج این ماشین کیه دم خونه شما؟ گفتم :به خدا منم نمیدونم کیه، اصلا شاید خونه ما نباشه! نزدیک تر شدیم که خلیل گفت :دختر در خونت هم بازه ... خیلی ترسیده بودم جرات نداشتم برم نزدیک ،شاید فرنگیس اینا اومده بودن... نگاهی کردم دیدم این که ماشین اونا نیست.! به خلیل گفتم خواهش میکنم تو نیا داخل ممکنه خانوادم باشن ،سلیم رو بده من تو همینجا منتظر بمون... خلیل قبول کرد...وارد خونه شدم ..از سروصدا ها فهمیدم عمو قباد اومده .. به خلیل گفتم برو خانوادم هستن و اونم با خیال راحت رفت، خوشحال بودم که بعد از مدت ها اومدن به من سر بزنن... درو باز کردم گفتم :سلام ... با دیدن عمو و ربابه و سکینه و محسن تعجب کردم، به شدت عصبانی بودن... سکینه اومد جلو و سلیمو از بغلم کشید که گفتم :چه خبرته بچه خوابه ،چرا اینجوری میکنی ؟ که یهو محسن نزدیکم شد چنان کشیده ای بهم زد که اتاق دور سرم چرخ خورد.. بغضم شکست گفتم :چرا منو میزنید بعد مدت ها بی خبری اومدین که منو بزنید ... عمو :حق نداری حرف بزنی ترنج ،تو اون کاری که ما ازش میترسیدیم بکنی رو کردی ،اگه امشب کتک خوردی حقت بوده، بیشتر از اینا حقته... محسن داد زد گفت :تو چرا تو این موقع شب بیرون بودی ؟ گفتم :بدون سوال منو زدین دیگه چه فرقی میکنه کجا بودم ؟ عمو داد زد :ساکت شو ترنج، ما رو باش که این بچه معصوم رو دادیم دست تو امانت و رو کرد به محسن داد زد :تو اگه بلد بودی پدری کنی و به زنت یاد میدادی مادری کنه، الان حال روز سلیم این نبود ! با هق هق گفتم :حال روز سلیم چشه ؟ با هق هق گفتم حال و روز سلیم چشه؟من هیچ کاری نکردم که به سلیم ضربه بخوره ..من خودم نون نخوردم، گشنگی کشیدم، دادم به سلیم تا گشنمه نمونه... عمو با عصبانیت اومد نزدیکم گفت:بلبل زبونی نکن ترنج..داد زدم بس کنید خب بگید مگه من چیکار کردم ؟ عمو :میری عقد اون پیرمرد میشی، و .... به پهنای صورت اشک میریختم و میگفتم :این حرفا دروغه، اونا دشمن من هستن، چند وقت پیش جعفر مزاحم شده بود که با کمک مردم روستا از اینجا رفتن ،میتونی از همه بپرسی ...عمو :خب این قضیه هیچی، تو که من کلی پول بهت دادم میتونستی باهاش کسب و کار راه بندازی، چرا داری کار میکنی ! محسن گفت :با من ازدواج نکردی که چی؟ با نفرت بهش نگا کردم....چقدر من بی کس بودم.. اگه رحمت بود هرگز نمیزاشت اینجوری با من برخورد کنند... حسابی اعصابم به هم خورده بود، هیج جوره باورشون نمیشد که من به خاطر کار این کارو کردم...مردم روستا در نبود من کلی بد گویی منو کرده بودن پیششون، اینا هم منو دیگه باور نداشتن... داد میزدم گفتم که اون پول رو از من دزدیدن ادامه دارد..... @canaldelnavazan
ترنج قسمت صدوچهلو نه تقریبا شب شده بود و شیفت منم داشت تموم میشد که زنگ خونش به صدا درآمد، گفتم:ببخشید آقا شما منتظر کسی بودین؟؟ نجات گفت : اقوامم هست مدتی هست شبا میاد خونه یادم رفته بود بهت بگم ... با تعجب رفتم دم در باز کردم ،با کمال تعجب با خلیل روبه رو شدم ... اولش فک کردم اشتباهی اومده و گفتم :ببخشید شما اشتباهی اومدی ؟ خلیل که مثل من تعجبش کرده بود گفت: چی داری میگی من اشتباهی نیومدم ولی فک کنم تو اشتباه اومدی ! درو با دستش باز کرد و اومد داخل گفت :سلام دایی خوبی، امروز چطوری بهتری ؟ نجات :اره خداروشکر.. خلیل نگاهی به من کرد گفت :دایی پرستار گرفتی ؟ خلیل :اره کبرا برام گرفته ،دختر خوبیه حرف گوش کنه ،فقط ای کاش این پسرش نمیومد ،توی دست پا هست... گفتم :آقا نجات چیکار به پسر من داری، بیچاره تمام روز داره با خودش بازی میکنه، مگه سرو صدایی کرده ؟ نجات :عه دختر چرا هنوز اینجایی، وایسادی حرفامون گوش میدید !؟ یه قرص دیگه مونده بود بدم بخوره برم خونمون ،امروز به حد کافی خسته شده بودم .. سلیم رو بردم پیش خودم ،دلم به حالش میسوخت، بچم داشت پا به پای من آب میشد ... بغضو قورت دادم نمیخاستم ضعیف نشون داده بشم... گفت :چرا نگفته بودی میخوای بشی پرستار داییم ... گفتم :من نمیدنستم ایشون دایی شما هستن ... خلیل:توی یه روستا زندگی میکنید که ! برگشتم گفتم :روستای بزرگیه، حالا که نمیشناختم... خلیل:چرا بهم نگفتی دنبال کار میگردی؟ با صدای لرزونی گفتم :من چرا باید بگم؟ خلیل پوفی کشید گفت :هر حرفی میزنم یه چیزی داری بهم بگی ... نجات گفت :پسرم خلیل تو نمیخوای بری خونت؟ خلیل لبخندی زد گفت :دایی اگه مزاحمتم که همین امشب برمیگردم ... نجات :نه پسرم ،این چه حرفیه اینجا خونه خودت،ه گفتم شاید یهو پدر مادرت دلنگرونت بشن ... گفتم :اونا میدونن که من هروقت میام روستا مدت زیادی میمونم و چون میدونن پیش شمام، خیالشون راحته، اما طولی نمیکشه یه کاری دارم اینجا باید انجامش بدم بر میگردم... نجات :خیره پسرم ،تو جات روی سر منه، تو نوه خواهر خدا بیامرزم هستی ... نگاهی به اطراف کردم گفتم :کاری نداری آقا نجات ؟من باید برم ! نجات ابرویی بالا انداخت گفت :مگه اینجا نمیمونی ! با تعجب گفتم :نه .. خلیل:بزار بره دایی من هستم دیگه خیالت راحت .. این دختر خونه خودش راحت تره ... با سر تکون دادم که نجات گفت :ما باهم عقد کردیم.. عصبانی شده بودم که یهو خلیل با تعحب گفت:وای باورم نمیشه برای یه پرستار بودن به نظرتون زیاده روی نیست ؟ نجات اخماشو تو هم کشید گفت :نمیخوام مردم پشت سرمون حرف بزنن ... خلیل مشخص بود عصبانیه.... نجات :آه پسرم خیلی حرف زدی باشه، این شبایی که تو پیشم هستی ترنج بره خونه خودشون و بعد گفت برید بیرون... با عصبانیت از اتاق خارج شدم که دیدم خلیل پشت سرم داره میاد ... گفتم :چی شده ؟ خلیل گفت :نمیخوای که تنهایی بزارم بری خونه... یه طرف میترسیدم از تاریکی شب ، یه طرفم میگفتم اگه کسی ما رو باهم ببینه چی ؟ چادرمو سر کردم سلیمو که خوابش برده بود بغل گرفتم و راهی شدم .... به محض این که رفتیم بیرون خلیل شروع کرد به سوال که چرا عقدش شدی.... سلیمو ازم گرفت طوری که بیدار نشه و گفت بده خودم میارمش ... به راهم ادامه دادم ..هرچی خلیل حرف زد من هیچی نگفتم ..در آخر خلیل ما رو رسوند خونه و خودش هم گذاشت رفت ... سلیمو خوابوندم سرجاش و چشمه اشکم جوشید.. رسماً خودمو بدبخت کرده بودم، چی توی دلم ماه بس رو ناسار دادم که این چه راه حلی بود گذاشتی سر پام... تا نیمه های شب اصلا خوابم نبرد، بالاخره چشام گرم گرم تر شد و خوابم برد ... صبح زود آماده شدم برای رفتن خونه نجات ..خاله سیمین قبل از رفتنش به سر کار طفلی اومد سری بهم زد و دید اوضاع خوبه و رفت ... هنوز زود بود.. روستا توی سکوت عجیبی بود...لباسهامون رو پوشیدم و به خونه نجات رسیدم.. کلید خونشون رو داشتم درو باز کردم رفتم داخل.. رفتم توی مطبخ و صبحانه آقا رو آماده کردم، یه چای تازه دم درست کردم، با سرو صدای من نجات از خواب بیدار شد گفت :برای مهمونمون هم ببر اتاقش ... گفتم :چشم حتما ... یه سینی برداشتم ،صبحانه چیدم به اتاق کاهگلی خلیل نزدیک شدم، تقه ای به در زدم وارد شدم... به در زدم وارد شدم و سریع سینی رو گذاشتم توی اتاقش و سریع رفتم بیرون ... اتاق نجات رو تمیز کردم... توی همین حین با سلیم هم بازی میکردم که حوصله بچم سر نره و چقد خوشحال بود.. .نجات واکرش برداشت و قرصاش رو بهش دادم رفت پیش پیرمرادی دیگه توی کوچه بشینه، این کاری بود که هرروز میکرد.. میگفت حوصلم سر میره.. منم در نبودش راحت تر میتونستم کارام رو انجام بدم و سلیم هم آزادانه به این طرف اونطرف میدوید... خونه رو تمیز کردم و ناهار رو گذاشتم روی گاز ... @canaldelnavazan
ترنج قسمت صدو چهلو هشت با رفتنش بغضم گرفت ،مجبور به چه کار هایی شده بودم، ای کاش فرنگیس یه سر بهم میزد ببینه زندم یا مرده، از دستش دلخور بودم ..هادی هم افتاده بود زیر دست سروناز و خدا میدونه چه بلایی میخاست سرش بیاره .... به خاله گفتم :تو که این نجات رو میشناسی ،به نظرت قابل اعتماد هست ؟ گفت :دخترم چی بگم ،من خیلی از آدمای این روستا رو نمیشناسم ،همیشه سرم تو کار خودم بوده، میرفتم سر کار برمیگشتم، ظاهراً که آدم خوبیه ،فوقش یکی دوبار میری کار میکنی،فوقش ول میکنی دیگه نه ؟ گفتم :اره به خدا همین کارو میکنم ... صبح روز بعد با کلی استرس منتظر خبر ماه بس بودم، سیمین هم رفته بود سر کار تا عصر بر نمیگشت ... بالاخره دم ظهر بود که زنگ خونه به صدا درآمد ...سریع چادرمو سر کردم درو باز کردم، ماه بس اومد نشست گفت :دخترم من باهاشون صحبت کردم ،اونا میخوان با تو اشنا بشن ..یه شراط هایی هم برات گذاشتن ،ببین اول میتونی باهاشون موافقت کنی یا نه ! گفتم خب کی بریم ؟ گفت همین الان پاشو بریم ... یکم استرس داشتم با این وجود آماده شدم و سلیمو هم با خودم بردم تقریبا اول روستا بود راهش دور بود ... ماه بس در زد ،یه خانم درو باز کرد از قیافش مشخص بود چه زنیه... اخم کرده بود، با اخم سلام کرد، منم خیلی خشک جوابشو دادم ..رفتیم داخل، خونه کاهگلی قدیمی بود که دوسه تا اتاق بیشتر نداشت ... یه اتاق که مشخص بود اتاق مهمون بود راهنمایی کرد رفتیم اونجا ... یه خواهر دیگشم که مثل خودش بود سلامی کرد و نشستیم ... نگاهی به اطراف کردم، همه چیز ساده و قدیمی ... ماه بس :خب کبرا خانوم اینم از ترنج دختر گلمون که گفته بودم خیلی ماهه... کبرا همونی بود که اومده بود درو باز کرده بود گفت :بله و روشو کرد طرف منو گفت :خاله ماه بس خیلی تعریفت رو کرده بود ... سرمو انداختم پایین گفتم لطف دارن ... و درادامه گفت :بابای من مشکل قلب داره، یه قرص های خاصی هست که باید سر ساعت مشخص بهش بدی ... و در ادامه گفت :باید تمام کارای خونه رو بکنی و سر ساعت بهش غذا بدی ...کلا باید مواظبش باشی،چون یا بار افتاده و دست و پاش شکسته... کبرا گفت :اگه موافقت کنی یه محرمیت میخونیم که اینجا راحت باشی.... ماه بس توی گوشم گفت :حقوقش خوبه بنظرم.. توی دوراهی گیر افتاده بودم گفتم :من پسرم رو باید با خودم بیارم چون کسیو ندارم بزارمش پیشش... خواهر کبرا که فهمیدم اسمش سمیرا هست گفت:تا وقتی که سروصدا نکنه مشکلی نیست ... چشامو بستم و قبول کردم ... کبرا گفت :خب بیا بریم با بابام آشنا شو و همراه بقیه رفتیم نجات رو ببینیم ... در اتاق رو باز کردیم که نجات نشسته بود.... کبرا گفت :بابا ایشون قبول کردن که پرستاری شما رو بکنه ... سرشو بالا گرفت ،یه پیرمرد تقریبا خوش بر رو بود، اما خب معتاد بود و مشخص بود جوونیش خوشتیپ بوده ،قبلا چون هنوز با وجود سن بالاش سعی میکرد مرتب باشه ... گفت :سلام من نجات هستم خوشبختم ... سری تکون دادم و سلام کردم... *** صبح روز بعد با خاله سیمین حاضر شدیم و رفتیم خونه نجات... اونجا دوتا دختراش و داماد هاش هم بودن.. نجات گفت بفرمایید توی این اتاق، دوستم منتظره تا محرمیت رو بخونه ... فقط منو خاله و نجات سلیم رفتیم داخل، بقیه توی حیات برای خودشون مهمونی گرفته بودن و کاری به کار من نداشتن ... حس بدی داشتمگگگ مرده پاشد رفت و خاله دستمو گرفت گفت : مواظب خودت باش، من باید برم سر کار ... با رفتن خاله گفتم :چیزی لازم نداری آقا ؟ نجات :برام یه استکان چایی بیار، قرصامم بیار ،باید بهت بگم چیو کی بهم بدی ! گفتم : نیازی نیست چون کبرا همه چیو بهم گفته ! شونه ای بالا انداخت گفت :خوبه ... سریع از اتاق اومدم که سمیرا گفت :ترنج بیا این بشقابارو اینجا جمع کن ما داریم میریم روستامون .. چشمی گفتم که یهو صدای گریه بچه کبرا اومد که با گریه اشاره میکرد به سلیم میگفت هولم داده ... کبرا با چشمای درشتش با عصبانیت رفت طرف سلیم ....سلیم هم گریه میکرد، میگفت مامان اول اون زد توی سرم ... کبرا میخاست دست روش بلند کنه که خودمو سپرش کردم گفتم :چه خبره اول بچه تو زده، سلیم بچه ای نیست که الکی بقیه رو بزنه.... کبرا :به به چه زبونی، یادت نره که اینجا خدمتکار بابامی، نه زنش، و بعد با دستش زد هولم داد،پرت شدم عقب، بعد با خنده خواهرش اینا مواجه شدم .... سریع خودمو جمع جور کردم. دست سلیمو گرفتم گفتم :خوب کردی مامان، همیشه از حقت دفاع کن و تا رفتنشون توی مطبخ خودمو سرگرم کردم ... همه جا رو به کثیف کرده بودن... همه ظرفا رو شستم و خشک کردم ...همه جا رو دستمال کشیدم و برای نجات سوپ جوجه درست کردم ...طبق اون ساعت باید بهش قرص میدادم ... خواب بود.. از خواب بیدارش کردم قرصو بهش دادم، @canaldelnavazan
ترنج قسمت صدو چهلو هفت گفتم :اون شب که من از خونه باغ اومدم بیرون تو دنبالم داشتی میومدی؟ خلیل از سوالم جا خورد...گفت اون روز من واقعیت رو بهت گفتم... وقتی میخاستی از باغ بری بیرون با خودم گفتم دیر وقته بزار از پشت برم و حواسم بهش باشه ...از دور داشتم رفتنت رو تماشا میکردم که دیدم مردی دنبالته، خاستم بهش نزدیک بشم و به باد کتکش بگیرم که صحبت هاتون رو شنیدم همشو شنیدم ، اومدم جلو درسی بهش دادم ... چشمه اشکم جوشیده بود .... خلیل :نگران نباش همه چیز تموم شده، تو در امانی... گفتم :بیشتر از این مزاحمت نمیشم، من فردا مرخص میشم بهتره شما هم برگردی خونه ... خلیل :خونه کجا بود ،من خونم توی شهره، اینجا دایی مادرم هست، فعلا اونجا میمونم ... گفتم :پس بهتره بری چون نمیخوام درگیر مشکلات من بشی... خلیل :این چه حرفیه ... گفتم :همین که به خاله سیمین گفتی من خوبم نگران نباشه، یه دنیا ممنونم، الانم بهتره شما بری.. خلیل :اما تو هیچ همراهی نداری .. گفتم :میبینی که حالم خوبه لطفا حرفمو گوش بگیر و برو ... خلیل شونه ای بالا انداخت گفت :حرف م برات مهم نباشه ... گفتم:من اینجا دارم زندگی میکنم پس مهمه ... خلیل ارجاش بلند شد گفت :ببخشید اگه خستت کردم ... گفتم :نه خواهش میکنم این حرفو نزن تو در حق من برداری کردی نزاشتی آبروی من بره ... خلیل خداحافظی کرد رفت ... توی اون اتاق تنهای تنها شدم به آیندم فکر کردم که آیا چی میشه میتونم دوام بیارم یا نه که خداروشکر اثر دارو ها تاثیر گذاشت و من به خواب فرو رفتم صبح با نوازش دستی توی موهام از شدت ترس پریدم هوا که نکنه جعفره ... اما با چهره سیمین روبه رو شدم که زیر لب میگفت بسم الله نترس دخترم نترس منم ... آروم گرفتم و سلامی دادم گفتم ببخشید ... چرا اومدی کاش زحمت نمیکشیدی دکتر گفت امروز مرخص هستم خودم میومدم خونه ... سیمین :دخترم این چه حرفیه تو منو داری من که نمیتونم تنهات بزارم ... گفتم :سلیمو چیکار کردی ؟ گفت:غصه اونو نخور گذاشتمش پیش زن فتحالله میدونی که زن خوبیه ... چشامو بستم گفتم :ممنون خاله جان خیلی برات دردسر درست میکنم خودمم شرمندم ... خاله پست دستی زد به خودش گفت :من تو دنیا به جز تو که کسیو ندارم دخترم این حرفو نزن من میگم خانوادمی اما اگه تو اینو نمیخوای بهم بگو ... بغضم گرفت گفتم :نه اینو نگو من اول خدا بعد تورو دارم خاله ... بغلش کردم از دلش درآوردم خیلی حساس بود که بهش بگم زحمت دادم ... دکتر اومد و منو مرخص کرد باهم برگشتیم خونه خاله سلیمو به آغوش گرفتم بچم از بغلم جم نمیخورد مشخص بود دلتنگم شده . خاله :دخترم خلیل بهت گفت دیشب حسابمون رو با مراد پست فطرت تسویه کرده؟ گفتم : اره بنده خدا همه چیو بهم گفت ... سیمین :این پسره خیلی خوبه کاش این آدماتوی دنیا خیلی بودن دنیا خیلی قشنگ تر میشد . سری تکون دادم گفتم :خاله الان چی میشه از کجا درآمد کسب کنیم ... من حتی پول ندارم در پنجره های خرابو درست کنم . خاله :الهی دستشون بشکنه کاش بریم خسارت بگیریم ازشون ... گفتم :نه اصلا من هیچی ازشون نمیخوام همین که کاری به کارم نداشته باشن کافیه.. خاله چایی آورد گفت :غصه نخور خدا راهشو میزاره پیش پامون . مدتی از این قضیه گذشت و خاله سیمین تصمیم گرفته بود بره توی زمین کشاورزی کار کنه منم هنوز کار خوبی گیر نیاورده بودم.. یه روز عصر با خاله نشسته بودیم ک ماه بس اومد خونه و گفت:ترنج جان هنوز کار گیر نیاوردی. ماه بس گفت:ترنج جان هنوز کار گیر نیاوردی ؟؟ شونه ای بالا انداختم گفتم :کار که زیاده، مناسب من نیست.... ماه بس :چند روز پیش اومدم بگم یه کاری هست، اما از واکنش تو ترسیدم که نکنه خدایی نکرده ناراحت بشی . گفتم :نه اگه کارش خوب باشه چرا که نه، حتما انجامش میدم . ماه بس : سیمین اون مرده بود، آقا نجات ؟خاله :اره آره یادمه چطور ؟ ماه بس : میدونی که مدت ها پیش زنشو از دست داده ،دوتا دختر داره که روستای بغلی زندگی میکنن، ازدواج کرده این پیر مرد تکو تنها مونده پیره ۷۸سالشه دختراش میخوان براش پرستار بگیرن . خاله گفت :خب چرا زن نگرفته ؟ ما بس :دختراش مانع شدن نزاشتن زن بگیره، طفلی از دل باباشون که خبر نداشتن ،گفتن زشته سنش بالا هست زن بگیره ..خودشون رفتن پی زندگی هاشون، اما دیدن باباشون دیگه پیره نمیتونه غذا اینا درست کنه ،گفتن پرستار بگیریم . ماه بس نگاهی به من کرد گفت :اگه موافق باشی تورو بهشون معرفی کنم . دودل بودم نمیدونستم چی بگم... نگاهی به خاله کردم که گفت: نمیدونم دخترم، خودت تصمیم بگیر . چاره ای نداشتم، بیشتر از این نمیتونستم خونه خاله بمونم. براش دردسر بشم. گفتم :اگه این کارو کنید ممنون میشم. ماه بس از جاش بلند شد گفت :من همین فردا بهتون خبر میدم،چون دختراش الان خونه باباشون هستن و خداحافظی کرد رفت.. @canaldelnavazan
ترنج قسمت صدو چهلو شش مردم به من زل زده بودن و داشتن کم کم حرفای جعفر رو باور میکردن که یهو یکی از باغدار ها بیل به دست به جمع ما اضافه شد گفت :بس کنید این معرکه رو، من اون شب با صدای این جیغ دختره به سمت اون باغ رفتم... خیلی ترسیده بودم که دیدم همین جعفر اونجاست، اما از اونجایی که من پیر مردی بیش نیستم ترسیدم جلو برم و بزنه منم ناکار کنه، رفتم دنبال رحمان دوستم، بیا اونم شاهده... مردی مسن هم با خودش اومده بود و تایید کرد که حرفاش درسته و در ادامه گفت :ما وقتی رسیدیم دیدیم که جوون مردی زودتر از ما به داد دختره رسیده و داره این رو کتک بزنه و رو کرد به جمعیت گفت :ای مردم حرف این خانواده رو باور نکنید ... مردم عصبانی شده بودن و منم یه گوشه زار میزدم که ماشین ژاندارما رسید... جعفر به حدی ترسیده بود که خاست فرار کنه ولی مردم گرفتنش ...برای پلیسا همه چیز و توضیح دادیم و قرار شد درصورتی من شکایت نکنم که اینا از این روستا برن ... خیلی خوشحال بودم که مردم پشتم و گرفتن ،از همشون تشکر کردم . خانواده جعفر بدون چون چرا رفتن پی جمع کردن زندیگشون ،چون همه روستا میخاستن که برن ... از بین جمعیت یه لحظه خلیل رو دیدم ...تا خاستم برم طرفش ناپدید شد.. به اصرار خاله برگشتیم خونه ،به حدی فشار عصبی روم زیاد شده بود که سرگیجه شدید گرفته بودم و خونه دور سرم میچرخید... اولش خاستم به خاله چیزی نگم تا ناراحت نشه ،سعی کردم بخوابم، فک میکردم با خوابیدن همه چیز درست میشه، اما یهو سرگیجم شدید تر شد، به حدی که حالت تهوع هم بهم دست داده بود... حالم به حدی بد بود که گفتم دارم نفسای آخرم رو میکشم و زندگیم رو به پایانه ... جون نداشتم خاله رو صدا بزنم، فقط با صدای ضعیفی چند بار گفتم خاله ... همین که گفت جانم چی شده، دیگه بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم ... باسوزش دستم دردم گرفت و چشمامو باز کردم... نگاهم به اطراف افتاد من کی اومده بودم درمونگاه یعنی نمرده بودم ؟ هنوز سرگیجه رو داشتم و ترجیح دادم چشمم رو ببندم تا کم تر اذیت بشم ... طولی نکشید که پرستار اومد سرمو چک کرد گفت :خوبی دخترم ؟ چشامو باز کردم، با دیدن پرستار مسن و مهربون لبخندی زدم گفتم :بهترم، اما میشه بگید چطوری اومدم اینجا ؟ پرستار با مهربونی گفت :یه خانمی به اسم سیمین با کمک یکی تورو انداخته بودن روی چهار پا و تا اینجا آوردن، طفلی اون فک کنم مادرت بود خیلی نگران بود.. مدام میگفت دخترم چش شده ... گفتم :الان کجاست ؟لطفا بهش بگید که خوبم... گفت :بیچاره میگفت بچه کوچیک توی خونه دارم، باید برم پیش اون، اما یه مردی بهش گفت پیشت میمونه تا بهترت بشه و بهش خبر بده ... گفتم :اون مرده کی بود؟ گفت:والا نمیدونم ،الانم فهمید حالت بهتر شده رفت به مادرت خبر بده ... توی ذهنم هزار تا سوال بود، همش با خودم میگفتم اون مرده کیه !؟ پرستار وقتی دید بهترم گذاشت رفت و منو تنها گذاشت ...منم کنجکاوانه منتظر بودم ببینم این مرده کی میاد ببینم کی هست ... ته دلم میگفت که نکنه فرهاد باشه.. از یه طرف میگفتم نه بابا اون که رفته پشت سرشم نگا نمیکنه، طرف دکتر بود، میره برای خودش یه با سواد انتخاب میکنه، چیکار به منه بیسواد داره ... همینجوری با خودم درگیر بودم که در اتاقم زده شد جا خوردم گفتم کیه؟ در باز شد، با دیدن خلیل تعجب کردم،گفتم :شما اینجا چیکار میکنید ؟ خلیل:ببخشید.... نمیخاستم ضعیف جلوه بدم گفتم :اتفاقا میخاستم ازت تشکر کنم چون تو بودی که منو نجات دادی ... خلیل :لطف داری ... گفتم :اینجا چیکار میکنی مریضی ؟! پوزخندی زد و گفت :راستش من میدونم توی چه شرایطی هستین، با مراد دعوام شد و هرچی که حقوقتون بود ازش گرفتم و مکثی کرد گفت :امیدوارم که ناراحت نشی، ولی مراد گفت دیگه نمیخواد شما رو توی اون باغ ببینه ... و بعد شونه هاشو انداخت بالا گفت :از کار هم بیکار شدی ! گفتم :این چه حرفیه، شما کاری نکردی، مراد بیاد التماس هم کنه من دیگه پامو اونجا نمیزارم ... خلیل:فکرشو میکردم به خاطر همین نخواستم حقتون پایمال شه و حقتون رو گرفتم داشتم میاوردم براتون که دیدم درتون بازه و سروصدا میاد... وقتی رفتم داخل دیدم تو بیهوش شدی و دوستت هم خیلی ناراحت شده و از آقای همسایه کمک گرفته بود تورو ببره درمانگاه ... گفتم:ببخشید ولی تو از کجا میدونی سیمین دوست منه؟ گفت :خب دوروزه همه جا بحث تو هست دیگه متوجه شدم همه چیزو... گفتم :خب ؟ گفت : تورو آوردیم درمونگاه... از اونجایی که خاله نگران بچت بود گفتم برگرده خونه، من هر خبری شد بهش میگم ... چشامو بستم گفتم :من واقعا ازت ممنونم، ببخشید باعث دردسر شدم... یه سوال توی ذهنم میچرخید و یهویی به زبون آوردم گفتم :یه سوال کنم راستشو بهم میگین ؟ خلیل سر جاش جا به جا شد گفت :قول میدم که راستشو بگم ... @canaldelnavazan
ترنج قسمت صدو چهلو پنج ماه بس بعد از سکوتی گفت :من یه فکری دارم ... خیلی کنجکاو بودم که چه فکری دارم... یهو از قضا یه عطسه اومد و هرکاری کردم نشد جلوش بگیری و عطسه کردم، اونا متوجه بیدار بودن من شدن و ماه بس زبون به دهن گرفت و هیچی نگفت.. مجبوری از جام بلند شدم و سلامی دادم.. سیمین گفت :عافیت باشه دخترم سرما خوردی ؟ گفتم:نه خوبم، چیزیم نیست از جام بلند شدم و تشکم رو جمع کردم.. از خاله خیلی تشکر کردم که مواظبم بود ،خاستم برم خونه که سیمین نزاشت گفت :ترنج اصلا نمیزارم بری خونه، تا وقتی که اون جعفر توی روستا باشه تو امنیت نداری ... اون نمیزاره تو رنگ آرامش داشته باشی ... یه دل میترسیدم برم خونه و حرفای خاله راست بود ،از طرفی هم خجالت میکشیدم بمونم، زنه همین الانشم به خاطر من از کار بیکار شده بود و به خاطر من کلی زحمت کشیده بود ... شونه ای بالا انداختم گفتم :خاله نمیشه که تا ابد اینجا بمونم و خودمو زدم به نادونی گفتم جعفر دیگه از زندان اومده بیرون، قرارم نیست جایی بره ... سیمین:نه دخترم انگار تمام روستا دست به یکی کردن اون خانواده رو بیرون کنند، یکم صبر کن ... ماه بس :دخترم اون پسره قد بلنده که دیشب اومد نجاتت داد، جعفرو حسابی زد تو میشناسیش؟ خلیل رو میگفت ! شونه ای بالا انداختم گفتم :نه زیاد نمیشناسم، فقط توی محل کارم دیده بودمش .... ماه بس با تردید پرسید پس اون اونوقت شب اونجا چیکار میکرده !؟ از سوالش عصبانی شدم گفتم :ببخشید، ولی شما چی میخوای بگی ؟حتما داشته از اونجا رد میشده و جوانمردی کرده و اومده منو نجات داده ... ماه بس :دخترم آروم باش به خدا هدفی نداشتم ،ولی مواظب خودت باش ... رفتم توی اتاق ،دیگه از بی کسی دیگه خسته شده بودم.. یه روز بود که همه بودن و برام چنان تصمیم میگرفتن که نه نمیتونستم بگم و الانم چنان بی کس شده بودم که هیچ کس نبود سایش بالا سرم باشه... سیمین :ماه بس چی میخواستی بگی ؟ ماه بس : هیچی والا میترسم از گفتنش ! خاله:خب بگو دیگه تو گفتی من یه فکری دارم ... ماه بس :والا یه پیر مرد ۸۰ساله بالای روستا زندگی میکنه به نام غلام حسین، نمیدونم میشناسی یا نه ،ولی بچه هاش شهر زندگی میکنن ،زنش خیلی وقته مرده، بچه هایش دنبال پرستار میگردن، میخاستم بگم ترنج بره اونجا کار کنه ... سیمین :والا من اون مرده رو نمیشناسم، ولی باید به ترنج بگم ... ماه بس خداحافظی کرد رفت .... سیمین اومد توی اتاق و خاست توضیح بده که گفتم :همه چیزو شنیدم خاله، الان وقتش نیست ،من واقعا خیلی ترسیدم، اول باید از بابت جعفر خیالم راحت باشه ،بعد راجب کارو بارم تصمیم میگیرم ... تا شب خبر خاصی نشد و با خاله نشسته بودیم که سرو صدای مردم روستا بلند شد.. صدای در خاله سیمین اومد ،ترسیده بودیم ،درو باز کنیم اما با صدای ماه بس که میگفت درو باز کن خیالمون راحت شد ... ماه بس با رنگ پریده اومد داخل گفت :خانواده جعفر دیونه شدن....بعد از این که کد خدا ازشون خاسته از این محل برن ریختن و خونه ترنج رو سنگ بارون کردن و تمام درو پنجره هاشو شکستن ... اشکام پی در پی روی گونم میریخت، پناهگاه من ،خاطرات بچگیم بود ... ماه بس : الانم میخوان خونه رو به آتیش بکشن... مردم رفتن توی بیمارستان تا با ژاندارما تماس بگیرن و بیان جمعش کنن... طاقت نیاوردم و چادرم رو سر کردم ،سلیم رو سپردم به سیمین و به حرفاشون گوش نکردم ،اگه خونمو اتیش میزدن چی!!! ماه بس و خاله سیمین پشت سرم اومدن و رفتم دیدم مردم دارن جلوی خانواده جعفر رو میگیرن.. خواهر و مادرش از همه بدتر میکردن ،با وجود این که همه در جریان بودن که پسرشون چه کار کرده، داشتن روی کارش روپوش میزاشتن... داد زدم که :شما زندگی منو نابود کردید شما با خانواده قباد دشمنی دارین چرا میخواین سر من خالی کنید ؟ جعفر داد زد:چون که تو باعث شدی من دوسال جوونیم رو توی زندان بگذرونم ...و با کمال پررویی میگفت :خدا حقت رو گذاشت کف دستت ،ببین چطوری بی کس و کار شدی.. گفتم :تو اینجوری فکر کن ،همه میدونن که شما چه خانواده ای هستین، وقتی ژاندارما بیاد من همه چیزو بهشون میگم، اگه لازم باشه تورو دوباره میندازم زندان و اینجا مردم روستا شاهد هستن که چه اتفاقی برام افتاد ...جعفر : مردم از هیچی خبر ندارن....تو اونجا چیکار میکردی... داشت حرف بیخود میزد... داشت گریم میگرفت ،همه داشتن باور میکردن چپ چپ نگام میکردن... با گریه گفتم :به خدا داره دروغ میگه، من از سر کار داشتم برمیگشتم... جعفر وقتی دید مردم مکث کردن گفت :آهای مردم گول اشک اینو نخورین... یهو یکی از زنا گفت :چه راحت داری حرف میزنی زبون به دهن بگیر خدا قهرش میگیره ... ننه جعفر گفت :چطوره وقتی پشت پسر من حرف میزنین اشکال نداره... @canaldelnavazan
@canaldelnavazan
@canaldelnavazan مراسم تشیع سلطان آواز ایران
@canaldelnavazan
@canaldelnavazan
@canaldelnavazan
🌈🌺هیچی نمیگم...خودتون به عشق بابا های عزیزتون لاااایک کنین و بترکونین ❤️ @canaldelnavazan
@canaldelnavazan
@canaldelnavazan
@canaldelnavazan
@canaldelnavazan
💋دلنوازان💋 pinned a video
@canaldelnavazan
💋دلنوازان💋 pinned a video
@canaldelnavazan