چاغداش قشقایی
Статистикаبورادا بیر اوجاق آلیشیقدیر چاغداش، رسانهٔ قشقایینگاریهای کامبیز نجفی و دوستان وی در قشقاییست.
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 152
- 1/48двое суток
- 174
- 1/72трое суток
- 187
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🧿 کامیشکا ۲۲/اَمُرداد/۱۴۰۵ □قلب بیستچهارملیونتومانی #کامبیز_نجفی هر چند ماه یک بار، باید این قلب گلادیاتور را بردارم ببرم خدمت دکتر، تا نگاهش کند و بگوید که تپیدنش چطور است. و هر بار، قلب را قوت میدهد که میتواند بتپد و حتا بتازد. و من با خودم میگویم اگر میتپد و تازان است، پس این توبرهی دوا و قرارهای بعدی چراست؟ حالا اینها به کنار، قلب من که اینقدر گران نبود، من که میخواستم بکنم بیندازمش جلوی سگ، اینکه خریداری ندارد، پس چرا اینقدر گران شده است؟ یک چکاب و ویزیت دکتر و داروها، بیست و چهار ملیون تومان؟ خودش را بخواهم بفروشم، دوهزار تومان نمیخرند. بگذارمش لای دستمال به هر مادهسگی تعارف کنم، نگاهش نخواهد کرد، ولی دوا و درمانش، عدد بلد نیست. به یکی گفتم گلادیاتورِ ما هم اینجوری خرجش بالاست. خندید و گفت: «با این فاکتور، این وطن وطن کردن تو دیگر خیلی مضحکه است؟» گفتم: «مضحکه نیست، تراژدی عاشقانه است. میدانی؟ روزی که وطن را تقسیم میکردند، دلبریها و اشرفیهایش و هرچهاش را که میشد به گای سگ بدهند، دادند به شاهزادهها و آقازادها، عاشقیاش را ما برداشتیم و گذاشتیمش توی قلبمان. میخندد و میگوید: «برای همین است که قلبت سالِ پار، ناگهان ترکید زیر سُمّ ستوران.» دکتر هم گفت: «قلبت بوی خاک میدهد و دوایش پلاویکس است و پرهیز از دخانیات.» گفتم: «شما در طب میگویید خاک، ما در شعر میگوییم وطن. وانگهی این قلب، خودش کورهی دود است، چند نخ دخان چه میکند با او؟» گفت:«خاک درصدش بالاست، خواهی مرد.» گفتم: «درصدش پایین هم باشد، خواهم مرد. شا زادهها و آ زادهها هم میمیرند، منتها توفیر دارد و من لااقل با قلب مردهام» شارلوت میگوید: «شما ایرانیها در عشق شرقی یاد گرفتهاید عاشق باید جور ببیند و عشق بورزد، این یک بیماریست.» می.گویم: «ها، همین که میگویی. ایرانهخانم هم خلق و خوی دلربایان شرق را دارد. هرّ و کرّ و خندههاش با رقیب است، روضه و مصیبتش را با ماست. اشرفیهای وطن جرینگ جرینگ برای آنهاست، قرص پلاویکس ورقی یکملیونتومان برای ما.» میخندد و میگوید: «شاعر! شنیدهام در وطنت، یک جلد کتاب شده سهملیون تومان. نچایی.» یک نسیم گرم از سمت خلیج میآید. نسیم، نمناک است. نسیم غمناک است. @kamishka_ir
👁🗨 چاغداش ۷/مرداد/۱۴۰۵ #چاغداش_گفتم_گفت □جمعی، فردی #کامبیز_نجفی گفت: هویت فرهنگی با تولید جمعی، قوام و دوام مییابد، نه در تکستارههایی که میدرخشند و غروب میکنند. گفتم: قشقاییها در کار جمعی، بیکارنامه، ناکارآمد و بیدوام هستند. @chaghdash_q
👁🗨 چاغداش ۳/مرداد/۱۴۰۵ #چاغداش_هنر □سرخط مشق جنون گشت خط شبگونش گفتگوی کامبیز نجفی با زهرا بیانی خوشنویس @chaghdash_q
без подписи
без подписи
без подписи
👁🗨 چاغداش ۲/مرداد/۱۴۰۵ #چاغداش_خبر □آیین گشایش آموزشگاه هنری افرند؛ استاد زهرا بیانی بیات #دکتر_مسعود_یوسفی مجلس گشایش آموزشگاه هنری افرند؛ روز دوم مرداد ۱۴۰۵ با مدیریت استاد زهرا بیانی، خوشنویس نستعلیق و با حضور «گروه هنری چاغداش» و گروه «گام و کلام»برگزار شد. در این گردهمایی، جمعی از فعالان فرهنگی، هنرمندان و اعضای دو گروه در فضایی صمیمی به گفتوگو درباره موضوعات فرهنگی و هنری پرداختند. آغاز برنامه با سخنرانی محمدرضا شهریاری همراه بود. وی ضمن ستودن هنر خانم بیانی و مساعدتهای همسر ایشان آقای نامداری؛ از پشتکار، اراده، شکیبایی و انگیزهی ارزشمند استاد بیانی برای طی طریق و گرفتن مدرکهای پیدرپی انحمن خوشنویسان ایران تا مرحلهی فوق ممتاز و استادی ایشان سخن گفت. کامبیز نجفی در موضوع سابقهی هنرهای تجسمی در قشقایی، فقدان نهادهای آموزش هنر، توجه به خوشنویسی در مدارس عشایری سخن گفت و حاضران را میهمان شعر خود کرد. دیگر میهمانان نیز دیدگاهها، تجربهها و خاطرات خود را در موضوع خوشنویسی را بیان کردند. یکی از بخشهای این نشست، معرفی آثار خوشنویس زهرا بیانی و نقاشیهای مرجان ایمانی بود و گفتوگو در بارهی این آثار بود. مرجان ایمانی، زهرا اسکندری، ژاله خسروی، نسرین نامداری، اندیشه مالاحمدی، محسن روستا از «انجمن هنر چاغداش»؛ محمدرضا شهریاری، عزیز پرندین، سیاوش حسنآبادی، بابک نادرپور، هوشنگ نادرپور، مسعود یوسفی، صدیقه ظاغر، علیرضا مسعودی، فاطمه عسکری کشکولی، احمد علیپور از گروه «گام و کلام» از جملهی میهمانان این نشست بودند. @chaghdash_q
🧿 کامیشکا ۳۰/تیر/۱۴۰۵ #کامیشکا_خنیا □ای وطن، ای شکسته! بر اساس ترانهی معین صدا: هوش مصنوعی #کامبیز_نجفی اندوه و شعر پیوست است: سرتاسر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده بر آن رنگی نیست در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست بوسعید ابوالخیر @kamishka_ir
🧿 کامیشکا ۳۰/تیر/۱۴۰۵ #کامیشکا_ایران □ایرانهخاتم زیبا! ای شکسته! #کامبیز_نجفی از بختیاریهای دل من، یکی همین بود که تا نوشته شدم در خط دل، اول تو را دیدم که نگارستانی بودی برای خودت؛ و برای ما. و تو را شناختم در بوی نان، در صدای مادر، در گردنههای باد، در طعم شعر؛ و در سرتاسر این سرزمین، سنگی نبود که تکههای دل تو نباشد. اما نابختیاری من آنجا بود که در همهی این سالها، تو در فصل بدبیاریِ داستان ایستاده بودهای. و نشد مجالی که پیراهن شادی تنت را بپوشد. هرچه بهار آوردی، کسی بُرد؛ هرچه ساختی، کسی شکست. هربار خواستم کفشهایت را برای رقص واکس بزنم، راهت به خاکستر گذشت. تو زنی بودی که هر بار در جایی از تاریخ رقصیدهای، گوشهی رختت به میخ حادثه گیر کرده است. هر بار به دیدنت آمدم، چیزی از خانه کم شده، رنگ گندم از گیسوانت پریده، دیوار باغها فرو ریخته، گچ اتاقها طبله کرده، آب نیست، برق نیست، در یخچال باد میآید. انگار کسی آرام و بیصدا، حافظهی تو را بر میدارد و سهم ما از تو، عاشقی با خانهایست که زخمش همیشه تازه مانده است. با این همه، هنوز وقتی باد از میان گندمزار میگذرد، صدایت عوض میشود و چشمهایت برق میزند. و حالا رسیدهایم به آنجای داستان که خار، سُرمهکش چشمهای تو شده؛ و مویه، صدای خاموش مادران سرزمین است. تو را بارها شکستهاند. ولی هر شکستهات، خانهی مردمیست که خواب تو را به یک زبان میبینند و نامت را با لهجههای مختلف صدا میزنند. با اینهمه،قرارِ قصهی ما این نبود. قرار نبود هر نسل، نام تو را دوباره از زیر آوار صدا بزند؛ ولی هر بار که خاک برشانههایت مینشیند، از همان خاک، دهانی میروید که نام تو را در ان شکوفان میشود. تو هنوز آنقدر زندهای که هر زخم تو، نام تازهای برای عشق پیدا میکند. @kamishka_ir
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
🧿 کامیشکا ۱۳/تیر/۱۴۰۵ #کامیشکا_داستان □تابوت نویسنده: #کامبیز_نجفی *در پنج بخش منتشر میشود @kamishka_ir
🧿 کامیشکا ۱۳/تیر/۱۴۰۵ □تیرگانِِ قلم #کامبیز_نجفی . جشن تیرگان که در سنت ایرانی یکی از ارجمندترین آیینهای سالانه به شمار میرفت، جشنی تنها طبیعی یا فصلی نبود؛ بلکه در ساحت نمادین خود، با مفاهیمی همچون نوشتار، خِرَد و نظم نیز پیوند داشت. در برخی روایتها آمده است که هوشنگِ پیشدادی در این روز، دبیران و نویسندگان را به نزد خود میخواند و آنان را گرامی میداشت. همچنین ابوریحان بیرونی، سیزدهم تیرماه را از آنِ عطارد میداند؛ سیارهای که در کیهانشناسیِ کهن، به نام «کاتبِ ستارگان» شناخته میشد. این تعبیر، فقط استعارهای شاعرانه نیست، بلکه نشانهایست از آنکه در ذهنیت و فرهنگ ایرانی، نوشتن، چیزی قدسی و در پیوند با نظمِ گیتی انگاسته میشدهاست. گویی جهان، پیش از آنکه با شمشیر اداره شود، با نوشتار فهمیده میشده است. در تمدن ایرانی، قلم ابزاری فقط برای ثبت واژهها نبوده است. قلم حافظهی تمدن بوده؛ پیوندگاهی برای انتقال تجربه، دانش، اسطوره، اخلاق و هویت تاریخی. اگر ارتشها از مرزهای جغرافیایی پاسداری میکنند، نویسندگان، شاعران، اندیشمندان و فرزانگان، مرزهای حافظه و معنا را نگاهبانی میکنند. ملتی که حافظهی تاریخی خود را از دست بدهد، دیر یا زود جغرافیای خویش را نیز از کف خواهد داد. امروز اما در جهانی زندگی میکنیم که انباشت بیسابقهٔ اطلاعات، مجال اندیشیدن را تنگ کرده است. شبکههای اجتماعی و رسانههای شتابزده، هر روز هزاران متن تولید میکنند، ولی وفور متن، الزامن به معنای وفور معنا نیست. انسان معاصر بیش از هر زمان دیگری مینویسد، ولی کمتر از همیشه به ماندگاریِ نوشتار میاندیشد. در چنین زمانهای، «روز قلم» تنها مناسبتی نمادین برای گرامیداشت نویسندگان نیست؛ بلکه فرصتیست برای بازاندیشی در نسبتِ میان نوشتن، حافظه و بقا. نوشتن، در معنای ژرف خود، گونهای پایداری در برابر فراموشیست. هر نوشتنِ شایسته و بسامان، کوششیست برای نجاتِ چیزی از زوال، رهاییِ یک رنج، یک رؤیا، یک حقیقت، یک زبان، یا حتا شیوهای از زیستن. نویسنده فقط تولیدکنندهٔ محتوا نیست؛ نگهبانِ حافظهٔ انسانی نیز هست.کاتبان، قاچاقچیهای حافظه هستند و هر شب کلمهای را از مرزِ فراموشی عبور میدهند. شاید این تعبیر، شاعرانه به نظر برسد، ولی یک راستینگیِ ژرف در آن نهفته است. تاریخ به ما میآموزد آنچه از انسان بهجای میماند، نه قدرتِ عریان، بلکه تواناییِ او در روایت کردن خویش است. از همینرو، روز قلم را نباید فقط روز نویسندگان انگارید؛ این روز، در معنایی گستردهتر، روزِ حافظه، روایت و آگاهی تاریخیست. روزِ کسانی که باور دارند جهان، پیش از آنکه با اجبار اداره شود، با معنا فهمیده میشود. این روز بر آنانکه جهان را با انگشتهای جوهری مینویسند، و برای دانایی، خردمندی و زیبایی مینویسند، خجسته باد. @kamishka_ir
🧿 کامیشکا ۲۸/خرداد/۱۴۰۵ □سلامی کوچک پس از یک فصل فرسایش #کامبیز_نجفی سه ماههای که بر جهان گذشت، سهماهی بود که رفتوآمد سایهها بود بر دیوار جهان؛ و پیش از آنکه فصلِ جنگ باشد، تمرین فرسودن بود، نمایش دنبالهدار قدرتهایی که در ظاهر میجنگند، ولی در نهان، شکل تازهای از بقا را تمرین میکنند. در این میان، آنچه پایان نیافت، خودِ منطقِ جنگ بود؛ و جنگافروزان هرگز بازنشسته نمیشوند؛ آنان تنها در فاصلهی میان دو بحران، زره عوض میکنند. در این سوی تاریخ، مردمان ما ایستادهاند؛ ایستاده، افتان، خمیده، بیمناک و غمناک، پریشان، شوربخت،نومید و امیدوار نگران آب و گرسنهی نان. نه دولتمردان نظام دانسته است کجایند و در چه کار، نه آشکار است فرماندهان ارتش فرنگیان در چه سودایی هستند. پس از طولانیترین گسست شبکهای در حافظهی جمعی این سرزمین، اتصال بازگشته است؛ نه چون پیروزی تکنولوژی، بلکه چون باز شدن زخمی که هنوز ترمیم نشده است. اینترنت، این بار نه پنجره، که تنها یک شکاف نیمهباز است؛ ارتباطی هِلِک و تِلِک، میان ما و جهان. و اینک، آنها که پیگیر این خانهی کوچک بودهاند، پرسیدهاند چرا چراغش روشن نیست. پاسخ ساده نیست؛، نه از سر خاموشی، که از فرط فشردگی تاریکی. درصد فسردگی و نومیدی چندان بالاست که دل نمیلرزد به شوقی و دست نمیرود به جملهای. در چنین وضعیت، نوشتن نه انتخاب، که نوعی پایداری حداقلیست؛ پایداری در برابر تهنشین شدن کامل معنا. کارِ نوشتن، در اینجا، بیشتر به زیست در حاشیهی زبان شباهت دارد؛ میان آنچه میتوان نوشت و آنچه میتوان تحمل کرد. و اگر هنوز سطری شکل میگیرد، از آن روست که نبودِ کلمات، خود به شکلی از فروپاشی بدل میشود. چراغی اگر هست، در زیرزمین است؛ نه برای روشن کردن جهان، برای آنکه تاریکی، مطلق نشود. همین سوسو، همین کمینهی نور، نوشتن را از انهدام کامل بازمیدارد. اما ایوان هنوز در تاریکیست. این سطرها چیزی نیستند مگر نشانهای از تداومِ یک حضورِ حداقلی. و نوشتن، در نهایت، چیزی جز این نیست: پافشاری بر باقی ماندن در زمانی که جهان، مدام میل به خاموشی دارد. کوششیست برای جلوگیری از فروپاشی کامل زبان در تاریکی؛ و دانستن این نکته که جهان هرچند تیره، ولی هنوز به تاریکی مطلق نرفته است. و اگر مخاطبی هنوز هست، این نوشته بیش از آنکه سخن باشد، سلام است؛ سلامی دوباره و کوتاه از جایی که زبان هنوز سقوط نکرده، اما بر زمین نیز استوار نیست. @kamishka_ir
🧿 کامیشکا ۵/اسفند/۱۴۰۴ #صعب_روزی_بوالعجب_کاری_پریشان_عالمی □ جابهجایی معادلات نمادین در زمستان چهارصدوچهار ایران؛ و نام رها بهلولیپور #کامبیز_نجفی در جنبش «زن، زندگی، آزادی»، نام مهسا امینی از یک دختر جوان گمنام به نمادی جهانی تبدیل شد؛ چنانکه در حافظه جهانی، بر نامهای تاریخیتر کردها نیز سایه انداخت؛ از سیاستمدارانی چون قاضی محمد، مصطفا بارزانی و کریم سنجابی تا شیرکو بیکسِ شاعر و کامکارهای خنیاگر . این پدیده نشان از آن دارد که در لحظاتی ویژه از تاریخ، «نماد رنج» میتواند بر «سابقهٔ تاریخی» پیشی گیرد و از آن فراتر رود. جامعه و تاریخ و همواره منطق خطی و آرام ندارند. مکانیزم خود را دارند و میتوانند در بزنگاههای بحرانی جهش کنند. شدنیست که آنچه در دورههای پیشین و در گذر روزگار شکل میگیرد، در رویدادهای اجتماعی و سیاسی و در چند روز دگرگون شود. این رخدادها نه فقط ساختار قدرت، که سلسلهمراتب نمادین و اعتبارهای اجتماعی را نیز بازآرایی میکنند. در چنین بستری، «سرمایهٔ نمادین» در میان کنشگران بازتوزیع شده، برخی چهرهها فرو مینشینند و برخی ناگهان بر میآیند. در تاریخ همروزگار، در گسترهٔ قشقایی(قوم رها بهلولیپور) و شهرستان فیروزآباد(زادگاه او)، نامهایی همچون صولتالدوله قشقایی و پسرش خسروخان قشقایی، بهنام رهبران سیاسی، و محمد بهمنبیگی بهنام چهره پرآوازه فرهنگی_آموزشی، در تراز ملی پرآوازه شدهاند و نامدارترینها هستند.این کسان، محصول فرایندهای طولانیمدت تاریخیاند، همچون ساختار ایلی، دولت مدرن، اصلاحات آموزشی و کشاکشهای سیاسی قرن چهاردهم. اعتبار اینان نه ناگهانی، بلکه انباشتی و تدریجی بوده است. ولی در اعتراضهای دیماه ۱۴۰۴ و رخدادهای پس از آن، سازوکار دیگری فعال شد و آن، سازوکارِ رویداد و رسانه بود. در عصر شبکههای تلویزیونی و رسانههای اجتماعی؛ شهرت و قدرت در «رسانهها» جریان دارد. یک تصویر، یک ویدئو یا یک نام میتواند در زمانی کوتاه به چهرهای پرآوازه در شبکهٔ جهانی دیگرسان شود. در این چارچوب و در اعتراضهای دیماه چهارصد و چهار و رویدادهای پساآن، ناگهان نام رها بهلولیپور بر آمد، از سطح قومی فراتر رفت و از فیروزآباد تا رسانههای بزرگ فارسیزبان و حتا رسانههای بینالمللی، نامدار شد. در این جستار، دِرنگجای اینکه، در قشقایی، صولتهای قشقایی و بهمنبیگی(و در فیروزآباد، اردشیر بابکان ساسانی بنیانگذار فیروزآباد و روزبه فیروزآبادی واژهشناس)، نامدارانی البته در تراز ملی بودند، ولی در نزد خواص، و در سطح همگان و خیابان و کوچه و بازار ایران، شناخته شده نبودند. ولی نام رها بهلولیپور تا دورترین شهرها و روستاها و فراتر از مرزها رفت و در میتینگهای سیاسی شنیده شد. چهلم او در دانشگاه تهران برگزار شد و او تنها قشقایی بود که چنین اقبالی پیدا کرد. آنچه این آوازه را پدید آورد، اتفاق مرگ وی در بستر یک رویداد سیاسی ملی، همچنین ویدیوهای وی، برنایی، مظلومیت، شخصیت شاد، انرژیک و زیبایی معصومانهٔ او بود. نام و حضور سنگین رها به گورستانهای قشقایی نیز راه برد. در تاریخ معاصر قشقایی، آیین خاکسپاری چندهزار نفریِ محمدبهمنبیگی و فرنگیس بیبی کشکولی، پر جمعیتترین آیینهای خاکسپاری بوده است. آیین چهلم رها در گورستان فیروزآباد نیز حضوری در همان شمار را داشت، شاید چیزی کم و بیش؛ بسیار پرشکوه، پر غمناک، و در تفاوت با دیگر نمونهها، سیاسی و بسیار سیاسی. با اینهمه، جامعهشناسیِ حافظه به ما یادآور میشود که شهرتِ برآمده از بحران، لزومن پایدار نیست. حافظهٔ جمعی در چارچوبهای اجتماعی بازسازی میشود. برخی نامها در حافظهٔ نهادی تثبیت میشوند و برخی در حافظهٔ عاطفی یک نسل باقی میمانند. آنگاه که بحران فروکش کند و میدان رسانه از تبوتاب بیفتد، نامهای برآمده از لحظه ممکن است کمرنگتر شوند؛ مگر آنکه به نهاد، روایت رسمی یا سنتی پایدار گره بخورند. تاریخ، میدان داوری بلندمدت است و نام رها بهلولیپور هرچند در خاطرهٔ نسل وی خواهد ماند، ولی در آینده و در نسبت با صولتها و بهمنبیگی و اردشیر بابکان، اندک اندک و در نهایت کمرنگتر خواهد شد. با اینهمه، میتوان گفت زمستان ۱۴۰۴ لحظهای بود که معادلهٔ نمادین قشقایی دچار جابهجایی شد؛ نه به این معنا که جایگاه صولتالدوله، خسروخان قشقایی، محمد بهمنبیگی و اردشیر بابکان فرو ریخت، بلکه بدین معنا که در «افق اکنون»، نام دیگری بر صدر نشست. این خصلت زمانه و رسانه است که زمان فشرده میشود، شهرت شتاب میگیرد و سلسلهمراتب نمادین بهصورت گذرا دگرگون میشود. پس، نادرست نیست اگر بگوییم رها بهلولیپور در زمستان ۱۴۰۴ پرآوازهترین قشقایی و فیروزآبادی در ایران و جهان بود. #رها_بهلولی_پور @kamishka_ir