- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 8
- 1/48двое суток
- 9
- 1/72трое суток
- 9
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
❀ — تناسخی در کالبد، دریا. در زندگی بعدی، امیدوارم دریا باشم. از این کالبد حقیر پر از استخوان و اندوه خستهام؛ از این آگاهی بیداری که چون موریانهای لجوج، در تاریکی جمجمهام روح را میتراشد و میجود. میخواهم از جغرافیای محدود این من بودن بگریزم؛ از دلهرهی مدام هستی و از این سایهی قوزکردهای که پابهپای من بر دیوارهای نمور زندگی میخزد. انسان بودن، کشیدن بار گران یک پوچی ممتد است، اما دریا ! دریا شدن یعنی انحلال، یعنی بازگشت به آن فراموشی باشکوه. میخواهم دریا باشم؛ اما نه آن پهنهی رام و لاجوردی که در چشماندازهای تسلیبخش روزمره میگنجد. میخواهم ورطهای تاریک، عاصی و بیتفاوت باشم. ملغمهای از امواج سنگین و سیاه، کفهای زهرآگین و جلبکهای مرده که شکوه پوسیدگی و زوال را در آغوش میکشند. میخواهم در قعر سرد و کبود خودم، اجساد متورم آرزوها و تختهپارههای درهمشکستهی امید را ببلعم و با هر موج، سیلی بیرحمانهای بر صورت این ساحل متعفن و این خشکی پرهیاهو بنوازم. دریا بودن، پایان دلهرهآور این بایدها و هست هاست. آنجا، در عمق بیانتها، دیگر اضطراب انتخاب و رنج فرسایشگر زمان معنایی ندارد. آنجا تنها یک خروش کرکنندهی ابدی است که صدای به هم خوردن زنجیرهای روان را در خود غرق میکند؛ یک ملال عظیم و سیال، که در پهنهی آن هیچ ردی از گامهای لرزان و تباه بشر باقی نمیماند. در زندگی بعدی، میخواهم آن انزوای مطلق و بیمرز باشم. یک هیچ مواج، طغیانگر و کور، که به آسمان سربی بالای سرش خیره میشود و در عمق سینهی تاریکش، معمای سرد و بیروح نبودن را در سکوتی ابدی جشن میگیرد.
без подписи
❀ — تناسخی در کالبد، گرگ. در تناسخ بعدی این چرخهی عبث، آرزو دارم کالبد این موجود دوپای مبتلا به مرض اندیشیدن را بالا بیاورم. میخواهم گرگ باشم. نه از آن جانوران رام که در قصههای پوسیدهی آدمیان پرسه میزنند؛ بلکه سایهای خاکستری، گرسنه و درنده، در بطن جنگلهای زمستانی و مطرود. میخواهم از تعفن این تمدن دروغین، از این لبخندهای ماسیده بر چهرهی انسانها و از این ملال لزج و سنگینی که چون بختک بر سینهام افتاده بگریزم و به انزوای پرشکوه غریزهای خونین پناه ببرم. در این کالبد انسانی، هر نفس کشیدن، فرو دادن زهر آگاهی است و هر نگاه، تماشای تلاشی مذبوحانه در لجنزاری بیانتها. اما در قامت یک گرگ، دیگر نیازی به فلسفهبافی برای توجیه رنج نیست. آنجا، خون، طعم گرم و رستگاریبخش حقیقت را دارد و زوزهی ممتد رو به ماه رنگپریده، تنها نیایش صادقانهای است که در پهنهی این آسمان کر و کور طنین میاندازد. در آن جنون وحشیانه، زیبایی گزندهای نهفته است که بر تمام شعرهای رنگورورفتهی بشری شرف دارد. گرگ بودن، رهایی از شکنجهی چراهاست. رهایی از این جمجمهی نفرینشده که افکار در آن، همچون کرمهایی بر نعش امید میلولند. گرگ در لحظه میدرد، در لحظه میدود و بیهیچ حسرت و هراسی از نیستی، در دل برف میمیرد. او با سایهی تاریک خود در کنج انزوا دستوپنجه نرم نمیکند. او خود سایه است. او تجسم وحشت بکری است که انسان از درک آن عاجز مانده است. بگذارید این ردای متعفن انسانیت را بر قوارهی همانهایی بپوشانند که به ابتذال روزمرگی خود میبالند و در قفسهای نامرئیشان میپوسند. من برای بیداری بعدیام، دندانهایی تیز برای دریدن گلوی این هستی پوشالی، و پنجههایی برای درنوردیدن تاریکی مطلق طلب کردهام. باشد که در شبی بیانتها، با چشمانی زرد و بیتفاوت که به هیچچیز و هیچکس رحم نمیکند، از زهدان درندهخوی شب زاده شوم.
без подписи
❀ — تناسخی در کالبد، پریدریایی. در این تباهی نفسگیر که نامش را زندگی گذاشتهاند، دیگر جایی برای استخوانهای خستهام نیست. از این هیاهوی توخالی، از این سایههای خمیدهای که بر دیوارهای نمزدهی این دنیا میخزند و بوی تعفن روزمرگی میدهند، دلم به هم میخورد. در کالبد بعدی، آرزو دارم به هیبت موجودی سرد درآیم؛ یک پری دریایی مطرود در قعر سیاهترین و بیرحمترین آبها. نه از آن موجودات فریبنده با آوازهای بلورین، بلکه زنی با پوستی به رنگ سپید و چشمانی خیره به ابدیت، میخواهم در اعماق اقیانوسی رسوب کنم که هیچ پرتوی از خورشید بیمار و رو به زوال این جهان، توان شکافتن سینهی ستبرش را نداشته باشد. آنجا، در بستر جلبکهای زهرآگین و مرجانهایی که شبیه استخوان دندهی غرقشدگاناند،سکوتی وهمانگیز فرمانروایی میکند؛ سکوتی که مغز را از نجوای شوم خاطرات و افکار پاک میسازد.فشار سهمگین آب، آخرین قطرههای این خون عفن انسانی و دردهای موروثی را از رگهایم بیرون خواهد کشید. و من، با هر تپش کند قلب سردم در آن انزوای غلیظ، آواز بیصدای انحطاط را برای لاشهی کشتیهای متروک خواهم خواند. شاید تنها در آن پهنای تاریک و بیانتها، در آنجا که دیگر هوایی برای نفس کشیدن این ریههای مسموم نیست، بتوانم برای اولین بار، طعم گس و گوارای رهایی را بچشم.
без подписи
❀ — تناسخی در کالبد، صدف. در این چرخهی باطل و عفن، جایی که نفس کشیدن تنها نشخوار ملال است و روزها چون قطرههای زهر، یکییکی در کام تشنهی زمان میچکند، دیگر آرزویی برای صعود ندارم. در زندگی بعدی، اگر این چرخهی شوم خلقت دوباره به کار بیفتد، امیدوارم صدف باشم. نه پرندهای که آسمان دروغین را بشکافد و به خورشید بیمارگون ببالد، و نه انسانی که بار سنگین گوشت و آرزوهای رو به زوال را در میان این لاشههای متحرک بر دوش بکشد. تنها یک صدف؛ گوری آهکی، سرد و بیروزن. میخواهم مدفون در تاریکترین و خفهکنندهترین ژرفای اقیانوس باشم، آنجا که دست هیچ نوری به لجنزارهای بکر و سیاه آن نمیرسد و صدای تهوعآور قدمهای بشر در غلظت آب خفه میشود. میخواهم در انزوای مطلق آبهای مرده، دو کفهی سختم را برای همیشه بر هیاهوی این جهان ببندم و در تاریکی لزج اعماق، به خوابی بیرویا فرو بروم. در آن انزوای سنگی، اگر دردی ناخوانده به درونم خزید، اگر شن روان رنج، جدار نرم و بیدفاع تنم را خراشید، از آن زخمی زیبا خواهم ساخت. از آن خونریزی خاموش، مرواریدی خلق خواهم کرد؛ غدهای درخشان و بیمارگونه از جنس جنون خودم. زاییدهای که هیچ چشم طمعکاری آن را نخواهد دید و هیچ دست پلیدی آن را نخواهد آلود. زیبایی خالصی که تنها برای پوسیدن در دل تاریکی خلق شده است. صدف بودن،پیچیده شدن در خود، پناه گرفتن در یک جمجمهی بیچشم و دهان، و بیاعتنایی محض به عقربههای دیوانهکنندهی زمان که آن بالا، بر سطح بیقرار آب، بیهوده میچرخند. من در آن قعر، ابدیت را در سکوت سرد خود، آرام و بیصدا، هضم خواهم کرد.
без подписи
❀ — تناسخی در کالبد، کویر . در این محبس استخوانی، میان سایههای لغزنده و کپکزدهی این انسانها، رنجی عمیقتر از مویههای شبانه در رگهایم میدود. دلم از این گوشت مسموم، از این ریههایی که بوی متعفن روزمرگی را فرو میکشند، و از هیاهوی توخالی این زندگان زنده به گور به هم میخورد. در کالبد بعدی، اگر دستی ناپیدا مرا دوباره از عدم به هستی افکند، آرزو دارم کویر باشم؛ فراخنایی بیانتها، خشکیده و مطرود، که در سیاهی انزوای خویش فرو رفته است. میخواهم بستر سوزانی از شنهای روان باشم، زیر تازیانهی بیرحم خورشیدی جذامی و زردگون، که چون چشمی شکافته بر سقف آسمان میسوزد. پهنهای عریان از عطشی ابدی، که استخوانهای سپید مسافران گمگشته را در آغوش داغ خود بفسارد و هر ریشه، هر امید و هر قطرهی شبنم را پیش از تولد، در خشم گس خویش خفه کند. نه گیاهی، نه همدمی، و نه آوازی؛ تنها باد شبانه که چون سوهانی بر پیکر ماسهایام کشیده میشود و شیارهای عمیق تنهایی را بر تنم میتراشد. در آن پهنای کامل، باد طنین شوم سکوت را در گوش تلهای شن زمزمه خواهد کرد. شاید تنها در آن وسعت بایر و بیگناه، میان خاکستری افقهای فروپاشیده، بتوانم سرانجام از سنگینی شوم بودن بگریزم و در آغوش زبر و گداختهی نیستی، به آرامشی از جنس سنگ و نمک دست یابم.
без подписи
без подписи
без подписи
لورئا ؛ غزلسرای فصلهای بیقرار. امروز که قایقم در آبهای مهآلود خیال پهلو گرفته بود و آسمان بوی باران را میداد، دلم خواست برایت از لورِئا بنویسم؛ از او که نامش، غزلسرای فصلهای بیقرار است. اگر لورِئا تنپوشی از جنس خاک و شبنم میبافت، بیشک طنین قدمهای آب را در کلماتش میشنیدی. واژههایش بوی شکوفههای بیقرار سیب میداد؛ عشقی که مثل رود، در بسترِ زمان جاری بود و هرگز به مرداب پایان نمیریخت. او معشوق روزمرگیها بود و میتوانست در پستوی سادگی، شعر را از خواب بیدار کند. در زاویهی مورب آفتاب روی یک دیوار کاهگلی، در رقص بخار روی یک استکان چای، یا در آن سکوت پر از حرف که دو آدم، کلمات را سر میبُرند تا با چشمهایشان، جان یکدیگر را لاجرعه سر بکشند. اما روزگار لورِئا، همیشه روی مدار آرامش نمیچرخید. زیستن او، نوسان مدام میان دلبستن و آوار شدن بود. هر بار که بذر نوری در باغچهی سینهاش میکاشت، دست بر سینه میگذاشت و با خود میگفت این، همان نسیم ارامش. اما ناگهان، توفان میآمد و خانهاش ابری میشد. بادهایِ ولگرد، او را در هم میکوبیدند. با این همه، اعجاز این روح خسته در آن بود که خاک قلبش، زیر شلاق بادها هرگز کدر باقی نمیماند. او حتی در شبهای سرد و تاریک، با دستان خودش راهی به صبح روشن باز میکرد؛ حتی اگر که بهای این بهارهای کوچک و سبز، زمستانهایی طولانی و استخوانسوز بود. قلب او، چشمهای بود که از خروش نمیایستاد. میدانی تاریکترین دلهرهاش در این جهان چیست؟ به گمانم، مرگ احساس. او از روزی میترسد که آب در رگهایش یخ ببندد، قلبش به سنگی کدر و سرد بدل شود و دیگر با صدای بال هیچ قاصدکی به تپش نیفتد. و تمنای او در این مسافرخانهی گذرا؟ آرزویش این است که دستکم یکبار، تنها یکبار، در آستانهی عشقی چشم باز کند که چمدان رفتن را دور انداخته باشد؛ عشقی که مفهوم دور شدن را نمیداند و هنر باشکوه ماندن را، مثل ریشهی یک درخت کهن در دل صخره، بینقص و صبورانه بلد است.
без подписи
الیار؛ مسافر هزارتوی خویشتن. امشب که سرمای اتاق تا مغز استخوانم نفوذ کرده و سایهها بر دیوار رنگپریده میرقصند، میخواهم از اِلیار برایت بنویسم. از او که مسافر سرگردان هزارتویِ تاریک خویشتن است؛ روحی متلاطم که گویی از دل یادداشتهای یک مرد زیرزمینی بیرون خزیده تا حقیقت عریان و خونین انسان را به رخِ آسمان بکشد. اگر اِلیار در این کالبد گوشتی و حقیر ما نفس میکشید، از آن دست روانهای تبداری بود که در طول یک عمرِ کوتاه، هزار بار میمیرند و از نو زاییده میشوند. او برای تماشاگران احمق این سیرک روزمره نقش بازی نمیکرد؛ او در برابر آینهی بیرحم روانش، گوشت و پوستِ باورهای گذشتهاش را میدرید تا خودش را از نو خلق کند. گویی محکوم به این عذاب مقدس بود که مدام از پیلهی چرکین دیروزش بشکافد و با هویتی متشنج، دردهایی تازهتر و آرزوهایی غریبتر، به این جهان بیمعنا پرتاب شود. او تناسخ را نه در گوری تاریک، که در همین بیداری هولناک تجربه میکرد. ردپایِ او را در کوچههای مهآلود این شهر یا جادههای خاکیِ نقشه نگرد. دالانهای تودرتو و نمور روانش، یگانه جغرافیای او بود. او به قعر خویشتن سفر میکرد تا قارههای تاریک و کشفنشدهی وجودش را در آغوش بکشد. گاه در تب و هذیان، بر بلندای قلهای از توهمِ اطمینان میایستاد و فریاد میزد که سرانجام خود را یافته است؛ اما، وزش حقیرترین نسیم یک اتفاق ساده، تمامِ عمارت لرزان باورهایش را بر سرش آوار میکرد و او را خونین و مالین، به نقطهی صفر این جستوجویِ جهنمی بازمیگرداند. با اینهمهه ارادهای مجروح داشت. او هیچگاه پرچم تسلیم را در این مسیرِ مهآلود بالا نبرد و به ابتذال پذیرشِ کورکورانه تن نداد. ترس عمیق و خفهکنندهی او، تاریکترین هراسِ او اسارت در کالبدی تهی است. وحشت او از این است که نکند تمام عمر، دیالوگهای نمایشنامهای را روی صحنهی پوچِ هستی زوزه بکشد که نویسندهاش او نیست! اینکه عروسکی خیمهشببازی باشد در دست بیگانگان و جامعهای که اصالت را عار میداند. و غایت تمنایش؟ رستگاری او در رسیدن به آن سپیدهدمِ نابی است که پس از یک شب پر از تشنج و تقلا، در برابر آینه بایستد، مستقیماً در چشمان تبدارِ خود خیره شود و با یقینی که از اعماق رنج بشری جوشیده، زمزمه کند؛ سرانجام،از میانِ اینهمه دروغ، تو را یافتم.
без подписи
نوار ؛ آن که هنر ها کردن رت در اندوه آموخت. همان که نامش، تجسم هنرِ رها کردن در مکتب تاریک اندوه است. اگر نِوار در حصار گوشت و استخوان حلول میکرد، بیشک روحی کهنسال بود که در قفس تنی جوان دستوپا میزد. او پیش از آنکه زمانِ زیستنش دز این جهان فرا برسد، گویی تمامِ عمر را زیسته بود، و پیش از آنکه شهدوصال را بنوشد، طعم گس و خفهکنندهی فراق، کامش را تلخ کرده بود. سینهاش، مزار خاموش تمام آنهایی بود که با انتهایِ جان دوستشان میداشت؛ اما دست بیرحم و بخیل تقدیر، همواره پیش از به صدا درآمدن زنگِ وداع، آنها را از آغوشش میربود. همین بریدگیهای مکرر و تیغخوردنهای پیدرپی بود که آرامآرام، ریشههای سبزِ پیچک وابستگی را در روان خستهاش خشکاند و او را به انزوایی خودخواسته کشاند. روزگارِ نِوار، سمفونی ناتمام و مغمومِ سلامهای کوتاه و خداحافظیهای ناگزیر است. او فلسفهی فقدان را با گوشت و خونش آموخته بود؛ پس در برابر تازیانهی از دست دادنها دیگر شمشیر نمیکشید و تقلا نمیکرد. او با چشمانی که در آنها اندوه عمیق و زلالِ پذیرش موج میزد، آرزوهای بربادرفته و عزیزان رفته را با احترامی غریب بدرقه میکرد. او در اعماقِ جاو زخمیاش، میدانست، برخی از زیباییهای شگرف این جهان، برای ماندن در مدار زندگی ما آفریده نشدهاند. آنها تنها شهابسنگهایی گذران و خیرهکنندهاند که از آسمان تاریک حیاتِ ما عبور میکنند، تا درسی از رنج و شکوه رهایی را در گوشمان زمزمه کنند و سپس، به سرعت در سیاهی بلعیده شوند. میدانی هولناکترین کابوسِ او در این چرخهی بیثبات چیست؟ کابوس او مرگ یا تنهایی نیست؛ هراس او، جوانه زدنِ دوبارهی ریشههای وابستگی است. او از آن میترسد که روزی، چنان به تنهی یک درخت، به سوسویِ یک نور، یا به قلب تپندهی یک انسان گره بخورد که کندهشدن و رفتن او، نِوار را از ریشه درآورد و برایِ همیشه از پا بیندازد. تمنایِ یافتن زندگیای ابدی در این اقیانوسِ متلاطم و بیرحم؛ جایی که در آن، واژهی شوم خداحافظ براب همیشه بمیرد و فراموش شود.
без подписи
سِلوِرین؛ جستوجوگرِ بیحصار حقیقت. میخواهم از سِلوِرین برایت بنویسم؛ همان جستوجوگر بیحصار حقیقت، که انگار از صفحات فراموششدهی یک دستنوشتهی خاکی بیرون آمده است. اگر روزی سِلوِرین در این هزارتوی گوشت و خون اسیر میشد و کالبدی انسانی مییافت، سیمای فیلسوفی را داشت که در برابر معمای سنگین هستی، تسلیموار زانو نمیزند؛ بلکه آن را چون ساعتسازی کهنهکار، با احتیاط و ولع میشکافد. از همان نخستین تپشهای آگاهی در رحمِ زمان، سینهاش کانون پرسشهای بیپایان بود. او چشمهی جوشانِ چراهایی بود که مثل پروانههای زردِ بیقرار، تا به دریای پاسخ نمیرسیدند، از التهاب نمیافتادند. او از آن دست آدمهایی بود که میتوانست عقربههایِ ساعت را در تعلیق یک بعدازظهر کشدار نگهدارد و ساعتها از رازهای سرهمبندیشدهی جهان، معمای غریب انسان و طعم گس مرگ سخن بگوید، بیآنکه حتی ذرهای از غبار ملال، جرأت کند بر کلامش بنشیند. حیات سِلوِرین، پوستاندازیِ مدام در کوچههای مهآلود کشف و شک بود. او هر پگاه، پیش از آنکه آفتاب تمام قد بر بسترش بتابد، معبد باشکوه باورهایِ دیروزش را ویران میکرد تا بر خرابههای آن، خشتی از آگاهی تازه و بکر بنا کند؛ گویی به تب لاعلاجِ حقیقتجویی مبتلا بود.پبا وجود اقیانوسی از خِرَد که در سینهاش موج میزد و میخروشید، هرگز از ایوان بلندِ غرور به کوچه پسکوچههای جهان ننگریست. در مکتب چشمهای او، آدمها کلماتی سرگردان در باد نبودند. او همواره با لحنی آغشته به جادوی تواضع، زمزمه میکرد. هر آدمی، کتابیست با اوراق مهرومومشده، که من هنوز سعادت لمس کردن و خواندنش را نیافتهام. هراسِ او، طاعون فراموشی یا درهمشکستن استخوانها نیست؛ هراسش، فرارسیدن شبی است که در آن، چشمهی حیرتش بخشکد، چشمهایش به تاریکی روزمرگی عادت کند و به تکرار کورکورانهی زیستن تن دهد. و تنها آرزویش، پیش از آنکه در آغوش سرد و ابدی نیستی فرو رود؟ تمنای او، رویایی است به قدمت خودِ زمین. اینکه پیش از بسته شدن پلکهایش، نقاب از چهرهی دستکم یکی از رازهای این جهان پرهیاهو بردارد، و آنگاه، با قلبی لبریز از فهم و لبخندی از سر آگاهی، برای همیشه خاموش شود.
без подписи